03 May 2021

"Lent et Douloureux"

سال‌های پیش توی همچین دوشنبه‌ای پا می‌شدم می‌رفتم «خونه» -قبلش تلفن که خونه یی؟ بیام؟ و خونه بود همیشه- و تا برسم چای هم دم‌ کشیده‌بود. انگشترها و تسبیح‌هام رو دم آینه درمی‌آوردم می‌ذاشتم رو جاکفشی و کوله‌م ولو دم میز ناهارخوری و نور کج بلاتکلیف ظهر-عصر از لای کرکره‌ها می‌تابید رو فرش. در سکوت چای می‌خوردیم با کیک/بیسکویتی که تازگی پخته‌بود. معمولن دارچینی. سکوتش صدای اریک ستی می‌داد. دل‌مون خوش و آروم نه، ولی «خونه» بودیم و خونه گرم و خوش‌بو و امن. هیچ‌وقت قرار نبود چیزی تغییر کنه تا وقتی خونه ییم.
هفته‌ی پیش مسیرم رو انداختم که بچرخم در کوچه‌های میرزای شیرازی، و پیاده، درحالی‌که می‌تونستم همون‌جا دم کلینیک اسنپ بگیرم برگردم. بهار ه مثلن. باد جالبِ شال-رو-شونه-بنداز می‌اومد و موهای قرمز بی‌رنگ‌وروم رو تکون‌تکون می‌داد. به خودم گفتم می‌رم خرت‌وپرت‌فروشی‌ها رو وارسی کنم و شاید هم ح رو دیدم و قهوه‌ای گاسیپی چیزی. به خودم نگفتم دارم درواقع می‌رم ببینم «خونه» در چه حال ه. خرت‌وپرت‌فروشی‌ها چیز قابل‌ارائه‌ای نداشتن و ح اون روز شیفتش نبود. تو گوشم نیکو می‌خوند و دوست داشتم خیال کنم مارگو تننبام ام و پالتوپوست به تن دارم می‌رم سمت برادرم که عاشقم شده. دوشنبه‌ی خلوت و ساکت و سبز. دوشنبه‌ای که سکوتش صدای هیچی نمی‌داد. دوشنبه‌ای که تو اتاق شماره‌ی یک به ف گفته‌بودم دونستن این که نجات‌دهنده‌ای در کار نیست راستی‌راستی هولناک ه. مسیرم رو از حفظ، از عادت، از غریزه پیدا می‌کردم توی کوچه پس‌کوچه‌ها. خیابون رو از اون روزی یادم می‌اومد که بهم تکست داده‌بود موز بخر، می‌خوایم نون موزی درست کنیم و رفته‌بودم خیلی پایین‌تر که میوه‌فروشی پیدا کنم. خیابون بی‌اسم رو یادم می‌اومد که توش دست می‌کشیدیم به تنه‌ی صاف و بی‌لک درخت‌ها. خیابون فرعی رو شناختم که یه بار از کافه که برمی‌گشتیم «خونه» گذاشتم جلوتر از من راه بره که عکس بگیرم ازش بین درخت‌ها و خودم گُل زده‌بودم به موهام. بهار بود، جدی‌جدی. حالا بی‌مقدمه دیدم دمِ در «خونه» ایستاده‌م و موسیقی رو قطع کرده‌م و دستم ناخودآگاه رفته که زنگ بزنه — توی اون کسر از ثانیه به کل یادم رفته‌بود که دیگه نجات‌دهنده‌ای در اون خونه نیست.
دور شدم از ساختمون سرم رو انداختم عقب ببینم می‌تونم پنجره‌ی هال رو پیدا کنم یا نه و قلبم لیز خورد افتاد کفِ پام. کرکره‌های بسته سر جاشون بودن. سال‌های پیش توی همچین دوشنبه‌ای، دوشنبه‌ی بهاری‌ای، کرکره‌ها رو اون‌قدر می‌بستیم که فقط شیارهای خیلی باریکی از نور ازش عبور کنن. می‌تونستم تصور کنم خونه‌ی پشت اون کرکره‌ها بوی کیک دارچینی می‌ده و یخچالش بی‌دلیل ترق‌ترق می‌کنه. قاب عکس بالای شومینه رو می‌دیدم که نورْ درست روی لبخند خسته‌ی ابدی‌ش تو کنفرانسِ هزاران سال پیش منعکس شده. می‌دیدم که یکی، تن بی‌جسم و غبارمانندِ یکی، چهارزانو نشسته روی کاناپه‌ی کوچیک زیر کانتر کتاب می‌خونه. صدای شیر آب قطع می‌شه و اون یکی که جلوی موهاش رو با گیره زده کنار، صورت خیسش رو با حوله‌ی سبز خشک می‌کنه می‌گه شوینده‌ت خیلی خوبه، مال خودم تموم شد می‌گیرم ازش. چهارزانوی کتاب‌خون سرش رو بالا نمی‌آره همون‌طور می‌گه اوهوم. می دیدم که حوله‌ی سبز انداخته می‌شه رو پشتی صندلی ناهارخوری و اون یکی دراز می‌کشه رو کاناپه‌ی بزرگ تلفنش که به شارژ زده رو سرسری نگاه می‌کنه، دوباره می‌ذاردش رو زمین و سرش رو می‌چرخونه به سمت سقف چشم‌هاش رو می‌بنده. «خونه» هنوز هم اون‌قدر روشن که گرد و غبار هوا رو می‌شه تو شیارهای نور ببینی؛ اون‌قدر تاریک که خفاشِ درونت اذیت نشه. کرکره‌های بسته عینِ همیشه‌ی شیش سال اخیر بودن و با این وجود چشم نمی‌تونستم بردارم ازشون. توی سرم اریک ستیِ وقت‌های سکوتِ «خونه» پخش می‌شد. نفسم درنمی‌اومد از دلتنگی و اندوه.
نگاهم رو انداختم پایین مسیری که اومده‌بودم رو در سکوت مطلق برگشتم. دونستن این که نجات‌دهنده‌ای در کار نیست راستی‌راستی هولناک ه.

02 March 2021

Just Around the Riverbend

[خیلی خنده‌دار و غریب ه که از همون جاهایی رد می‌شم که سال‌ها پیش هم، ولی نه من همون آدمی م که اون‌موقع، نه جاها و خاطره‌ها همونی ن که اون‌موقع. وسط توده‌هایی از مِه و وهم دارم پیاده‌روی می‌کنم و واقعیت نه اون اشیای صلب و ملموسی که اون‌همه بهشون چنگ زده بودم، که خیال‌های توی سرم ه. بامزه ست که معنای کلمات بعد از چند سال انقدر می‌تونه تغییر کنه، آبجکتیولی و سابجکتیولی.]

برگشته‌م به وی، بعد از یک سالِ کوویدزده، و همون جایی نشسته‌م که تمام سال‌های گذشته می‌نشستم کار می‌کردم و نمی‌کردم. نزدیک‌ترین میز به آشپزخونه تنها میز کم‌نفره‌ای ه که پریز برق هم داره. آدم‌های تنها و کارکن مجبور ن دور «میز اجتماعی» بشینن که پریز برق داره، و درنتیجه میزهای کم‌نفره می‌رسه به آدم‌های اجتماعی (ای آیرونیِ بی‌صاحاب). هیچ‌کس ولی این میز محبوب من رو انتخاب نمی‌کرد هرگز، از بس که صدای خردشدن میوه‌ها و یخ‌ها و به‌هم‌پیچیدن مزه‌ها تو دستگاه مخلوط‌کن و صدای فیس‌فیس دستگاه‌های قهوه‌سازی که نه می‌دونم اسمشون چی ه و نه هرگز ازشون استفاده‌ای برده‌م و صدای آبِ شیر که می‌خوره به سطح فلزی بشقاب‌ها و جوری تاراق‌توروق می‌کنه انگار بارون سیل‌آسا داره میاد. چند دقیقه یه بار یکی از ویترها با یه سینی پر از ظرف کثیف از روبه‌روم رد می‌شد و می‌پیچید تو آشپزخونه. وانمود می‌کردم وجود ندارم، البته، و لیوان خالی چای‌م رو سر می‌کشیدم که ارتباط چشمی برقرار نکنم با عابرِ سینی‌به‌دست. هر ده دقیقه یکی از حیاط پشتی می‌اومد (یا می‌رفت اون تو) و با خودش بوی غلیظ سیگار می‌آورد. گیاه‌های قدبلند گذاشته‌بودن اون‌جا و یه پنکه که می‌چرخید و آبِ پودرشده رو پرت می‌کرد به سیگارکش‌ها، مثلن که بوی سیگار کم‌تر شه و غیرسیگاری‌ها اذیت نشن. طبعن که تلاش واهی. جایی که می‌نشستم/می‌شینم بهترین ه برای ندیدن و دیده‌نشدن. محل موردعلاقه‌ی انسان غیراجتماعی که نیاز داره گاهی در شرایط کنترل‌شده‌ی آزمایشگاهی متوجه شه که انسان‌های دیگه هم وجود دارن. می‌نشستم لپ‌تاپ باز می‌کردم جلوم شروع می‌کردم چیزنوشتن و از این که برام کیک شکلاتی و بستنی و تارت لیمو و چای انگلیسی میارن لذت می‌بردم. هر نیم ساعت، یک ساعت، وسوسه‌ی سیگار به سرم می‌زد پاکت لاکی استرایک رو از جیب بغل کوله‌م درمی‌آوردم می‌رفتم جلوی پنکه‌ی آب‌پاش می‌ایستادم آشغال دود می‌کردم وقتی که هیچ کسِ دیگه‌ای نبود توی حیاط پشتی. نورِ تیز خورشید رو تماشا می‌کردم که روی پارچه‌ی آفتاب‌گیر تیره چطور می‌شکنه و لطیف می‌شه میاد می‌رسه به گیاه‌ها. به قصه‌ای که داشتم می‌نوشتم فکر می‌کردم — بله، زمانی هم بود که واقعن سعی می‌کردم قصه بنویسم؛ بله، همه‌شون ناتمام. به دانشکده‌ی ریاضیات فکر نمی‌کردم. با وجود این که مستقیمن از اون دانشکده می‌اومدم وی و با وجود این که تمام زندگی‌م رو مسوولیت‌های تحصیلی و غیرتحصیلی اون‌جا گرفته‌بود. با وجودش یا به خاطرش؟ به هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های آینده فکر نمی‌کردم، از وحشت این که هزاران سال بگذره و همین‌جایی باشم که الان هستم، از وحشت این که هزاران سال بگذره که جای دیگه‌ای باشم. نه می‌رفتم و نه می‌نشستم. حقا که بزرگ‌ترین ارّه در ماتحت بشر از نپذیرفتن‌ها و مقاومت‌های بیهوده ساخته می‌شه. سیگاره رو می‌کشیدم برمی‌گشتم سر میز و همون کاری رو می‌کردم که قبل‌تر.

سال‌هایی بود که آگاهی‌م از گذشت زمان باعث نمی‌شد دیوانه‌وار چنگ نزنم به رشته‌های پوسیده. از همه‌چیز عکس می‌گرفتم، همه‌ی کاغذهای بی‌اهمیت جهان رو نگه می‌داشتم، تمام تلاشم رو می‌کردم که موسیقی‌ها و لباس‌ها و رنگ‌ها رو گره بزنم به خاطرات، نوشته‌ها رو بلااستثنا با «می‌نویسم که یادم نره» شروع می‌کردم.
چند هفته پیش که کارتن‌های قدیمی‌م رو وارسی می‌کردم رسیدم به یه مشت کاغذکادوی تیکه‌پاره و یادداشت بی‌اسم که حتا نمی‌تونستم تشخیص بدم از دبیرستان یادگاری نگه داشته‌م‌شون یا از دانشگاه.
مستقیم خالی‌شون کردم تو کیسه‌ی زباله.
یادآور و نشونه اگه به هیچ‌چیز دلالت نکنه به چه دردی می‌خوره.
سال‌هایی بود که آگاهی‌م از گذشت زمان باعث نمی‌شد بپذیرمش، آگاهی‌م از آزارگری یه نفر باعث نمی‌شد ازش دوری کنم، آگاهی‌م از فکرها و احساساتم باعث نمی‌شد بشنوم‌شون. لالایی‌هایی بلد بودم که نه تنها کسی -خودم- رو خواب نمی‌کردن، بلکه به مراتب بی‌خواب‌تر هم. که خب چه فایده.

الان که سه سال از فارغ‌التحصیلی‌م از دانشکده‌ی ریاضیات می‌گذره تازه دارم اکتیولی بهش فکر می‌کنم و به همه‌ی سال‌های دیگه‌ی زندگی‌م، فارغ از موقعیت‌شون در تایم‌لاین. «واقعیت»ها جوری چیده شده‌ن که انگار هیچ‌کدومشون اتفاق نیفتاده‌ن. جهانِ بیرون از ذهن انسان غیراجتماعی هر جور که خوش داشته تغییر کرده. هیچ‌کدوم از اون ساختمون‌های بتنی و آجری و بی‌ریخت مثل سابق نیستن. پشت شیشه‌هاشون صفحه‌ی نیازمندی‌های روزنامه همشهری پونصد هفته پیش چسبیده و اسم بالای درشون کنده شده و گیاه‌های رونده‌ی دیوارهاشون خشک شده‌ن. صدای دستگاه قهوه‌ساز دیگه از پشت بارهاشون بلند نمی‌شه. صاحب‌هاشون هم فرق کرده‌ن. هیچ اثری از جایی که من در اون مکان-زمان اشغال کرده‌بودم باقی نمونده.
اسم بن‌بست‌ها و کوچه‌ها هنوز همونی ه که بود، ولی به اسم که نیست.
توی یه رودخونه نمی‌شه دو بار پا گذاشت.
و دلیل نمی‌شه که پات حداقل یه بار خیس نشده‌باشه.

23 September 2020

سبد وسایل حمامم رو می‌ذارم رو تانکر سیفون توالت فرنگی دستم رو با لباس‌های کثیف از لای در می‌برم بیرون کورمال‌کورمال لباس ها رو پرت می‌کنم تو سطل درو می‌بندم قفل می‌کنم برمی‌گردم با خودم توی آینه مواجه می‌شم. تابستون پارسال که خواهرم اومده‌بود ایران و اولین بار خونه‌ی جدید رو می‌دید در اولین مواجهه‌ش با حمام هرهر خندیده‌بود گفته‌بود چه شبیه سفینه‌ی فضایی ه. تا اون وقت به ذهن خودم نرسیده‌بود که چرا سرمای حمام این همه به نظرم لذتِ ناخوشایندی داره. این رو که گفت فهمیدم که چون شبیه سفینه ست؛ چون شبیه بخشی از این خونه نیست. شبیه بخشی از این جهان هم، اصولن. از اون وقت شد نارنیای چند متر مربعی‌م که روزی چند بار سر می‌زدم بهش. خودم رو تو آینه‌ی بالای روشویی برانداز می‌کنم. خیره می‌شم تو چشم‌های خودم و سعی می‌کنم بفهمم چی تو سرم می‌گذره. مضحک ه که حتا با این که سرم هنوز به باقی بدنم متصل ه و قاعدتن از محتویاتش خبر دارم هم نمی‌تونم حدس بزنم داره چی فکر می‌کنه. موهای پشت لبم رو نگاه می‌کنم که دراومده‌ن؛ ردّ آبله‌مرغون دوم راهنمایی رو نگاه می‌کنم بالای ابروی راست که پیشونی‌م رو شبیه کره‌ی ماه کرده. تبلیغ هزاران سال پیشِ کرم ببک از سرم می‌گذره و خنده‌م می‌گیره. نگاهم رو از خودم، خودی که توی آینه شبیه «اونی که دی‌جی‌کالا برات میاره»ی نسخه‌ی توی ذهنم به نظر می‌رسه، برمی‌دارم می‌رم زیر دوش. شیر آب رو می‌چرخونم سمتِ داغ و بازش که می‌کنم یادم میفته که آب داغ برای موهای رنگ‌شده خوب نیست؛ می‌چرخونمش سمت سرد و ولرم که شد کله‌م رو می‌گیرم زیر جریان عمودی آب؛ همزمان یادم میفته که شامپو رو از سبدم برنداشته‌م بذارم دم دست. از زیر دوش میام بیرون و سرمای جهان خارج از آب گوس‌بامپس می‌ده بهم. از موهام قطره‌های قرمز می‌چکه الردی. انگار دست‌های خون‌آلودِ لیدی مکبث ه، هه‌هه. تا شامپو رو پیدا کنم و برگردم زیر آب سرامیک‌های سفید عظیمِ کف حمام لکه‌لکه سرخ شده‌ن. سرامیک‌های سفید عظیم. یک متر در یک متر. اوایل قرنطینه که حتا گوگل ایمیجز هم حوصله‌ش سر رفته‌بود و می‌شد حیوون‌های وحشی رو با واقعیت افزوده بیاری بنشونی کف خونه‌ت، یه پنگوئن آوردم کف حمام نشوندم و به نظر انقدر راضی می‌اومد از محیط که سر سوزنی فاصله داشتم با این که هر جور شده پنگوئن اداپت کنم. با پنگوئنه معاشرت می‌کردم اوایل قرنطینه. می‌رفتم با گوشی‌م می‌نشستم رو توالت فرنگی پنگوئنه رو احضار می‌کردم با هم حرف می‌زدیم. تو دل‌مون. چون به عنوان انسان قرن بیست‌ویکمی بلندبلند حرف زدن از بیخ یادم رفته، حتا با موجودات خیالی. پنگوئنه هم همون‌جور در سکوت جوابم رو می‌داد. از یه جایی به بعد دیگه معتاد شدم به مکالمات روزانه و به خونواده گفتم «دشواری گوارشی» دارم که انقدر دستشویی رفتن‌هام طول می‌کشه. ولی مهم این بود که من و پنگوئنه و سطوح صافِ براقِ سفیدْ ساینس‌فیکشنیِ دیگرجهانی هر روز با هم مدیتیشن می‌کردیم. سرامیک‌ها صدای بیرون رو به کلی ساکت می‌کردن و دیگه نه از تلویزیون خبری بود نه از تخته‌نردِ والدین بازنشسته نه از اونی که شب‌ها میومد تو کوچه با ویولن سلطان قلب‌ها می‌زد نه از پروژه و پایان‌نامه و نوتیفیکیشن واتسپ. تخلیه‌ی همزمانِ مثانه و روان و مغز و گوش. شامپو که می‌زنم به پنگوئنِ بهار نودونه فکر می‌کنم و کفِ قرمز از کله‌م می‌ریزه و موهام زیر انگشت احساسِ پلاستیک می‌دن. آب سردتر می‌شه و هیچ خوش ندارم تو قالب یخ بیام بیرون، ولی لابد برای موی قرمز این‌جور بهتر ه. بنده‌ی موهام شده‌م به جای این که برعکس، که خب به دل‌خواهِ همه‌ی جهان که رفتار می‌کنم، این هم روش. کله‌م رو آب می‌کشم نرم‌کننده می‌زنم به همه‌جاش و می‌ذارم بمونه تا لیف می‌کشم. نرم‌کننده‌هه بوی لیمو می‌ده. از کلینیک که تلفن کردن گفتن جلسه‌های حضوری تراپی‌م دوباره از این دوشنبه شروع می‌شه با پنگوئنم خداحافظی کردم. چهارزانو نشستم کف حمام پنگوئنم رو نشوندم جلوم تماشاش کردم که سرش رو بالا می‌گیره بال‌بال می‌زنه و احتمالن از تهِ حلقش صدای پنگوئن درمیاره. همین‌جور تماشاش کردم و به این فکر کردم که اگه قطب زندگی می‌کردم چه موجودی می‌شدم. بعد فکر کردم ناروال؛ که همه‌ش توی آب ه و بیشتر شبیه جورابی کیسه‌ای چیزی ه تا موجود زنده و از دارِ دنیا فقط یه شاخ داره که اون هم خیلی وقت‌ها اسباب دردسرش. ناروال‌های اون مستند «سیاره‌ی منجمد» بی‌بی‌سی پوستشون لکه‌لکه هم بود تازه. اون روز یه پونزده دقیقه‌ای برای آخرین بار به پنگوئنم نگاه کردم و به ناروال‌ها فکر، بعد تلفنم رو خاموش کردم اومدم بیرون. زخم‌ها و خراش‌های متعدد دست‌هام رو لیف می‌کشم و به این فکر می‌کنم که تا چند سال دیگه قرار ه این‌شکلی بمونه دست و پام؟ محکم‌تر لیف می‌کشم بلکه همه‌ی پوستم قلفتی ور بیاد و زیرش پوست نوی بی زخم. انگار دست‌های زخم‌آلودِ لیدی مکبث ه، هه‌هه. ور نمیاد. امون بده تا ترمیم کنه خودش رو. قطره‌های قرمز از نوک موها می‌چکن رو ساق پام. نمی‌خوام فکر کنم رنگ موهام چقدر روشن‌تر می‌شه این دفعه. چشم‌هام رو می‌بندم صورتم رو لیف می‌کشم. اون همه مراقبت پوستی و بپّا صورتت خیلی خشک نشه و زخم نشه و غیره در برابرِ لذتِ لیف مفتضحانه می‌بازن. با چشم بسته شیر آب رو باز می‌کنم -آبِ یخ غافلگیرم می‌کنه و جلوی خودم رو می‌گیرم که داد نکشم فاک- صورتم رو می‌شورم گوش‌هام رو می‌شورم موهام رو با دست شونه می‌کنم نرم‌کننده رو می‌شورم تنم رو می‌شورم آب رو می‌بندم تند حوله‌ی سفید رو می‌پیچم دور تنم حوله‌ی زرد رو می‌پیچم دور خون‌ریزیِ موهام که خودم رو تو آینه نگاه نکنم قفل در رو باز می‌کنم می‌رم بیرون. جهان واقعی منتظرم ه.

