09 July 2017

Because everyone needs a Yesterday-Buddy.

صبح بدعنقی بود. هشت‌ونیم که بیدارم کرد، بیشتر خودم رو توی لحاف پیچیدم و از ل‍ای پلک‌های نیمه‌بازم به خورشید که حتا از پشت کرکره‌ی بسته هم چشم رو می‌زد فحش دادم. گفت غر نزن، دوش بگیر حاضر شو به زندگی‌ت برگرد. زیر دوش با صدای بلند غر زدم که کاش صبح نمی‌شد. نمِ موهام رو با حوله‌ش گرفتم و غر زدم که کاش صبح نمی‌شد. سشوار رو روشن کردم و صدام به زور به گوش‌ش می‌رسید، ولی غر زدم که کاش صبح نمی‌شد. که معتقد م «شب از دلِ من، شب تا همیشه» و معتقد م مرگ بر صبح، روز، نور، امیدواری و هر چیزِ مثل‍اًمثبتِ دیگه‌ای.
لیوان چای رو گذاشت جلوم. «Eat. You'll feel better.» . طبعاً که خنده‌م گرفت. به رفرنس‌ش، و به آدم‌هایی که می‌دونن با چه رفرنس‌هایی و چه حرف‌هایی حال‌م به اندازه‌ی یکی دو درجه هم که شده تغییر می‌کنه. صورت‌ش رو زیر بخار چای که قایم کرده‌بود، زیرلبی خوند که Yesterday, love was such an easy game to play . هیچی نگفتم.

شبِ قبل‌ش، نه بیش‌تر از شیش ساعت قبل‌تر، دراز کشیده‌بودیم که خواب‌مون ببره، بلندبلند از اتاق به هال دیالوگ کرده‌بودیم توی تاریکی. هیچ‌کدوم حوصله/تمایل نداشت از جاش بلند شه. بعدش Golden Slumbers پخش کرده‌بودم برای خودم که خواب‌م ببره مثل‍اً. دیالوگه هم ناخوشایند و سرشار از حرف‌هایی که توی زیرزمین زندونی شده‌بودن و هفت‌تا قفل به در ورودی‌ش. انگار این که توی تاریکی و سکوتِ دوی نصفه‌شب انجام می‌شد، می‌تونست تلطیف کنه محتواش رو؛ ولی خب واضح ه که نه. درِ زیرزمین هر وقتی که باز شه عذاب‌آور ه.
خونه که ساکت شد، برای خودم با صدای خیلی یواش، Golden Slumbers پخش کردم و می‌دونستم اگه بشنوه از اون اتاق باهاش زیرلب زمزمه می‌کنه.

Sleep, pretty darling, do not cry, and I will sing a lullaby

صبحِ بدعنق، رسیدم به میزِ سبزم توی ساختمون چهارطبقه -که توی ذهن‌م شبیه خونه‌ی ویزلی‌ها، کج و معوج و هیجان‌انگیز- و هندزفری‌م رو درآوردم، لپ‌تاپ رو علم کردم و سعی کردم غلبه کنم به بداخل‍اقِ غرغروی لعنتیِ درون. الف اومد بال‍ای سرم، «موسیقی داری پخش کنی؟» ، تهِ سیم بلندگو رو گرفت سمت‌م. صدای آقا مک‌کارتنی که پخش شد توی اتاق سبز، سیگارکش‌های لبِ تراس که با Oh I believe in yesterday هم‌خونی کردن، نور مورّب که از زیر کانال کولر افتاد روی کی‌بوردم و توی اولینِ سری نامتناهی چای‌هام غرق شد، فهمیدم که احتمال‍اً جای درستی م. محبت‌م به سادگیِ یه Yesterday-بلد بودن جلب شده‌بود، بی دردسر و پیچیدگی، و بدعنقی‌هایی که بعد از صبحانه موفق شده‌بودن از زیرزمین بیان بیرون، دوباره هُل داده‌شدن توی زیرزمینِ هفت‌قفله.

Yesterday, all my troubles seemed so far away
Now it looks as though they're here to stay
Oh, I believe in yesterday

Suddenly, I'm not half the man I used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly

Why she had to go I don't know she wouldn't say
I said something wrong, now I long for yesterday

08 June 2017


«نگفتمت مرو آن‌جا که آشنات من م؟»
نگفتمت مرو، جانِ من؟

04 June 2017

"Just drive away and leave me as I leave you."


نمی‌تونم درموردت بنویسم. ده یازده روز گذشته و انگار یک ساعت، انقدر که هنوز شوکه م.
بعدش که اومدم خونه -آره، «خونه»- خودم رو پرت کردم روی مبل، بطری شیرکاکائو رو یک‌نفس سر کشیدم و به همه‌چی و همه‌کس جواب سربال‍ا دادم. سعی می‌کردم پیش خودم چند ساعتی که گذشته‌بود رو تجزیه و تحلیل کنم؛ کاری که هنوز نتونسته‌م انجام بدم و گویا هیچ‌وقت نخواهم‌تونست. دفعه‌ی قبل هم همین بود داستان دیگه. اصن اومده‌بودم پیش‌ت که گذشته رو برام توضیح بدی. چی شد که به این‌جا رسید و واضح‌تر که نه، گنگ‌تر و پیچیده‌تر شد همه‌چیز؟ هنوز نمی‌دونم و شوکه م از بابت‌ش. هیچ فرقی نکرده‌یی با اون‌موقع. من ولی خیلی فرق کرده‌م. موهام رو کوتاه کرده‌م و توی سه چهارتا از انگشت‌هام انگشتر می‌ندازم هر روز. اولین بار وقتی لیوان چای‌ل‍اته رو به دهن‌م نزدیک کرده‌بودم توجه‌ت به انگشترهام جلب شد. یادم نیست چی گفتی درموردشون، ولی یادم ه که انقدر خنده‌م گرفت که چای‌ل‍اته پرید توی گلوم و از چشم‌هام اشک اومد. که چشم‌هام قرمز شد و ازشون اشک اومد.
نمی‌تونم هنوز درموردت بنویسم. مدام حاشیه می‌رم که به اصل قضیه نزدیک نشم، شاید یادم بره. درحالی‌که خوب می‌دونم که نه. ل‍ازم ه یکی مدام بهم یادآوری کنه که طفره نرم. درمورد تو جواب نمی‌داد این کار، ولی شاید درمورد من جواب بده. هر بار یادآوری می‌کردم که «گنده‌ش نکن» بیشتر بزرگ و پیچیده می‌شد همه‌چی. نمی‌تونم درموردت بنویسم و حاشیه نرم. سخت‌ترین کار دنیا ست. تو از زیر بار «سخت‌ترین کار دنیا» شونه خالی کردی و شاید من هم باید همین کارو کنم. به‌هرحال یه جایی انقدر طفره‌رفتن‌ها کل‍افه‌ت می‌کنه که پرونده‌ی اظهارات رو می‌بندی می‌ذاری کنار. راه‌حل مطلوب مساله نیست، ولی حداقل حل می‌کندش.
بعدش که اومدم خونه، بطری شیرکاکائو رو یک‌نفس سرکشیدم و پرید توی گلوم و از چشم‌هام اشک اومد. چشم‌هام قرمز شد و ازشون اشک اومد.
حال‍ا ده یازده روز ه که سعی می‌کنم توی قفسه‌های مغزم جا بدم‌ت، ولی هنوز انگشت‌هات از ل‍ای در جعبه مونده بیرون.

24 May 2017

How did it go?


معلمِ واقعنیِ جوجه‌ها بودن باعث شده یه قشر کامل‍اً جدید و غیرقابل‌پیش‌بینی از انسان رو کشف کنم که با اختل‍اف، هیجان‌انگیزتر از مدل‌های پیرترشون ن. به ملیحه گفتم می‌خوام شعرهای عمو شلبی رو بخونم؛ شب تا صبح و برعکس توی کتاب‌هاش دنبال چیزی م که بعدش بشه ذوق رو دید تو چشم‌هاشون.
هر بار که کیان رو نگاه می‌کنم که تمام توجه‌ش به رنگ‌کردن کرم ابریشم یونولیتی ه یا بریدن کاغذرنگی‌ها، بیشتر از قبل دل‌م می‌خواد این رو بخونم براش یه بار. جوجه‌ی محبوب‌م ه بین بقیه و کلّه‌ی طل‍ایی‌ش می‌درخشه زیر آفتاب، وقتی می‌رن تو تراس.

[ "Where the Sidewalk Ends" , Shel Silverstein ]

07 May 2017

Bookends


صورت‌م رو با بخار چای پوشوندم که نبینی چشم‌هام قرمز شده. تنها چیزی که ازم مونده، ظاهر کسی ه که خوب بلد ه توی جمع خودش رو -خودی که نیست رو- نشون بده و معاشرت کنه. کسی که تا حال‍ا جلوی بقیه گریه نکرده.
[می‌گی تو سرت شبیه یه اسباب‌بازی‌فروشی ه، پر از عروسک‌های سفالی، دور کمر هر کدوم یه حلقه. دل‌ت که تنگِ کسی می‌شه، حلقه‌ی دور آدمک‌ش که کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه و اون‌قدر به‌ش فشار میاره که نزدیک ه ترَک بندازه روش، یه زنگ به صدا درمیاد و بیدارت می‌کنه. مث رعدوبرق می‌مونه، وقتی زیر یه پنجره‌ی باز از خستگی بی‌هوش شده‌یی. با صدای زنگ بیدار می‌شی و می‌گردی دنبال اون آدم. می‌گی بغل‌کردن حلقه‌ها رو گشاد می‌کنه و دست‌هات رو می‌ندازی دور شونه‌هام و می‌خندی.]
اگه حال‍ا چشم‌های قرمزم رو ببینی، جان من، همه‌ی تصویر سفالی‌م توی ذهن‌ت پودر می‌شه و می‌ریزه زمین؛ بعد از یه مدت هم با دستمال گردگیری جمع می‌شه و می‌ره تو خاکروبه‌ها. بعد دیگه حلقه‌هه هرقدر تنگ و گشاد شه، هیچ صدای زنگی توی سرت به صدا درنمیاد. هیچ‌وقت برام بیدار نمی‌شی. حلقه‌هه قاطی خاکروبه‌ها س.
گیرم که بشه شیشه‌های عینک‌م رو با بخار چای پوشوند؛ جلوی لغزش دست‌ت موقع ردشدن از کنار قفسه‌های مغازه رو نمی‌شه گرفت. عروسک سُر می‌خوره و می‌افته کف زمین. صدای خردشدن‌ش رو من هم می‌تونم بشنوم.

آخ اگه بارون بزنه، جان من.
آخ اگه صدای رعدوبرق پخش شه تو هوا، توی پیچیده‌درپتو که زیر پنجره خواب‌ت برده رو بیدار کنه.



Time it was, and what a time it was, it was
A time of innocence, A time of confidences
Long ago, it must be, I have a photograph
Preserve your memories; They're all that's left you

27 April 2017


«اون دفعه هم گفتم خونه. [مکث] به یارو گفتم دارم می‌رم خونه و حواس‌م نبود که خونه‌ای در کار نیست، که هیچ‌وقت هیچ خونه‌ای در کار نبوده و پراببلی نخواهدبود.
این وسط کاشکی داوری داوری داوری در کار بود ل‍ااقل. [پوزخند] می‌دونی که چی می‌گم.»




Take me anywhere,
I don't care I don't care I don't care

And in the darkened underpass I thought "Oh God, my chance has come at last"
(But then a strange fear gripped me and I just couldn't ask)

24 April 2017

Here's to the mess we make.


[ La La Land, Damien Chazelle, 2016 ]

10 April 2017


موردعل‍اقه‌ترین بخش معاشرت و دوستی اون‌جا بود که ناخودآگاه حواس‌ت به جزییات جمع می‌شه. که هر کلمه به محض این که از دهن‌ش درمیاد، پرواز می‌کنه و با یه حرکت بی‌نقص می‌شینه سر جاش تو تایم‌لاین-پازلی که ازش ساختی توی ذهن‌ت؛ صدای تقّ ظریف چفت‌شدن‌ش به قطعه‌های دیگه می‌پیچه تو چاردیواری گالریِ عظیمِ تایم‌لاین-پازل‌ها. اون‌جایی که هر پرش پلک‌ش و هر بار که دست‌ش رو بی‌توجه می‌بره به کنارزدن موهاش و هر لبخند محو، می‌تونه الگوی ناتمومی که از رفتارهاش می‌سازی رو یه قدم نزدیک‌تر کنه به حقیقت.
اون وقتی که وسط مکالمه بی‌اراده می‌ری روی اتو-پایلوت؛ با یه کلیدواژه برمی‌گردی توی آرشیو ذهنی‌ت ازش، دنبال همه‌ی معماهایی می‌گردی که نیاز به شواهد بیش‌تر دارن برای حل‌شدن و کلیدواژه رو به دونه‌دونه‌ی قفل‌ها امتحان می‌کنی، به امید این که قدّ یه ل‍امپ کوچیک پنجاه وات هم که شده میز کار پرونده‌ی اسرارآمیز چیستی و چرایی کاراکترش روشن‌تر شه و بعد از حل معما لبخند رضایت‌آمیز می‌زنی، اتو-پایلوت رو خاموش می‌کنی و مکالمه رو از سر می‌گیری.

در یه برهه از زمان، این‌ها رو شیفته بوده‌م.

قبل از میم.

ال‍ان؟ محبوب‌ترین تیکه‌ی دوستی برام اون‌جا ست که توی گالری بزرگ و خالی‌ازآدم وایسم و همه‌جا پر از الگوهای کامل برای هر حرکت جزیی‌ش؛ روی دیوار بزرگ وسطی تایم‌ل‍این-پازل عظیمی از کلمات گم‌شده‌ای که همدیگه رو کامل می‌کنن. که یه نشستِ معاشرت ساعت‌ها ادامه پیدا کنه، بی که پرشِ ذهنی برای تکمیلِ آرشیو همه‌ی چیزهایی که به‌ش مرتبط ن.
اون‌جا که روی قفسه‌های دورتادور، سندهای پرونده‌ای که بال‍اخره بسته شده و لبخند رضایت‌آمیز به لب.

03 April 2017

"... or one more dream that I cannot make true."


آقای عزیز،
هیچ‌وقت، هیچ‌وقت این‌همه «رهاش کن بره رئیس» نبوده‌م که ال‍ان و این روزها.
وقتی فهمیدم‌ش که دراز کشیده‌بودم کف پشت‌بام و توی اپلیکیشن تلفن‌م اسم هزارها ستاره و صورت فلکی پیدا.
سرمای سیمان کف زمین نفوذ کرده‌بود به وجودم؛ بلوز زردی که برای خودم عیدی خریدم هم جوابگو نه. از سرما می‌لرزیدیم و حاضر نبودیم از جامان تکان بخوریم. لی‌لی جا‌به‌جا با City of Stars زمزمه می‌کرد و من فقط به صداش گوش می‌دادم. چند بار مگر پیش می‌آید که کنار دوست بازیافته‌ت دراز بکشی و توی آسمانِ عجیب-تمیزِ تهران پی ستاره بگردی؟ فکر می‌کردم چه دل‌م می‌خواست ستاره بودم -گوی عظیمی از نور، میلیون‌ها کیلومتر دورتر از این‌جا- و فکر می‌کردم لی‌لی چه قشنگ جمله‌ی You never shined so brightly را ادا می‌کند و فکر می‌کردم حال‍ا که ستاره نیستم، کاش ل‍ااقل عضوی از «خاندان اصیل و باستانی بلک» بودم و اسمی به قشنگیِ آندرومدا یا بل‍اتریکس می‌داشتم.
شاید بخواهید بدانید که به شما هم فکر می‌کردم یا نه.
خُب، نه.

بلی، رسم روزگار چنین است.

سه‌شنبه، شب، خارجی. پشت‌بام آپارتمانی نزدیک خیابان ولیعصر.
سیریوس از هر وقت که دیده‌بودم‌ش درخشان‌تر بود. بال‍اتر از کمربند اوریون -با زاویه‌ی چهل‌وپنج‌درجه- بل‍اتریکس، که ل‍ابد دستِ اوریونِ شکارچی. شمال‌تر آرکچروس؛ ریگولس توی صورت فلکی شیر. کاستور و پولوکس، درست بال‍ای سر من که City of Stars می‌شنیدم و فکر می‌کردم میا و سباستین چه واقعی بودند و چه دردناک.
پنج سال بعد، آقای عزیز، ممکن است کافه‌ی جَز باز کرده‌باشید. توی همین تهرانِ کثافت که هیچ شبیه شهر ستاره‌ها نیست. ممکن است گذرم بیفتد آن‌جا و تصویر دنیاهای موازی و همه‌ی اتفاق‌های احتمالی هجوم بیاورند به‌م، با پس‌زمینه‌ی صدای اما استون که قطع نمی‌شود و مدام از نو می‌خواند که Are you shining just for me? ؛ بعد همین سرمای پشت‌بام زیر پوست‌م پخش شود. انگشت‌هام که یخ زد، همه‌ی دنیاهای موازی که به پایان خوش سانتی‌مانتال رسیدند، موسیقی که تمام شد، از کافه بیایم بیرون و توی آسمان شب دنبال سیریوس بگردم و خیره شوم به روشنایی‌ش.

