دوتا از دوستهام این مدت با هم عروسی کردن. پسره رو ده یازده سالی هست از نزدیک (و چهارده سال که از دور) میشناسم. سالهاست با هم بوردگیم بازی میکنیم و به هم فحش میدیم و از سیبزمینیهای هم کش میریم و بلندبلند وسط خیابون ولیعصر بوهیمین رپسودی میخونیم و تهش هم همیشه کرکر خنده. دختره ولی تازه همین دو سال پیش اومد، بعد از چندین دخترهی رندومِ دیگه که ارزیابانه نگاهشون میکردیم ببینیم به درد پسره (و مهمتر از اون، به درد جمع) میخورن یا نه -طبعن نه. تا این یکی. پسره همون اول آوردش توی کمپینِ دخمهاژدهای تازهراهافتادهمون. دانجنمستر میگفت سناریوش جا نداره برای یه کاراکتر دیگه، ولی پسره اصرار داشت حتمن بیاردش و کاراکتر اژدهازادهش رو کرد دو روح در یک بدن. پشت سرش شکلک درآوردم که چه ننربازیای. ولی دختره محترم و باهوش بود و سعی میکرد با همه نقطهی مشترک پیدا کنه و هرچی گذشت بیشتر خوشم اومد ازش. دیگه وقتی وسط بازی سربهسر هم میذاشتن حتا توی دلم هم نمیگفتم واه، گت اِ روم. دختره نسخهی مونث پسره بود. به هم میومدن.
چند هفته پیش پسره تلفن کرد که حدس بزن کی داره عروسی میکنه و خانوم گیجیان که من باشم نگرفت چی شده. اولین واکنشِ بیفکرم هم نه خوشحالی، که «وات د فاک، واسه چی آخه». دو سه دقیقه خودم رو زدم به اون راه و عمدن مکالمه رو کش دادم که تهش بتونم بگم بابا من تازه دارم هضم میکنم چی گفتی و هاها مبارک باشه. فکر نمیکردم هیچکدومشون از اونها باشن که تن بدن به مسیرهای از پیش تعیینشده. پسره طی تلفنهای روزهای بعدی واسهم غرغر کرد که والدین اصرار کردهن حلقهی «آدمیزادی» بخرن و همهی طلافروشیهای شهر رو گز کردهن و همهچی سوپرزشت اومده به نظرشون و در نهایت حلقهی ادایی کهکشانی از جنس تنگستن و نمچیچی خواهندگرفت؛ که هاها مهریه رو میخوایم بذاریم بوردگیم؛ که بیاید به جای عروسی گرفتن دور هم جمع شیم خون روی برج ساعت بازی کنیم. میفهمیدم واسه چی، ولی کماکان کفرم درمیاومد. بهش نمیگفتم البته و پابهپاش به هنجارهای بیمعنی نفرتپراکنی میکردم، ولی با خودم فکر میکردم این همه تلاش مذبوحانه واسه چی؟
روز عروسیشون همه آراویراکرده دم محضر همدیگه رو دیدیم. پاشنهبلند و کراوات و گوشوارههای براق و الخ. واسهشون گل خریدهبودیم. رفتیم بالا، آ کراوات پسرها رو صاف کرد و در گوش داماد گفت دکمهی پایین جلیقه باید باز باشه. داماد گلمون رو گرفت و رفت یه جای مناسب واسهش پیدا کنه. سالن به شدت زرقوبرقی بود؛ پر از رز و ارکیدهی مصنوعی و شمعدونهای پایهبلند کریستال با شمعهای الکتریکی و هزارجور آینه و ریسه. تزییناتی که انگار همهی صنفِ عروسیبرگزارکنی از یه جا میخرن و همه عین هم میچینن. به عنوان دوستهای داماد نشستیم دور میز و سعی کردیم بزرگسال و محترم به نظر برسیم و خندههامونو قایم کنیم. چند دقیقه بعد عروس اومد پیشمون با یه خروار آرایش؛ کسی که حتا یادم نمیاومد ابروهاش رو برداشتهباشه، حالا با ماتیک قهوهای پررنگ و خطچشم آبی شبیه یه نفر دیگه به نظر میاومد. روی سرش رزهای سفید و آبی چیدهبود و بغلم که کرد عطر تندش سردرد خفیفی داد بهم.
صدامون کردن که بریم قند بسابیم بالای سرشون. عاقد موقع تلفظ اسمها تپق زد و هیچکس تصحیحش نکرد. ماها دورشون ایستادهبودیم و دوستِ عروس یکسره بیخ گوششون مسخرهبازی درمیآورد. «ایشالا بچههاتون فقط پانک راک گوش بدن؛ ایشالا همیشه واسه بوردگیم پایه داشتهباشین». جلوشون روی بشقاب آینهای دو سری تاس چندوجهی گذاشتهبودن. عروس بعد از این که رفت گل چید و گلاب آورد ۱۸ آورد و گفت بله. داماد ۱۶ آورد و گفت بله. تور و کلهقند رو گذاشتیم کنار و ماچشون کردیم رفتیم نشستیم. بعد از یار مبارک بادای محمد نوری، داماد دیوید بویی گذاشت و نیک کیو و سویینیتادِ استیون ساندهایم؛ حلقههای غیرآدمیزادی کهکشانی رو پوشیدن و با انگشت عسل کردن دهن هم. من و کیارش شکلک درآوردیم یواش گفتیم چه ننربازیای.
از اون روز تا حالا دارم فکر میکنم به زندگی نصفهنیمهی بلاتکلیفی که ساختیم واسه خودمون و با این که کار بهتری هم ازمون برنمیاد، موندهم چطور میشه وانمود کرد که اینهمه تیکهپارگی تو ذوق نمیزنه. که شبها بمب روی سرمون میریزه و روزها دوستهام عروسی میکنن. که نود روز اینترنت رو قطع میکنن و میلیون میلیون پول ویپیان میدم که با دوستهای اروپانشین معاشرت کنم، ولی از اول تا آخرش هیچ ارتباط انسانیای و هیچ فهمیدهشدنی شکل نمیگیره. که مهریهی بوردگیم و تاس بیستوجهی ریختن بعد از «عروس خانوم رفته گلاب بیاره» و خانوم لاوِت که تصمیم گرفته آقای تاد رو بگیره و از شغل شریف آدمکشی-آدمپزی بازنشسته بشن با هم برن لب دریا.