17 July 2020

شبیهِ اون روباه قرمز که از ناکجا می‌افته پهلوی این خواب‌زده‌ی بی‌خبر.
Shaun Tan, “Fox”, 2018.

26 June 2020


گوگل‌مپ رو باز می‌کنم تو خیابون‌های مون‌پلیه می‌چرخم درمورد زندگی‌ای که ندارم خیال می‌بافم. ازش می‌پرسم تو کدوم کافه نشسته چرت می‌زنه منتظرِ موعد قطارش ه؟ خونه‌ی جدیدش کجا ست؟ دانشگاه چی؟ تو نوار باریک بغل صفحه اسم و آدرس جاها رو سرچ می‌کنم تماشا می‌کنم که آدم‌های خیابون با شلوارک و بلوز نخی‌شون تو قدم‌زدن ابدی‌شون منجمد شده‌ن و چهره‌هاشون محو شده. درِ ساختمون‌ها رو تماشا می‌کنم. درِ خونه‌ش رو. تو خیابون اصلی می‌گردم می‌بینم پنجره‌ش به دیوار کوتاهی باز می‌شه که با شاخه‌های یه جور گیاه رونده‌ی -لابد-رطوبت‌پسند پوشونده شده. رطوبت خنکشون رو از فاصله‌ی خیلی نزدیک نفس می‌کشم. کافه‌ای که توش نشسته یکی از این فضاهای کار اشتراکی لوس داره؛ میزهای درازی که صندلی‌های شکل هم دوطرفش صف کشیده‌ن و جابه‌جا پریز برق داره برای مک‌بوک‌های جوانان. چراغ‌هاش تو روز هم روشن. صدای وزوز تهویه رو می‌شنوم. وسایلم رو جمع می‌کنم لپ‌تاپ رو از برق می‌کشم چایی‌م رو حساب می‌کنم برمی‌گردم خونه، درِ سنگین قهوه‌ای-قرمز رو هل می‌دم باز می‌کنم.

از مانیتور می‌آم بیرون. این‌جا همه‌چیزعادی و کسالت‌بار ه. یک جمعه‌ی تابستونی رقت‌انگیز.

25 March 2020


از راه می‌رسم می‌نشینم رو سکوی کوتاه جاکفشی. بند کفش‌هام رو با دست راست شل می‌کنم و دست چپ رو دراز می‌کنم قفلْ کوچیکه‌ی در ورودی -دری که با پا هل داده‌م بسته‌م‌ش- رو پادساعت‌گرد می‌چرخونم تا سه بار تَق صدا بده؛ که مطمئن شم کسی هرگز نمی‌تونه در رو از اون‌ور باز کنه -زرشک- و بی‌دلیل احساس امنیت کنم. کفش‌ها رو نوبتی از پاشنه می‌گیرم و به بیرون و پایین می‌کشم‌شون که از پا دربیارم. اول پای چپ، بعد پای راست. جوراب‌م هم تا نیمه از پا درمیاد. اهمیتی نداره. با شست و اشاره‌ی دست چپ ساقِ جفتْ کفش‌ها رو می‌گیرم و وقتی که بلند می‌شم چشم می‌چرخونم ببینم مامان کجا ست: تو پاسیو، دم سینک، ایستاده یه چیزی خرد می‌کنه یا یه چیزی می‌شوره، یا که تکیه داده به سه‌گوشه‌ی مبل راحتی اِل‌شکل توسی‌روشن، پاهاش رو دراز کرده رو ضلع درازترِ اِل، پتوی سرخپوستی زشت‌ش رو پاها و کوسن‌های سبزآبی و توسی تیره‌ی لاغر دورش و سه تا کنترلِ تکنولوژی‌های پرسروصدای نفرت‌انگیز محبوب‌ش ولو روی میز مستطیلی کوتاه. بی‌خودی نیست که به‌ش -توی دل‌م؛ کی جرئت داره بلندبلند؟- می‌گم کنترل‌فریک، به هر دو معنای لغوی و استعاری. عاشقِ این ه که کنترل تلویزیون رو جلوی چشم داشته‌باشه حتا اگه قرار نباشه لمس‌ش کنه و هنوز نمی‌دونم و هرگز نخواهم‌دونست که چرا. اگه تو پاسیو باشه بلندتر و اگه رو مبل و سرتوگوشی باشه مهربون‌تر سلام می‌کنم همین‌جور که راهروی باریک رو طی می‌کنم بین کانتر عظیم‌الجثه‌ای که به میز تشریح می‌مونه، به هر دو معنای لغوی و استعاری، و دیوارِ کاغذدیواری‌پوشِ لختی که ازش متنفر م. من از کاغذدیواری متنفر م و اگه دستِ مامان بود تن ما هم کاغذدیواری می‌کرد. تو پاسیو اگه باشه صدام رو نمی‌شنوه. دم تلویزیون که می‌رسم رو می‌گردونم به در شیشه‌ای سمت راست، بلندتر سلام می‌کنم و کفش‌هام رو بالاتر می‌گیرم که یعنی ببین، بیرون بوده‌م، تازه اومده‌م؛ همزمان دست خالی‌م -دست راست- تو جیب مخالف پالتو دنبال دسته‌کلیدم می‌گرده بین کارت بانکی و کارت مترو و دستمال‌کاغذی‌هایی که بهشون رژلب قرمز مالیده و فندک قرمزی که حالا که سیگار نمی‌کشم هم جاش رو بین محتویات همیشگی جیب‌هام حفظ کرده. معمولن از لمس گردن درازِ براکیوسوروسی که بهش وصل ه می‌فهمم که کلیدهام رو جسته‌م، گاهی از رویاگیر کوچیکی که یه مهره‌ی فیروزه‌ای سرد و براق توی مرکز دایره‌ش همه‌ی نخ‌های درهم‌تنیده رو جمع‌وجور نگه داشته، و به ندرت از سرمای فلز کلیدها. تقلا می‌کنم که از جیب عمیق‌م بکشم‌ش بیرون اون ترکیب شلوغ و مسخره‌ی کلیدها و یادگارها رو و فکر می‌کنم به این که چرا محض رضای خدا یک بار هم نشده که بعد از باز کردن در، کلیدها رو در اعماق جیب قایم نکنم و چرا هر بار دمِ جاکلیدی یادم می‌افته به این مساله. وحشت ازلی از گم‌ کردن حلقه‌ی اتصال به خونه -به هر دو معنای لغوی و استعاری-، یا پنهون‌کاری ابدی در نمایش مسیرش؟ بدون این که سرعت‌م رو کم کنم، درست در لحظه‌ی مناسب می‌رسم دم سبد کوچیک که کلیدها رو پرت کنم سمت‌ش و امیدوار باشم بیفته داخل. همیشه می‌افته، ولی هیچ‌وقت اطمینان نخواهم‌داشت. مایکل جوردنِ کلیدها با اینسکیوریتی اضافه. با همون سرعت ثابت -انگار بلد نیستم برم دنده دو، که واقعن بلد نیستم هم- می‌رم سمت در اتاق و با دست خالی‌م -دست راست- گوشواره‌ها رو نوبتی درمی‌آرم کف دستِ نیمه‌مشت‌شده‌م نگه می‌دارم. اول گوش چپ، بعد گوش راست. با آرنج دستگیره‌ی در رو پایین می‌دم، با زانو در رو هل می‌دم، می‌رم تو، با آرنج کلید چراغ رو می‌زنم و رو به چراغ‌های متعدد اخم می‌کنم -ومپایر م-، می‌چرخم به چپ، با آرنج در کمد رو هل می‌دم باز می‌کنم، کفش‌ها رو می‌ذارم تو تنها طبقه‌ی خالیِ جاکفشی پارچه‌ای‌م، می‌چرخم با همون آرایش نصفه‌ی ماسیده و با همون دست انگشترنشونِ مشت‌شده‌ای که گوشواره‌ها رو توی خودش حفظ کرده و با همون شال و شال‌گردن و پالتو و لایه‌های متعدد لباس -نه لزومن چون سرد ه، چون معتقد م دیوها مثل پیاز لایه‌لایه ن- خودم رو با صورت پرت می‌کنم رو تخت. انگار یه تیکه چوبِ لاجون باشم. چشم‌هام رو می‌بندم. مشت‌م شل می‌شه و گوشواره‌ها ازش می‌لغزن بیرون می‌افتن روی زمین و چندتا تَق متوالی صدا می‌دن و جهان -بالاخره- تیرگی گرمی می‌گیره.

از مجموعه‌ی چیزهای بیهوده‌ای که یک ماه و سه روز ه از دست داده‌م.
ترجیح می‌دم به چیزهای باهوده فکر نکنم.

[قبل از گریه به چی فکر می‌کردی؟]

05 March 2020

و سایر شیاطین


داشتم به لی‌لی می‌گفتم این بدحالی مزمن‌م مال این ه که تازه داشتم امیدوار می‌شدم کم‌کم می‌تونم از پس‌ش بربیام و داشتم راه می‌افتادم. دیدی وقتی که برنامه ریختی بری یه سفری، یه مهمونی‌ای، یه تفریح کوچک بی‌اهمیت شخصی‌ای، ذوق داری براش و هیجان داری و خیال‌پردازی می‌کنی که قرار ه چه‌قد به‌ت خوش بگذره و قرار ه «بشوره ببره»، بعد ثانیه‌ی آخر به‌ت می‌گن ببخشید، نمی‌تونی بیای؟ ثانیه‌ی آخر پنجره رو باز می‌کنی پرده رو می‌زنی کنار می‌بینی بارون که نه، سیل داره می‌آد از آسمون؟ می‌خوای بالاخره شیرینی‌ت رو بذاری تو فر می‌بینی کار نمی‌کنه؟ دیدی چه‌جوری حال‌ت گرفته می‌شه می‌زنی زیر میز با یه حالِ نوموخوام‌مآبی با خودت می‌گی ول‌ش کن، اصلن به من نیومده تفریح؟ حالا تا دیروزش هم مشکلی نداشتی که در حال مهمونی رفتن و سفر رفتن و پای سیب و دارچین خوردن نیستی ها؛ ولی صابونِ خوشیِ احتمالی به دل‌ت برخورد کرده و کف کرده و همین که نگاه می‌کنی می‌بینی آب قطع شده نمی‌تونی کف‌ها رو آب بکشی، درست در همون ثانیه، ریده می‌شه به احساس پاکیزگی‌ت. دیگه نمی‌تونی از حمام بیای بیرون بگی خب حالا تا الان هم تمیز نبودم که؛ دو دقیقه دیگه هم روش، بذار صبر کنیم آب وصل شه. نه جونم. حمام مگه به این سادگی‌ها ست؟ کنار اومدن با این زندگی بی‌هوده‌ت و عوض کردن لایف‌استایل و تراپی و تلاش‌های شبانه‌روزی برای دوری از سگِ سیاه مگه به همین سادگی‌ها ست؟
داشتم به لی‌لی می‌گفتم این بدحالی مزمن‌م مال این ه که یادم افتاده تازه داشتم راه می‌افتادم که سگ سیاه‌م رو برای همیشه ببرم به سلاخ‌خونه و رهاش کنم. سگ سیاه متافوریک البته، طبعن هنوز (و هرگز) دلِ فکر کردن به کانسپت «سلاخ‌خونه» رو ندارم؛ چیزی که بعد از بازخوانیِ چندباره‌ی کتاب ونه‌گات بدتر هم شده. می‌شنوم/می‌خونم/فکر می‌کنم «سلاخ‌خونه» و توی ذهن‌م بیلی پیل‌گریم و ادگار دربیِ بی‌چاره و پل لازارو و برنارد وی. اوهار و چند ده نفر دیگه رو تصور می‌کنم که تو تاریکی چپیده‌ن بیخ گوش هم‌دیگه و نمی‌دونن اون بیرون چه خبر ه. من هم چپیده‌م تو تاریکی (باز هم متافوریک) توی یه چاردیواری کوچیک (لیترال، از صدقه‌سریِ مرگی که توی شهر موج می‌زنه) و نمی‌دونم چه خبر ه اون بیرون (هم متافوریک و هم لیترال). سگ سیاه‌م هم نشسته این بغل و پوزه‌ش رو می‌ماله به تن‌م که فقط من، فقط من، همیشه و تا ابد به من توجه کن. هُرم نفس چندش‌آورش می‌پیچه تو دماغ‌م. اندک‌اندک داشتم می‌بردم‌ش برای همیشه از دست‌ش خلاص شم که قصاب‌ها ناگهان یقه‌ی خودم رو گرفتن آوردن توی سلاخ‌خونه حبس‌مم کردن و هیچ نوری نمی‌بینم. فقط صدای بمب‌هایی رو می‌شنوم که روی درسدن می‌افتن و فکر می‌کنم یعنی چه‌قد فاجعه عظیم ه؟ فکر می‌کنم آیا هرگز ازش برمی‌گردم؟ آقای ونه‌گات می‌گه بله. آقای ونه‌گات نه فقط از درسدنِ لیترال برگشته، که احتمالن از درسدن‌های متعدد شخصی متافوریک هم، و در هشتادوچهار سالگی بعد از هفتاد سال سیگار کشیدن نه از سرطان ریه، که از ضربه مغزی مُرده. آقای ونه‌گات رو کاش ببوسم بذارم سرِ تاقچه‌ی «این نیز بگذرد»هام. یا اصلن چرا راهِ دور؟ این همون مردی ه که تکرار می‌کنه که بلی رسم روزگار چنین است. این اون پیغمبری ه که دنبال‌ش بوده‌م. همین رو می‌چسبم زین پس و گور پدر همه‌ی پیغمبرهای شخصیِ دیگه‌م هم کرده.

پی‌نوشت. این پست به منزله‌ی بلندبلند فکر کردن است و هیچ ارزش دیگری ندارد. چه انتظاری دارید از فرزندِ ناشی از ساعت پنج صبح و بی‌خوابی و اضطراب و دل‌تنگی و بی‌قراری و افسردگی و سایر شیاطین؟

10 January 2020

بلی، رسم روزگار چنین است.