آقای عزیز،
تا آن روز خداحافظ.

There is a moment -- Oh, just before the first kiss, a whispered word -- something that makes it worth while.

[ F. Scott Fitzgerald ]

20 March 2017

گر از این کویر وحشت به سل‍امتی گذشتی


یک. ابی گوش کردن مث یه سنت دیرینه‌ی خونوادگی ه بین ما پنج‌تا. کافی ه صدای ابی پخش شه تا هر نقطه‌ی دنیا که هستیم، سرمون رو بگیریم بال‍ا و مث گرگ‌ها که زوزه می‌کشن، رو به ماه هم‌خونی کنیم با آهنگ. هیچ‌وقت نفهمیدم ریشه‌ش چی ه. بچه که بودم، همیشه توی خونه صدای موسیقی می‌اومد. ابی یا گوگوش یا آوازخوندنِ آروم مامان توی آشپزخونه یا آهنگ‌های کارتون‌های دیزنی یا بازخونی آهنگ‌های کارتون‌های دیزنی با خواهر؛ فرق نداشت -- هیچ‌وقت ساکتِ ساکت نبود خونه. این شد که شب‌ها می‌ترسیدم از اون سکوتِ عجیب. زود می‌خوابیدم و نصفه‌شب‌ها که بیدار می‌شدم و آب می‌خواستم، بعد از خیس‌کردن جلوی بلوزم و کورمال‌کورمال پیداکردن مسیر برگشت به اتاق و قایم‌شدن زیر پتو، زیرلب چیزی که از A Whole New World می‌فهمیدم رو می‌خوندم تا خواب‌م ببره. بعدترها، آهنگ‌های موسیقی‌متن عل‍اءالدین جاشون رو دادن به ابی. ابی می‌شنیدم که خواب‌م ببره؛ ابی می‌شنیدم که آروم شم؛ که تفریح؛ که دورهمی. وسطِ ترس از تاریکی و سکوت، جاش رو باز کرد تو کلّه‌م بی که بفهمم. گمون کنم برای پنج‌تامون همین بوده. وگرنه که چی باعث می‌شه این‌همه ارتباط عاطفی با یه خواننده؟
هر وقت سفرِ جاده‌ای داشتیم، بابا ساعت چهار صبح بیدارمون می‌کرد. صبحانه خورده نخورده می‌نشستیم تو ماشین و با این که آسمون هنوز تاریک بود، راه می‌افتادیم «که به شب نخوریم» . بابا ابی می‌ذاشت که خواب‌ش نبره پشت فرمون و منِ هشیار می‌نشستم بین خواهرها، از پنجره آسمونِ سرمه‌ای رو نگاه می‌کردم. صداش نمی‌ذاشت سکوتِ وحشتناک شروع شه و بابا بخوابه؛ می‌شد پس‌زمینه‌ی قشنگِ بی‌آب‌وعلف‌ترین جاده‌های دنیا.

دو. نودوپنج برخل‍اف چیزی که انتظار می‌رفت، سال بدی نبود. بزرگ‌ترین دستاوردم این که یاد گرفتم جایی که باید، طناب‌هام رو ببُرم. در پی‌ش، تونستم بال‍اخره از کسی که مدتِ زیادی آزارم داده‌بود و آزارش داده‌بودم دست بکشم و تونستم عجیب‌ترین رابطه‌ی زندگی‌م رو درست جایی رها کنم که تصویر ایده‌آلی ازش توی ذهن‌مون باقی بمونه. بعد بیست ساله شدم، سالم‌تر و خوشحال‌تر.
آخرِ تابستون، با خواهرِ ازفرنگ‌برگشته که Let it Go می‌خوندیم وسط خیابون -مثِ سابق، فالش و پرسروصدا- فکر می‌کردم رهاکردن درست همون کیفیتی ه که تمام عمر برای به‌دست‌آوردن‌ش با خودم می‌جنگیده‌م. کیفیتی ه که طی سلسله‌ای از اتفاقات خوش‌یمن، ظاهراً نشسته توی مشت‌م -انگار که همیشه همین‌جا بوده- و باعث می‌شه بعد از زمین‌خوردن بتونم بلند شم و بگم ول‌ش کن بابا، نشد که نشد، دنیا به آخر نرسیده که. بعدتر فهمیدم همون ه که توی روزهای سخت و ناآشنای دی‌ماه نودوپنج گلیم‌م رو از آب کشید بیرون. همون ه که تمومِ زمستون نودوپنج موسیقی پخش کرد برام و نگاه‎م رو به سمت آسمون سرمه‌ایِ چهار صبح چرخوند، آسمونِ بال‍ای بی‌آب‌وعلف‌ترین نوزده-بیست‌سالگیِ دنیا، و بیخ گوش‌م گفت «دنیا به آخر نرسیده و عجالتاً نمی‌رسه؛ تصادف نمی‌کنی. از اون سکوتِ کرکننده خبری نیست.» .

سه. آخرین روزِ سال، خاک گلدون‌ها رو عوض کردیم و کتاب‌خونه‌ها رو دوباره دستمال کشیدیم. بعد میون اسپری‌های پاک‌کننده و سه‌تا تخم‌مرغ رنگی و آبرنگ و پاستل گچی نشستیم، پیتزا خوردیم و یکی دو ساعت ابی گوش کردیم.
گمون کنم برای همه‌مون بهترین تیتراژی بود که می‌تونست تهِ نودوپنجِ سخت بشینه.

23 February 2017


[ Hiroshima Mon Amour, Alain Resnais, 1959 ]

16 February 2017

نگاشته‌شده در مجاورت چند لوله‌ی قطور به رنگ آبی روشن در فضاهای احمقانه، بی‌ربط و ابزورد ایتالیایی


سین عزیزم؛
اگه قرار بود چیزی جز انسان باشی، اسب می‌شدی. اسب وحشی.
تو دشت‌های وسیع اسکاتلند می‌دوی و یال سیاه‌ت پشت سر موج برمی‌داره و موهای ظریف قرمز-قهوه‌ای‌ت می‌درخشه. هم‌رنگ اون شاخه‌ای که افتاده‌بود روی زمین. هم‌رنگ موهات زیر نور خورشید بی‌حال زمستون.
کاش فراموش نکنی این رو. کاش فراموش نکنی روزی که بهت گفتمش رو.
قربانت
الف

12 February 2017


آقای عزیز؛
روی لبه‌ی کاناپه‌ی بنفش نشسته‌بودم و باورم نمی‌شد که مث همیشه متشنج نیستم؛ باورم نمی‌شد که از خودم نمی‌پرسم «این‌جا چی‌کار می‌کنی؟» . چراغ‌های زرد رو روشن کردی، تصویر سیاه‌وسفید رو راه انداختی و قبل از این که کنارم ولو شی روی کاناپه، خندیدی به چیزی که یادم نمونده -- چرا باید یادم می‌موند اصل‍اً؟ حواس‌م که جای دیگه بود، تمام و کمال؛ توی سرم هم فقط یه توده‌ی نرم و آرومِ آبی بود که زیر نور چراغ‌ها سبزتر به نظر می‌اومد.

Hey little bird, fly away home, your house is on fire, your children are alone

آخرین مرد پخش شد. «چشم‌هات رو ببند. چی میاد تو سرت؟» جوابِ بل‍افاصله‌م این بود که توده‌ی سبزآبیِ نرم؛ ولی به نظر نمی‌اومد که این جواب درست مساله ست. باشه. خیابون ولیعصر، دم غروب. بال‍اهای ولیعصر. یه کم شلوغ ه پیاده‌روهاش، برخل‍اف همیشه، و از دید پرنده می‌بینم، ولی اون پایین هم هستم همزمان. نزدیک‌های باغ فردوس ه و از کبوترهای فلزی رو سیم‌های مصنوعی بال‍ای سرمون هم صدایی درنمی‌یاد؛ چه برسه به پرنده‌های واقعی. [همیشه صدای چیزهای مُرده رو بلندتر از واقعی‌ها می‌شنیدم؛ نمی‌دونستی؟] نور دم غروبِ خوبی پخش ه تو خیابون. سایه ندارم دیگه. حالا حس می‌کنم شبح م؛ وجود ندارم. سایه نداشتن خیلی هم ترسناک نیست، فقط ناشناخته ست و از ناشناخته‌ها نمی‌ترسم دیگه. حال‍ا انگار تنها ایستاده‌ی وسط باغ فردوس و بقیه‌ی دنیا ساکت شده که صدای موسیقی جناب کلینت منسل به گوش‌ت برسه و به تهِ وجودت نفوذ کنه و منِ شبحِ بی‌سایه همه‌ی اون فضا رو پر کرده‌م، همه‌ی هوای دورت شده‌م. آخرین مرد مدام پخش می‌شد و باید می‌گفتی تصویرت رو و یادم نیست چی گفتی. یادم ه که از خودم نپرسیدم «چرا هنوز مونده‌ی این‌جا؟» ؛ به جاش نگاه کردم به چشم‌هات، که چه‌طور ریز شده‌ن و خندیده‌ن و برق زده‌ن و یادم ه که گوشه‌ی دهن‌م منحنی شد که یعنی مثل‍اً لبخند.

آقای عزیز؛
این‌جا داره برف می‌یاد. دونه‌های ریز سفیدِ کلیشه‌ای می‌یان پایین و می‌شینن روی صف ماشین‌های سیاه که پایین پنجره‌م پارک شده‌ن. دست می‌برم ل‍ای موهام، توده‌ی سبزآبی‌ای که گرم‌م می‌کرد رو از کله‌م درمی‌یارم و تماشاش می‌کنم که چه‌طور می‌درخشه و قطره‌قطره آب می‌شه. انگار همه‌ی اون ثانیه‌های سبزآبی جمع شده‌باشن تو جمجمه‌م و بیرون از اون نتونن زندگی کنن. می‌گیرم‌ش توی دست‌هام و تماشاش می‌کنم که مثِ آب زل‍ال‌ترین اقیانوس دنیا ست؛ می‌خوام هرطور شده نگه دارم‌ش و می‌ترسم از این که قطره‌های آب از ل‍ای انگشت‌ها لیز بخورن و بریزن.
از پنجره می‌بینم که اون پایین، سقف ماشین‌سیاهه کم‌کم سفید می‌شه.

09 February 2017


نوری که باعث می‌شه تمام جهان چند درجه خوشبخت‌تر و قرمزوطل‍ایی‌تر به نظر برسه؛
عجالتاً تنها نقطه‌ی روشن روزهام.

02 January 2017




تنها چیزی که ل‍ازم داشتم تا روزم ساخته شه اون آقایی بود که خل‍اف جهت من راه می‌اومد، دست‌توجیب، می‌خوند «باز امشب در اوج آسمان م.» و آسمون رو نگاه می‌کرد. قضیه مال اون سه‌شنبه‌ی خیلی‌بارونی ه که هنوز فرجه‌های امتحان‌ها هم شروع نشده‌بود. بعد از تیاتر، چهارتایی از کریم‌خان پیاده می‌اومدیم تا دانشگاه که بعدش مسیرهامون جدا شه و من برم تا میدون انقل‍اب، یکی‌مون بی‌آرتی سوار شه، یکی‌مون مترو، یکی دیگه همون‌طور پیاده بره تا خونه‌ش و چای خوش‌بو دم کنه. شال‌گردنت رو پیچیده‌بودم دور صورت‌م و دست‌هام رو تهِ جیب‌هام قایم کرده‌بودم.
آقاهه می‌خوند «امشب یک‌سر شوق و شور م؛ از این عالم گویی دور م.» و دوری از عالم‌ش رو وقتی از کنارش رد شدم انگار پاس داد به‌م؛ لبخندِ کجِ ناخودآگاه در ادامه. فکر کردم آخرین باری که حال‌م تا حدی خوب بوده که بخوام تو خیابون آواز بخونم کِی بوده.

آقای عزیز؛
به اندازه‌ی شیش‌بار گشتنِ زمین دور خورشید دلتنگ م، نه که شیش‌بارِ ماه دور زمین.
[اون دو ساعت شادکامیِ مطلق به کنار حال‍ا.]

02 December 2016

مقصد: چندین و چند کیلومتر به سمت شمال‌غربی





آقای عزیز؛
یادم نمی‌یاد چند وقت پیش بود که سرمون رو تکیه داده‌بودیم عقب و آسمون کثافت‌گرفته‌ی تهران رو تماشا می‌کردیم. نمی‌دونم اگه این‌همه هوای این‌جا افتضاح نبود چه اتفاقی ممکن بود بیفته برامون. نمی‌دونم چند میلیون ستاره داشتن از اون گوشه‌ی کهکشان نگاه‌مون می‌کردن و توی جلسه‌ی سرّی‌شون تصمیم گرفته‌بودن نذارن بیشتر از «یک دقیقه‌ی تمام شادکامی» داشته‌باشیم. تنها چیزی که می‌دیدیم ماهِ گرد و کامل بود و سه تا نقطه‌ی نورانی که مثلث شده‌بودن، درست بال‍ای سرمون، توی زمینه‌ی خاکستری تهران. خیلی سرد بود هوا -- شاید هم من این‌طور یادم ه. خودت می‌دونی که چه‌قد سرما رو عاشق م. همیشه دوست دارم تصور کنم سردم ه. بی‌مقدمه گفتی «بریم گربه بگیریم بابا.» . خندیدم که بریم مزرعه‌دار شیم اول، گربه‌داری پیش‌کش. تنها صدایی که می‌اومد پاشنه‌های تق‌تقی کسی بود که از اون سمت خیابون رد می‌شد؛ تو هم گاه‌وبی‌گاه سرفه می‌کردی و آروم مشت می‌زدم به بازوت که سیگار نکش، سیگار نکش، سیگار نکش، سیگار نکش. شال‌گردن‌م رو سفت پیچیده‌بودم دورم و همه‌چیز اطراف‌مون خوش‌بخت بود، گیرم شادکامیِ یک دقیقه‌ای. اما آیا این نعمت برای سراسر زندگی انسان کافی نیست، آقای عزیز؟
تصویرهای آیسلند رو که می‌بینم اولین چیزی که یادم می‌یاد تو یی. دوهزارتا پیج از عکاس‌های آیسلندی رو توی اینستاگرام فالو کرده‌م، جوری که تک‌تک اتفاق‌های ریکیاویک (و غارهای یخ‌زده‌ی اطراف و شفق‌های قطبی و حیوون‌های وحشی‌ای که به نظرم قشنگ‌ترین‌های دنیا میان و فقط اون‌جاها می‌شه پیداشون کرد و پلیورهای قشنگ اسکاندیناوی‌طور) هر روز توی تلفن‌م حاضر باشه. کم‌کم حس می‌کنم خودم هم اون‌جا م -- توی یکی از خونه‌های شیروونی‌قرمزِ برف‌گرفته‌ی کنار خیابون اصلی نشسته‌م کنار شومینه و با صدای بلند کتاب می‌خونم که بشنوی. گربه‌ی کذا هم لم داده روی بهترین گوشه‌ی مبل یه‌نفره (که به عنوان کاناپه استفاده می‌کنیم‌ش) و چرت می‌زنه. شبِ ریکیاویک رو از پنجره تماشا می‌کنیم و دریاچه رو و گوزن‌های وحشی‌ای که اون بیرون پرسه می‌زنن و دو لیوان چای‌دارچین که ازشون بخار بلند می‌شه. به شدت سانتی‌مانتال‌مآبانه و لوس.

آقای عزیز؛
ریکیاویک حوالی کریسمس خیلی قشنگ ه. می‌دونستی؟
ریکیاویک، ساعت دوازده شب سال نو.
می‌شه لمید توی کاناپه و گربه‌دار بود و آسمون رو تماشا کرد. همون‌طوری تو سکوت مطلق.

[ نهم آذر نودوپنج ]

29 November 2016

کینگزکراس


بعد از نیم‌چه‌مهمونی‌ای که به صرف پنیر -در انواع شکل‌ها و طعم‌ها- گذشت، وقتی همه رفتن، نفری یه لپ‌تاپ گذاشتیم روی پاهامون و ن. موسیقی قشنگ پخش کرد که کارکردن‌ش رو و درس‌خوندن‌م رو قابل‌تحمل‌تر کنه. از اون لحظه‌ها بود که می‌خواستم تا ابد کش بیاد. ال‍ا فیتزجرالد و فرانک سیناترا پخش بود توی هوا و یاد ی. بودم، آقای عزیز، که تا مدت‌های مدید تنها ال‍افیتزجرالد-پسندی بود که دوروبرم یافت می‌شد. می‌تونی حدس بزنی چه بل‍ایی به سرش اومد، نه؟ همون اتفاقی که دو سال ه داره برای تک‌تک آدم‌هام می‌افته. به نوبت. برای همه‌شون یه وقتی می‌رسه که باید دور شن و هیچ‌کاری ازم برنیاد برای نگه‌داشتن‌شون. انگار ایستاده باشن توی یه ایستگاه قطار، فرض کن کینگرکراسِ لندن، از دیوار بین سکوی نهم و دهم رد شن و سوار قطاری شن که می‌ره به ناکجا و از پنجره برای من که بی هیچ حرفی دورشدن رو تماشا می‌کنم دست تکون بدن. بعد سرم رو بندازم پایین و برگردم به دنیای واقعی و منتظر باشم مسافر بعدی وارد سکوی نه‌وسه‌چهارم بشه که همون‌طور بی‌حرف بدرقه‌ش کنم.
ی. یکی از عجیب‌ترین‌ها بود. رویای فرندز-وارشدن‌مون رو کلید زد؛ خیال‌پردازی درمورد تک‌تک جزییات آپارتمان‌های روبه‌روی هم و هم‌خونه‌ها و کافه‌ی همیشگی و همه‌چی با ی. اتفاق می‌افتاد. طوری لیوان چای رو دست می‌گرفت که انگار باید ازش تابلوی رنگ روغن می‌کشیدی تا حق مطلب ادا شه. وقتی که باید سکوت می‌کرد بلد بود ساکت باشه؛ می‌دونست کِی باید حرف بزنه؛ از مچ تا وسط ساعدش دست‌بندهای چرمی و نخی رنگارنگ می‌بست و عین خیال‌ش نبود که کی چی فکر می‌کنه درموردش. ی. همیشه هاله‌ی غریبگی‌ش دورش بود و هیچ‌وقت حتا ذره‌ای کم نشد ازش. سعی هم نمی‌کرد که نزدیک شه. هیچ‌وقت به خودت زحمت ندادی بشناسی‌ش؛ نمی‌دونی وقتی می‌گم آدم عجیبی بود یعنی چی.
آقای عزیز؛
هیچ رفتنی توی تاریخ جهان، اون‌قدر روح‌م رو آزرده نکرده که تماشای دورشدن تو توی سکوی نه‌وسه‌چهارم. لحظه‌ی آخر، درست قبل از این که پشت اولین پیچ گم شی، به خودم اومدم و دیدم که نشستیم کنار هم، سریال می‌بینیم و بلندبلند می‌خندیم. کات. دیدم که لیوان چای رو دودستی گرفتی و عینک‌ت بخار کرده. کات. دیدم که به مسخره خیال‌بافی می‌کنی درمورد خونه‌هامون. کات. کات. کات. دیدم که ی. سوار قطار شده و از سکو براش دست تکون می‌دم و الکی لبخند می‌زنم که آخرین لحظه‌هاش رو خراب نکنم. دیدم که ی. رفت که بره. کات. نشستیم کنار هم، سریال می‌بینیم و بلندبلند می‌خندیم. نمی‌دونم کناری‌م کی ه. صورت نداره. کات. دیدم که ی. حلول کرده در وجودت، همون‌قدر آشنا و همون‌قدر غریبه شدی. کات. قطارت رسیده‌بود سر چندمین پیچ راه‌آهن، دود غلیظ ناموجودی از خودش بیرون داد که جلوی چشم‌هام رو گرفت و دیگه ندیدم‌ت. آقای عزیز، از همون‌موقع همه‌ی آدم‌ها موقع رفتن شبیه‌ت می‌شن، شبیه ی. می‌شن. انگار یه بخشی توی سرم بوده که بعد از رفتن‌ت، به هر جور دردی واکنش چندبرابر نشون می‌ده.
آدم‌های نیم‌چه‌مهمونی دونه‌دونه خداحافظی می‌کردن و می‌رفتن. ن. موسیقی قشنگ پخش کرد، خوش‌طعم‌ترین چیزکیک جهان رو با چای انگلیسی پایین دادم و ته دل‌م آرزو کردم که این‌همه دور نباشی و آرزو کردم که روح‌م با هر خداحافظی این‌همه آزرده نشه. آقای عزیز، شاید باور نکنی ولی می‌خواستم دیوار بین سکوی نه و ده ایستگاه کینگزکراس برای همیشه جامد و محکم باقی بمونه سر جاش، حتا به قیمت این که یه روز قطار هاگوارتز از اون‌جا رد شه و نتونم سوارش شم.

× برای نهم آذر. [چون سال‌گردها می‌یان و می‌رن، صرفاً که از رومون رد شن و نابودمون کنن. حال‍ا هر دفعه به یه مناسبت.]
× همین‌قد پراکنده و بی‌ربط ه ذهن‌م. شاید بعدترها دوباره نوشتم همین پست رو.

20 November 2016

بالای درخت گردو


شیشه‌های بلند گردن‌باریک کنارم روی زمین ردیف شده‌ن؛ آبی و نارنجی و سبز و قرمز و زرد، همه خاک‌گرفته، همه لکه‌دار. آفتاب سرد ظهرهای پاییز از اون سمت شیشه‌ی کافه میاد و تو رنگ‌های عجیب ظرف‌ها منعکس می‌شه و خودش رو پهن می‌کنه روی کفش‌هام، یه جور گرمای خزنده و تنبل نفوذ می‌کنه به پوستم، انگار دیگه سردم نیست.
آقای عزیز، کنار ظرف‌های شیشه‌ای رنگی نشسته‌م و برات نامه می‌نویسم. با مدادی که خودت به‌م دادی و گفتی «دنبال این‌رنگی‌ش بودی؟» و دنبال همون رنگی بودم. زردِ زرد. مث عسل؛ مث خورشید. هیچ‌وقت از نور خورشید خوشم نمی‌اومده. حتا یه وقت‌هایی مچ خودم رو می‌گیرم که دارم مث خون‌آشام‌ها خودم رو تو تاریک‌ترین نقطه‌های دنیا قایم می‌کنم که دست خورشید به‌م نرسه. از شیرینی غلیظ عسل هم خوش‌م نمی‌یاد. ولی در عوض عاشق پرده‌های مختلف طیف زرد م. اون روز مداد زرد رو به‌م دادی و به پهنای صورتم لبخند زدم و دلم گرم شد از این که حواست بوده. حالا نشسته‌م این‌جا و برات می‌نویسم تا یادت بیاد و حواست برگرده سر جاش.
آقای عزیز، این‌جا همه‌چیز مطابق معمول پیش می‌ره. هر روز، وقتی برمی‌گردم سمت خونه که آسمون نارنجی و بنفش شده و اتوبوس چراغ‌هاش رو روشن کرده. من هم سرم رو تکیه می‌دم به شیشه و گوش می‌دم که خانوم تعریف می‌کنه که شب‌های دیر به سرمون می‌زد دیوارهامون رو زرد روشن کنیم و می‌گه قرار بود همه‌ی لالایی‌هامون، همه‌ی علامت‌های رمزی بین خودمون یادم بمونه. برات که پخشش کردم، بی‌مقدمه مدادشمعی زرد رو برداشتی و یه مربع توپر کشیدی رو دیوار و وقتی متعجب نگاه کردمت، گفتی «دلم خواست.» . ساعت چند بود؟ دم‌دمای صبح لابد. آسمون صورتی و طل‍ایی و آبی روشن رو یادم ه و صدای گنجشک‌ها که یه لحظه هم قطع نمی‌شد. نزدیک خونه‌ت کلاغ نبود. حتا یه بار هم صدای کلاغ نشنیدم اون‌طرف‌ها. شاید هم من اشتباه یادم ه و ذهنم همه‌چیز رو داره ده‌برابر دراماتیک‌تر نشون می‌ده.
اون شب مونده‌بودم پیشت که تا صبح برات قصه‌ بگم، در ازاش معجون هیجان‌انگیزی که هیچ‌وقت فرمولش رو لو نمی‌دادی بسازی برام -- ترکیب عجیب‌غریبی که بوی دارچین می‌داد و مزه‌ی بهشت و تمام وجود آدم رو گرم می‌کرد. وقتی می‌خوردمش احساس می‌کردم یکی از دست‌ساخته‌های پروفسور اسنیپ واقعی شده: «فلیکس فلیسیس» که اسم دیگه‌ش شانس مایع ه و تا بیست‌وچهار ساعت خوش‌شانسی مطلق می‌یاره برای مصرف‌کننده‌ش. وقتی قصه تعریف می‌کردم، چهارزانو می‌نشستی روبه‌روم و خیره می‌شدی به چشم‌هام. از تماس چشمی‌ت معذب می‌شدم و نگاهم رو برمی‌گردوندم، ولی دلم می‌خواست قصه‌هه تا ابد کش بیاد که نگاه‌م کنی. نمی‌دونم یادت ه یا نه. دارم برات می‌نویسم که یادت بیاد، وگرنه من که همه‌ش رو از بر م. نزدیک صبح یه مربع زرد کشیدی روی دیوار، چون آخر قصه‌م آواز خونه‌درختی رو برات خونده‌بودم. حالا می‌فهمم که شاید اون‌موقع ته ناخودآگاهم می‌دونسته‌م قراره یه وقتی قدّ زنجیر غصه‌خوردن‌هام رو با لیست همه‌ی ویژگی‌های خوب‌ت مقایسه کنم و امیدوار باشم دومی برنده شه.
قصه‌هه توی یه خونه‌درختی می‌گذشت، روی یه درخت گردوی بلند، فقط یه صندلی راحتی داشت و شیشه‌های رنگی که از سقف آویزون بودن. باقی اتاق خالی خالی. هیچ‌کس نمی‌دونست اون‌ها از کِی اون‌جا ن. انگار مث باقی گردوها، خونه‌هه با صندلی و شیشه‌هاش یه روز یه شکوفه بوده رو همون درخت. داستان‌های اون خونه رو تعریف می‌کردم برات؛ داستان آدم‌هایی که چند روزی اون‌جا پناه می‌گرفتن و بعد از یه مدت فراموش‌شون می‌شد. تو قصه‌م همه می‌مُردن و درخت گردو فقط نگاه می‌کرد و یادش می‌موند همه‌چیز رو. آخر نداشت. می‌شد تا ابد کش بیاد. وقتی پرسیدی «آخرش چی می‌شه؟» یه جرعه از فلیکس فلیسیس‌م خوردم و دو نفر رو وارد قصه کردم که می‌خواستن تو خونه‌درختی زندگی کنن و همون‌جا پیر شن. پرسیدی «می‌میرن؟» گفتم «معلوم ه که نه. حداقل تو آواز خونه‌درختی این‌جور گفته.» بعدش برات پخشش کردم و دیدم که چرخیدی و یه مربع توپر زرد کشیدی رو دیوار پشت سرت، که مثلا ما هم شکل آوازه شیم.
آقای عزیز، این‌جا همه‌چیز مطابق معمول پیش می‌ره. مطابق معمول. یعنی این که هیچ‌چی سر جاش نباشه. تقریباً همیشه در حال دویدن م و تقریباً همیشه دیر می‌رسم. این‌قد وقت کم نمی‌آوردم قبلاها. برات می‌نویسم تا حواست برگرده سر جاش؛ حواس من رو چندوقتی ه که باد برده با خودش.
آقای عزیز، جای یه چیکّه شانس مایع توی زندگی‌م خالی ه انگار، که مزه‌ی بهشت رو با خودش بیاره و سرما رو ببره بیرون.
امضا: درخت تو
پاییز هزاروسیصدونودوپنج.

× موسیقی‌متن: The Treehouse Song - Ane Brun
× حوالی یک ماه پیش نوشتم این رو که توی پادکستی بخونم‌ش، کنار نوشته‌های نگار و شایان. حال‍ا -در آستانه‌ی بیست‌سالگی- منتشر می‌کنم‌ش به این عنوان که وصف حال تمام این سال‌ها بوده، گیرم با کم و زیاد و تمام اغراق‌ها و خیال‌پردازی‌ها. چون اصل‍اً مگه همه‌ی این بیست سال چی زنده نگه‌مون داشته‌بود جز خیال‌پردازی؟
× شاید پست دیگه‌ای هم نوشتم برای سوم آذر.

12 October 2016

تمام آن‌چه که من م؛ قسمت چندم



راس ساعت شیش از خواب پریدم و بل‍افاصله نگاه‌م افتاد به آسمون بیرون پنجره. جهان صورتی و قرمز بود؛ جوری کارتونی و اگزجره که نیم ساعت بی‌وقفه از زیر لحاف نگاه‌ش کردم، با پوزخند محو گوشه‌ی دهن‌م. ناخودآگاه. انقدر که همه آلودگی ست این ایام و حتا آسمون‌های صورتی و قرمز که کم‌کم فید می‌شن به طل‍ایی و آبی روشن هم نمی‌تونن تلطیف کنن‌ش.

تلخ‌ترین م.
گیرم وقت‌هایی که با آ از هر دری حرف می‌زنم همه‌چی خوب و پروانه‌ای به نظر می‌رسه. نمی‌دونم هنوز آ می‌خونه این‌جا رو یا نه؛ نمی‌دونم حتا زمانی بوده که بخوندم یا نه. ولی حرف زدن با آ دل‌گرم‌م می‌کنه. انگار حواس‌ش هست که چه خل‌وضع غیرقابل‌اتکایی م و اگه از صد سال پیش توافق نکنیم که حرف زدن درمورد یه سری مسائل تا اطل‍اع ثانوی ممنوع ه، اگه وقتی بی‌منطق می‌شم -دودستی گوش‌هام رو می‌گیرم و فقط داد می‌کشم، بدون فکرکردن یا حس‌کردن چیزی- با شوخی و خنده جمع‌ش نکنه به جاهای باریک ممکن ه بکشه و جاهای باریک همون «حالت نامطلوب» توی حل مسئله‌های ترکیبیات و منطق ه. مثل آ بودن، چیزی ه که عجالتاً پیدا نمی‌شه بین معاشرت‌های فعلی/سابق‌م و دل‌م خوش و گرم ه به همین.
آ به‌م گفت بنویس. گفتم باشه و از همون‌موقع تا حال‍ا دست نزده‌م به کی‌بورد.

نشسته‌بودم تو کافه، دفترچه‌ی زرد چهارخونه جلوم بود و نور خورشید پشت‌م رو گرم می‌کرد و سعی می‌کردم کلمه‌ها رو جوری بچینم کنار هم که خوش‌آهنگ به نظر بیان. به نگار قول داده‌بودم که می‌نویسم. توی سرم آ رو نمی‌شد از آدم‌های دیگه تشخیص داد. از توده‌ی محبت‌آمیز نورانی‌شون نوشتم، ملغمه‌ی آدم‌های مختلف و بی‌ربط، و عذاب وجدان کشیدم. دریچه‌ی کولر کافه باد خنک رو مستقیماً می‌فرستاد سمت من و آستین‌هام رو کشیده‌بودم روی انگشت‌هام و عین خیال‌م نبود. سرما فقط توده‌هه رو نورانی‌تر می‌کرد و عذاب وجدان‌م رو عمیق‌تر، که خب برای کی اهمیت داره عمق عذاب؟ باید می‌نوشتم. به نگار قول داده‌بودم. به آ.

تلخ‌ترین م. گیرم وقت‌هایی که به زور خودمون رو توی ماشین جا می‌کنیم که دم غروب‌مون رو دور هم باشیم، روز رو بشوره ببره پایین، خوب به نظر می‌رسه اوضاع. کنار هم رو چمن‌های پارک ملت نشسته‌بودن تو سرمای ناآشنای غروب، دراز کشیده‌بودم من، فکر می‌کردم چه بزرگ شدیم. شیشه‌ی ماشین رو کشیده‌بودم پایین و دست‌م بیرون از پنجره و صدای رجینا اسپکتر که می‌گفت Rummaging for answers in the pages و فکر می‌کردم چه بزرگ شدیم، باد سرد پیشونی‌م رو منجمد کرده‌بود و ذهن خسته‌ی ساعت‌شیش‌بعدازظهری‌م سفید و خالی. پیاده‌روهای خلوت بعدازغروب ولی‌عصر رو می‌رفتیم پایین و بلندبلند می‌خندیدیم و بطری‌های نوشابه‌مون رو سرمی‌کشیدیم و فکر می‌کردم چه بزرگ شدیم، چه عوض شده فکرها و دغدغه‌هامون. تو مترو به هم فشرده می‌شدیم و فکر می‌کردم کِی این‌قد دوست شدیم و این‌قد راحت و «خودم» شدم تو برخوردها.