عمدن خودم رو می‌ندازم تو سوراخ خرگوش. صفحه‌های فیسبوک و اینستاگرام و وبلاگ‌ها رو ورق می‌زنم دنبال نشونی‌ای از آدم‌ها. دو سال پیش رنگ موهاشون فرق می‌کرده. چشم‌هاشون یه جور دیگه می‌درخشیده. موسیقی‌های کرم‌گوش‌شون و جاهایی که می‌رفتن و آدم‌هایی که دوست‌های خیلی خیلی نزدیک می‌پنداشتن‌شون و جوری که روسری رو گره می‌زده‌ن و آستین‌های پیرهن‌هاشون رو بالا می‌داده‌ن از بیخ یه چیز دیگه بوده. دو سال پیش رژ قرمزتر می‌زدن و الان محتاطانه‌تر، نودتر، «نچرال»تر. سه سال پیش سلیقه‌ی پوشیدنی‌هاشون فرق داشته. نثرشون یه چیز دیگه بوده. چهار سال پیش محل کار و محل تحصیل و محل زندگی‌شون جابه‌جایی بین‌قاره‌ای اگه نه، بین‌شهری رو که دیگه حتمن داشته. آدم‌ها رفته‌ن و اومده‌ن و کامنت‌های محبت‌آمیز گذاشته‌ن و جلوی همه شوخی‌های مسخره‌ی شخصی کرده‌ن و به هم هدیه داده‌ن و تولد گرفته‌ن برای هم و غصه خورده‌ن و همدیگه رو بغل کرده‌ن و بعضی اکانت‌ها غیرفعال شده از پنج شیش سال پیش و اگه ندونی، بی‌نهایت مضحک به نظر می‌رسه که یکی با خودش مدام حرف بزنه. شب خوابیده‌ن و صبح پا شده‌ن خواب‌شون رو برای کسی تعریف کرده‌ن و دیگه با طرف حرف نمی‌زنن الان لابد و تماشای همه‌ی این‌ها غمگین‌م می‌کنه، جوری که مرور گذشته‌ی خودم نه. جوری که سه روز دراز می‌کشم توی اتاق، زیر پتو، خیره می‌شم به سقف و فکر می‌کنم چطور ممکن ه آل دت جَز تموم شه و آب از آب تکون نخوره.

ترالفامادوری بی‌خودی می‌شدم، قطعن.

پی‌نوشت. برای پونه و آرش و باقی صدوهفتادوچهار نفرِ اون هواپیما.

26 December 2019


آقای کافِ عزیز،
از کجا شروع کنم؟

نشستن‌م رو کاناپه رو با درآوردن کوله‌ی سنگین و ولوکردن‌ش روی زمینِ پیش پام شروع کردم. بعد دو دسته گل نرگس که برام خریده‌بودی رو گذاشتم رو نشیمن‌گاه صندلی و دقت کردم که گل‌ها له نشن. بعد سیم هدفون رو از لای شال و شال‌گردن و یقه‌ی پالتو و گردن‌بند بیرون کشیدم با تلفنِ وصل به‌ش گذاشتم رو گل‌ها. شال‌گردن آبی تیره رو از دور گردن باز کردم مچاله کردم گذاشتم دورتر از این‌ها. طی همه‌ی مراحل آیینیِ نشستن، دختره ایستاده‌بود نگاه‌م می‌کرد که چه‌طور با خودم کلنجار می‌رم و لایه‌لایه از خودم کم می‌کنم که حاضر شم. نماز رو با شل کردنِ حجاب زهرماری تموم کردم و دیدم دختره نشست رو صندلی تیره‌ای که هم‌آهنگ بود با باقی اتاق و درست معلوم نبود چه رنگی ه و بین آبی و توسی و سبز و بنفش می‌چرخید؛ شبیه اون آدم‌هایی که با هر لباس‌شون، رنگ چشم‌هاشون هم تغییر می‌کنه. روسری بزرگ مشکی سرش بود و بوت‌هایی که به‌ش می‌اومد. نگاه‌م کرد لبخند زد گفت سلام. فکر کردم اولین آدمِ جدیدی که بعد از ورود -ِ فعالانه‌ی- تو دارم ملاقات می‌کنم. لبخند زدم (زورکی؟) گفتم سلام. کف اتاق فرش ارزون‌قیمت نازک پهن بود و چهار گلدون روی زمین که یکی‌ش خشک، شیش هفت‌تا کوچیک‌تر و سرسبز روی طبقه‌های مختلف کتاب‌خونه، یه گیاه گندمی معمولی روی یه پایه‌ی تیره‌ی لاغر. برگ‌هاش بلند و باریک از لبه‌ی گلدون آویزون بودن و باعث می‌شدن یاد گندمیِ خودم بیفتم، توی گلدون سفید-قرمز راه‌راه، که سرما و کم‌نوری اتاق‌م باعث شد کچل بشه و اندک‌اندک رو به موت بره تا الان که روی میز ناهارخوری نشسته بین باقی گیاه‌ها، نورتراپی می‌شه و هنوز در وضعیت نباتیِ حیات. وضعیت نباتی‌ای که حتا برای یه نبات هم ناراحت‌کننده ست: خودت حساب کن که. دختره گفت بگو. اول مکث کردم. بعد باقی چهل‌وپنج دقیقه‌ی سکونت‌م در اتاق رو یک نفس حرف زدم، به خودم خندیدم، اشک ریختم و توی دستمال فین کردم، خیره شدم به رنگ دیوارها و فکر کردم «ضلع چهارم اتاق رو این‌رنگی می‌کنم، ولی تیره‌تر». از روی کاناپه که بلند شدم و همه‌ی مراسم چهل‌وپنج دقیقه قبل‌ترش رو با ترتیب معکوس انجام دادم -و دختره هنوز ایستاده تماشام می‌کرد حین اجرا- قلب‌م کم‌تر می‌تپید و توی سرم هیچ صدایی نمی‌اومد. در رو پشت سرم بست، نرگس‌هام رو بو کردم و از پله‌ها رفتم پایین خودم رو انداختم وسط خیابونِ کثافت.

بی‌ادامه. بی‌انتها.

18 October 2019

«کاش می‌شد کوچیک شم توی دشت سبزت بدوم»


برجستگی‌های استخون‌های کتف‌ت از زیر پوست مشخص ه. مهره‌های گردن‌ت. اون استخون کوچیک و غافل‌گیرکننده‌ای که پشت گوش راست‌ت نشسته. انگشت اشاره‌م رو یواش جلو میارم که ببینم چه‌قدر می‌شه نزدیکِ تن‌ت شد ولی هنوز لمس نکرد. مسابقه‌ی خودم و خودم. یاد کانسپت Drumroll می‌افتم خنده‌م می‌گیره از صدای خنده‌ی خفه‌م چشم‌هات رو باز می‌کنی می‌بینی سر انگشت‌م بلاتکلیف رو هوا ایستاده چشم‌هام جوری باریک شده که انگار می‌خوام سوزن نخ کنم هول می‌شم انگشت‌م می‌خوره به استخون برجسته‌ی گونه‌ت تهِ مغزم یه زنگ قرمز به نشونه‌ی باخت به صدا درمیاد. «داری چی‌کار می‌کنی؟» «هیچی. ... از این زاویه یه خرده شبیه جورج هریسون یی.» «واقعن؟ نمی‌دونستم. از این به بعد دیگه فقط من رو از همین زاویه خواهی‌دید.» می‌خندم به‌ت می‌گم مسخره می‌خندی گوشه‌های دهن‌ت به پایین منحنی می‌شن دوباره چشم‌هات رو می‌بندی که زیر خورشید عصر پاییز چرت بزنی. انگشتم هنوز رو گونه‌ت مونده. درست زیر چشم چپ‌ت.

09 September 2019

میکروفون‌ها، نورها و چیزهای دیگر.


بی‌خودترین موسیقی جهان هم که باشه اهمیتی نداره. قبل یا بعدش اگه صدای مکالمه‌ی تولیدکننده‌هاش اشتباهی ضبط شده‌باشه، اگه میکروفون خش‌خش کنه، اگه نُتی رو اشتباه بنوازن و بعد از یه مکث کوتاه تصحیحش کنن، اگه یکی از اعضای گروه -که استثنائن این‌جا چیز خاصی نمی‌نوازه- آروم سرفه کنه یا خنده‌ش بگیره، ده‌ها بار بیش‌تر دوست‌ش خواهم‌داشت. دراز کشیده‌بودم رو چمن‌ها و رو پایین‌ترین شاخه‌ی اون درختی که سایه انداخته‌بود رو صورت‌م یه گربه‌ی نارنجی لاغر نشسته‌بود و خیره شده‌بود که چه‌جوری درمورد وجه مشترک شهر ستاره‌ها و شب‌های تهران و جانک و کافه‌ی شین‌اِی حرف می‌زنم. دست راست ستون سر و گردن، کفش زرد به پا، بلوز گشاد آبی به تن، پیرهن توسی روشن روی همه‌ی این‌ها، شال سفید بین برگ‌های نوریخته‌ی خشک اون‌طرف‌تر. عین پاییز. همه‌چی عین پاییز، ولی نه کاملن -- تابستونی که داره تموم می‌شه و خورشیدش تلاش می‌کنه مثل اوایل کله‌ها رو ذوب کنه، ولی به وضوح دیگه زورش نمی‌رسه. عین همون فصلی که شهر ستاره‌ها. تابش نورِ سبز از بین درخت‌ها، عین نور پشت سر میا وقتی می‌خواد کلمه‌ی رستوران رو ادا کنه و خنده‌ش می‌گیره وسط آواز. گفتم می‌دونی از چیِ لالالند خوشم اومد اولین بار؟ این که آدم‌های معمولی ن. این که آواز می‌خونن و خنده‌شون می‌گیره و تپق می‌زنن و اشتباه می‌کنن.

میکروفون‌ت خش‌خش می‌کنه و همین‌ش قشنگ ه. همین واقعی‌بودن‌ها ست که ده بار قشنگ‌تر از باقی جهان ه.

25 August 2019

[مناسب‌ترین و مرتبط‌ترین عنوان]


وسواس، وسواس، وسواس. گیرهای ذهنی کوچیکی که خواب و خوراک رو ازم گرفته‌ن. جزییات‌بازی‌ای که بار دیگر کار دستم داده، این بار البته که سواستفاده‌ی عاطفی نمی‌کنه ازم -تینیجر نیستم دیگه که، شکرِ خدا- ولی همچنان روان‌م رو ذره‌ذره خرد می‌کنه. منشِ «همه یا هیچ»ِ کوفتی. حالا که نمی‌تونی تمام فعالیت‌هات از کلاس اول دبستان تا الان -کلاس هیفدهم- رو بی‌نقص کنی هر چیزی که به آموزش عالی مربوط می‌شه رو ببوس و کنار بذار. چیزی ننویس و نقاشی نکن؛ ولی اگه به سرت زد و شروع کردی ذره‌ای نباید دست‌ت خط بخوره، وگرنه از اول. هیچ‌گونه پاک‌کنی نداریم. یا اکانت گودریدز نداشته‌باش یا از ازل تا ابد همه‌ی کتاب‌هایی که در زندگی‌ت اومده و رفته‌ن رو باید با تاریخ دقیق ثبت کنی، همون‌جور که ازمون خواسته‌ن. ثبت فیلم‌هایی که دیده‌یی (لترباکسد) و چیزهایی که شنیده‌یی (لست‌اف‌ام) و سریال‌هایی که دنبال می‌کنی (تی‌وی تایم) و جاهایی که می‌ری (سوارم) و فاکینگ دقیقه‌هایی که مدیتیشن می‌کنی (هِداسپیس) و وقتی اپلیکیشنی برای ثبت اپیزودهای پادکست‌هایی که شنیده‌یی وجود نداره بدن‌دردِ ناشی از اعتیاد بگیر. ثبت است بر جریده‌ی عالم دوامِ ما، بله، ولیک به خونِ جگر شود. جریده‌ی زهرماریِ عالم لبه‌ی تیزی داره، گوشه‌ی انگشت‌هات رو جوری می‌بُره که جای زخمی که بشه با چشم غیرمسلح دیدش معلوم نیست و وقتی متوجه‌ش می‌شی که خونِ انگشت‌ت به نصف زندگی‌ت کشیده شده و حالا همه رو باید سه بار بشوری و ضدعفونی کنی، وگرنه معلوم نیست چه بلایی به سرت می‌آد. گیاه -یا اصولن هیچ موجود زنده یا غیرزنده‌ی دیگه‌ای- وارد زندگی‌ت نکن مگه این که بتونی قول شرف بدی که هرگز زرد نمی‌شن و هیچ روزی نخواهداومد که برگ‌هاشون یه خرده خسته به نظر بیان و بخوان تو لاکِ خودشون باشن. تعهد کتبی بده که هر روز انگشت‌ت رو توی خاک‌شون فرو می‌کنی به امید احساس رطوبت. وسواس، وسواس، وسواس. تسبیح فیروزه‌ای که بابا از نیشابور خریده رو باید سه ماه هر شب توی آب بذاری تا سنگ‌هاش «فرم و رنگ خودشونو پیدا کنن». آقای فروشنده گفته، ظاهرن. این که چرا خودش قبل از تبدیل‌شون به تسبیح سه ماه نذاشته توی آب بمونن سوالی نیست که حق داشته‌باشی بپرسی. چشم؛ سه ماه تمام هر شب تسبیح رو بذار توی لیوانی که تا خرخره با آب سرد پر شده. تک‌تک برنامه‌های زندگی‌ت رو توی دفتر جلدسبز یادداشت کن، با ذکر ساعت و دقیقه. «عوض کردن ملافه‌ها» با دایره‌ی توخالی قبلش، «تموم کردن مرد بالشی تا قبل از خواب» با دایره‌ی توپُر. فردا صبح راس ساعت نَه باید یوگاکرده و آماده از خونه برم بیرون که میم رو ببینم: مربع توخالی. وسواس داره شیره‌ی جون‌م رو ازم بیرون می‌کشه. پنکیک‌های صبحانه‌م هم‌شکل و هم‌اندازه درنیومدن و داخلشون خمیر مونده‌بود. چه کنم؟ عصبانیت. پنکیک‌هات رو انقدر نخور تا سرد شن و از دهن بیفتن، سپس به عنوان مجازاتِ هدر دادن مواد اولیه. عضلات کمرت -که تا دیروز نمی‌دونستی وجود دارن، ولی هم‌اکنون به لطف یوگا- درد می‌کنن و دیگه بیش‌تر از این کِش نمی‌آن؟ چه بهتر. درد بکش، بیشتر و بیشتر. باید بیش‌تر از این کِش بیاری‌شون. هر بار که خانوم ایدرین می‌گه «پاشنه‌ی پات رو هُل بده به بیرون» سعی کن استخون بزرگ ساق‌ت رو حس کنی که از کف پات خارج می‌شه. خانوم ایدرین می‌دونه که همه‌ی ویدیوهاش رو ندیدی؟ اگه بدونه چه آبروریزی‌ای خواهدبود. تپه‌ی کتاب‌های خریده و نخونده‌ت اذیت‌ت نمی‌کنن؟ یوتیوبرهایی که تازگی دنبال‌شون می‌کنی و هنوز تمام سیصد ویدیوی نیم‌ساعته‌شون رو ندیده‌یی؟ درد بکش. به جای همه‌ی ناکافی‌بودن‌هات توی جلسه‌های نیم‌ساعته‌ی یوگای صبحگاهی درد بکش و سعی کن وقتی تبدیل به جنگنده‌ی ۱ می‌شی پای راست رو طولانی‌تر ستونِ تن بی‌مصرف‌ت کنی. یادم می‌آد اوایل نوجوانی از بزرگ‌ترین علاقه‌هام این بود که همه‌ی سی‌دی‌های خونه رو یونیفورم‌پوش کنم و با ماژیک سیاه نوک‌نمدی روی سطح سفیدشون اسم‌ها رو بنویسم. دست‌خط‌م هم که تعریفی نداره و خیر، هیچ شبیه حروف تایپ‌شده یک‌شکل و یک‌اندازه نیست. به چه دردی می‌خوری پس؟ وسواس، وسواس، وسواس. همه‌جا رو تمیز کن و برق بنداز و یک‌شکل و یک‌اندازه دربیار، چون کنترل جاهای دیگه‌ی زندگی‌ت از دست‌ت خارج شده. چون تنها چیزی که می‌تونی ذره‌ای شبیه‌ش کنی به استانداردهای ذهنی‌ت ظاهر محیط اطراف‌ت ه. که در همین هم ناکام و ناتوان، البته، خانم جوان.

12 August 2019


- حاضر م تا ابد به زندگی در جهنم محکوم شم ولی کسی نره سراغ وسایل شخصی‌م، سراغ زندگی شخصی‌م، سلیقه‌م و فکرهام و آدم‌هام.
+ می‌خوای بگی الان ساکن جهنم نیستی یعنی؟

[از روزهای بیست‌ودو سالگی که همین‌جور ریخته می‌شن تو چاه فاضلاب، بغل سوسک‌ها]

30 July 2019


... آقای عزیز،
گمون کنم آخرین باری که خنده‌ی سرخوشانه‌ت رو دیدم اواخر فروردین بود. سبُک و بی‌خیال بودیم و لیوان مشترک رو گرفته‌بودم دستم پاکت مشترک رو گرفته‌بودی دستت کف زمین نشسته‌بودیم هرهر می‌خندیدیم به این که بقیه اون بیرون -یا اون داخل؟- دارن سروصدا می‌کنن و تکون می‌خورن و ما این‌جا تو سکوت و سرما و تاریکی چسبیده‌ییم به سطوح مختلف. نبرد نهایی آنتی‌سوشال‌ها با واقعیت. سیگارت رو توی زیرسیگاری خاموش کردی و گفتی «اگه می‌خوای بریم تو ها». سرم رو تکون دادم که نه بابا ولش کن، همین‌جا خوب ه. صاحب‌خونه در رو باز کرد گفت نمی‌یاین تو شماها؟ نیش‌ت و نیش‌م باز شد که نتچ. سر تکون داد تاسفِ مسخره‌آلودی خورد به حالمون گفت «در و تخته واقعن»، در رو بست. هرهر خندیدیم که ببین بقیه هم فهمیدن چه در و تخته‌ی کج‌وکوله‌ای. لیوان رو سر کشیدم و ته‌مزه‌ی آلبالو توی سوزش گلوم محو شد. «یکی بکشم بعد بریم». «زشت نباشه؟» «نه بابا زشت چی ه». خندیدی، واقعنی خندیدی، سرت رو تکیه دادی به شونه‌م اندک آسمونی که پیدا بود رو تماشا کردی. صدای خنده‌ی واقعنی‌ت رو یادم ه.
بعد از اون اردی‌بهشت شد و خرداد و تیر و یکی از یکی کثافت‌تر و دیگه نشنیدیم که «در و تخته واقعن». دیگه هیچی نشنیدیم.

[بخشی از یه نامه‌ی خیلی بلندتر]

08 May 2019

Just gently close your eyes.


گیج و بی‌خواب، گوش می‌دم به آقای مدیتیشن که می‌پرسه اگه امروز روز آخر زندگی‌ت بود واقعن می‌رفتی دنبالِ چی؟ حواس‌م پی سوال‌ش ه که ادامه می‌ده راحت دراز بکش و هر وقت احساس کردی زمان مناسب رسیده، شروع کن به عمیق نفس کشیدن. سه تا نفس عمیق کشیدم، به زور، و دیگه نتونستم ادامه بدم. مدیتیشن رو شروع‌نکرده تموم می‌کنم و دست می‌برم به لپ‌تاپ، سمت چپ تخت، روی سکوی چوبی کوتاهی که قرار ه روش گلدون‌های پر از گیاه سبز بچینم.

گیج و بی‌خواب. تنها وصفی که می‌تونم از روزها داشته‌باشم. یک هفته ست که به زحمت از زیر ملافه‌ی چهل‌تیکه‌م دراومده‌م. یک هفته ست که جز گیم آو ترونز دیدنِ دوشنبه صبح‌ها، هیچ اتفاق دیگه‌ای در جهان رو دنبال نکرده‌م. یک هفته ست که دست نبرده‌م به جعبه‌ی سبز دواهای دیوونگی. صدای ضعیفی توی گوش‌م می‌گه انتظار دیگه‌ای داشتی؟ خفه‌ش می‌کنم درجا. بله، انتظار دیگه‌ای داشتم.
دست می‌برم سمت تلفن که با میتیا حرف بزنم و می‌دونم که خوابیده. می‌بینم‌ش -تو کله‌م- که به پهلوی چپ زیر پتوش جمع شده و تلفن‌ش کف زمین، چراغ کوچولوی سبزش چشمک می‌زنه. می‌بینم‌ش که چشم‌هاش بسته ست و عضله‌های پیشونی‌ش آروم و ریلکس، بدون چینِ ظریف تقریبن‌همیشگی بین ابروهاش. ورق آلومینیومی قرص روی میز و ماگ کوچیک کرِم کنارش، با یه بند انگشت آب توش، که حالا دیگه سرمای یخچال رو نداره. تلفن رو جوری می‌ذارم بغل بالش که صداش به گوش میتیا نرسه و بدخواب‌ش نکنه، دست می‌برم به لپ‌تاپ، سمت چپ تخت، روی سکوی سفید کوتاهی که روش پر ه از گلدون‌های خالی. بزرگ‌ترین‌شون یه استوانه‌ی طوسی ه و کوچیک‌ترین‌شون زرد روشن. گلدون فیبوی مرحوم که انقدر به‌ش آب ندادم که مُرد. گیتار خواهر و یوک خودم هم تکیه داده‌ن به دیوار. سازهایی که مدت‌ها ست کسی دست نزده به‌شون. صدای ضعیفِ توی گوش‌م تکرار می‌کنه انتظار دیگه‌ای داشتی؟ بله، انتظار دیگه‌ای داشتم.
میتیا خوابیده. میم خوابیده. لی‌لی خوابیده. همه‌ی جهان خواب ن و آروم ن و من این‌جا بیدار. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ دست می‌برم یه دونه قرص کوچیک سفید از ورق آلومینیومی جدا می‌کنم و بی آب روونه‌ی معده. دکتر گفته‌بود هر شب یه نصفه‌ش رو بخورم و هر شب یادم می‌ره. گفته‌بود از اون یکی دوا، از اون آبی روشن گرد کوچیک، هر روز بعد از صبحانه یه نصفه بخورم و به‌ش نگفته‌بودم که صبحانه‌ای وجود نداره، صبحی وجود نداره، عزیزم. دست می‌برم لپ‌تاپ رو باز می‌کنم مرورگر رو باز می‌کنم اون بالا سرچ می‌کنم چه‌جوری می‌شه با دوای دیوونگی اوردوز کرد؟ اولین نتیجه می‌گه پا شو برو زنگ بزن به هات‌لاین‌های مخصوص آدم‌های سوسایدال. من که سوسایدال نیستم. کنجکاو م. هیچ‌جای جهان به‌ت نمی‌گن اگه دلت بخواد زیاده‌ازحد دوای دیوونگی بخوری، به عنوان میون‌برِ درمانی، چه اتفاقی می‌افته. شاید واقعن میون‌بری چیزی وجود داره و به اسم سوسایدال‌بودگی سرپوش گذاشته‌ن روش؟ اسمیتز پخش می‌کنم برای خودم توی ذهن‌م. اسپاتیفای کارکردش رو از دست داده از وقتی همه‌چیز رو خودم برای خودم پخش می‌کنم. در ایز انادر ورلد، در ایز ا بتر ورلد. ماست بی. دوای دیوونگی داره اثر می‌کنه. گیج‌تر م از قبل. همین. میم اون‌سر دنیا بی‌خبر از همه‌چی خوابیده. میتیا خوابیده. لی‌لی خوابیده. باید بخوابم. باید بخوابم. باید بخوابم. در ایز انادر ورلد. در ایز ا بتر ورلد. ماست بی. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ بله، انتظار دیگه‌ای داشتم. میون‌بر به اون جهانِ بهتر رو ارائه نمی‌کنه آقای موریسی، مع‌الاسف. گلدون‌هات رو نمی‌بره توی پاسیو خاک و کود بریزه توشون ریشه‌ی گیاه جدید رو دفن کنه زیر خاک قهوه‌ای مرطوب و انقدر مراقبت کنه که سبز شن. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ گرد و خاکی که زیر سیم‌های سازت جمع شده رو با دستمال پارچه‌ای تمیز نمی‌کنه و اون‌طور که توی ویدیوهای بی‌شمار یوتیوبی دیدی، نمی‌زندش زیر بازوی راست و دست چپ رو آماده نمی‌ذاره روی گردن ساز، جوری که فقط نوک انگشت‌ها سیم‌ها رو لمس کنن. با شست دست چپ پسِ گردنِ چوبی ساز رو نوازش نمی‌کنه. انتظار دیگه‌ای داشتی؟

گیج و بی‌خواب و بداخلاق م و یک هفته ست از زیر ملافه‌ی چهل‌تیکه‌م درنیومده‌م و روی جلدِ سختِ کتاب سمت راست تخت خاک نشسته. جلدش سیاه ه و غبار به‌ش پیدا. آقای مدیتیشن می‌پرسه اگه امروز روز آخر زندگی‌ت بود واقعن می‌رفتی پیِ چی؟ نفس بکش. کمک‌ت می‌کنم یاد بگیری. نفس نمی‌کشم. تا نتونم به‌ش جواب بدم نفس نمی‌کشم.

انتظار دیگه‌ای داشتی؟
نه.

06 April 2019

روز صدودوازدهم


"I think I can really fall in love when I know everything about someone. The way he's gonna part his hair, which shirt he's gonna wear that day, knowing the exact story he'd tell in a given situation... I'm sure that's when I know I'm really in love."



خواب‌م نمی‌برد و خواب‌ش نمی‌برد و از نورهای بیرون به نظر می‌اومد حوالی چهار صبح باشه و تلفن‌م، وصل به پریز برق، به اون نزدیک‌تر. «گوشی‌م رو می‌دی یه لحظه؟» ساعت پنج و ده دقیقه بود و طلوع، طبق پیش‌بینی اپلیکیشن هواشناسی، حدود یک ساعت بعد. تلفن‌م رو دادم به‌ش که بذاردش سر جاش. از صبح وصل بودم به اینترنت خونه و نوتیفیکیشن‌ها همین‌طور روی صفحه ردیف شده‌بودن. ده‌هزارتا تکست از فلانی داری. بهمانی لایکد یور توییت. دو یو ریممبر دیس فوتو فرام ۴ یرز اِگو؟ وقت خواب‌ت رسیده، مدیتیشن کن و برو زیر لحاف. تلفن رو زده‌بودم به شارژ و رهاش کرده‌بودم کف زمین و نشسته‌بودم جلوی مانیتور عریض، فیلم دهه‌پنجاهی دیده‌بودم و دست‌ش دور شونه‌م بود و دیگه نرفته‌بودم سراغ برقراری ارتباط با جهانِ خارج تا دم صبح، ساعت پنج و ده دقیقه، برای چک کردن زمان طلوع خورشید. خندیدم، گفتم «بیدار بشینیم طلوع رو ببینیم؟ فقط یک ساعت دیگه ست.» خمیازه کشید و لبخند زد که نمی‌دونم، اگه می‌خوای بیدار بمونیم. خزیدم زیر لحاف، بالش رو زیر سرم مرتب‌تر کردم و سعی کردم به چیزهایی فکر کنم که نمی‌دونم و چیزهایی که دلم می‌خواد به مرور بفهمم، فکت‌هایی که با کلام بیان نمی‌شن، لکچرهای طول و درازی که باید گفته شن و درموردشون حرف زده شه و در نهایت کشیده شه به مسخره‌بازی.

«یه چیزی بهم بگو که تا حالا نگفتی.»
«چی شد که به پرسیدن این سوال رسیدی؟»
مکث کردم.
«هیچی، می‌خوام وقت بگذره تا طلوع.»

خواب‌م نمی‌برد و خواب‌ش نمی‌برد و پنج صبح بود و از خاطره‌های جزئی و بی‌اهمیت بچگی‌ش می‌گفت برام و دیگه هیچ‌چیزی در جهان مهم نبود جز قصه‌هاش و طلوع قریب‌الوقوع خورشید.
تلفن‌م، وصل به پریز برق، به اون نزدیک‌تر.
ده‌هزارتا تکست از فلانی داری.
بهمانی لایکد یور توییت.
دو یو ریممبر دیس فوتو فرام ۴ یرز اِگو؟


خواب‌مون برد، چند دقیقه قبل از این که خورشید بیاد بیرون. شیش صبح بود و به قدرِ سرِ سوزن بیشتر می‌شناختم‌ش و به قدرِ سرِ سوزن بیشتر دوست داشتم‌ش.

15 January 2019


... بعدش برف اومد و همه‌جا رو پوشوند و سکوت همه‌جا رو پوشوند و تیرهای چراغ مو نمی‌زدن با اونی که توی نارنیا.

[بیست‌وسوم آذر نودوهفت]

30 November 2018


کافه‌ی اینترنت‌دار نزدیک خونه درواقع کافه نیست؛ نونوایی و شیرینی‌پزی ه که طبقه‌ی بالاش -احتمالن برای زاییدن درآمدِ بیش‌تر- میز و صندلی گذاشته‌ن و یه باریستا. نون‌های سیمیت بی‌نظیری داره و پای زردآلوش انگار از بهشت نازل شده -- خانوم‌های خوش‌برخورد پشت کانترش هم؛ تعارف که نداریم. با یه ردیف پله‌ی باریک می‌شه رسید به طبقه‌ی بالا، با سقف کوتاه و چوبی و دیوارهای آجر قرمز. عین یه اتاقک زیرشیروونی ه که باید حتمن اجاره‌ش بدی به دخترک بیست‌وچندساله‌ی لاغراندامی که قرار ه توی کارهای خونه کمک‌ت کنه در ازای غذا و جای خواب و حقوق مختصر. پله‌ها جوری چیده شده‌ن که عین تردمیل باید ازشون بالا بری؛ پای راست روی پله‌ی راست، پای چپ روی پله‌ی چپ که یک خرده بالاتر از پله‌ی قبلی ه، پای راست روی پله‌ی راستِ بالاتر، پای چپ روی پله‌ی چپِ بالاترتر. انقدر که بالاخره برسی به اتاقک زیرشیروونی‌ای که یه لامپ بزرگ ادیسونی از سقفش آویزون ه و سایه می‌ندازه روی کی‌بوردت. روی پلیورم یه کت کوتاه تن می‌کنم و می‌زنم بیرون از خونه و به قدرِ یه نخ سیگار راه می‌رم تا برسم، سیگاره رو توی زیرسیگاری‌ای که دم در تعبیه کرده‌ن خاموش می‌کنم و در بزرگ سیاه رو هل می‌دم می‌رم تو و تقریبن دماغ‌م رو به شیشه‌ی ویترین می‌چسبونم و عین کودک سه ساله دونه‌دونه‌ی نون‌ها و شیرینی‌ها رو با انگشت نشون می‌دم و از خانوم پشت کانتر می‌پرسم «این چی ه؟». «تارت سیب و دارچین.» «پای آلبالو.» «دانمارکی. ولی خب گرد ه این.» «به‌ش می‌گیم مربع میوه‌ای. این یکی روش پرتقال ه. این هم بِه. ... آلبالو ه. ... نه سیب نیست، باز هم بِه ه. اگه سیب می‌خواین پای سیب هم داریم.» «شیرینی کره‌ای.» هر بار یه شیرینی متفاوت و یه چای متفاوت سفارش می‌دم و این با «همون همیشگی»ای که بودم زمین تا آسمون فرق داره؛ انقدر که هر بار میام این‌جا که کارهای مدرسه‌م رو انجام بدم و می‌رسم به گوگل کردن دستور پخت نون‌شیرینی‌ها. باید مقاله‌های عقب‌افتاده رو تحویل بدم ولی می‌چرخم توی پینترست دنبال عکس‌های هوس‌انگیز از نون‌شیرینی.
[می‌خواهم بگویم که رابطه هم...]

23 November 2018

«ای بهارِ آرزو بر سرم سایه فکن»


باد سرد می‌اومد و تصمیم گرفته‌بودم پاییزم رو با سینما رفتن شروع کنم. تا قبل از این پاییز نبود. نا-راحتی بود و متعلق‌نبودن به هیچ‌جای جهان و ناراحتی. هیچ‌کدوم از این‌ها توی پاییزِ من جا ندارن. از سالن که زدم بیرون شب شده‌بود و هوا ابری‌تر، خیلی ابری‌تر، و ماه شبیه اون شبی که هری بالاخره فهمید سیریوس باعث مرگ مامان و باباش نشده. باد سرد می‌اومد و حاضر نبودم کلاه کت گشاد سرمه‌ای‌م رو بگشم روی سر. حالا موهام به ارتفاعی رسیده که می‌شه بافت‌ش و می‌شه بافه‌ها رو رها کرد که به هر طرف دل‌شون می‌خواد تاب بخورن. یه جفت کِش توسی و شال قرمز و رژ قرمز و کت سرمه‌ای گشاد، انقدر گشاد که آستین‌هاش تا نوک انگشت‌هام می‌رسید و اگه روزی تصمیم می‌گرفتم دست‌م رو از مچ قطع کنم، با پوشیدن کته هیچ‌کی نمی‌فهمید که این بابا دست نداره. باد سرد می‌اومد و bouquet ِ برگ‌های قشنگ رو به هم می‌ریخت. ساعت سه‌ونیم تصمیم گرفتم برم سینما، بلیت خریدم و چهار از خونه زدم بیرون. خیابون دراز جدید شبیه غریبه‌ای بود که بعد از قرن‌ها تصمیم گرفته‌بودم بشناسم‌ش و گاردهام رو جا بذارم توی رابطه-خونه‌ی سابق و برای دیت-خونه‌ی جدید رژ قرمز بزنم. صبحِ آخرِ خونه‌ی سابق فکر کردم «این پاییز هم مال من نشد» و آخرین نخ پاکت رو توی ایستگاه اتوبوسی که قرار نبود هیچ‌وقت دیگه به‌ش برگردم تموم کردم و سوار شدم به مقصدِ دانشکده‌ی سابق و وقتی در نهایت عدد ۱۳۴ توی پورتال‌م ثبت شد، انگار همه‌ی متعلقات سال‌های اخیر رو از خودم گرفته‌باشم. رهاییِ اجباریِ ناخوشایند. عین صبحِ سختِ بعد از یه بریک‌آپ اجتناب‌ناپذیر. حالا، شبِ روز بعدش، تصمیم گرفته‌بودم اجازه بدم خونه‌ی جدید رو «خونه» به حساب بیارم، هرقدر ناکامل و ناکافی و بی‌انتها. خیابون دراز جدید پر از برگ‌های قشنگ بود. همه قرمز. ازشون bouquet ساختم و وقتی دیگه نمی‌شد همه رو قرص و محکم با یه دست نگه داشت، یه کِش توسی رو باز کردم از دور بافه‌ی موهام و پیچیدم دور ساقه‌ها و موهای نیمه‌خیس‌م همون‌طور ولو تو باد سرد و نور ماهِ پشت ابرها رو حس می‌کردم که افتاده روم و باهام حرکت می‌کنه. آسمون عین اون شبی شده‌بود که هری تونست جونِ خودش و سیریوس و هرماینی رو نجات بده و صد تا دیوانه‌ساز رو با یه طلسم دور کنه بفرسته پشت دیوارهای هاگوارتز. شال قرمز و رژ قرمز و یه دونه کِش توسی و کت سرمه‌ای گشاد، انقدر گشاد که آستین‌هاش دست‌هام رو می‌پوشوند و باعث می‌شد شبیه ادواردِ دست-برگِ‌پاییزی به نظر برسم از دور. یا شبیه درختی که یه کت گشاد تن‌ش کرده‌ن؛ چون عادت مسخره‌ی انسان که دل‌ش می‌خواد همه‌چیز رو شبیه خودش ببینه و گردن حیوون‌هاش کراوات می‌بنده و روی تخته‌سنگ‌ها چشم و دهن می‌کشه و کت تنِ درخت می‌کنه. فکر کردم «درخت بودن خیلی هم بد نیست انگار» و خنده‌م گرفت به خودم که همیشه می‌خواستم درخت باشم و اندکی مونده به بیست‌ودو سالگی حقیقتن پیوستم به‌ش. رفته‌بودم «گرگ‌بازی» ببینم که پاییزم شروع شه و وقتی از سالن زدم بیرون که شب شده‌بود و باد سردتر از قبل و ماه قایم پشت ابرهای نازک، شبیه شبی که هری برای اولین بار در عمرش یه گرگینه رو در حال تغییر شکل دید. بعد از اون فیلم دیگه هیچ بعید به نظر نمی‌اومد که از پشت درخت‌ها پروفسور لوپین نزدیک شه به‌م. پوست لب‌م رو بی‌توجه کنده‌بودم حین فیلم و رژ قرمز و خون روی لب‌م از هم قابل تشخیص نبودن دیگه. خونه-رابطه‌ی جدید اضطراب‌های جدید هم داره لابد، که نکنه به حد کافی خوش‌مون نیاد از هم و نکنه اون چیزی که خیال‌ش رو می‌کردم نباشه و نکنه نتونم پیش‌ش بمونم و جبرِ جهان از هم جدامون کنه و نکنه نکنه نکنه -- خونِ روی لب‌م زیادتر می‌شد و احتمالن دیگه بیشترِ قرمزی از رژ نبود. با bouquet برگ‌هام خیابون دراز جدید رو پیاده می‌رفتم تا تَه و خیره بودم به آسمون، که با اون شب مو نمی‌زد. شبی که هری تونست صد تا دیوانه‌ساز رو از خودش دور کنه و جون سالم به در ببره.