برای نگار از جوونی‌هام تعریف می‌کردم و جوری عادی و مسخره بود که انگار زندگی یه آدم دیگه ست. رفته‌بودیم سلف یا قدس رو می‌اومدیم پایین تو نور دم غروب -ده بیست قدم جلوتر از بقیه‌ی همراه‌هامون- یا لش کرده روی صندلی‌های دم شورا یا تو بی‌آرتی‌هایی که می‌رسیدن به منیریه، از آدم‌های جوونی‌م و مجموعه‌ی ناتهی و ناشمارای انتخاب‌های اشتباه‌م می‌گفتم. و انگار زندگی کسی دیگه باشه، باورم نمی‌شد من م که این‌قد بی‌تفاوت و طبیعی.
وسط کل‍اس با آ حرف می‌زدم و چیزی گفته‌بود که ناخودآگاه لب‌خندم از این گوش تا اون گوش اومده و ذهن‌م خالی. شایان با آرنج زد به پهلوم که «جزوه‌ت رو بنویس جای این قرتی‌بازیا» ، صفحه‌ی تلفن رو خاموش کردم، خودکار رو از پشت گوش برداشتم و محتویات تخته رو کپی کردم بی که بفهمم چی دارم می‌نویسم.

همه‌ی برگ‌های فیبو پل‍اسیده شده و ریخته، با وجود این که هر کاری که گفته‌بودن رو انجام دادم برای مراقبت‌ش؛ و این یعنی همه‌چیز تو دنیا اهمیت‌ش رو از‌ دست داده دیگه. بال‍ای سرش می‌ایستم به عزاداری شخصی در سکوت و تابوت زردش هم نمی‌تونه نجاتی باشه حتا. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شم اول از همه نگاه‌م می‌افته به فیبو. ساکت و پل‍اسیده و بی‌دفاع نشسته سر جاش و می‌ذاره اشعه‌های نور دم صبح بیفته روش. آسمون آبی-طل‍ایی دم صبح و گلدون زرد انگار پوزخند می‌زنن به‌م. تلفن رو از شارژ می‌کشم و چک می‌کنم که وقتی خواب بوده‌م چه خبر شده؛ آدم‌های اون‌تو انگار پوزخند می‌زنن به‌م. غروب‌های سرخوشانه و خسته رو چمن‌های پارک ملت هم. بالش بنفش گنده‌ی نگار که از خوابگاه‌ش تا خونه تو بی‌آرتی بغل کردم و به نگاه‌های متعجب مردم هرهر خندیدم هم.
یه دونه سرترالین می‌خورم و پشت‌بندش بطری آب رو سر می‌کشم که یادم بره آ هست و نیست.
تلخ‌ترین م.

05 September 2016



با کاغذی که خیلی راحت پاره و مچاله می‌شد، براش دو تا درنای کاغذی ساختم و درست پنج دقیقه قبل از این که برم، با روان‌نویس سرمه‌ای گوشه‌ش ریز نوشتم «ارغ - مرداد نودوپنج» . عکس‌ش رو که برام فرستاد -یه درنای کاغذی بزرگ زرد و یه کوچیک، ایستاده کنار عکسی که توش آنیتا رو بغل کرده- به این فکر کردم که شاید دیگه هیچ‌وقت نبینم‌ش و به این که چه به‌موقع تصمیم گرفته‌بودم اولین سفرِ تنهایی‌م رو انجام بدم، و دل‌م مچاله شد از دوری‌ش. خیلی راحت.
بزرگ‌تر می‌شیم و پیرتر می‌شیم و یاد می‌گیریم که چه‌طوری از دست بدیم که کم‌تر درد بگیره جاش. یاد می‌گیریم ریشه نکنیم و وقتی هواپیمای کسی کنده می‌شه از باند فرودگاه، مث این که جسدت رو بسوزونن و خاکسترش رو همه‌جای دنیا پخش کنن، توی همه‌ی شهرهایی که آدم‌های عزیز هم. عادت می‌کنیم که نوشتنکی آوازهای کارتون‌های دیزنی رو دوصدایی بخونیم و حدس بزنیم آب‌وهوای جاهای مختلف دنیا چه‌طوری ه و هر کی ممکن ه چی گوش کنه توی مسیر دانشگاه تا خونه.
بزرگ‌تر می‌شیم و با هر کیلومتر فاصله‌ای که با آدم‌های عزیز داریم، یه سال پیرتر؛ یه عمر پیرتر.

× موسیقی متن: I know it's over - Jeff Buckley

«تا حالا برگشتی پشت سرت رو نگاه کنی، بعد محو تماشاش بشی، انگار که کشف ناشدنی‌ترین جای دنیاست و همین‌جوری که داری تهِ دلت غصه می‌خوری که پس چرا زودتر برنگشته بودم؛ سرما و قشنگی نفست رو بند بیارن و بخندی؟ شده؟ می‌دونم که نشده. می‌دونم که داری بهم می‌خندی.
نگاه کن. به آسمون بالای سرم نگاه کن. نگو که دسته‌ی پرنده‌ها رو نمی‌بینی. صداش نکن یه درخت بلند پشت درختای کوتاه. چشماتو ببند و پرنده‌ها رو ببین. حیفه که تو هم نتونی ببینیشون و تنهایی سردم بشه.
بیا. ببین. داره بارون میاد. زمین خیسه. هوا سرده. دسته‌ی پرنده‌ها برگشتن. منم برگشتم. که ببینمشون. تو هم برگرد. که ببینیشون.
آخه تو بگو. عجیب نیست؟ عجیب نیست فردای روزی که اومدم این‌جا، آسمون بارید و بارید و بارید و سیل همه‌جا رو برداشت و من صبحش از صدای بارون بیدار شدم و گریه کردم که تو پیشم نیستی و چه حیفه که نیستی. و چه حیفه که تنهایی باید شالم رو بندازم روی شونه‌م و به پرنده‌ها نگاه کنم که برگشتن و خیس‌ترین نامه‌ی دنیا رو برات بنویسم.
حیف شد که صبح پیشم نبودی و دست به موهام نکشیدی و توی گوشم نخوندی بالاخره موهات بلند شدن. عوضش خودم به موهام دست کشیدم و توی دلم گفتم این موها، توی نبودنت بلند شدن و حالا دیگه می‌شه بافتشون. خودت می‌دونی چه حیف شد که دستای تو، اون دستایی نبود که موهام رو بافت و چه حیف‌تر شد وقتی که توی آینه‌قدی چرخ زدم، تو نبودی تا سه دور بیش‌تر چرخ بزنم و خودم رو پرت کنم توی بغلت و چشمام رو ببندم تا وقتی نورهای توی چشمم، نچرخن و وایسن و وقتی سرمو می‌گیرم بالا، صورتت رو از گردن به بالا ببینم ولی نتونم تشخیص بدم چشمات دارن کجا رو نگاه می‌کنن.
ببین همه‌ش حیف شد. و من از بین همه‌ی این حیف شده‌ها، دوربین داشتم و بارون و هوای خوب و شال قرمز و موی بافته و پرنده‌هایی که از کوچ برگشته بودن. اما، فقط حضور توئه که کفایت می‌کنه و وقتی نباشه، هیچ‌چیز این جهان کافی نیست. شاید به خاطر همینه که این تصویر، آخرین تصویر ایستاده‌ی من توی دنیای پیشِ چشمِ توئه. وقتی برگشتم، آخرین تصویر، پرنده‌ها بودن که توی درختا گم می‌شدن و صدای خنده‌ی تو و خونی که از دو تا کتفم می‌چکید و انگاری خاصیت عشق همینه.
دیدم که از کتفم خون می‌چکه. دیدم که روی زمین نیستم. و فقط صدای خنده‌ی تو بود و صدای بارون و باد که می‌خورد پشت گردنم و منو می‌کشوند سمت درختا. پیش پرنده‌ها. ولی اینا همش خیاله. من هنوزم منتظرم. فقط باید پیدام کنی و نگی یه درخت بلنده پشت درختای کوتاه. پیدام کن. منتظرم.»

- از خل‍ال فهیمه -

29 July 2016

اسم‌ها قدرت دارند.

- از کجا می‌فهمی پرسونای کسی برات تغییر کرده؟
- اسم کانتکت‌ش روی تلفن‌م عوض می‌شه.

27 July 2016

Pheebo

دیروز گیاه خریدم.
توی گلدون زرد قناری‌ش جا خوش کرده و عین خیال‌ش نیست که انقدر کوچیک؛ ل‍ابد فکر می‌کنه می‌تونه باعث شه زندگی‌م فرق کنه با مراقبت ازش.
از امروز به بعد، دو سال تمام ه که گوشت‌نخواری پیشه کرده‌م. کاسه‌های گنده و هیپی‌واری و چای پشت چای و «اسم‌ها قدرت دارن»ی که بعدتر به نوبت دنبال گوشت‌نخواری اومدن و تبدیل‌م کرده‌ن به چیزی که هستم -- یا فکر می‌کنم هستم. آخرین باری که آ. رو به اسم صدا کرده‌م یادم نمی‌یاد.
به‌م گفت شروع کنم به نوشتن. خیلی بعد از نصفه‌شب بود، ولی همون‌موقع دوخطی نوشتم و خواب‌م برد بعدش. جلد دفترم سبز بود؛ خوش‌حال‌م می‌کرد. به‌ش گفتم سعی می‌کنم بنویسم و خندیدم.
آ. شکل گیاه ه. سبز ه.
اسم موجود جدیدی که توی گلدون زرد قناری ه رو گذاشته‌م فیبو، با کلی وسواس که به‌ش می‌یاد فیبو صدا شه یا نه. ولی به‌ش می‌یاد. اسم درستی ه. موجود درستی ه. حداقل برای ال‍ان.

× به آ. گفتم خیلی کله‌م پراکنده ست. گفت باشه؛ بنویس ولی. همین‌قد پراکنده م.

21 June 2016

قضیه پشت قضیه پشت قضیه، که یه‌شبه جزوه رو تموم کنم و فرصت کنم دو دقیقه چشم‌هام رو ببندم قبل از امتحان و بعدتر وقتی علت «انقدر خسته و داغون»بودن‌م رو می‌پرسن، غرغر نکنم که فل‍ان‌قد روز ه که نخوابیده‌م و فکر کنن «باز این گل‌درشت‌نمایی کرد.» . قبل از این که ساعت زنگ بزنه، از جا می‌پرم و هشیار و چشم‌بسته منتظر می‌شم تا صدای گوش‌خراش Waltz آقای گرینکو بپیچه توی اتاق -- و بلکه اتاق‌ها و خونه‌های مجاور، بس که می‌ترسم از خواب موندن. از حفظ مقنعه‌م رو سر می‌کشم و مسواک می‌زنم و از حفظ اتوبوس کوفتی‌ای که همیشه یکی از پنجاه‌ساله‌های لب‌پروتزی خودمریم‌مقدس‌پندار توش هست که به‌م «به عنوان یه خواهر بزرگ‌تر» توصیه کنه که موهام رو «بپوشونم» رو سر ساعت سوار می‌شم و قضیه پشت قضیه پشت قضیه، که یادم نره دارم به بیست‌سالگی نزدیک‌تر می‌شم و به سی و چهل و پنجاه و پروتزِ لب و «عزیزم موهات خیلی قشنگ ه ولی به‌تر ه که بپوشونی‌شون، برای خودت می‌گم» . جزوه رو می‌ندازم رو میز گنده‌ی وسط شورا که از خرده‌نون‌های روزهای قبل [مزایای ماه مبارک رمضان، تبدیلِ شورا به مقر روزه‌خواران مقیم مرکز] پوشیده ست؛ برای اولین بار تصمیمی که گرفته‌م رو بلند می‌گم و عرفان می‌خنده و می‌گه که به‌نظرش به‌هرحال می‌کردم این کار رو. بعد از اون انگار آسون‌تر و قابل‌دسترسی‌تر می‌شه برام؛ تصمیمه وسط حرف‌های روزمره‌م با سال‌پایینی‌ها می‌لغزه و جوری بی‌اهمیت برخورد می‌کنم که انگار مهم نیست و انگار صرفاً یه ایده ست. جزوه‌ی جبر -یا ترکیبیات، یا اتوماتا یا هر کوفتِ دیگه‌ای- پوشیده می‌شه از خرده‌های نون بربری و خوب قضیه‌ها رو حفظ شده‌م و بله، قرار ه که تصمیم‌م عملی شه و بله، من از فردا صبح روزی نیم ساعت ورزش خواهم‌کرد و بله، هیچ خللی هم در کار نیست و تنها اندوه زیرزیرکی خزنده‌ای که هست، فکر کردن به حرف‌هایی ه که می‌شه به یه دوست عزادار زد که از فرط بی‌معنی‌بودن تهوع‌آور نباشن؛ ولی هیچ‌کدوم از این‌ها باعث نمی‌شه که دورتر شم از بیست‌سالگی و سی و چهل و پنجاه و پروتز لب و همه‌ی کارهایی که به «بعد از بیست‌سالگی» موکول می‌کردم‌شون که مثل‍اً خیلی در آینده و دور و «حال‍ا فرصت هست» ، ولی همین بیخِ گوش. همین بیخِ گوش.

20 June 2016

CC

«چونی بی من؟»

14 June 2016

یادِ رنگین

یه بار که خواب‌ت رو دیدم، داشتیم «ارغوان» ِ علی‌رضا قربانی رو گوش می‌کردیم و من خوش‌م بود که اسم‌م ارغوان ه. هوا ابری نبود. آفتابی هم نبود. گرمی و سرماش هم مشخص نبود. یه لامکانِ بی‌زمانی بود انگار. تو تکیه داده‌بودی به پشتیِ صندلی‌ت؛ من جوری خم شده‌بودم که پیشونی‌م تکیه داشته‌باشه به دیواره‌ی کناریِ انگشت‌های اشاره‌م. وانمود می‌کردم که دارم مورچه‌های عبوری از آسفالتِ زیر پامون رو می‌شمرم؛ ولی نگاه‌م به کفش‌هات بود که انگار میخِ زمین شده‌بودن. چشم‌هام رو تنگ کرده‌بودم. علی‌رضا قربانی گفت «تو بخوان.» و تو تکیه‌ت رو از پشتیِ صندلی برداشتی و یه کم خم شدی به جلو و گذاشتی از اول پخش شه ترَک. نگاه‌م جایی رو نمی‌دید -جز کفش‌هات- ؛ ولی جوری بود که می‌‌دیدم‌ت انگار. چشمِ‌درون‌طور شاید مثلاً. علی‌رضا قربانی گفت «یادِ رنگینی در خاطرِ من گریه می‌انگیزد.» . من می‌دونستم که اگه همین‌طور به هیچ‌چی‌نگفتن ادامه بدم، یادِ رنگینی در خاطرم گریه خواهدانگیخت به‌زودی؛ ولی انگار که حنجره‌م زنگ زده‌باشه و نخوام کسی صدای غژغژ حرکت چرخ‌دنده‌هایی روبشنوه که مدّت‌ها تکون نخورده‌ن از جاشون رو بشنوه. زدی به شونه‌م و تماسِ دست‌ت فقط یه کم بیش‌تر از دو ثانیه طول کشید. گفتی «ارغوان‌م تنها ست؟». نیش‌م -رو به کفش‌هات- باز شد که «نه.» . تنها کلمه‌ای که از اول تا آخرش ازم دراومد، همون «نه» بود. اگه لب‌خند زدن صدا داشت، صدای لب‌خندت رو می‌شنیدم. گفتی «خوب ه.» و مکث کردی. شاید که سبک‌ و سنگین کنی حرف‌ت رو. گفتی «برافراشته باش. خـُب؟ تو برافراشته باش.». من هیچ‌چی نگفتم. هیچ‌چی نگفتم. هیچ‌چی نگفتم. فقط تهِ دل‌م پُر شد از خوشیِ این که اسم‌م ارغوان ه. علی‌رضا قربانی دوباره از اول شروع کرده‌بود به خوندن؛ که «این چه رازی ست که هر بار بهار با عزایِ دلِ ما می‌آید؟». می‌دونستم خواب ه. اگه خواب نبود، همون «نه»ی مختصر رو هم نمی‌گفتم. بیدار که شدم، هجاهای اسم‌م توی گوش‌م زنگ می‌زد هنوز. «ارغوان. ارغوان. تو برافراشته باش.» .‌

دوشنبه، نوزده خرداد نودوسه.