فردا صبح بیست‌ودو ساله می‌شم و بیست‌ویک‌سالگی‌کردن و دووم آوردن احتمالن تا ابد سخت‌ترین کاری ه که ازم خواسته‌ن انجام بدم.

پی‌نوشت. وقتِ تایپ‌کردنِ این‌ها داره توی کافه‌ی اینترنت‌دارِ نزدیک خونه «بهار دلنشین» بنان پخش می‌شه که به طرز مسخره‌ای مرتبط با موقعیت؛ این شد که عنوان.

03 November 2018

Old and Cold and Tired and Useless and Toothless


سیزده چهارده ساله بودم که برای اولین بار بنا کردم به سریال دیدن. طبعن اولین گزینه‌م فرندز بود، بس که همیشه در پس‌زمینه حضور داشت و بس که همیشه صدای کرکر خنده‌ی خواهر به اپیزودهای مختلف توی خونه پخش. فرندز می‌دیدم و خیال می‌کردم بزرگسالی همین ه دیگه؛ چند نفر دوستِ همراه و موقعیت‌های بزرگسالانه و شغل و بی‌شغلی و رابطه‌های مختلف عاطفی -یا غیرعاطفی- و الخ، که با مسخره‌بازی تلطیف می‌شن و حل می‌شن به مرور زمان و ته‌ش هم هپی‌اندینگ؛ همه‌چی جمع می‌شه و می‌شینه درست سر جاش تو پازل.
کسی به‌م نگفته‌بود که از این خبرها نیست. سیزده چهارده ساله بودم و امیدوار و بی‌خبر.
جهنمی‌ترین تابستون عالم به‌م ثابت کرد که جهان هیچ هم سیت‌کام نیست. بعد از هشت نُه سال به‌هرحال سخت ه قبول کردن مسائلی که مدت‌ها برای خودت شکراندودشون کرده‌یی. مامان که گفت برو برای خودت محل سکونت پیدا کن، اولین چیزی که به ذهن‌م رسید آتیش‌سوزی خونه‌ی ریچل و فیبی بود که بعدش یکی رفت پیش جویی موند و یکی پیش مانیکاچنلر، اسباب‌کشی حداکثر دو ساعته و با زیر ده عدد کارتن، در انتها هم کشوی خودت رو داری و تخت خودت و جایگاه‌ت در جهان مشخص. گفتم عیبی نداره، نگران من نباشین، می‌گردم دنبال خونه. پنج ثانیه بعد واقعیت تُف شد توی صورت‌م. تنها دوستِ همراهی که می‌شد پیش‌ش موند ماهِ قبل مهاجرت کرده‌بود و الباقی ذره‌ای اختیار از خودشون (و کاناپه‌ی اضافی در خونه‌شون) نداشتن که بتونن یک ماه بپذیرن‌م. زدم به توییتر که کسی رو می‌شناسین که هم‌خونه‌ی بی‌دردسر صبح‌بروشب‌بیای بی‌مشکل‌باحیوانات‌خانگیِ غذانخور بخواد و توی اجاره خونه و کوفت هم شریک شه؟ هیچ. چند نفر همون زیر ریپلای زدن به‌م گفتن برو پانسیون. قیمت پانسیون و خوابگاه و هاستل -حتا- سر به آسمون می‌کشید و با جیب من فقط می‌شد قاقالی‌لی اجاره کرد، اون هم برای چند روز و نه یک ماه. توی سایت‌های وطنی بگرد دنبال خونه‌ی مبله‌ی اجاره‌ای و زیر لب زمزمه کن درود بر تولید ملی و افتخار ملی، آهنگ حماسی‌های سالار عقیلی‌ای کسی هم پخش در پس‌زمینه. حتا یه زیرپله هم نیافتم که به لعنت خداوند بیرزه. داشت گریه‌م می‌گرفت و همه -هرکسی که پیش‌ش اندکی چسناله کرده‌بودم و هرکسی که توییت کذا رو دیده‌بود- با ژست من‌خیلی‌نگران‌توئم ازم می‌پرسیدن چیزی شده که یک‌هو دنبال خونه می‌گردی؟ می‌خوای مستقل شی؟ از پس هزینه‌هاش برمیای با این وضع اقتصادی؟ دانشگاه‌ت چی پس؟ خونه‌تون چی شد راستی، بازسازی کردین؟ می‌خواستم تلفن‌م رو بکوبم زمین که هزارتیکه شه و یادم می‌افتاد که نصفِ همین رو الان با فروش کلیه هم نمی‌تونم دوباره بخرم. درود بر یازده‌دوصفر، تا وقتی که نیاز به گوگل‌مپ و اینترنت -برای توهمِ در تماس بودن با عزیزان خارج از مرزها- نداشته‌باشی. جهان سیت‌کام نیست و نه جونم، هیچ مانیکایی قرار نیست به‌ت اتاق مهمون‌ش رو تعارف کنه و در ازاش ازت بخواد بالای سینک کوکی‌های تازه‌دم -معادل شیرینیاییِ اصطلاح‌های چایی‌ای چی می‌شه؟- رو خرت‌خرت گاز بزنی.
سیزده چهارده ساله که بودم خیال می‌کردم بیست‌وچندسالگی خیلی زیاد ه و حالا کو تا برسم به‌ش. تو خیال‌هام خودم رو مستقل و منفرد و قدبلند و بی‌جوش می‌دیدم با ابروهای تمیز برداشته‌شده، در آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی از رشته‌ی موردعلاقه‌م، کسی نیست که بابت صِدام یا سلیقه‌م به‌م بخنده و هر روز خدا قهوه‌م به راه. هرگز قهوه‌خور نشدم، قدم بلندتر نشد و ابروهام رو شیش ماه ه که برنداشته‌م. جوانی در بندِ آکادمیِ نه‌اون‌طورکه‌خیال‌می‌کردخوشایند، تنها و بی‌خانمان.

ازم پرسیدن برای هالووین امسال چی می‌خوای بشی؟ گفتم هوم‌لسِ نیویورکی و کرکر خندیدم که «به لباس‌هام هم میاد».

18 October 2018


آمازون یک سریال نسبتا جذاب دارد به اسم خانم مایسلِ شگفت‌انگیز. طبیعتاً شخصیت اولش هم همین خانم مایسل است. شوهرش کارمندی است که آرزویش استند‌آپ کمدین شدن است. یک جایی وسط‌های قسمت اول سریال، یک دیالوگ کوتاه و قشنگ می‌گوید به زن. بهش گفت:«می‌دونی رویا چیه؟ رویا، یک چیزیه که عاشقشی و باعث میشه که به خاطر اون، شغلی که ازش تنفر داری رو تحمل کنی‌».
این‌طور دیالوگ‌ها می‌توانند تکان‌دهنده باشند. چون عامل درد را بی‌پرده می‌گذارند جلوی چشم آدم. در واقع فکرهای ته پستوی ذهن آدم که از آن‌ها خبر هم ندارد را تبدیل می‌کند به کلمه و از زبان یکی دیگر آن را می‌زند توی سرش. درست همان کاری که دکتر با مریض می‌کند. درد ناشناخته‌ی او را تبدیل می‌کند به کلمه و آن را می‌کوبد توی ملاجش. حقیقت بی‌رحمانه.
رویا چیزی است که آدم به خاطرش می‌تواند از تنفر عبور کند. این‌جاست که باید رفت و آدم‌های بدون رویا را بغل کرد و برای بخت بدشان گریه کرد. عامل تنفر، در زندگی همه هست. فقط یک چیزی باید پیدا کرد که این حجم تنفر را تحمل‌پذیر کند. یا حتی برای مدتی فراموشش کند. مثل رابطه استند‌آپ کمدین و کارمندی یا خمیردندان و جای سوختگی. یک چیزی که عامل بیدار شدن هر روز صبح باشد. به‌جز زنگ نکره‌ی ساعت.

+ از خلال «بی‌دلیل».

05 October 2018

Beneath the stains of time, the feelings disappear.


موهام خیلی سریع بلند شده‌ن و دیگه حتا توی کلیپس کوچیک مخصوص‌شون هم جا نمی‌شن. هر شب از حمام که درمی‌آم، با حوله‌ی عظیم پیچیده دور سر و ماسک آبی رنگ‌روغنی رو صورت و مسواک کفیِ بی‌اهمیت تو دهن -انگار آدری هپبرنِ «صبحانه در تیفانی» باشم، بی‌قید و رها و هرکاری‌که‌می‌کنه‌بازهم‌جذاب‌ولطیف‌والگنت- بی‌دقت لباس می‌پوشم و یقه و آستین‌های تی‌شرت/پیرهن‌م ماسکی می‌شن. تا گوشه‌ی پیرهن رو گره می‌زنم -ادای جدید- و تسبیح‌ها رو استعمال می‌کنم و ماگ کهنه‌ی قرمز عزیز رو پر از شیر پاستوریزه-هموژنیزه‌ی سه‌هزاروهفتصدتومنی، ماسک هم خشک شده و آماده‌ی شستن. شیر آب رو تنظیم می‌کنم که ولرمِ روبه‌گرم ازش خارج شه. شر شر شر. لکه‌های آبی روشویی رو پر می‌کنن. شر شر شر. «سینک رو بعد از هربار استفاده‌ت تمیز بشور. درِ خمیردندون رو هم ببند.». چشم. انگار حامل مرض هولناکی باشم که فقط از طریق روشویی‌ها و حمام‌ها منتقل می‌شه. حوله رو از دور سرم باز می‌کنم و با کپه‌ی موی صاف صاف کسالت‌بارم روبه‌رو می‌شم تو آینه‌ی لکه‌دار. فرق وسط بی‌دقت باز می‌کنم و جوری موهام رو سفت از دو طرف می‌بافم که استرس از انگشت‌هام سرریز کنه لای موها (و سپس از طریق پوست سر و جمجمه و لایه‌های بی‌اهمیت دیگه، به مغز -- سیکل معیوب) و پایین‌ش رو با کش‌های لاستیکی سیاه می‌بندم. وقت خاموش‌کردن کامپیوتر. دوتاونصفی قرص سفید و سبز با شیر سه‌هزاروهفتصدتومنی راه می‌کشن از دهن به مری به معده به کله. شب به‌خیر، جهان. صبح به خیر، جهان. خودت رو از لای پتوها بکش بیرون و به زور بفرست مسواک بزنه. برای این که خودم رو دلداری بدم بابت صبح، صبحِ نکبت‌بارِ تکراری با خورشیدِ نکبت‌بارِ تکراری‌ش، یه ماگ پر از نسکوئیک درست می‌کنم می‌ذارم بغل دست‌م و حین مالیدن رنگ‌های مختلف به زیر چشم -بلکه کمتر شبیه پانداهای مسن و چروکیده باشم- کم‌کم سر می‌کشم‌ش. زخم کهنه‌ی پشت پای راست رو چند بار با ناخن می‌کَنم و وقتی خون از کنارش می‌زنه بیرون گوشه‌ی دهن‌م می‌چرخه رو به بالا، مثلن لبخند. بی‌دلیل. (بی‌دلیل؟) خون رو با شست دست راست پاک می‌کنم و شلوار جین رو می‌کشم به پا و دنبال مانتویی می‌گردم توی چمدون حقیری که سه ماه ه به دوش می‌کشم که ثابت کنه «از اون‌ها» نیستم. توی دانشگاه جدید همه یا «نئوچادری» ن -سلام ستاره- یا با مانتوی مشکی و مقنعه‌ی مشکی و جین تیره‌ی تیره‌ی تیره میان. ادعائه هم گوش فلک رو کر کرده که برام مهم نیست چی فکر می‌کنن درموردم، درحالی‌که. انگشترها رو به نوبت دست می‌کنم و ساعت ده-یازده ساله‌م رو می‌بندم به مچ چپ و تمام. همون‌جور با بافته‌های سفت زیر مقنعه که در طول شب تکون نخورده‌ن و شال رنگی دور شونه -همچنان برای اثبات «از اونا» نبودن- می‌رم بیرون و قبل از بستن در دسته‌کلیدم رو با عضو جدیدش که کلید کمد دانشجویان ارشد باشه می‌چپونم تو جیب شلوار؛ آماده می‌شم برای سفر دو ساعت و نیمه به اون سرِ دنیا.

فکر می‌کنم در جلسه‌ی بعدی‌م از دکتر بخوام در سکوت اندکی جانی کَش گوش کنه و سپس نسخه بپیچه بده دست‌م، بدون این که لازم باشه من حرفی بزنم. دقیقن شیوه‌ی موردعلاقه‌م برای بیان مسائل و معضل‌ها. اتفاقی که خواهدافتاد این ه که لبخند کنایه‌آمیز بزنه به‌م، زیر لب بگه «کسخل» و ازم بخواد براش تعریف کنم در ماه اخیر چی گذشته به‌م و روزی چند نخ و غیره.

I hurt myself today to see if I still feel. I focus on the pain, the only thing that's real. The needle tears a hole, the old familiar sting, try to kill it all away -- But I remember everything. What have I become, my sweetest friend? Everyone I know goes away in the end.
If I could start again, a million miles away, I would keep myself. I would find a way.

12 September 2018


فرم گواهی تایید معدل کارشناسی. فرم تعهدات دانشجو. اسکن پشت و روی کارت ملی. (فکر کردم «خوب شد حداقل تابستون پارسال برای گرفتن حقوق‌ت ناچار شدی بری کارت ملی‌ت رو بگیری بالاخره») اسکن تمام صفحات شناسنامه، حتا صفحه‌ی فوت. فرم گواهی تایید معدل کارشناسی زمان ثبت‌نام کنکور. فرم تایید مشخصات فردی. فرم تایید مشخصات افراد خانواده، که توش تا رنگ شورت‌مون رو هم پرسیده‌بودن و همه‌ش رو از دم دروغ پر کرده‌بودم. فرم سلامت جسمی. فرم سلامت روان. (فکر کردم «حالا اگه دیوونه میوونه باشم چی‌کار می‌کنین مثلن؟ راه‌م نمی‌دین یا تراپیست تمام‌وقت کارآمد می‌ذارین برای دانشجوی تحصیلات تکمیلی‌تون؟») همه رو سه بار پرینت و امضا و اسکن کرده‌بودم، دونه به دونه آپلود توی «سامانه‌ی دانشجویی» و با هر ارور چهارتا فحش چارواداری روونه‌ی تکنولوژی‌های لابد تحت DOSشون، و حالا روی پیشخونِ دفتر آموزش جدید به ترتیب روی هم چیده‌بودم که مسئول جدید بررسی‌شون کنه و بچپونه توی یکی از ده‌هزارتا پرونده‌ی اطراف اتاق. مفهوم دیتابیس آنلاین برای دوستان تعریف نشده گویا. خانوم مسئول آموزشِ جدید عینک رو روی دماغ‌ش سُر داد پایین، نگاه‌م کرد که رژ قرمزم ماسیده‌بود و هشت‌تا انگشتر توی هر دست و پیشونی‌م خیسِ عرق و نفس‌م به سختی بالا می‌اومد بعد از کوه‌نوردی‌ها و پله‌نوردی‌ها. به زور لبخند تحویل‌ش دادم. مسئول آموزش کل توی دانشگاه سابق وقتی به‌ش گفتم فلان مدارک‌م رو می‌خوام برای ثبت‌نام ارشد جوری گفت «عزیـــزززم؛ تو کِی فارغ‌التحصیل شدی؟» که انگار در تمام بیست‌وتقریبن‌دوسال اخیر شاهد تغییرم از بچه‌ی تُفوی پوشکی به انسان نیمه‌واقعی و نیمه‌بزرگسال بوده. مسئول آموزش جدید هم به نظر می‌اومد خیال کنه هنوز خیلی جوجه م برای شروع مقطع جدید -- که هستم. نگاه‌ش رو ازم برداشت و شروع کرد دونه‌دونه چک کردن کاغذهای روی پیشخون. ارتفاع این پیشخون خیلی بیشتر بود به نسبت آموزش دانشکده‌ی سابق، گیاه‌جاتِ اتاق‌ش کم‌تر و شلوغی و ناراحتی‌ش خیلی بیشتر. وقتی کفِ آموزش دانشکده‌ت ناهشیار دراز کشیده‌باشی خانوم‌آموزشیا با نگرانی برات آب‌قند درست کرده‌باشن و صدای جلنگ‌جلنگ برخورد قاشق صبحانه‌شون به لیوان شیشه‌ای رو تو سیاهی‌ها شنیده‌باشی، هیچ‌جای دیگه‌ای برات امن به نظر نمی‌رسه. یا وقتی واحد به رفیق‌ت نرسیده‌باشه و بخوای از روابط حسنه‌ت با خانوم‌آموزشیا سواستفاده کنی که براش اضافه ظرفیت بزنن، چشم‌هات رو شبیه گربه‌ی شرک کنی و فامیلی‌شون رو ملتمسانه بکِشی و بعد که اضافه ظرفیت زدن هرهر بخندی تند بگی «ای‌ول، مرسی» و در بری. خانوم آموزشیِ جدید پرسید مدرک موقت‌ت رو کِی تحویل می‌دی؟ گفتم نمی‌دونم، کِی تحویل بدم؟ دوباره عینک‌ش رو داد پایین زل زد به‌م، انگار داره برای بچه‌ی سه ساله توضیح می‌ده که یک به‌اضافه‌ی یک می‌شه دو. «هر وقت از کارشناسی‌ت فارغ‌التحصیل شدی.» گفتم «خب پس یه چندماهی وقت بدین به‌م، خیلی مونده تا دفاع‌م» و نیش‌م رو باز کردم. نخندید. گفت تاریخ فارغی‌ت رو همون سی‌ویکم می‌زنن؟ مطمئن یی؟ با سر تایید کردم و موهام رو دادم توی مقنعه و انگشترهام رو یواشکی درآوردم انداختم توی جیب‌های گل‌وگشاد مانتوم تا فقط اون دکمه‌ای‌سبزه که خواهر برام آورده‌بود باقی بمونه. با سر اشاره کرد به پرینتر ته اتاق. «اون کاغذی که الان پرینت شد رو وردار بیار، مُهر بزنم ببری کارت دانشجویی‌ت رو بگیری.» توی دانشکده‌ی سابق فقط با روابط سوپر حسنه با خانوم رمضانی می‌شد به پرینتر دست زد. روی کاغذه اسم‌م و شماره‌ی دانشجویی جدیدم نوشته شده‌بود. مُهر زد، گفت به سلامت. حراست صد متر پایین‌تر ه. سر تکون دادم، انگشتر دکمه‌ای سبزم رو درآوردم انداختم تو جیب، گفتم خدافظ. خدافظ؟