دراماکویینِ دونده‌ی تقریباًسال‌گردها

یک سال پیش، نوشته‌م:
تو پیش‌فرض‌های تصویر ذهنی‌م اومده‌بود که قرار ه بیرون بریم و عادی باشیم، معمولی، انگار هیچی نشده. قهوه بخوریم -و منِ نابلد وانمود کنم از تلخیِ مسخره‌ی ل‍اته خوش‌م می‌یاد- و حرفِ واقعی و شاید حتا تو چشم‌هاش نگاه کنم یا حداقل با انگشت‌هام بازی نکنم موقع معاشرت. ولی در واقعیت روی مبل توسی نشسته‌بودم، دیالوگ‌های دوجمله‌ای و وارسی شیار بین دکمه‌های کی‌بورد تو وقفه‌های نه‌چندان‌کوتاه بین حرف‌ها و خنده‌های مصنوعی‌ای که قرار بود نشون بده چه‌قدر ریلکس و بی‌خیال و وِل م، ولی فقط سنگین‌تر می‌کرد جو رو. به محض این که در لپ‌تاپ رو بست، از جا پریدم و فاکتور رو مچاله کردم بین انگشت‌هام -- «بریم؟» «عجله داری؟» «نه، ولی باید زودتر بلند شیم.» و اشاره به عل‍امتی که می‌گفت تو ساعت‌های شلوغ، بعد از بیست دقیقه نشستن به‌تر ه که جاتون رو بدید به آدم‌های منتظرِ دیگه و فلنگ رو ببندید. تو خیابون، دمِ در دست دادیم و خدافظی و با حداکثر سرعت‌م پیچیدم توی کوچه‌های ولیعصر که تنهایی بشینم به عصر خرداد و فکر کنم تقریباً یک سال گذشته از اون روزهایی که همه‌چی یهو عوض شد.
چون سال‌گردها پشت سر هم می‌گذرن -بی توجه به این که دیگه از دل‍ایلِ سال‌گردبودگی‌شون هیچ بارِ دراماتیکی مونده یا نه- ؛ انگار که یه عدد و یه ریچوآل که چاره‌ای نداره جز تکرارشدن و یادآوریِ همه‌ی جزییات سابقاًدراماتیک.

پی‌نوشت.
«اون‌قدر خاطره از خودم درآوردم که دست‌آخر قصه‌ی خودمون رو باور کردم، ولی این‌جاش عجیب ه که این باور به‌م قوت‌قلب نمی‌داد که برم باهاش حرف بزنم. برعکس، روزبه‌روز شل‌تر می‌شدم. ما همین‌جوری خوش‌بخت بودیم، جامون تو سر من گرم‌ونرم بود. نمی‌تونستیم به‌تر از این باشیم. پس چه فایده‌ای داشت؟»
[ منگی؛ ژوئل اگلوف؛ صفحه‌ی شصت‌وسه ]

08 June 2016

Jesse: [With his hands mimicking a telephone, playing the role of Céline's friend] Why'd you get off the train with him?
Céline: Well... He convinced me. Well, actually I was... [Smiles] I was ready to get off the train with him after talking to him a short while. He was so sweet, I couldn't help it. We were in the lounge car, and he began to talk about him, as a little boy, seeing his great-grandmother's ghost. I think that's when I fell for him. Just the idea of this little boy with all those beautiful dreams.

[Before Sunrise; Richard Linklater; 1995 ]

هر سل‍ام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

آقای عزیز؛
هفت ساعت بعد، اولین امتحانِ از سری روزهایی ست که در انتهاشان یک نیمه-لیسانسه می‌شوم؛ حداقل بنا به محاسباتی که دوره‌ی کارشناسی را هشت‌ترمه در نظر گرفته‌اند. نمی‌دانم از کجا عل‍اقه‌ی بی‌مزه‌م شروع شد به عددگذاری و نسبت‌دهیِ همه‌ی وقایع؛ «دفعه‌ی n/2اُم از nبار مل‍اقات» و «فقط یک‌شیشمِ راه مونده» و «یک‌هشتمِ چیزی که اومده‌م رو باید ادامه بدم تا برسم به وسط مسیر» . انگار ددل‍این، خط مرگ، «انتها»ی کذایی، قرمز و پهن لمیده آخر مسیری که سراسر -خط‌کش‌وار- درجه‌بندی شده‌ست و حین گذشتن در راه، فراموش نمی‌شود که هیچ، هر لحظه پراهمیت‌تر جلوه می‌کند.
از همان ابتدا، تصویر یک پایان شکوه‌مند در سرم نشسته و بیرون نمی‌رود. می‌دانم کِی و کجا باید سقوط کرد که زیباتر به نظر بیاید؛ کامل‌تر و ایده‌آل‌تر. حواس‌م هست که مشاجره‌ها را طوری به تعویق بیندازم یا پیش بکشم که به موقع به خط مرگ برسیم. در خیال‌هام، هیچ‌چیز تا از نوار قرمز و پهن عبور نکند کامل نخواهدبود و همیشه ناکافی و موقت؛ همیشه به انتظار پایانِ ناگزیر.

آقای عزیز؛
امیدی هست که شما هنوز درمانی باشید بر سلسله‌ی پایان‌ها؟

× عنوان از «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» ، نادر ابراهیمی.
× پیشنهاد موکدم شنیدن «خاطرات خاموش» از یاسمن مشهوری ست و رجوع به آلبومِ محشرش، «سه‌هزاروهشت‌صدوسی‌ویک» .

04 June 2016

دیوانگی در بروکلین


چونه‌م رو گذاشته‌بودم رو میز و نگاه‌م روبه‌رو، «من چرا هنوز این‌جا م؟» رو مث یه وِرد مقدس تکرار می‌کردم مدام. توی سرم می‌پیچید و منعکس می‌شد. چندتایی از انعکاس‌هاش از دهن‌م اومد بیرون.
بعد چشم‌هام رو بستم و گذاشتم بادِ کولر چتری‌هام رو تکون بده.
بعد دست‌م رو گرفت و گفت «ببین؛ درست می‌شه.» و گفت «من رو نگاه کن.» و نگاه‌ش کردم. همون‌طور چونه‌رومیز، سرم رو چرخوندم فقط.
بعد درست شد.

× بی‌توضیح؛ بی‌آخر.

31 May 2016

در واپسین دقایق حیات

مذبوحانه . [ مَ نَ / نِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) حرکت مذبوحانه؛ حرکتی از روی کمال نومیدی و بی اندک فایده‌ای. تلاشی بی‌نتیجه و مأیوسانه. حرکتی که به قصد نجات از مضیقه انجام گیرد ولیکن نتیجه‌ی آن معکوس باشد، همچون حرکت حیوان مذبوح که فوران دم بیفزاید و مرگ او نزدیکتر سازد. حرکتی چون حرکت مگس در تار عنکبوت. جنبشی چون جنبش حیوان سربریده.

30 May 2016

"Juste au feu, au coin, il y a un metro meme. Je veux prendre le metro."

Céline: I was thinking... for me, it's better I don't romanticize things as much anymore. I was suffering so much all the time. I still have lots of dreams, but they're not in regard to my love life. It doesn't make me sad, it's just the way it is.
Jesse: Is that why you're in a relationship with somebody who's never around?
Céline: Yes, obviously, I can't deal with the day to day life of a relationship. Yeah, we have, you know, this exciting time together and then he leaves, and I miss him, but at least I'm not dying inside. When someone is always around me, I'm like suffocating!
Jesse: No, wait, you just said that you need to love and be loved...
Céline: Yeah, but when I do it quickly makes me nauseous! It's a disaster. I mean I'm really happy only when I'm on my own. Even being alone, it's better than sitting next to a lover and feeling lonely. It's not so easy for me to be all romantic. You start off that way and after you've been screwed over a few times, you forget about all your delusional ideas and you just take what comes into your life. That's not even true I haven't been screwed over, I've just had too many blah relationships. They weren't mean, they cared for me, but... there were no real connection or excitement. At least not from my side.
Jesse: God, I'm sorry. Is it really that bad? It's not, right?
Céline: (Shaking her head with eyes nearly watering.) You know...it's not even that. I was... I was fine, until I read your fucking book. It stirred shit up, you know? It reminded me how genuinely romantic I was, how I had so much hope in things, and now it's like... I don't believe in anything that relates to love. I don't feel things for people anymore. In a way... I put all my romanticism into that one night, and I was never able to feel all this again. Like somehow this night took things away from me and... I expressed them to you, and you took them with you. It made me feel cold, like if love wasn't for me.
Jesse: I... I don't believe that. I don't believe that.

[ Before Sunset; Richard Linklater; 2004 ]

27 May 2016

سنگینی تحمل‌پذیر تعلق




تو فضای مهمونی‌گونه‌ی کافه‌ی نو، تازه داشتم می‌فهمیدم وصفِ «زامبی همیشگی»ای که یاسی نوشته‌بود یعنی چی. کنار سه تا از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌هام بودم و برای اولین بار تلخی عجیب ل‍اته رو می‌چشیدم [بعد از عادت‌کردنِ تدریجی‌م به طعم موکا، دروازه‌ی ورودم به کانسپت قهوه] و پیکسل سیاه‌وسفید کافه روبه‌روم و گلدون Zamiifolia [ «جواهر زنگبار» ] بیخ گوش‌م؛ ولی زامبی همیشگی مهمونی‌ها. چون تاریخ می‌چرخه و از رومون رد می‌شه و بارها و بارها در جاهای مختلف، تکرار می‌کنه خودش رو.
ساعت نه‌وربع که تو خیابون وایستادم منتظر ماشینِ Snapp ، همه‌جا تاریک بود و تنها منبع نور انگار که پنجره‌ی زرد و روشنِ کافه. از پایین‌تر می‌دیدم که اون سه‌تا نشسته‌ن کنار بطری‌های شیشه‌ای رنگی، که عکس‌های پول‍ارویدمون روی دیوار سیاه جا خوش کرده‌ن. نور منعکس می‌شد تو شیشه‌های تراش‌خورده‌ی لوستر و برمی‌گشت روی سطح «دبه‌ی شیر» و از پنجره می‌ریخت بیرون. حس کردم که دایره‌ی فلزی‌ای که یه روش عدد شصت‌وچهار رو نوشته و روی دیگه‌ش اسمِ کافه و چند دقیقه پیش اضافه شده به دسته‌کلیدم -مث کلید یه خونه‌ی جدید- سنگین‌تر از قبل کرده جیب‌م رو. یه طور سنگینیِ خوشایند. سنگینیِ تعلق.
تو تاریکی منتظر ایستاده‌بودم و اگه درخت‌های خیابون قدس تو تاریکی هم سایه داشته‌باشن، انداخته‌بودن‌ش دقیقاً روی من. آقای اسنپ که اومد، تا از خیابون بریم بیرون نگاه‌م از شیشه‌ی عقب به مهمونی‌ای بود که انگار خیال نداشت تموم شه، ولی به‌هرحال من جزیی ازش نبودم اون‌موقع. گروه‌گروه نشسته‌بودن دور میزها و معاشرت و اسمال‌تاک، از انعکاس خودشون و اطراف‌شون تو دایره‌ی برنجی آویزون از سقف عکس می‌گرفتن -که برّاقِ برنجی رو نمی‌دیدم از جایی که نشسته‌بودم و فکر می‌کردم «مگه این دیواره چی داره که همیشه چند نفر دارن به‌ش نگاه می‌کنن؟»- ، هر چند لحظه یه بار یکی از دوست و آشناهاشون پیدا می‌شد و سل‍ام و چطوری و چطورم -- من؟ چسبیده‌به‌دیوار و فرورفته‌توصندلی که سعی می‌کردم تا حد ممکن دیده نشم و لیوان مشکی ل‍اته‌م رو ول نمی‌کردم. که «نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول؛ معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست» ، بدون حضور هیچ «تو»یی، بعد از مدت‌های خیلی خیلی مدید. چون همه‌ی تعلق‌ها می‌چرخن و از رومون رد می‌شن و حسابی هموار که شدیم، رها می‌کنن‌مون.


پی‌نوشت. بعد از یک ماه ننوشتن، سل‍ام.
پی‌نوشت. آلبوم «دور» از ماکان اشگواری رو بشنوید؛ و قطعه‌ی نهم - «آن» - از آلبوم «گذر اردی‌بهشت»ِ گروه دال :)
پی‌نوشت. شصت‌وچهار معادل دو ضرب‌در سی‌ودو ه، که سی‌ودو برعکسِ بیست‌وسه ست.
*aaaaa* . :))

22 April 2016

تاج ملکه‌گیِ «جامعه‌ی آدم‌های ناسالم در رابطه» رو گذاشته‌م روی سرم و از روی تخت سلطنتی با غرور نگاه می‌کنم رعیت‌هام رو.

01 April 2016

تنهایی پرهیاهو

یک.
روز اول فروردین، نشسته‌بودم زیر درخت همیشگی‌مان، گوشه‌ی پارک ملت، و به تو فکر می‌کردم که چه دور ی دوباره. قبل‌ش [هرچقدر دل‌ت می‌خواهد عبارت‌های الکی-مثل‍اً-شاعرانه‌م را مسخره کن، به‌هرحال تنها چیزی که آن‌طور تاب‌بازیِ هیجان‌زده‌ی سرخوش را وصف می‌کند همین ست] «با باد رقصیده‌بودم» و روسری زردِ روی شانه‌ها و چتری‌های به‌هم‌ریخته. Jonsi پخش می‌کردم برای خودم. شب‌ش توی دفتر زرد نوشتم «اول فروردینِ هر سال، تنهایی مقبولی دارم که تقریباً ربطی نداره به باقیِ سال، که یا ده بار گندتر از قبل، یا فوق‌العاده.» و چای دم کردم و فرو رفتم زیر پتو.

دو.
میم عزیز؛
تا حال‍ا یک‌نفری سینما رفته‌ای؟
وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شود و توی سالن فقط خودت [؟] را می‌شناسی. خودت و کیف‌ت و کت ارتشی.
عین سربازهای تنها.

سه.
نقاشی‌های ادوارد هاپر، و Waltz #1 ای که الیوت اسمیت ساخته. تمام این روزها.

24 March 2016

What are you going to do with one second?

Stéphanie: Hey, what’s this? Is it your mom’s?
Stéphane: No, that’s the one-second time machine I told you about. I finished it. For you. You wanna try it?
Stéphanie: What are you going to do with one second?
Stéphane: Well, it just adds up, and life is too precious. So, basically, you put this here [He puts a headphone on her head] Can you hear me?
Stéphanie: Yeah.
Stéphane: So… just one second. This is for the past, and this is for the future, okay? So let’s try some for the past. You have to press this button, okay?
[She presses the button]
Stéphane: Let’s try some for the past.
[She presses the button again]
Stéphane: Let’s try some for the past.
Stéphanie: Hey, it’s working! Amazing scientific breakthrough. [presses the button] –entific breakthrough. [She goes for another push, he stops her]
Stéphane: No, wait, wait. Let’s save some for the future.
[He changes the direction of the handle. She presses the button. He suddenly hugs her.]
Stéphanie: Hey, hey, what are you-
Stéphane: Let me just- [hugs her again]
Stéphanie: Why did you do it twice?
Stéphane: The first time was the future and the second time was just the present.