05 July 2018

Through the Glass Doors


عینک قدیمی‌م، متعلق به شهریور سه سال پیش، وسط جشن فارغ‌التحصیلی شکست. رفته‌بودیم زیر سر در دانشگاه عکس دسته‌جمعی بگیریم و مسخره‌بازی دربیاریم و فکر نکنیم به این که دفعه‌ی بعد همین آدم‌ها رو کجا می‌بینیم (یا نمی‌بینیم). هم‌دیگه رو هُل دادیم و به پسرها که از استایل تیم‌فوتبالی‌شون تکون نمی‌خوردن که ما هم تو کادر عکس جا شیم متلک انداختیم و هِرهِر رو به دوربین‌ها خندیدیم و رژهای قرمز و موهای مرتب و ریش‌های اصلاح‌شده پررنگ‌تر و جوون‌تر از همیشه نشون‌مون می‌دادن. آخرِ آخرش، بی که توافقی بوده‌باشه از پیش، با هم تا سه شمردیم و دست بردیم کلاه‌هامون رو پرت کردیم به هوا و بلافاصله پناه گرفتیم که مربع‌های منگوله‌داری که از آسمون می‌باریدن از گوشه‌‌های تیزشون روی صورت‌مون فرود نیان. خیال می‌کردم خوب عمل کرده‌م، تا این که بعد از کافه‌نشینی تا دیروقتِ شب و چیپس‌وپنیرهای متوالی و کی کجا ادمیشن گرفته و کی ترم یک روی کی کراش داشته و الخ، برگشتم خونه و وقتِ عینک‌زدایی، شیشه‌ی چشم چپ‌ش قِلِفتی دراومد افتاد کف دست‌م.
عینکه امضام شده‌بود تقریبن. حراست درِ ولیعصر دانشگاه هروقت به حسب اتفاق بی‌عینک بودم ازم کارت دانشجویی می‌خواست و تو همه‌ی سلفی‌های هزارنفره‌ی بی‌کیفیت، اونی که یه قاب بزرگ سیاه تو صورت‌ش دیده می‌شد بی‌استثنا من بودم. یکی از روزهای هیجده‌سالگی و جوونی، روز اول استفاده‌ی همین عینک، بوسیده شدم و به فال نیک گرفتم قضیه رو و با همه‌ی خرافاتی‌نبودن، ته دل‌م شاید فکر می‌کردم برام خوش‌شانسی میاره. حالا؟ حالا شیشه‌ش افتاده‌بود کف دستم و فریم‌ش شکسته و کج. به زور خندیدم؛ گفتم ای بابا، حالا کی بره فریم جدید انتخاب کنه تو این هیروویری؟ چشم‌هام رو تنگ کردم و نشستم به ادیتِ عکس‌های روزی که انگار از صبح‌ش صد سال گذشته‌بود.
توی آخرین تصویر، لنز دوربین رو چرخونده‌م رو به خودم و بدون این که ببینم دارم چی می‌گیرم، شاتر رو زده‌م. فوکوس افتاده روی درخت‌های لخت دانشگاه و آسمونی که آبی ه، بی‌ابر. من و لباس بدرنگ فارغ‌التحصیلی‌م و موهای بلاتکلیفِ پخش‌توهوام محوِ محو ییم. خوش ه حال‌م تو عکس، با این که لبخند چندانی هم نمی‌زنم و چشم‌هام خسته ست و گودرفته. شال زرد دور گردن‌م ثابت می‌کنه که خوش م. با چشمِ تنگ عکس‌های روزی که قرار بود «آخرین»ِ رسمی‌مون باشه رو تماشا کردم و فکر کردم به استوری‌لاین‌های روبه‌اتمام، از جمله استوری‌لاینی که در جهان عینک‌ها دارم رقم می‌زنم.
عینک جدید رو هفته‌ی پیش خریدم. نصف امتحان‌هام رو کورکورانه -لیترالی- رد کرده‌بودم و هنوز بی‌حوصله‌ی یافتن فریم تازه. وقتی فقط چهارتای دیگه مونده‌بود و همه پشت سر هم، در تلاش مذبوحانه‌ای برای اتلاف وقت بالاخره رفتم دویست‌هزارتا قاب مختلف رو گذاشتم رو صورت‌م و به دل‌م نچسبید هیچ‌کدوم، الّا همون اولی که نه گِرد ه و نه زاویه‌دار، نه به مثابه کُت بابام گل‌وگشاد ه به صورت‌م. خریدم و شیشه انداختم به‌ش و فرداش پاکت سیگار رو انداختم توی سطل آشغال، کنار ته‌سیگارها و خاکسترهای کهنه، که مثلن حالا که همه‌چی داره عوض می‌شه و حتا عینک‌ت هم، بیا از اول بازی کنیم. محل زندگی‌ت رو عوض کن؛ همه‌ی وسایل اتاق رو بفروش و دوباره بساز و کتاب‌هات رو دوباره بچین تو قفسه‌های نو. سیم‌کارتی که نُه سال استفاده‌ش می‌کردی رو بنداز گوشه‌ی کشو و یکی دیگه بخر. دوست‌هات رو، معاشرت‌هات رو گِرد بچین دورت،‌ سبک‌سنگین کن که با فاصله‌های چندهزار کیلومتریِ قریب‌الوقوع کدوم‌هاشون می‌مونن و کدوم‌هاشون محو می‌شن تو مِه. حتا عینک‌ت که «دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی»ترین ه هم داره عوض می‌شه. همه‌چیز رو از اول شروع کن و شال زرد بنداز گردنِ آخرین عکس‌هات، حتا اگه چشم‌هات پف‌کرده ست و حتا اگه چهار امتحان پدردرآر مونده تا «انتها».
ده دقیقه‌ی آخرین روز عملیات انتحاری شخصی‌م، هرقدر فکر می‌کردم یادم نمی‌اومد تابع گرین چه‌طور به دست میاد و یادم نمی‌اومد معادله‌های دیفرانسیلی عادی رو چه‌طور حل می‌کنن. تو دل‌م درس و استاد و علم و آکادمی رو به درک فرستادم؛ کارت دانشجویی‌م رو چپوندم تو جامدادی، بغل انبوه روان‌نویس‌ها و راپیدها؛ برگه‌ی سوال رو گذاشتم لای پاسخ‌نامه و تحویل دادم به اون مراقبِ بداخلاق ریشو که سرِ هر چهار امتحان مدام می‌رفت و می‌اومد و می‌ایستاد بالای سر من، نوشته‌های درهم‌برهمِ برگه‌م رو می‌خوند. درِ بدقلق کلاس ۲۰۴ دانشکده برخلاف همیشه که سه چهار بار از نواحی مختلف باید به‌ش ضربه می‌زدی تا رضایت بده و اذن خروج، این بار با یه دستگیره‌چرخوندنِ نرم و ساده باز شد. از کلاس زدم بیرون و هوای جهانِ جدیدِ فارغ از دوران کارشناسی رو فرو دادم و نیشِ خسته و خواب‌آلوده‌م تا بناگوش.

15 May 2018

Did you get out and walk to ensure you'd miss the quicksand?


برای بار شیشم نشستم روی صندلی چوبی شورا، میکروفون رو وصل کردم به شال قرمز دور گردن‌م و نیشِ باز همیشگیِ مصنوعی چهار سال اخیر رو تحویل دوربین دادم. نورِ ساعت یک از بین کرکره‌های آبی می‌تابید به وایت‌بوردی که هر وقت فرصت‌ش پیش می‌اومد، با ماژیک بنفش گوشه‌ش یه مکعب کوچیک می‌کشیدم که ثابت کنه من این‌جا بوده‌م؛ سایر وقت‌ها هاله‌ای از آدم‌های گذرا جمع می‌شدن دورش به درس خوندن. «اگه دوباره هیجده ساله شی چی باعث می‌شه که برگردی این‌جا رو انتخاب کنی؟» جواب‌های نه‌چندان‌صادقانه‌م رو توی ذهن مرور کردم و مطمئن شدم که همه رو یادم ه. «چی این‌جا به دست آوردی که جای دیگه نمی‌شد پیداش کنی؟» تمام تلاش‌م معطوف به این بود که نادیده بگیرم هیجده‌سالگی‌ای رو که پیداش شده‌بود و حالا چهارزانو نشسته‌بود روی میز چوبی خالی زیر پنجره و با حدقه‌های تهی‌ش خیره شده‌بود به‌م. شروع کردم به ردیف کردن جمله‌هایی درمورد این که چطور ورِ خوش‌بین‌م باعث می‌شه فریاد نزنم هیچ کوفتی توی این خراب‌شده نمی‌تونه وادارم کنه به برگشتن و از گوشه‌ی چشم هیجده‌سالگی رو دیدم با پوزخند مزخرفی که انگار از ازل روی صورت‌ش نقاشی شده‌بود. ته دل‌م گفتم «نگاه نکن به‌ش. نگاه نکن. نگاه نکن.»
پیداش شده‌بود که ظاهرسازی‌هام رو خراب کنه، طبق معمول، ولی هیچ‌چی نباید خاطره‌م رو خراب می‌کرد. دفترچه‌ی ریدل رو در قالب دوربین و میکروفون ارائه کرده‌بودن و تنها شانس‌م بود برای زنده‌نگه‌داشتنِ خاطره‌ی چهار سال کارشناسی، گیرم تحریف‌شده و ناقص. «اون‌موقع با آدم‌های قشنگی آشنا شدم؛ با آدم‌های قشنگی کار کردم تو اون شورا. چیزهای زیادی یاد گرفتم.» مکثِ مثلن‌تاثیرگذاری که بعدش اضافه کنم «بزرگ شدم اون مدت.» و هیجده‌سالگی خیره شده‌بود به‌م؛ نور ساعت یک رو با عینک مستطیلی سفیدوسیاه‌ش مستقیم منعکس می‌کرد توی چشم‌م و تمام انرژی‌م صرفِ نادیده‌گرفتن‌ش.
« -- ولی آره؛ تجربه‌ی شورا رو جای دیگه‌ای نمی‌تونستم پیدا کنم گمون‌م.» هیجده‌سالگی پوزخند زد که از تجربه‌های قشنگ دیگه‌ت هم می‌گفتی برامون حالا هانی. هیکل‌های نشسته و ایستاده‌ی آدم‌های واقعی رو ضدنور می‌دیدم. از پشت‌شون آفتاب ساعت یک می‌تابید. «از همه‌ی آدم‌هایی که تنهاشون گذاشتی و تنهات گذاشتن نمی‌خوای بگی جلوی دوربین؟ حیف می‌شه ها.» نگاه انداختم به وایت‌بورد که دست‌خط ناآشنایی سوال‌ها رو نوشته‌بود روش؛ بعد از ده‌ها بار تماشای مصاحبه‌شدنِ بقیه و پنج بار نشستنِ الکی جلوی دوربین به مسخره‌بازی، سوال‌ها رو از بر بودم دیگه ولی. «همه‌ی کارهایی که روشون برچسب «بزرگ شدن» زدی و چپوندی ته کله‌ت که به‌شون فکر نکنی چی؟» پوزخندش پاک نمی‌شد.
نگاه نکردم به‌ش؛ خیره شدم به وایت‌بورد که دست‌خط ناآشنا نوشته‌بود «بهترین ترم‌ت کدوم بود؟» نوزده‌سالگی نشست روی صندلی کناری، دست انداخت دور شونه‌م. صدای خودم رو شنیدم که «ترم سه.» آفتاب ساعت یک، لبخند واقعیِ یکی از هیکل‌های ضدنور رو پررنگ‌تر کرد و جمله‌های ازپیش‌آماده‌م محو شدن؛ جاشون رو تصویر یه ماشین کوچیک سفید گرفت که پر از آدم، ولیعصر رو می‌رفت بالا و دستِ خودم که سعی می‌کرد باد رو توی مشت‌ش نگه داره. نیش باز همیشگیِ مخصوص دانشگاه واقعی‌تر شد چند درجه. کج‌تر. ترم سه که فارغ از دنیا و مافیها. ترم سه که بدترین می‌تونست باشه و آدم‌هایی بودن که مدام ورژن تلطیف‌شده‌ای از واقعیت رو به‌م تزریق می‌کردن. صدای خودم رو که شنیدم، هیجده‌سالگیِ چهارزانوی میز چوبی کم‌کم وا رفت و پوزخندش محو شد. ترم سه که باد از پنجره‌ی ماشین کوچیک سفید چتری‌هام رو تکون می‌داد و توی مشت‌م جا نمی‌شد. «بهترین ترم‌ت کدوم بود؟» نوزده‌سالگی دست کرد تو کوله‌م، ماژیک بنفش رو درآورد و یه مکعب کوچیک کشید گوشه‌ی وایت‌بورد. «من این‌جا بوده‌م.»
تو نور ساعت یکِ شورا، هیکل‌های ضدنور می‌درخشیدن.

And you can shriek until you're hollow, or whisper it the other way,
Trying to save the youth without putting your shoes on.
Looking for a new place to begin, feeling like it's hard to understand,
But as long as you still keep peppering the pill, you'll find a way to spit it out again.
And even when you know the way it's gonna blow,
It's hard to get around the wind.

27 April 2018

Unbearable Lightnesses


صداهایی که می‌شنیدم توی سرم مث طبل صدا می‌کردن، گنگ و بی‌معنا، و چشم‌هام هنوز بسته. سوزن رو حس کردم که توی دست‌م فرو می‌ره و چند لحظه بعد رطوبت و قند سُر خوردن تو رگ‌هام. پشت پلک‌م دنیا خیس و قرمز و دردناک بود. بعدن آرزو به‌م گفت نالیده‌بودم که «دست‌م خیس شده» درحالی‌که بازو و ساعدم خشکِ خشک و ذره‌ای از رطوبت پس‌ازحمام نمونده‌بود به‌ش، انگار اصلن دوش نگرفته‌بودم. گفته‌بود «خیس نیست عزیزم. چیزی نیست. درست می‌شه الان. سرُم ه.» و من فقط «عزیزم»ش رو شنیده‌بودم. توی چهار پنج روز، تنها صدایی که ته‌مزه‌ی محبت داشت «عزیزم» خطاب‌م کرده‌بود. توی تاریکی قرمز پشت پلک، مامان رو دیدم و قطره‌های درشت اشک از چشم‌هام جاری شدن رفتن تو گوش‌هام. بعدن گفت وسط گریه‌ی بی‌اختیار تو رو صدا می‌زده‌م، دارلینگ، و مامان رو. ازم پرسید تو کی یی. جواب‌ش رو ندادم و وانمود کردم سخت درگیر رسوندن قاشق پُر مربا به دهن م و نگاه نکردن به چندین جفت چشمی که خیره شده‌بودن به‌م و دنبال کوچک‌ترین نشونه‌ای از مریضی‌های عجیب می‌گشتن. «عزیزم».
نمی‌دونستم کجا م و یادم نمی‌اومد اینی که عزیزش م کی ه. درِ آهنی‌ای رو یادم می‌اومد که رنگ سفیدش جابه‌جا از رطوبت ور اومده‌بود و زنگ‌زدگی‌ها پوشونده‌بودن‌ش و این که رو کاشی‌ها افتاده‌بودم و پاهام رو می‌دیدم که از زیر در زده بیرون. یادم می‌اومد که همه‌ی انرژی‌م رو جمع کرده‌بودم که فریاد بزنم «کمکم کنین» -که گویا زمزمه کرده‌بودم، به جای فریاد- و دیگه هیچی بعدش نه. سرخی محض پشت پلک‌هام کات شده‌بود به صدای گنگ طبل‌مانند نازنین که ظاهرن به دکتر توضیح می‌داد چی شده. «رفته‌بود دوش بگیره» «چند روز ه که هیچی نخورده جز چند لیوان چایی» رطوبت و قند سًر می‌خوردن تو رگ‌هام و کم‌کم می‌تونستم چشم‌هام رو باز کنم. نمی‌کردم. نمی‌خواستم جایی رو ببینم. «ببین‌ش چقدر لاغر ه آخه؛ بچه به این سن -- » آرزو صدام می‌کرد و دستِ بی‌سرُم‌م رو فشار می‌داد. چشم‌هام رو باز نکردم، ولی انگشت‌هاش رو متقابلن فشردم که یعنی ببین من رو، ببین که به‌هوش م، نگران نباش، خوب م. «خیلی رنگ‌ش پریده‌بود وقتی پیداش کردیم؛ الان خیلی بهتر شده خداروشکر» صداها واضح‌تر می‌شدن ولی ترجیح می‌دادم نشن. ترجیح می‌دادم جریان سرُم تو رگ‌هام قطع شه و دیگه انگشت‌های آرزو رو حس نکنم تو دست‌م و همه‌چی همین‌جا، آخر دنیا، وسط بیابون بی‌انتها و غریبه تموم شه. پس کله‌م درد می‌کرد و حس می‌کردم از برآمدگی دردناک وسط جمجمه‌م خون می‌ریزه. می‌خواستم بگم «آرزو، ببین سرم نشکسته؟» و برامدگیه رو با انگشت‌هام لمس کنم که نشون‌ش بدم دقیقن کجا رو باید نگاه کنه -- فقط چند هجای نامفهوم از دهن‌م خارج شد و دست‌م بی‌حس‌ترین. دل‌م می‌خواست همون‌جا که مشغول ناتوان‌ترین آدم دنیا بودن م تموم شم، ولی دنیا شفاف‌تر و رنگین‌تر می‌شد هر لحظه.
چشم‌هام رو باز کردم و دست سفید بی‌حالت‌م رو دیدم، آویزون از لبه‌ی تخت، انگار مال جنازه‌ی چندروزمونده‌ای باشه. بوی کثافت می‌دادم به جای آدمی که تازه از حمام اومده‌باشه. نازنین دورتر ایستاده‌بود و با دکتر حرف می‌زد. «من؟‌ کنسر. اول سینه‌م بود، بعد زد به ریه و حالا هم که استخون.» انگار با «سرطان» خطاب نکردن‌ش چیزی از ترسناکی قضیه کم می‌شه. تی‌شرت نخی سبزش از زیر چادر نماز نازک فرمالیته‌ای که انداخته‌بود روی سر مشخص بود. «نمی‌دونم چه‌قدر مونده. بمب ساعتی ه دیگه الان‌ها. خودتون بهتر می‌دونین. کاری ازم برنمیاد.» یه لحظه نگاه‌ش افتاد به چشم‌هام؛ چادر کج‌وکوله رو روی سرش مرتب کرد و روش رو دوباره کرد به دکتر که نبینم‌ش. کبکِ زیر برف. آرزو پلک‌زدن‌م رو که دید دست‌م رو ول کرد. «سکته دادی ما رو بچه‌جون. یعنی چی آخه که غذا نمی‌خوری؟ همین می‌شه دیگه که دردسر می‌سازی برای خودت. من رو بگو که چه‌جوری بلندت کردم دست‌تنها. مهره‌های کمرم کلن جابه‌جا شدن به خاطر غذانخوردن تو.» به زور لبخند زدم که متوجه م داری دعوام می‌کنی که مشخص نشه ترس‌ت. پوست صورت‌م با همون لبخند کوچیک مضحک جوری کش اومد و -به گمونم- ترک خورد که انگار هفت لایه گِل خشک شده‌باشه روش. نشسته‌بود بالای سرم و دوخت چادرش پیدا. بوی حمام نمی‌دادم و سرُم بوی امنیت نمی‌داد و هیچ‌چیزی توی دنیا نبود که سر جاش باشه. لبخند زد به‌م، زیرلبی گفت «درست می‌شه ایشالا زود. چیزی نیست عزیزم.» و روش رو کرد اون‌طرف. تنها «عزیزم»ی که توی چهار پنج روز شنیده‌بودم و حقیقتن می‌تونست بافت‌های مختلف تن رو بشکافه برسه به قلب‌م. قطره‌های درشت اشک توی انحنای گوش‌هام شنا می‌کردن و صدای دریا می‌اومد، وسط بیابون بی‌انتها.
تا وقتی سرُم تموم شه هیچ‌کس دیگه چیزی نگفت. سوزن از پوست‌م اومد بیرون؛ پنبه‌ی استریل و چسب کاغذی روش؛ «می‌تونی خودت بلند شی؟»ِ دکتر رو با سر تایید کردم و پاهای برهنه‌م رو رسوندم به سرامیکِ کف. سرد بود. از ته دل می‌خواستم حس نکنم سرماش رو.

20 April 2018


آی‌تیونز رو باز کردم و لالایی‌ای که اولین بار یه شب بی‌انتها توی متل کثیف و بی‌تابلویی تو کاشان شنیده‌بودم رو وارد کردم به منافذ شنیداری‌م. لرزه‌ای که به‌م افتاده‌بود -از سرمای غیرمنتظره یا پس‌لرزه‌های وقایع اخیر؟- کم‌کم آروم گرفت و با پیرهنِ تن‌م یکی شدم -- هم آبی و هم سبز؛ هم آروم و هم مواج. بوی موی شامپوزده و نخ‌های هندی/پاکستانیِ پیرهن پیچیده‌بود توی بینی‌م و لالایی به زبونی که نمی‌شناختم و ملودی‌ای که نمی‌شناختم، با یه خط مستقیم متصل‌م می‌کرد به چشم‌های خواب‌آلود بچه‌هایی که هزارها کیلومتر و هزارها سال دورتر ازم و به رویاها و کابوس‌هایی که هرگز نتونسته‌بودم از نزدیک لمس‌شون کنم.
نشونه‌ی ماوس رو بردم روی آیکون گرد قرمز لست‌ف‌م. مکث. فکر کردم «این یکی فقط مال خودم ه. حداقل این بار؛ حداقل این شب.» و بازش نکردم.

06 April 2018

Of Inadequacy and Days


جاعودی چوبی با ته‌مونده‌های عودِ پریروز از میز کنار تخت منتقل شده به بغل لپ‌تاپ، سمت راست، که کمک کنه به تمرکزم. مثلن‌داستانِ کوفتی‌م که به ددلاین نرسید و مونده پادرهوا رو قرار ه تموم کنم و حتا یک کلمه جلو نمی‌ره و فقط دو دلیل می‌تونم بتراشم برای این واقعه؛ شرطی‌شدن‌م که «فقط تو کافه‌ی فلان، سر میز فلان می‌تونی بنویسی» که زیادی ادایی ه -حتا برای منِ ادایی هم دوزش بالاتر از حد مجاز- یا خاموش‌شدن مغزم نسبت به هرگونه خروجی که بشه پس از خوندن/مشاهده‌ش بالا نیاورد، که زیادی خوش‌بینانه. کله‌م اگه خفه می‌شد این‌شکلی مستاصل نبودم برای تف‌کردن جمله‌هاش.
بیرون از پنجره همه‌جا تاریک ه و چراغ سنسوردار راه‌پله‌ی خونه‌ی روبه‌رویی -که گویا با تنفس افراد هم روشن می‌شه، بنا به مشاهدات مستمر و پیگیرانه‌م- خاموش، حتا. شاید پنجره‌ی اون آشپزخونه‌ای که هر بار دزدکی از پشت‌بوم عکس‌ش رو می‌گرفتم روشن باشه، ولی انرژی ندارم برم تا دم پنجره، دماغ‌م رو بچسبونم به شیشه و تا جایی که حدقه جا داره، چشم بگردونم به بالا و راست که پنجره‌هه رو پیدا کنم. صدای مذکری که هویت‌ش رو نمی‌تونم تشخیص بدم با لحن تمسخرآمیزی توی کله‌م می‌گه «می‌خوای تاکسی بگیرم برات تا اون‌جا؟». اتاق رو تاریک کرده‌م که مثلن کمک کنه به تمرکزم، چون احتمالن از نژاد انسان نیستم و خفاش یا چنین چیزی. تنها منبع نورم شده نقطه‌ی نارنجی سوزان سر عود و مانیتور -که اگه یه درجه کم‌نورتر شه خاموش- و شیار نوری که از زیر در میاد تو. همیشه اون بیرون آدم‌های زنده وجود دارن و به زنده‌بودن ادامه می‌دن و -لابد- راضی ن از زنده‌بودن‌شون و نمی‌دونم کی می‌خوام قبول کنم این واقعیت رو.
صدای شیر آب دستشویی که می‌رسه به گوش‌م همه‌ی تلاش‌هام مبنی بر تمرکز نابود می‌شه. ته ذهن‌م با حرص می‌گم «نمی‌شه ده دقیقه زنده نباشین؟» و درجا از خودم منزجر می‌شم. نه که همیشه محبت و گل و پروانه فوران کنه بین‌مون -و نه که نکنه، هم- ، ولی آرزوی زنده نبودن‌شون دیگه سطح جدیدی از کثافت رو نمایش می‌ده. کنار لپ‌تاپ، سمت چپ، ماگ قدیمی قرمز و چای‌دم‌کن با در چوبی و تفاله‌هایی که نمی‌فهمم چطور، ولی همیشه از فیلترهای چای‌دم‌کن قسر در می‌رن و به سرزمین موعود -ماگ کهنه‌ی قرمز- می‌رسن. همون صدای مذکر تمسخرآمیز ناشناس می‌گه «تفاله‌ی چای هم نشدیم.». یارو از کله‌م نمی‌ره بیرون گویا. قید داستان کوفتی رو می‌زنم و می‌شینم لاینقطع به انتونی شنیدن و عزا گرفتن برای آخرین روز بی‌مسئولیت‌بودگی در قبال جهان واقعی. اضطراب ناآشنایی (مذکر تمسخرآمیز: «آره، درست ه، ناآشنا. تو راست می‌گی.».) توی دل‌م، یه جایی پشت ناف، شروع می‌کنه به وول خوردن و از بین نمی‌ره. «کاش حداقل وول‌خوردن‌های توی دل‌م به خاطر لمس اتفاقی یه رمزتاز بودن. تفاله‌ی چای هم نشدیم ها، واقعن.».
تپش قلب‌م هنوز به حالت عادی برنگشته و تنفس هم. گردنبند سفالی‌ای که سه سال پیش، یه روز بارونی خریدم‌ش از گردن‌م آویزون ه و درجا وول می‌خوره مدام. «برای تشخیص میزان ناسالمی روح ارغوان کافی ه یه گردنبند نخ‌دراز آویزون کنین بهش، عزیزان، و همه‌چیز رو به‌تون می‌گه. هزار بار دقیق‌تر از حساس‌ترین دروغ‌سنج‌های دنیا.» این که اتفاقی قرار ه بیفته در آینده‌ی نزدیک که هیچ ایده‌ای درمورد هیچ جزئی‌ش ندارم مضطرب‌م می‌کنه. تپه‌ی تموم‌نشدنی علم و دانش‌هایی که زورکی باید بیاموزم و از اون دانشگاه خراب‌شده بزنم بیرون هم. داستان‌های به‌ددلاین‌نرسیده هم و برنامه‌های غیرممکن و پلن‌های تخیلی‌ای که می‌دونم هرگز عملی‌شون نخواهم‌کرد. گردنبند سفالی سه‌ساله روی سینه‌م تکون می‌خوره با تپش‌ها و نفس‌های ناجور. «شاید جان‌پیچ باشه. کی می‌دونه؟ شاید یه بخشی از روح اون یاروی مذکر ناشناس توی این قایم شده و من هم که لنگه‌ی رونالد بیلیوس ویزلی؛ به راحتی می‌تونه تسخیرم کنه. کی می‌دونه؟».
دودی که بوی جنگل‌های بارونی می‌ده از جاعودی چوبی بلند می‌شه و یه لایه‌ی نازک می‌ندازه بین یه داستان ناکامل و صاحب ناکافی‌ش. صفحه‌ی Pages رو می‌بندم. فایل نیاز به سیو شدنِ دوباره نداره.

جعبه‌ی شکلات تلخ هفتادوسه‌ درصد با پنج شیش‌تا فیلتر که با نظم و ترتیب یک جا نشسته‌ن. دقیق‌تر، ۷۲.۵ درصد.
پشت‌بوم آپارتمان هفت‌طبقه‌ی پروست‌هایی که دو سال و نیم پیش کادو گرفتم و نه با کادودهنده‌ها دیگه ارتباطی دارم و نه با آدمی که اون‌موقع بودم.

02 March 2018


به‌م گفت شبیه جو مارچ یی و روزم ساخته شد.


بعد از خاموشی چراغ‌خواب زرد، وقتی هنوز خواب‌م نمی‌بره و صداهای توی سرم ساکت نمی‌شن، دست دراز می‌کنم کورمال‌کورمال از رو میزتحریر فندک صورتی رو پیدا می‌کنم؛‌ همون‌طور درازکش چند بار دکمه‌ش رو فشار می‌دم و در لحظه شعله می‌کشه. لکه‌ی نور زرد و آبی و سیاه. به تقلید از هنری شوگر خیره می‌شم به سیاهی وسط شعله و مکث می‌کنم و تمرکز. با تموم‌شدن مدت جایزه‌ی اپِ مدیتیشن، تنها جایگزینِ دم دست رولددال‌بازی ه. خیره می‌شم به سیاهی وسط شعله و مکث و تمرکز. هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افته. تق. دکمه رو ول می‌کنم و لکه‌ی نور ناپدید می‌شه و سایه‌های غول‌آسای درناهایی که بالای سرم آویزون کرده‌م هم. خودم می‌مونم و تاریکی.
شب‌هایی که حوصله‌ی به‌جاآوردن مراسم خودساخته‌ی مذهبی‌م رو دارم، عودی که بوی جنگل‌های بارونی استوایی می‌ده رو با فندکه روشن می‌کنم، یه نگاه گذرا می‌ندازم به صفحه‌ی فعلی کتاب که جلوم باز ه و می‌بندم‌ش می‌ندازم‌ش تو کشوی دوم. چراغ‌خواب زرد خاموش. تو تاریکی زل می‌زنم به دودی که دور خودش می‌پیچه و می‌ره بالا، سمت پنجره، کم‌کم محو می‌شه و بی که حس کنم فرو می‌دم‌ش. تنها روشنایی تصویرم می‌شه اون نقطه‌ی نارنجی و سوزان سر عود. اون‌قدر به‌ش زل می‌زنم که دودکردن‌ش تموم شه، قرص‌ها اثر کنن و گیج و منگ فرو برم تو جهان موازی مه‌آلود. با تصویر نقطه‌ی نارنجی نور تو تاریکی محض گوی خاطرات اون روزم تموم می‌شه و وقتی حتا نمی‌تونی بگی There is a light that never goes out، وقتی خودت با چشم‌های خودت خاموشی‌ش رو دیده‌یی، دیگه هیچ‌چیزی اهمیت نداره.
شب‌هام داره حول محور آتیش می‌گرده. انگار انسان اولیه باشم و غارنشین -- همون‌طور که سال‌ها تجسم کرده‌بودم، گیرم متافوریکال.
ناراضی؟ خیر قربان.

21 February 2018


میم عزیز،
نشسته‌م تو کافه‌ی همیشگی، سر جای همیشگی‌م. همه‌چیز گواهِ این ه که همه‌چیز طبق روال معمول پیش می‌ره. انگشترهای متعدد و شال بنفش و کت سرمه‌ای گشاد و دستکش‌های بلند بی‌آستین -فکر نکن که دهه‌نودی شده‌م، چون نه، هنوز نه- و همه‌ی المان‌های معمول. کافه‌هه موسیقی پرسروصدای مخصوص ساعت‌های شلوغی‌ش رو پخش می‌کنه و اهمیتی نداره و با دوز مناسبی از موسیقی شخصی همیشگی پوشونده‌م‌ش. ولی خودم خودِ همیشگی‌م نیستم و توی سرم هیچی نمی‌گذره.
چهارشنبه‌ی پیش زمین خوردم. درست دم در خونه. شال‌گردن آجری و کیسه‌ی بزرگ بنفش از بغل‌م پرت شد رو زمین و چونه و لپ‌م محکم خورد به آسفالت و این‌طور شد که یه زخم بزرگ دیگه اضافه کردم به کالکشن صورت ناهموارم [«به زودی شبیه الستور مودی می‌شم، به لحاظ زخم‌وزیلی‌بودگی.»]. رفتم بالا، شُستم‌ش و وانمود کردم هیچی نشده و ردّ بتادین نمی‌سوزوندم.
با لی‌لی حرف می‌زدم همون شب. بعد از ساعت یک بود و می‌خواستم خشم و اندوه و حقارت و نفرت و ده میلیون حس منفی دیگه‌ای که توی وجودم جمع شده‌بود رو بریزم بیرون -- انگار مشت سنگینی خورده‌باشم و پرت شده‌باشم روی زمین، بعد از یک لحظه منگی مطلق لخته‌ی خون توی دهن‌م رو تف کرده‌باشم و بلند شده‌باشم به ادامه‌ی دعوا. به‌ش گفتم که تنها نخی که وصل‌م می‌کنه به گذشته، باعث شده روزها و هفته‌ها و سال‌های نکبت‌بار پشت سر هم بگذرن و دیگه کم‌کم چیزی حس نکنم و نفهمم دقیقن وسط چه نکبتی گیر افتاده‌م. درست نمی‌فهمیدم چی داره از ذهن‌م می‌گذره؛ نمی‌تونستم دلیل منطقی بیارم برای هیچ‌کدوم از حرف‌هام. هیولای چندسرِ یکی از دخمه‌ها بعد از قرن‌ها زنجیرش رو پاره کرده‌بود و از ته حلق‌ش می‌غرید. اون شب مجموعه‌ی همه‌ی احساسات منفی جهان بودم، میم. جای زخم چونه‌م می‌سوخت و عصبانیت از چشم‌هام و گوش‌هام شرّه می‌کرد و چیزی حس نمی‌کردم. لی‌لی کاتر رو داد دست‌م، گفت ببُر. چند ثانیه مکث کردم و بعد قرص سبز رو با یه لیوان شیر دادم پایین، نخه رو بُریدم و رفتم زیر لحاف. نمی‌دونستم چه حسی داشته‌باشم از این که دیگه مطلقن چیزی وصل‌م نمی‌کنه به اون سال‌ها و قرص سبز باعث می‌شد فکر نکنم و حس نکنم و فقط لای مِه غلیظ گم شم تا چند ساعت بعد.
میم عزیز،
الان که یک هفته گذشته، ردّ محوی از زخم چونه‌م مونده فقط. توی آینه براندازش کردم، یه لایه کانسیلر زدم روش و زدم بیرون.