[ The Science of Sleep; Michel Gondry; 2006 ]

12 March 2016

پس سالِ باد همه‌چیز را با خود نخواهدبرد؟



بخوام اگه با یه کلمه وصف کنم‌ش، «ناکافی» ه، یا «ناراضی» . هیچ‌وقت اون‌طوری نشد که باید. کتاب خوندن و فیلم‌دیدن و خیال‌بافی‌های جوون‌تربودگی‌ها همین مضرات رو هم داره. هیچ‌چیز برات کامل نمی‌شه تا ابد؛ ذره‌ای میل نمی‌کنه به اون بی‌کرانِ فوق‌العاده‌ای که توی ذهن‌ت نگه داشتی از ازل تا حال‍ا. تابلوی فرندز رو که هدیه گرفتم، فکر کردم کجا بذارم‌ش که بشه ایده‌آل‌ترین و حسودی‌برانگیزترین، هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. گذاشتم‌ش بمونه روی بالش اضافیِ تخت اضافی، کنار پاکت درناها و رُب‌دوشامبر قرمز بلند، برای وقت مناسب؛ که خودم هم خوب می‌دونستم هیچ وقتِ مناسبی نمی‌رسه. شب‌ها قبل از این که خاموش شم، توی تاریکی، پیچ پشت جعبه‌ی موسیقی رو می‌چرخونم که کوک شه و می‌ذارم نُت‌های نصفه‌ش رو اون‌قدر بنوازه که خاموش شه و با چشم‌های باز توی تاریکی مطلق نگاه‌ش می‌کنم، اون‌وقت غلت می‌زنم که سرم دقیقاً توی گودی بالش بیفته و صورت‌م رو به تلفن، که صبح بل‍افاصله با صدای Waltz [که نمی‌دونم چرا ده قرن پیش گذاشتم‌ش صدای هشدارِ «داره دیرت می‌شه برای جمع کردن مهمل‍ات زندگی‌ت» ] از خواب بیدار شم و باز توی دل‌م بگم «هنوز ناکافی ه.» ، بی‌غرغر روتختی رو بزنم کنار و وارد زندگی شم.
سال نودوچهار همون «سال بد، سال باد»ی ه که باید می‌داشتم تا قبل از بیست سالگی. ناراضی و بداخلاق بودم، بی ذره‌ای شباهت به همه‌ی هیجده سال قبل‌ش، و از اثرات قضیه اول ناتمامیت گودل در زندگی‌م رنج می‌بردم/می‌برم.

«یک نظریه «سازگار» است، در صورتی که هیچ‌گاه یک تناقض را اثبات نکند. بنا بر قضیه‌ی ناتمامیت اول گودل، هیچ نظریه‌ی اصل موضوعی که حداقل قضایای اساسی حساب را بتواند اثبات کند وجود ندارد که همه قضایا را اثبات یا رد کند. به عبارتی در هر نظام اصل موضوعی ریاضی، جملاتی تصمیم‌ناپذیر وجود دارند. طبق منطق کلاسیک و منطق ارسطویی هر گزاره‌ای یا صادق است و یا کاذب. قضیه‌ی ناتمامیت اول می‌گوید که نظام‌های اصل موضوعی که قابلیت نشان دادن توابع بازگشتی را داشته‌باشند نمی‌توانند چنین تصمیمی درباره گزاره‌های حساب بگیرند. یعنی جملاتی در این نظام‌ها وجود دارند که نه اثبات‌پذیرند و نه انکارپذیر.»


× دیدنِ اون انگشت‌ها هنوز قادر ه منو به گریه بندازه، حتا با تقل‍اکردن جلوی خانواده که بلند نشم از سر میز شام.
× موسیقی احوال نودوچهارِ لعنتی: Javier Navarrete - Pan's Labyrinth Lullaby

03 March 2016

میم عزیز؛
دوری از آدم‌ها در دو-سه هفته‌ی اخیر، ناجور به‌م ساخته و بعد از نوزده سال زندگی، تازگی‌ها طعم رهایی از قید تعلق را می‌چشم.
خوش‌حال‌ترین و آسوده‌ترینی که من.


26 January 2016

It would be the first time.


چنان عادت کرده‌م موسیقی به جام حرف بزنه که ل‍ال شده‌م. یادم رفته چه‌طوری کلمه‌ها رو می‌چیدم کنار هم -- تنها کاری که بلد بودم انجام بدم. [ پیاده‌پیاده با سیاوش و بهار انقل‍اب رو می‌رفتیم تا ته، نصفِ هندزفری‌م توی گوش، می‌گفت And if you're still bleeding, you're the lucky ones, 'cause most of our feelings, they are dead and they are gone ، به بهار گفت «این رو اگه ول‌ش کنی تا ابد حرف نمی‌زنه.» ، از گلوم صدا دراومد که «ل‍ال بودن خوش می‌گذره بابا.» و نیشِ باز، انگار نه انگار که همین ل‍ال بودن در انواعِ برهه‌های زمانی چنان نابودم کرده. ]

بعد از تغییر -موقت؟- رژیم غذایی‌م به «شکست‌خواری» ، پخش کرده‌م که Please please please, let me get what I want this time و چتری‌های دوهفته‌ای‌م رو دوست دارم، چشم‌هام رو دوست دارم، پلی‌لیست Discover Weekly اسپاتیفای‌م رو و پلیورهام رو. [ آخخ اگه می‌شد جای مانتو، پلیور پوشید و زد بیرون. ] حرف نمی‌زنم دیگه. کسی نیست برای حرف‌زدن، راست‌ش، جز مب. یاد می‌گیرم که شنونده‌تر باشم از قبل، تارهای صوتی‌م یادشون بره که چی‌کار می‌کرده‌ن جز «هیچی» و «تولید صدای منقطع بچه‌گربه» . آ. می‌گه «باز که نیستی بِچه.» و دوست دارم بودن‌م به چشم نیاد. [ نیلوفر دودستی لیوانِ چای‌ل‍اته‌ش رو گرفته‌بود، می‌گفت دل‌ش می‌خواسته در باشه، یا دیوار، همه‌ی قصّه‌ها رو ببینه و خودش اینویزیبل. احتمال‍اً لب‌خند کج ناخودآگاه زده‌بودم و گفته‌بودم از فرط شباهت‌های تصادفی‌مون نترسوندم. شاید هم جذب کرده‌بودم حرف‌ش رو، برچسب‌زده انداخته‌بودم‌ش توی یکی از پوشه‌های بی‌نهایت سرم، هیچ نمودِ فیزیکی‌ای نه. ] ماگ گنده‌ی توسی‌ای که ام‌روز خریدم رو دوست دارم. می‌تونم صورت‌م رو قایم کنم توش و بذارم بخار نوشیدنی‌ش هیچ‌وقت از شیشه‌ی عینک‌م پاک نشه و وقتی ازم می‌پرسن چه‌خبر، بخندم و جواب ندم. متوجه شده‌م که ذره‌ذره دارم خونه‌م رو می‌چینم ناخودآگاه. ماگ گنده‌ی توسی، پتوی چهارخونه‌ی قرمز، کاسه‌های گنده‌ی سال‍اد یونانی -با بهترین پنیرهای ممکن- ، شیشه‌های خالی شکل‍ات، پوستر فرندز و گلدون صورتی‌ای که مال گل‌های نوزده‌سالگی بود. خونه‌م رو دوست دارم. خانوم پخش می‌کنه که Haven't had a dream in a long time و خیال‌بافی جدیدم رو دوست دارم.


× فردا انتخاب واحد ترم جدید ه. ترم چهار. و عجیب‌ترین که نه، ولی یکی از ناآشناترین احساسات دنیا ست.
× Youth - Daughter | Please Please Please - She and Him
× خداحافظ، آقای عزیز.

19 January 2016

July 15.
... It's really a wonder that I haven't dropped all my ideals, because they seem so absurd and impossible to carry out. Yet I keep them, because in spite of everything I still believe that people are really good at heart. I simply can't build up my hopes on a foundation consisting of confusion, misery, and death. I see the world gradually being turned into a wilderness, I hear ever approaching the thunder, which will destroy us too, I can feel the sufferings of millions and yet, if I look up into the heavens, I think that it will all come to right, that this cruelty too will end...
[A few days after this entry, the Nazis raided the "Secret Annexe" and Anne, Peter and all the other occupants, were taken to concentration camps. Anne's father alone survived. In March 1945, three months before her sixteenth birthday and two months before the liberation of Holland, Anne died in the concentration camp at Bergen-Belsen.]

["A Treasury of the World's Greatest Diaries" : In Youth is the Beginning - Anne Frank]

16 January 2016

In Youth is the Beginning

February 18.
Whenever I go upstairs now I keep on hoping that I shall see "him". Because my life now has an object, and I have something to look forward to, everything has become more pleasant.
At least the object of my feelings is always there... Don't think I'm in love, because I'm not, but I do have the feeling all the time that something fine can grow up between us, something that gives confidence and friendship. If I get half a chance, I go up to him now. It's not like it used to be when he didn't know how to begin...

["A Treasury of the World's Greatest Diaries" : In Youth is the Beginning - Anne Frank]


× دورم رو آدم‌های دوست‌داشتنی گرفته‌بودن و هر کدوم به کار خودمون مشغول؛ بی فکر امتحان، بی نگرانی، دم غروب با باد خنکی که بین شاخه‌ی درخت‌های بیرون دانشکده می‌لغزید. صندلی‌م رو روی دو پایه‌ی عقبی‌ش نگه داشته‌بودم و بعد از مدت‌ها، کتاب می‌خوندم و صدای موسیقی سلتیک می‌اومد، صدای Celtic Woman می‌اومد از اسپاتیفایِ گوشی سفید کوچیک و می‌پیچید توی دنیا و تک‌تک اجزای کائنات آروم و خوشحال بود از بابت وجودش.

09 January 2016

Too old to just break free and run.


عکس آقای باکلی رو گذاشته‌م روی دسک‌تاپ نگاه‌م کنه. سه روز ه که چشم‌هاش زل می‌زنن به‌م. چشم‌های آدمی که توی یکی از شاخه‌های می‌سی‌سی‌پی غرق شده و یک هفته بعد جسدش رو از آب گرفته‌ن. آقای سی ساله‌ای که با Lover, You Should've Come Over ش تمام وجود آدم به‌هم می‌ریزه. وقتی هم‌چین چشم‌هایی درون‌ت رو می‌بینن، سعی می‌کنی آدم به‌تری باشی. سه روز ه که سعی می‌کنم آدم به‌تری باشم.

05 January 2016

Are you sure about formatting your memory card?

تاریخ‌ها رو فراموش کرده‌م. من هیچ‌وقت آدمی نبودم که فراموش کنم.
بعد از مدت‌ها اینستاگرام‌م رو باز کردم که خواب‌آلودگیِ شب‌بیداری‌م بپّره. لیوان گنده‌ی چای رو گذاشتم روی میز، بال‍ای جزوه‌ی ترکیبیات، و خوش‌خوشان اسکرول کردم پایین. عکس یاسی و رعنا رو که دیدم تازه فهمیدم چندهزار کیلومتر دورتر شده‌م از آدمی که بودم.
من آدمی نبودم که فراموش کنم به این راحتی‌ها. فکرش رو هم نمی‌کردم که کوچیک‌ترین جزییات رو یه روز گم کنم. تاریخ تولدها، تاریخ بیرون‌رفتن‌های خاطره‌ناک، خوراکی‌ها، صداها، خنده‌ها، جوری که یه نفر بی‌هوا موهاش رو مرتب می‌کنه، همه‌ی چیزهای کوچیک و بی‌اهمیت رو از بَر بودم. آدمی نبودم که از نوار گوشه‌ی فیس‌بوک و تبریک‌گفتن‌های بقیه یادم بیاد که فل‍انی یه سال بیش‌تر از قبل توی زندگی‌م ه. حافظه‌ی بی‌نهایت داشتم و -تعارف چرا؟- افتخار می‌کردم به‌ش. بلندبلند متن نمایش‌نامه‌ای که فقط تماشاچی‌ش بودم رو برای بازیگرهاش می‌خوندم و نیش‌م تا بناگوش باز، که هه‌هه، من رو ببینین که از شماها حفظ‌تر م. اینستاگرام رو باز کردم و عکس یاسی و رعنا رو دیدم و بعد از چند ماه یادم افتاد که عادت داشتم موهای یاسی رو مرتب کنم براش و غُر بزنم که چرا هیچ‌وقت صبر نمی‌کنه تا جایی که بتونه دم‌موشی کنه موهاش رو. یادم افتاد که رعنا وقتی می‌خندید، گوشه‌ی چشم‌هاش خم می‌شد. یادم افتاد به روزی که توی پیلوت دبیرستان، چهار تا کتاب -کادوی تولدش- رو به‌ش دادم و لُپ‌ش رو بوس کردم، مبارک‌مون ی رعنوک. ِ از ته دل تحویل‌ش دادم و منتظر موندم که باز کنه کاغذکادو رو؛ همین امروزِ چندسال پیش، و این که دقیقاً چند سال پیش بوده رو هم فراموش کرده‌م. انگار همه‌ی خاطره‌های دبیرستان، آدم‌های دبیرستان ریخته‌شده‌باشن توی یه کیسه‌ی بزرگ، درش رو بسته‌باشم و برچسب و بعد انداختن‌ش تهِ کمد تا خاک بخوره، شاید هرازگاهی بیاد بیرون و آخـِـی‌های کِش‌دار و مثل‍اًدل‌تنگی‌آمیز و دوباره دربسته، تهِ کمد. آدمی نبودم که همچین کاری به ذهن‌م خطور کنه. حتا اگه به قیمت طناب کشیدن دورتادور اتاق و آویزون‌کردنِ همه‌چیز از طناب‌ها، کاری می‌کردم که همه‌شون همیشه جلوی چشم باشن. زیر عکس یاسی نوشتم بخخدا اگه بدونین چه‌قدر دل‌م تنگ جفت‌تون ه. و بخخدا اگه خودم می‌دونستم چه‌قدر دل‌م تنگ‌شون ه.
پری‌شب، بعد از این که مست‌طور شروع کردم به حرفِ بی‌ربط پروندن و شنیدم که به‌م می‌گی خودخواه و بعد از این که تپش قلب و اضطراب و انواع و اقسام نگرانی‌های بی‌مورد شروع شد و تموم شد، مب به‌م گفت می‌دونستی بدترین صفتی که می‌شه به‌ت نسبت داد، خودخواه ه؟ همون‌طور که اگه به من بگن حسود مثل‍اً. پری‌شب هنوز نمی‌دونستم خودخواه‌ترین شده‌م. اون‌قدر خودم رو به خودم مشغول کرده‌م که گذشته‌م رو یادم رفته؛ اون‌قدر که طول‍انی‌ترین مل‍اقات‌م با دوستِ هشت‌ساله، وقتی ه که اتفاقی دم ورودی متروی انقل‍اب به هم برمی‌خوریم و چون شب ه و دیرمون شده و خسته ییم و هزار دلیل منطقی احمقانه‌ی دیگه، یه بغل‌کردن سرسری و چه‌خبر - چه‌طور یی - چه‌قد خیلی وقت ه ندیده‌م‌ت - دل‌م تنگ شده‌بود - بیا بیش‌تر ببینیم هم رو - آره آره یه روز حتـــماً برنامه کنیم بریم بیرون - خب پس می‌بینم‌ت، مزاحم‌ت نشم، برو به زندگی‌ت برس سروتهِ قضیه رو هم می‌یاره و کاش کسی بود که برگردوندم به همه‌ی چیزی که بودم.

توی دفترچه‌ی «مونولوگ‌ها خطاب به فرزند نامحتمل آینده‌م» اضافه می‌کنم که بچّه‌جان؛ نباید دودستی بچسبی به گذشته. باید بذاری خودش برای خودش جاری شه. هر وقت ل‍ازم بود بیاد، هر وقت ل‍ازم بود بره. با هر سرعتی که دوست داره. ولی نباید هم وقتی یه تکونِ کوچیک می‌خوره که از بین انگشت‌هات بیاد بیرون، همون لحظه ول‌ش کنی به امانِ خدا -- «خودت» رو ول کنی به امانِ خدا. گذشته مقدس ه. حرمت داره. نباید وقتی به اولین و آسون‌ترین مانع می‌رسی، فراموش کنی بچّه‌جان. حواس‌ت رو باید جمع کنی. گوش‌ت هست با من؟.. نباید اون‌طور کنی که منِ هیفده و هیجده و نوزده ساله کردم. هیچ‌وقت.
بچّه‌م نباید مثل اینی که من م، فراموش‌کار از آب دربیاد.

31 December 2015


پست‌های قدیمی‌ترم رو می‌خونم و احساس می‌کنم چه‌قدر جوون بوده‌م. هر روز انرژی داشتم برای رویابافی و موسیقیِ مناسب حال پیداکردن، حتا اگه صبح‌ش بداخل‍اق‌ترین و ظهرش خودم رو به بهانه‌ی مسخره‌ای کنار کشیده‌باشم از بقیه و عصرش تنهاتنها تا میدون انقل‍اب و گریه‌ی یواشکی و بی‌حوصلگی. هر روز انرژی داشتم برای جمله‌بندی‌کردن توی ذهن، حتا اگه هیچ‌وقت با صدای بلند ادا نمی‌شدن. رویاهای بزرگ مسخره داشتم و با وجود این که سعی نمی‌کردم برسم به‌شون، حداقل حوصله داشتم تحمل کنم هر روز بیدارشدن رو و ادامه دادن زندگیِ گُه رو، که شاید یه روز یونیورس دل‌ش به رحم بیاد و برسوندمون به هم.
پیرِ نوزده‌ساله‌یی شده‌م که هر روز حماقت می‌کنه حال‍ا. می‌دونه دو ساعت بعد پشیمون می‌شه و از عذاب وجدان می‌میره، ولی باز هم ادامه می‌ده به کار احمقانه‌ترین‌ش و فقط کافی ه یکی دیگه به‌ش یادآوری کنه مسخرگی‌ش رو تا آستانه‌ی تحمل‌ش منفجر شه و همه‌چی رو رها کنه بدوئه بنّدازه بدوئه تا انتها. انقدر که حتا دیگه لذت هم نمی‌بره از خوشی‌های کوچیکِ ناشی از حماقت. وقتی یادش می‌افته ناخودآگاه توی سرش کسی لب‌خند نمی‌زنه. آستین‌های بلندش رو می‌کشه روی انگشت‌ها و با اکراه شکل‍ات می‌خوره و ظاهر خوش‌بختی بقیه رو تماشا می‌کنه، توی سرش می‌گه هه، آی شیت آن یور هپی‌نِس، هانی.
نشسته‌بودم پشت به‌ش، بدعنق و عصبانی، گفتم «چرا انقدر اصرار داری که ناراحت‌م کنی هِی؟» . یه رشته از موهام بین انگشت‌هاش بود و بازی می‌کرد باهاش. بغل‌م که کرد و معذرت‌خواهی، به‌تر نشدم. هشتادساله‌ی درون‌م دل‌ش می‌خواست ازش عصبانی و ناراحت باشه. مث این بود که بخوای سنگ رو با شعله‌ی کبریت ذوب کنی؛ پیری‌م هیچ کم نمی‌شد و تا ابد ایستاده‌بود همون‌جا، نمی‌ذاشت از حماقت‌م کِیف کنم.

26 December 2015

یادآور

با چشم‌های خودت ببینی که همه‌ی خوشی‌هات یهو بی‌دلیل دود می‌شه می‌ره هوا، جاش هیچی پُر نمی‌شه، حتا اندوه.
همه‌چیز دود می‌شه و می‌ره هوا و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت برنمی‌گرده.

25 December 2015

And you spoke in japanese, singing words, "I'll come home soon"

آقای عزیز؛
قلب‌م از نبودن‌تان به‌هم‌فشرده ست و هیچ پتوی نو و قرمز چهارخانه‌ای بلد نیست درست‌ش کند و هیچ نقطه‌ویرگول سیاهِ درشتی روی مُچ [که یعنی زنده‌باد آدم‌هایی که انتخاب کرده‌ند و زنده مانده‌ند] و هیچ دسته‌ی بزرگ گل نرگسی. چای می‌سازم و با شکل‍ات فراوان فرو می‌دهم و برنامه می‌نویسم که تا فل‍ان امتحان، درس‌هام را آدم‌وار تمام کنم؛ ولی هنوز نیستید و غیرقابل‌انکارترین حقیقت ست این.

And there's nowhere else to be
I could live in your old car
With the broken stereo
I want to be wherever
Wherever you are

آقای عزیز؛
جای‌تان خالی ست. کِی برمی‌گردید؟

× موسیقی: Wherever You Are - Angus and Julia Stone

24 December 2015

«دیدی آدم چه‌طوری تپش قلب می‌گیره وقتی حرف‌ش می‌مونه بیخ گلو؟ هی می‌خواد بگه، شک می‌کنه، نکنه اگه بگم خراب کنم همه‌چیز رو؟ نکنه همین‌طوری امن‌تر باشه؟ هی نمی‌گه. باز دل‌ش می‌کِشه که اگه نگم می‌ترکم آخه. اگه بگم خالی می‌شم و روراست‌بازی دراورده‌م همون‌طور که همیشه شعارش رو می‌داده‌م. این‌طوری دورویی محسوب نمی‌شه؟ باز می‌ترسه. بگم؟ نگم؟ بگم؟ نگم؟ انقدر شک می‌کنه و تصمیم‌ش رو عوض می‌کنه که خودش هم نمی‌دونه چی می‌خواد. نمی‌دونه اگه بگه خوش‌حال‌تر ه یا اگه نگه. دیدی آدم چه‌طوری قلب‌ش مث چی می‌زنه اون‌وقت‌ها و نفس کم می‌یاره؟ به خودش می‌گه دیدی چی‌کار کردی؟ اگه همون اول که تصمیم‌ت مشخص بود انجام می‌دادی‌ش ال‍ان این‌طوری نبودی. فقط یادش نمی‌یاد که تصمیمِ اولِ اول‌ش چی بوده. انقدری هم انرژی‌ش صرف تپوندن قلب‌ش و اکسیژن پیدا کردن شده که جا نداره فکر کنه قند بسوزونه یادش بیاد حرف اولی‌ش رو. فقط می‌مونه تو دوراهی‌ای که مطمئن ه تا ابد توش ه و نمی‌تونه تصمیم بگیره. دیدی آدم چه‌شکلی احساس می‌کنه صورت‌ش مث گچ سفید شده؟ مشکل‌ش فقط همین ه که فقط خودش ه که می‌فهمه گچ‌بودگی‌ش رو. هیچ بنی‌بشری که اون بیرون ه نمی‌فهمه سفید شده و قلب‌ش تندتند می‌زنه و پاهاش سست شده‌ن. اگه هم بخواد به بقیه بفهمونه که فل‍انی، بیا به دادم برس، ال‍ان ه که قلب‌م استخون‌هام رو بشکنه بپاشه بیرون از سینه، باید توضیح بده که چرا این‌طوری شده و چه حرفی مونده بیخ گلوش که نزده. باید تصمیم بگیره قبل از این که بقیه رو از گچ‌شدن‌ش باخبر کنه و خب، دیدی آدم دل‌ش می‌خواد بیفته بمیره ولی تصمیم نگیره؟ انقدر قلب‌ش می‌تپه که اولین گل نرگس‌های زمستون‌ش از تو گلدون خم می‌شن سرشون رو می‌ذارن رو زمین تکیه می‌دن به دست‌شون، منتظر، که کِی این تصمیم می‌گیره آخه؟ بوی نرگس‌هاش مست‌ش می‌کنه و چشم‌هاش می‌سوزه و دل‌ش می‌خواد استخون‌های قفسه سینه‌ش بشکنن خرده‌هاش بریزه رو زمین دورِ پاش ولی تصمیم نگیره، ولی کسی منتظرش نباشه که حرفی بزنه. دل‌ش می‌خواد خودش نیست و نابود شه ولی اولین نرگس‌های زمستون‌ش بلند شن و توی گلدون برقصن. دیدی چه‌قد آدم دل‌ش می‌خواد بمیره و قلب‌ش دیگه نتپه؟»

× موسیقی متن: 5/4 - Clogs

× قبل از خواب به چی فکر می‌کردی؟ #3

05 December 2015

When it hasn't been your day, your week, your month, or even your year.


خیابون دراز رو می‌رفتم پایین و شال‌گردن‌م رو سفت پیچیده که گردن‌م سردش نشه و دست راست خزیده توی جیب کُت، دست چپ محکم پوشه‌ی پل‍استیکی رو چسبیده، غصه‌هام همه رفته‌بودن تهِ آب و از روشون سُر می‌خوردم. می‌شنیدم که I'll be there for you when the rain starts to pour ؛ فکر می‌کردم ل‍ابد نشونه‌ی یونیورس ه که همین امروز باید برسه به دست‌م؛ همین روزی که بیش‌تر از هر چیزی نیاز بود دنیا بغل‌م کنه بگه درست می‌شه بچّه، خوب می‌شه همه‌ش، بیا خودم جمع‌وجورش می‌کنم برات اصل‍اً. از اون آروم‌تر و سرخوش‌تر ممکن نبود. پوشه‌ی پل‍استیکی رو محکم چسبیده‌بودم و قدم‌های بلندِ خوش‌بخت برمی‌داشتم تا تهِ خیابون.
توی اتاق، هیچ‌جایی اون‌قدر باارزش نبود که نصب‌ش کنم. باید جایی می‌بود که هر روز ببینم‌ش و یادم بیفته که «هی دختره، No one told you life was gonna be this way ؟ عیبی نداره؛ من که هستم برات.» . نه خیلی بال‍ا، نه خیلی پایین، جایی که توجه‌م جلب بشه به‌ش -- و هیچ‌جایی نبود که این‌قدر باارزش. گذاشتم‌ش روی تخت اضافی، «تا وقتی اتاقی از آنِ خود نیست، هیچ‌جا آویزون‌ش نمی‌کنم.» . چیزهای مهم هیچ‌وقت نباید جایی باشن که در حدشون نه.

No one could ever know me
No one could ever see me
Seems you're the only one who knows
What it's like to be me

Someone to face the day with
Make it through all the rest with
Someone I'll always laugh with
Even at my worst I'm best with you

× ته‌ش؟ افتخار م به ارغوانی که تا این‌جا اومده و قرار ه بدوئه بنّدازه بدوئه تا انتها، همین مسیر رو.

03 December 2015

از مجموعه‌ی تصاویر «تمام آن‌چه که من م» ؛ قسمت چندم


تصویرساز: Ward Brackett

× دو متر اون‌طرف‌تر، بارونِ چندساعته داشت بند می‌اومد و تمام اون چند ساعت، دراز کشیده‌بودم و به رفتن فکر می‌کردم؛
«رهاش کن بره رئیس.» با صدای بلند، از بین زردها و نارنجی‌ها راه‌م رو بکشم برم؛
فقط که تموم شه معلق‌بودنِ بی‌انتها.

29 November 2015

لیل‍ا، ای سبزه‌پیرهن

خیابون‌های شب خوش‌حال‌تر ن. تنهاتر ن. نور چراغ ماشین‌ها چند لحظه روشن‌شون می‌کنه، سایه‌های درخت‌ها، ساختمون‌ها، به اندازه‌ی تمام خیابون کِش می‌یان؛ آدم‌های ماشین رد می‌شن و خیابون دوباره فرو می‌ره توی تاریکی محض. حتا تابلوهای نئون هم بلد نیستن تنهایی‌ش رو از بین ببرن. سعی‌شون رو می‌کنن؛ که «هِی، بیا معاشرت کنیم.» ؛ جواب نمی‌ده ولی. خیابون‌های شب همیشه ترجیح می‌دن حرف جدی نزنن و ساکت بمونن تا کسی نفهمه چی می‌گذره تو دل‌شون.
همون‌طور که پیاده‌پیاده رد می‌شدم، دست‌هام رو فرو برده‌بودم تهِ جیب‌های کُت و آقای رضاعی لیل‍ا جان می‌نواخت برام برای بار ده‌هزارم، به سرم زد که اسم‌م رو بذارم لیلی. همون‌طور که ماه کامل چند متر جلوتر و چند متر بال‍اتر بود ازم و مث یه پنیر سوییسی گرد و بزرگ نشسته‌بود توی بشقاب سیاه، دورش دونه‌های پنیر پارمسان پودرشده پاشیده‌بودن.
لیلی بدون این که حواس‌ش باشه پاش رو کجا می‌ذاره، خیال می‌بافت. یاد روزی [که هنوز نیومده‌بود و معلوم نبود اصل‍اً بیاد یا نه] افتاده‌بود که بعدش دیگه آ. رو نمی‌دیدن. روزی که فرداش، آ. هم اضافه می‌شد به خیل جمعیتی که فرودگاه بلعیده‌بودشون. لیلی می‌رفت مهمونی، آدم‌های دوست‌داشتنی رو می‌دید، کتابی که براش خریده‌بود رو می‌ذاشت روی یه میز کوچیک، می‌نشست یه گوشه‌ی اتاق و همین‌طور فقط زل می‌زد به آدم‌های ایستاده‌ی خندان. شب‌تر، آ. رو بغل می‌کرد و سعی می‌کرد اشک‌ش نریزه پایین، یاد حرف‌هاش می‌افتاد که «نمی‌فهمم واقعاً چرا مردم ناراحت می‌شن وقتی کسی می‌ره از ایران.» و یه‌کم تهِ دل‌ش گرم می‌شد. بعد می‌خندید و برمی‌گشت توی صندلی‌ش. ل‍ابد اون موقع هم ماه همین‌طوری پنیری بوده، وگرنه باعث نمی‌شد لیلی نوزده‌ساله وسط پیاده‌روی‌ش یاد اون شب بیفته. بعد موسیقی‌ رو عوض کنه و دل‌ش بخواد اسم‌ش گُلی باشه قبل از هر چیزی. گیله‌گل باشه و گُلی صداش کنن و فرهاد قاب‌ساز ندونه چه‌جوری به‌ش بفهمونه که غریبه نیست.
خیابون رو تا ته رفتم و برگشتم. ساعت هشت شب بود و کوله‌م از همیشه سنگین‌تر؛ بارهام از همه دست‌وپاگیرتر.

تصویرساز: Akira Kusaka

28 November 2015


«دختره صبح از خواب بیدار شد، زل زد به سقف. زیرلبی چند بار عدد نوزده رو تکرار کرد و فروتر رفت تو رخت‌خواب‌ش، پتو رو کشید تا زیر چونه‌ش بال‍ا و نیم ساعت همون‌طوری موند. وقتی همه‌ی جرئت‌ش رو جمع کرد که با آخرین سال دهه‌ی دوم زندگی‌ش روبه‌رو بشه، پلیورش رو پوشید و با همون موهای شونه‌نشده زد بیرون.»

× این‌طوری شد که پریدم توی نوزده‌سالگی.
× موسیقی‌متن هم ده دقیقه از Spiegel Im Spiegel - Arvo Part . ده دقیقه‌ی تکراری غیرتکراریِ پیانو. ده دقیقه از نوزده سال تمام.

20 November 2015


شاید که قبل‌ترها، وقتی هنوز جوون بودم، روزهام با کتاب می‌گذشت. فکرهام رو از ادبیات می‌گرفتم و حال‌م عوض می‌شد. «هدیه‌ی جشن سال‌گرد» افشین هاشمی رو به عنوان کتابی که می‌تونست همه‌ی دعواها و بداخل‍اقی‌های اون رابطه‌ی کذایی رو توجیه کنه، ده‌هزاربار می‌خوندم توی اون چندماه و هر بار می‌گفتم تهِ دل، که آخخخ آقای افشین هاشمی، چی می‌شد تو می‌اومدی با هم زندگی کنیم. چه‌همه می‌فهمی مرزهای آدمی رو توی همه‌ی شرایط. چه‌همه متوجه یی که هیچ‌کس نباید به مهره‌های دست‌ساز شطرنج‌ت و شوپن‌شنیدن‌ت کاری داشته‌باشه، حتا اون که موهاش طل‍اییِ طل‍ایی بود و انگشت‌هاش قشنگ‌ترین. قبل‌ترها -جوون‌بودن‌هام- از آدم‌ها خسته که می‌شدم، می‌نشستم با سلینجر [که هنوز هم به خاطر اولین‌بارِ هولدن، محبوب‌ترین‌م ه] به عالم و آدم تف می‌نداختیم. زویی می‌شدم و هولدن می‌شدم و دور می‌شدم از بشریت. بیکار که بودم، کنکور که داشتم، هزارتا کار مهم‌تر از کتاب‌خوندن که داشتم، اون‌قدر می‌خوندم که خواب‌م می‌گرفت. مهم نبود اصل‍اً که چه‌قدر زندگی اون بیرون واقعی داره می‌شه؛ باید می‌خوندم. دست خودم نبود. باید با آقای براتیگان می‌نشستیم لبه‌ی یه پل، پاهامون رو تکون‌تکون می‌دادیم بال‍ای سر همه‌ی پست‌ترها، برام قصه‌ی مسخره می‌گفت و زمان می‌گذشت، باید سی روزِ کسالت‌بار رو توی کم‌تر از نیم ساعت خل‍اصه می‌کردیم و می‌رفتیم خونه‌هامون. باقی چیزها هیچ اهمیتی نداشتن.
حال‍ا که یه آدم تقریباًنوزده‌ساله م که تکلیف تاریخ ریاضی‌ش مقاله‌نوشتن ه و «مسئولیت» تراشیده برای خودش، آدمی که از هشت صبح تا هشت شب کسی توی اتاق‌ش نیست و مثل‍اً زندگی واقعی درگیرش کرده -اون‌قدر که فرصت نمی‌کنه تکلیف‌های فرانسه‌ش رو در طول هفته انجام بده- ، یادم نمی‌یاد آخرین باری که کتاب خونده‌م کِی بوده. هیچ قفسه‌ای توی اتاق نمونده که کتاب روش نذاشته‌باشم، هیچ نقطه‌ی خالی‌ای نیست که بشه نفس کشید توش. از کف تا سقف فقط کتاب چیده‌م. فقط چیده‌م. اون‌قدر دور ه روزهایی که تمام زندگی‌م ادبیات بود که باورم نمی‌شه وجود داشته‌ن حتا. فقط می‌خرم و کپه می‌کنم روی باقی نخونده‌ها. شاید از نشونه‌های پیری ه انبارکردنِ بی‌دلیل برای آینده‌ای که معلوم نیست وجود داشته‌باشه. آقای هنسن یه جایی می‌خوند Though we're young, I feel eighty years old . باید به‌ش بگیم در وصف پیرمردهایی که توی کوهِ انباشته‌هاشون دفن می‌شن هم دادِ سخن بده یه بار.

× با بن و ماهان رفته‌بودیم فل‍افل بخوریم، ماهان پرسید تو هم گیمر یی؟ سرم رو تکون دادم که نه، جمله‌ی «نه، کتاب می‌خونم.» رو گذاشتم همون‌جا توی دل‌م باقی بمونه. اگه بلندگفتنِ «نه، تفریح اصلی‌م کتاب‌خریدن و نخوندن‌شون ه.» باعث نمی‌شد از چیزی که فکر می‌کنن هم ویردتر به‌نظر برسم، می‌گفتم‌ش. سرم رو انداختم پایین، ساندویچ‌م رو گاز زدم.

از مجموعه‌ی تصاویر «تمام آن‌چه که من م» ؛ قسمت چندم


تصویرساز:
Jean-Jacques Sempé

× مثل دو نفر ره‌گذرِ غریبه که یک عصرِ بارانی، توی پیاده‌رو، به هم می‌رسند و می‌گویند «پخشِ اسب»

05 November 2015


همون‌قدر سر کل‍اس فرانسه احساس ناتوانی و حماقت می‌کنم که موقع زندگی معمولی. خواب می‌دیدم که توی کل‍اس فرانسه نشسته‌م، کنار همه‌ی آدم‌هایی که ده میلیارد سال بزرگ‌تر از ما ن و بل‍ااستثنا می‌خوان برن کانادا. توی خواب، استاد نگاه‌م کرد، می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌ت رو هجی کنی؟ فکر کردم اسم‌م چی ه؟ یادم نمی‌اومد. استاد هنوز داشت نگاه‌م می‌کرد. وانمود کردم متوجه نمی‌شم چی به‌م گفته. به تخته نگاه کردم -غُگَغده ده تَبلوو، سی‌ل وو پلِ- که مثل‍اً می‌خوام جمله‌ای که به‌م گفته رو پیدا کنم و یادم بیاد که معنی‌ش چی بوده، فکر کردم اسم‌م چی ه؟ اسم‌م چی ه؟ اسم‌م چی ه؟ استاد دوباره پرسید می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌ت رو هجی کنی؟ وسط جمله‌ یادم اومد. ارغوان. پریدم تو حرف‌ش «اِ - اِق - ژ - اَش - اِ - » یادم رفت. بقیه‌ی اسم‌م چی بود؟ چرا انقدر طول‍انی ه اسمِ مسخره‌م؟ وانمود کردم تلفظ حرف بعدی رو یادم نمی‌یاد. سرم رو انداختم پایین، اسم‌م چی بود؟ اسم‌م چه‌طوری نوشته می‌شد؟ قلب‌م تندتند می‌زد. ارغوان. الف ر غین واو الف نون. انگلیسی‌ش چی می‌شه؟ «وِ - اِ - اِن.» انگار سخت‌ترین کار دنیا رو انجام داده‌باشم، نفس عمیق کشیدم و لبخند مصنوعی، سرم رو انداختم پایین و زل زدم به کتاب‌م. چرا انقدر اسم‌م طول‍انی ه که یادم می‌ره‌ش؟ همه نگاه می‌کردن‌م، شاید نه به تمسخر، ولی تمسخرآمیز حس می‌کردم‌شون. ارغوان. ارغوان. ارغوان. نباید یادم بره که اسم‌م چی ه. می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌ت رو هجی کنی؟ اکسکوزه موآ، استاد، من از اسم‌م بدم می‌یاد. می‌شه اسم کسی که کنارم نشسته رو هجی کنم؟ فارسی‌ش چهار حرف داره، ل‍اتین‌ش پنج حرف. زندگی‌ش از این هم می‌شه ساده‌تر باشه؟ می‌شه لطفاً فامیلی‌ت رو هجی کنی؟ می‌شه لطفاً این تمرین رو حل کنی برام؟ می‌شه لطفاً از من متنفر نباشی؟ می‌شه لطفاً درس بخونی؟ درس‌م چی بود؟ تپش قلب ذره‌ذره می‌ره بال‍اتر. می‌شه لطفاً بگی چرا تا جای ممکن دیر برمی‌گردی از دانشگاه؟ اکسکوزه موآ، مادام -- می‌شه لطفاً بگی برای چی هر روز صبح از خواب پا می‌شی؟ استاد مث دلقک‌های ترسناک توی تولدهای توی کارتون‌ها، با لبخندِ ازبناگوش‌دررفته صورت‌ش رو نزدیک‌تر کرد به‌م، سرش رو چرخوند و به بقیه نگاه کرد که زل زده‌بودن به‌م، اگه می‌تونست ترسناک‌تر بشه، شد. فرو رفتم توی صندلی‌م، سعی کردم منفجر نشم، می‌شه لطفاً بگی چرا هر روز صبح از خواب پا می‌شی؟ نه، نمی‌شه لطفاً بگم. می‌شه لطفاً بگی؟ می‌شه لطفاً بگی؟ می‌شه لطفاً بگی؟ آقایی که روبه‌روم نشسته می‌گه «من آسان م، می‌شه لطفاً بگی؟» و منظورش از آسان، حسن ه که می‌خواد با لهجه‌ی دقیق و درست تلفظ شه و وانمود می‌کنه خیلی دقیق و درست ه. می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌ت رو هجی کنی؟ ارغوان. اِ اِق ژ اَش اِ وِ اِ اِن. خوشحال شدید؟ ارغوان. از بقیه که اسم‌شون پنج حرف بیشتر نداره و وسط‌ش گم نمی‌شن بپرسید حال‍ا. می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌شون رو هجی کنن؟ می‌شه لطفاً از من متنفر نباشن؟ می‌شه لطفاً بگن هر روز صبح چرا از خواب پا می‌شن؟ اِ ایی دِ اِ. می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌ت رو هجی کنی؟ می‌شه لطفاً اسم کوچیک‌ت رو هجی کنی؟


24 October 2015

And I Shall Wait Forever as the Day Turns to Night

اتاق کم‌کم داره باعث می‌شه دوست‌ش داشته‌باشم. پر از «گوشه» ست. امن ه. می‌شه نشست روی شوفاژ خاموش، پشت به پنجره، پاها رو دراز کرد روی تخت و صداهای بیرون رو شنید. می‌شه گلوله شد توی حدفاصل تخت و دیوار و به درناهایی که قرار ه بال‍ای سرت آویزون شن فکر کرد. می‌شه کوسن‌هایی که روشون شکل فیل و شتر تیکه‌دوزی شده رو چید روی پاتختی اضافی، چهارزانو نشست روش و ماگ چای گرم رو روی دراور جاسازی کرد و کتاب خوند. آخه کافی ه دست‌ت رو دراز کنی که هر کتابی که دل‌ت می‌خواد رو برداری. حتا نشستن پشت میز تحریر هم حالِ خوب داره. دو ردیف کتاب چیده‌م روی میز، که با گلدون‌های سفالی خیلی‌ریز و کاکتوس نارنجی و لیوانِ روز اول سال نودوچهار و فرفره‌ها و فیل‌ها و وال‌ئیِ عزیزترین و ماگ قرمز خواهر که حال‍ا توش پُر از شکل‍ات‌ ه، امکان نداره آروم نکنه آدم رو. به کتابِ قطور و ترسناکِ دی‌اس هم که نگاه می‌کنم خوب می‌شم حتا، چه برسه به ستون آلبوم‌های موسیقی که هر کدوم یادِ یه روز طل‍ایی می‌ندازه‌م. حال‍ا که اتاق هر روز داره بیش‌تر شبیه جایی می‌شه برای آروم گرفتن، مجبور م جمع‌وجورتر باشم. توی دفتر زرد چهارخونه برنامه می‌نویسم برای خودم و پروسه‌ی عملی‌شدن برنامه‌ها رو توی دفتر زرد بی‌خط یادداشت می‌کنم. اولِ زرد چهارخونه نوشته‌م که بی قرص‌های زرد بی‌آزار هم خوب م و هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم که یه روز بگم این رو. از وقتی اتاق امن شده، انتونی می‌شنوم و وقتی می‌گه Will you ever return به پهنای عینک‌م لب‌خند می‌زنم. هیچ دعوایی توی یه اتاق امن ادامه پیدا نمی‌کنه. هیچ ناراحتی‌ای نمی‌تونه خودش رو از پایه‌های صندلی بکشه بال‍ا و برسه به شکل‍ات‌های روی میز و کتاب‌های درسی ترسناکِ خوب. هر روز وقتی می‌رسم خونه، اسکناس‌هایی که آقاهای راننده تاکسی به‌م برگردونده‌ن رو از جیب‌م خالی می‌کنم روی میز، تسبیح چوبی تیره رو می‌ندازم گردن‌م و یه دنیای دیگه شروع می‌شه.

× Twilight - Antony and the Johnsons

23 October 2015

از مجموعه‌ی تصاویر «تمام آن‌چه من م» ؛ قسمت چندم



× بی‌نظیرترین و وصف‌حال‌ترین سکانس تاریخ دنیا

16 October 2015

Nothing to Prove

آقای عزیز؛
این‌جا هوا برای از شما نوشتن کم نیست.
تپش قلب، تنگی نفس، اضطرابِ بی‌مورد؟ انفجارهای بی‌معنی عصبانیت؟ هیچ.
درس می‌خوانم؟ بله. [چیزی می‌فهمم؟ خیر.]
سر همه‌ی کل‍اس‌های هشت صبح‌م حاضر م؟ بله.
عادت می‌کنیم.
شاید تمام قرن‌های پیش هر دو آماده می‌شدیم برای وقتِ عادت کردن.
مطمئن یید که غیرمنتظره بوده این حرف نزدن‌ها؟ که تهِ دل‌تان فکر نمی‌کردید چنین روزی پیش بیاید؟

آقای عزیز؛
وقتی غایب نبودید هم جای‌تان خالی بود.

بلی، رسم روزگار چنین است.


× موسیقی متن [که نه‌خیلی‌بی‌ربط] : KV Entertainments - You and Me

14 October 2015

موسیقی روی ریپیت، پشت سر هم خانوم می‌گه حدس بزن کی رو دیدم توی پاریس؟ از خیابون‌هایی که هر کدوم یادِ یه نفر می‌ندازه‌م رد می‌شم و فکر می‌کنم چه‌طوری می‌شه که یه نفر رو انقدر همه‌جا دیده‌باشی. پله‌برقی‌های متروی تجریش و کوچه‌های کریمخان و همه‌ی مسیر بی‌آرتی ولی‌عصر انقدر بار خاطره‌شون زیاد ه که هر بار ازشون رد می‌شم فشار عصبی وارد می‌شه به‌م. خانوم می‌گه حدس بزن کی به‌ش گفت بیا خونه‌م رو ببین؟ اگه خونه داشتم، حتا توی همین تهران و نه یه شهر خیلی دورِ خیلی سردِ خیلی خلوت، می‌تونستم هر روز از درودیوارش موسیقی بریزم برای خودم. جوری که هر کس از در بیاد تو، براش سوال پیش بیاد که واقعاً خانوم کی رو دیده وسطِ خیابون‌های پاریس؟ اگه خونه داشتم همه‌ی پنجره‌هاش رو باز می‌کردم و هرچی لباس گرم داشتم می‌پوشیدم، بل‌که خوب‌تر شه حال‌م. با همون حالِ سرمازده هم می‌نشستم پشتِ میز، کتاب می‌خوندم، درس می‌خوندم، کد می‌زدم حتا. از وقتی آ. شروع کرده که به‌م درست‌وحسابی جاوا یاد بده، دارم یاد می‌گیرم که اعتماد کنم به تصویر خوش‌بینانه‌ی فانتزی لوسی که از آینده‌م می‌ساخته‌م برای خودم؛ انگشت‌هام سریع‌تر از همیشه روی کی‌بورد حرکت می‌کنن. این که آدم اتاقی از آنِ خودش داشته‌باشه خیلی تاثیر داره توی افزایش امید به زندگی‌ش. باید یادم بمونه این کتابِ خانوم وولف رو بخونم. وقتی خونه گرفتم، گربه‌ئک‌دار هم می‌شم. حتماً تا اون‌موقع ترس‌م از مراقبت از موجودات زنده ریخته و انقدر پارانوید نیستم و از هر چیزِ کوچیکی اتفاقِ عظیم ترسناک نمی‌سازم. یه گربه‌ئکِ کوچیک می‌گیرم و می‌ذارم دوروبرم بپلکه برای خودش. خانوم باید مساله‌ی حیوانات خانگی رو هم مطرح می‌کرد وقتی از دیدنِ آدم‌ها توی پاریس حرف می‌زد برامون. شاید حتا باید ادامه می‌داد موسیقی‌ش رو، می‌گفت که حدس بزن با کی سر خیابون ادوارد براون، تقاطع‌ش با شونزده آذر، خداحافظی کردم؟ حدس بزن کی حواس‌ش بود که مانتوی خال‌خالی‌م شبیه جاکلیدی‌ای ه که چند وقت پیش دیده؟ وسطِ بلوار کشاورز راه می‌رم و هوای نیمه‌خنک مسخره -که مخصوص اواسط شهریور ه، نه اواخر مهر- می‌خوره به صورت‌م، فکر می‌کنم چه‌طوری می‌شه که چند نفر این‌طوری جاشون رو باز کرده‌ن پیش‌م و هیچ‌جوری نمی‌تونم از ذهن‌م پاک کنم‌شون. حدس بزن کی وسط حمل‌ونقل عمومی به‌م گفت بعید نیست تا چند وقت دیگه بره از پیش‌مون؟ انقدر بی‌حوصله م که دل‌م نمی‌خواد پلی‌لیست جدید بسازم؛ می‌خوام تا ابد یه آهنگ پخش شه و همه‌ش تکراریِ تکراریِ تکراری. انقدر بی‌حوصله که دل‌م نمی‌خواد هیچ‌چی عوض بشه. دل‌م نمی‌خواد مزخرفات زندگی‌م کم شه؛ نمی‌خوام عادت کنم به‌شون یا یاد بگیرم روبه‌رو شم -کاری که صد قرن پیش باید یاد می‌گرفتم- ؛ فقط هر روز صبح با دو جرعه‌ی بزرگ آب‌پرتقال قرصِ زرد بی‌آزار رو فرو بدم و تا وقتی باتری‌م تموم می‌شه فکرهایی که هُل داده‌شده‌ن عقبِ سرم برنگردن جلو. فکرها فقط توی خواب وقت می‌کنن برگردن پیش‌م، ولی مهم نیست. همیشه خواب‌های آشفته بوده. این که خوابِ آشفته نداشته‌باشم تغییر ه. دل‌م نمی‌خوادش. خانوم می‌گه حدس بزن برای کی چای درست کردم؟ خونه‌دار که بشم، امکان نداره جز عزیزترین‌ها برای کسی چای بسازم. چای مرحله‌ی آخر صمیمیت ه. هیچ‌وقت با کسی که دوست‌ش ندارم چای نمی‌خورم؛ هیچ‌وقت اجازه نمی‌دم کسی که دوست‌ش ندارم اظهارنظر کنه که یا خوراکیِ آهن‌دار بخورم یا چای‌ رو کم‌تر. چای مالِ نگرانی‌ها ست. نباید نگرانی‌ها رو نشون داد به همه که خب. خانوم هم حتماً خیلی دوست‌ش داشته که براش چای ساخته، برده‌ش خونه‌ش رو ببینه، احتمال‍اً دست بکشه به سر و گوش گربه‌ئک‌ش -که اگه اسم‌ش «چه» نباشه، گناهِ کبیره ست- . حتماً خیلی دوست‌ش داشته که وقتی تو چشم‌هاش راه می‌رفته گم شده. من نشسته‌م این‌جا، جوراب پشمی پوشیده‌م و دست‌خط نرم‌ش اول کتاب سفید و آبی رو نگاه می‌کنم و تهِ دل‌م می‌گم از فردا دیگه بیش‌ازحد فکر نمی‌کنم، می‌شینم سر درس‌م و میان‌ترم دوشنبه. با کاسه‌ی پر از بیسکویت نِگرو و لیوان آب‌پرتقال و سرمای مسخره‌ی آخر مهر امسال.