بهتر می‌شم. می‌دونم که بهتر می‌شم.

18 February 2018


«شبکه‌های اجتماعی متفاوت شدن با اون دوره‌ای که امثال من ولگرد اینترنتی محسوب می‌شدن. ماها یه مشت نِرد به حساب میومدیم که هیچکس نمی‌فهمید چرا وقت تلف می‌کنیم پای وبلاگ‌نویسی و انجمن‌های کتاب‌خوانی.
یادمه سر کلاس پرورشی دبیرستان فهمیدم بین چهل نفر سال اولی فقط من وبلاگ دارم. و اوضاع زمانی پیچیده‌تر شد که ازم خواستن توضیح بدم وبلاگ چیه. باید یه متن می‌نوشتم راجع به این که وبلاگ دقیقا به چه دردی می‌خوره. «وبلاگ چیزیه که من از شماها فرار می‌کنم بهش برای شنیده شدن و نمُردن از تنهایی»، «وبلاگ چیزیه که من بعد هر بار مصرف کردنش، هیستوری مرورگر رو پاک می‌کنم که یه وقت والدینم نفهمن چه نوجوون ناراحتی هستم»، «وبلاگ دریچه‌ی نارنیای من برای حس زندگی در دنیاییه که بهش تعلق دارم»...
وایسادم سر صف و متنی که یه خبرنگار کپی‌کار از منابع انگلیسی ترجمه کرده‌بود رو خوندم. همه برام کف زدن. به بی‌حالتی یه مجسمه پشت میکروفون بودم و حس می‌کردم هر لحظه می‌زنم زیر گریه. «وبلاگ جاییه که می‌رم تعریف می‌کنم چقدر آدمای بی‌خودی هستید و با وجود تمام بی‌خودبودنتون منو بی‌خود به حساب میارید و این زور داره».»

- از خلال روژان -

پی‌نوشت. قرار ه بیشتر بنویسم. امیدوار م که بیشتر بنویسم.

16 February 2018

Just a reminder, dear A. Nothing else.


به س. گفتم وظیفه داره که هر روز صبح بهم بگه اورتینک نکنم. هر روز صبح،‌ راس ساعت هفت‌ونیم. گفتم در ازاش یه لیوان قهوه مهمونِ من. درجا قبول کرد. صبح با تکستش بیدار شدم که ‌«Do NOT overthink it.» با یه چشم نیمه‌باز و صورت مچاله خنده‌م گرفت. لحاف رو زدم کنار،‌ عینک زدم و روزم شروع شد.
گفته‌بود اورتینک نکنم. انرژی‌ای که فکر کردن ازم می‌گرفت رو باید جایی،‌ جایِ خوب و مفیدی، خرج می‌کردم و چی بهتر از تمیزکاری؟ از هشت صبح تا هشت شب یه نفس کار کردم. کشوها رو دونه به دونه ریختم بیرون،‌ یک‌سوم وسایلش رو خالی کردم توی کیسه‌ی زباله‌ی زرد، یک‌سوم رو گذاشتم تو کیسه‌ی سفید و آبیِ اهدا،‌ باقی رو با دقت و نظم و وسواس چیدم سر جاشون. همه‌ی سطوح رو دستمال کشیدم، همه‌ی سطوح رو جارو کشیدم،‌ همه‌ی لکه‌های جهان رو با شوینده‌های مخصوص تمیز کردم و حتا یک لحظه به چیزی فکر نکردم. نه شب که تمیز و -به خیال خودم- قشنگ و خوش‌بو وارد تاریکی اتاق شدم تهِ دلم یه لبخند بزرگ بود.
درست نمی‌شه تشخیص داد که اثر قرص‌های نصفه‌ی کوچیک سبز ه یا احساسات متناقض ناخواسته‌ی ناشی از مصرف‌گرایی یا حتا -خیلی ساده و روراست- تلقین،‌ ولی روزهای آروم و معمولی و بی‌آزار از پیِ هم می‌گذرن و هیچ‌چیزی نیست که خرابش کنه. بعد از مدت‌ها، آروم و معمولی و بی‌آزار شده‌م و عین گربه‌ها خرخر می‌کنم.

11 February 2018

شب‌های جنون


بچه‌هه‌ی طبقه‌ی بال‍ا در نیم ساعت اخیر جوری تو اتاق‌ش می‌دوه که انگار با شیطان معامله کرده در ازای روح‌ش و حال‍ا که طرف اومده سر وقت‌ش جهت دریافت وجه معامله، می‌خواد بزنه زیرِ همه‌چی و فرار کنه؛ مدام پا می‌کوبه به زمین و دیوانه‌وار و ل‍اینقطع جیغ می‌کشه.
راستش شیوه‌ی صحیحی در برخورد با زندگی در پیش گرفته.
ل‍ااقل بسیار صحیح‌تر از من.

27 January 2018


گفتم «همه‌جا شکل‌های عجیب می‌بینم. یک ماه ه که این‌جوری شده.» و ساکت شدم.
واقعیت، نه، این نیست. نه همه‌ی همه‌ش.

چشم‌هام رو می‌بندم که داده‌های ورودی‌م به حداقل برسه و بتونم چند دقیقه، چند ثانیه، آروم باشم. چیزی ازم جدا می‌شه -حس‌ش می‌کنم- و یه متر بال‍اتر از تن‌م توی هوا شناور، نگاه‌م می‌کنه. خودش وزنی نداره اما نگاه‌ش چرا. فشار می‌یاره به قلب‌م. تو سیاهی ملتهب پشت پلک، تصویر خودم کم‌کم شکل می‌گیره و شفاف می‌شه. از دید پرنده ست، یک متر بال‍اتر از تن‌م. عینک نزده‌م که راحت به پهلو بخوابم و گمون کنم همین ه که باعث شده تصویر پشت پلک بعضی‌وقت‌ها تار بشه. خودم رو می‌بینم، شبیه یه آرمادیلوی گلوله‌شده، بدون ذره‌ای شباهت به چیزی که از خودم می‌شناختم. محیط اطراف‌م رو ولی با مدادشمعی نقاشی کرده‌ن انگار. چهار تا مدادشمعی کلفت و بدرنگ داده‌ن به تخس‌ترین بچه‌ی مهدکودک، گفته‌ن هرچقدر دل‌ت می‌خواد نقاشی کن؛ هیچ‌کس قرار نیست دعوات کنه. پر از هیول‍ا ست دورم -- هیول‍اهایی که یه بچه‌ی سه ساله می‌شناسه، با دندون‌های تیز و لبخند شرورانه و بدن‌های پشمالو و لباس‌های ژولیده. برای خودم هم یه دُم سبز کشیده. خودم رو با شاخ و دُم نمی‌شناسم. بچه‌هه حسابی خط‌خطی کرده و حتا یه نقطه‌ی سفید باقی نذاشته؛ بوته‌های سبز و بلند و انبوه کشیده و طرح‌های عجیبی که مدام توی خودشون تکرار می‌شن و دهن‌های باز و خون‌آلود. تا تهِ سیاهی پلک‌م می‌شه نقاشی‌هاش رو دید، وسط کادر هم آرمادیلوی سبزدُم. چیزی ازم جدا می‌شه -حس‌ش می‌کنم، همیشه حس‌ش می‌کنم- و شناور تو هوا، نگاه‌م می‌کنه و جیغ می‌کشه و با سازی که نه ظاهرش رو می‌شناسم نه صداش رو، غریب‌ترین ملودی‌های منقطع رو می‌نوازه. صداش تهِ مغزم رسوخ می‌کنه و تا ابد اِکو می‌شه. آرمادیلو شده‌م و هیچ راهی به ذهن‌م نمی‌رسه که داده‌های ورودی‌م رو قطع کنم؛ توی سرم جیغ می‌کشم خفه شو، گم شو، گم شو، برو، فقط برو. نقاشی‌های دورم ترسناک‌تر و انبوه‌تر و بزرگ‌تر می‌شن و دندون‌هاشون خون‌آلودتر و دندون‌هام خون‌آلودتر؛ خون رو تف می‌کنم بیرون و رو به ناکجا التماس می‌کنم که بره. نمی‌ره. صدا بلندتر و بلندتر می‌شه هرچی بیش‌تر التماس می‌کنم انگار. هیچ‌چی ازم دور نمی‌شه. هیول‍اهای مدادشمعی، عظیم و قدرت‌مند، چسبیده‌ن به آرمادیلوی گلوله‌شده‌ای با دُم سبز و گوش‌هام پُر ه از صداهای منقطع عجیب و سیاهی ملتهب پشت پلک، ملتهب‌تر از همیشه.
چشم‌هام رو باز می‌کنم.
دنیای واقعی نشسته روی تخت اضافی اتاق و به‌م لبخند می‌زنه، تاریک و ساکت و خلوت و -ظاهرن- بی‌آزار.
ساعت سه و بیست‌وسه دقیقه‌ی نصفه‌شب ه.

12 January 2018

Heaving through Corrupted Lungs


نیمه‌شب‌های بی‌خوابی، بی‌هدف یکی از کورس‌های اپِ مدیتیشن رو باز می‌کنم و می‌ذارم صداش پخش شه تو اتاق. نفسِ عمیق بکش و چشم‌هات رو ببند و حواس‌ت رو جمع کن به دونه‌دونه‌ی اعضای بدن‌ت؛ از انگشتِ پا بگیر تا فرق سر. به قلب‌م که می‌رسم احساس می‌کنم یه تیکه ازش پودر شده و دیگه سرِ جاش نیست. فراموش‌ش کن. نفسِ عمیق بکش. نفسِ عمیق. بذار ذهن‌ت از هر خیالی تهی بشه و وزنِ بدن‌ت رو حس کن، دردهاش رو. ضربان شقیقه‌هات رو نادیده بگیر و مچاله‌شدنِ کره‌ی چشم‌ت در حدقه‌ش رو و مژه‌هایی که هر لحظه ممکن ه مث برگِ درخت بریزن. حرکت شش‌هات رو حس کن. دونه‌دونه‌ی مولکول‌های اکسیژنی که سُر می‌خورن و جابه‌جا می‌شن. نفسِ عمیق. نفسِ عمیق. نفسِ عمیق. قرار ه به چیزی فکر نکنم. نمی‌کنم هم.
جلسه‌ی ده دقیقه‌ای به نیمه نرسیده خواب‌م می‌بره، با همه‌ی دردها و خیال‌ها و ترس‌هام.

پی‌نوشت. بعد از پاییزی که پاییز نبود، حال‍ا با زمستونی طرف م که زمستون نیست و بیست‌ویک‌سالگی‌ای که.
پی‌نوشت. چند ماهی که تا شهریور مونده اگه بگذره و زنده و سالم از اون‌طرف دربیام، حسابی به خودم بدهکار خواهم‌بود.
پی‌نوشت. Youth - Daughter

19 December 2017

«آدم بمیره بهتر از این ه که خُل باشه ولی فکر کنه سالم ه.»


بی‌مقدمه اومد بال‍ای سرم؛ پرسید «چی می‌نویسی؟».
چند ساعت نشسته‌بودم همون‌جا، روبه‌روی آینه‌ی گِرد و کنار دیواری که با نورهای کوچیک چشمک‌زن پوشیده شده‌بود. جلوم رو پُر کرده‌بودم از لوازم‌التحریر زرد که ترغیب شم به نوشتن. توی این اوضاع، یکی از معدود چیزهایی که هنوز قادر ه خوشحال نگه‌م داره توزیع مناسب و متعادل رنگ زرد در زندگی روزمره ست. ازم پرسید چی می‌نویسم و گفتم نامه. «رومئوژولیتی؟» دهن‌م رو جور مضحکی کج کردم که یعنی نُچ، من کجا و اداهای رومئوژولیتی کجا.
امیدوار بودم قیافه‌ی ابلهانه‌ای که به خودم گرفتم باعث شه فکر کنه خل‌وچلی چیزی م و بدون حرف دیگه‌ای ازم دور شه، با این که اوقاتی رو یادم ه که خیلی دل‌م می‌خواست بتونم باهاش معاشرت کنم، گیرم چند دقیقه. هر دفعه می‌اومدم نشسته‌بود سر جای همیشگی‌ش، نزدیک پنجره، با کل‍اسور و روزنامه و مداد و عینک. بعضی وقت‌ها چیزهای ناخوانایی می‌نوشت توی کل‍اسور. می‌دونم که کلمه‌ی «اسرارآمیز» خیلی گل‌درشت ه برای توصیف‌ش و حتا اگه خودم -خودِ اغراق‌کننده‌ی بی‌خودی‌دراماتیک‌م- توی نوشته‌ای تا این حد معمولی ببینم‌ش توی دل‌م می‌گم «بشین سرِ جات بابا؛ حال‍ا چه خبر ه مگه.»؛ ولی گمون‌م ضعف زبان ه این هم. البته که اگه بخوام روراست باشم باید اعتراف کنم که ضعف اصلی از دایره‌ی لغات محدود و ابتدایی من برمیاد که کلمه‌ی بهتری بلد نیستم برای وصف شرایط؛ ولی خب مگه از روراستی تا حال‍ا چی نصیب‌م شده؟ فرض می‌کنیم ضعف زبان ه که صفت بهتری نداره برای غریبه‌های عجیبی که مدام باهاشون برخورد داریم، لذا راه دیگه‌ای نمی‌مونه جز اکتفا به «اسرارآمیز».
قبل‌تر رو یادم ه که جالب بودن «اسرارآمیز»ها برام. توی ذهن‌م براشون قصه‌هایی از گذشته و آینده می‌گفتم؛ هزار جور سناریو تصور می‌کردم که با هم برخورد می‌کنیم و نقاط مشترکی مثل کافه‌ای که محبوب هردومون، تبدیل می‌شن به یه گره‌ی داستانی و به مرور می‌بینیم که چه‌قدر زندگی‌هامون در هم تنیده ست و به فکر واداشته می‌شیم که آیا واقعن جهان چیزی بیش از یه کل‍اف عظیم کاموا ست؟ [محل پخش موسیقی متفکرانه و عمیق روی تیتراژ انتهایی] ممکن بود حتا به قدری جذب سناریوهام شم که پا پیش بذارم برای معاشرت. که ببینم بازیگرِ مناسب نقش‌شون هستن یا نه و از کوچک‌ترین رفتارهاشون برداشت‌های فضایی کنم و جوری غرق شم تو بازیِ خودساخته‌م که تا چندین هفته سرخوش. قبل‌تر رو یادم ه که به ن. و آ. می‌گفتم پروسه‌ی کشف و شناخت آدم‌ها رو دوست دارم و اگه نیازی به حرف‌زدنِ خودم نباشه، حتا دوست‌تر. حال‍ا ولی دیگه توان ذهنی‌م حتا کفافِ نوشتن سناریو رو هم نمی‌ده، چه برسه به کارگردانی و فیلم‌برداری و اکران. یه کارگردان جوون و -به خیال خودش- ناکام که ترجیح می‌ده تنهایی تا نیمه‌شب توی سالن سینما بشینه و فیلم‌هایی تماشا کنه که حتا نزدیکِ شاهکار هم نه، ولی حداقل جسورانه ن و -باز هم به خیالِ خودش- سوگواری کنه برای رویای دست‌نیافتنی‌ش، فیلمِ هرگزساخته‌نشونده‌ش.
گفتم نُچ [و توی دل‌م اضافه کردم که رومئوژولیت‌م کجا بود بابا]، دارم برای دوستی نامه می‌نویسم که دیگه این اطراف نیست و پرسید که آیا می‌تونه بشینه سر میز؟ بله، می‌تونست، حتماً. آیا نارنگی میل داره؟ نارنگیه رو از جیب پالتوم درآوردم و گذاشتم‌ش درست وسط میز دایره‌ای که به عنوان مرکز یه گوی باز به شعاع واحد نقش‌آفرینی کنه. «پس نمی‌شه بخونمش، نه؟». سرم رو زیر انداختم، به اندازه‌ی هفت سال -یا زمانی که به نظرم هفت سال طول کشید- با انگشت‌هام بازی کردم، در نهایت معذب‌بودگی خندیدم و گفتم که نه، نمی‌شه، اساساً چندان ارزشِ خوندن هم نداره نوشته‌هام. نگفتم که انتظار دارم مثل همه‌ی انسان‌های دیگه لکچری برام ارائه بده با عنوان اصلی «چرا خودت رو دست‌کم می‌گیری؟» و عنوان فرعی «تو هنوز خیلی جوون یی و راه‌ت برای تغییر و پیش‌رفت باز ه؛ دلیلی نداره که از ال‍ان بشینی گوشه‌ی رینگ و لب وربچینی.». فکر نکنم اصل‍اً حرف مودبانه و قشنگی باشه که به یه آدم «اسرارآمیز» بزنی.
قبل‌تر رو یادم ه که می‌مُردم برای این سخنرانی‌ها. از فرانسوی خوش‌قیافه‌ای که برامون پُل الوار خوند و می‌دونستم از در کافه که برم بیرون دیگه قرار نیست ببینم‌ش بگیر تا دوست‌هایی که -به دل‍ایل نامعلوم- هنوز ازم ناامید نشده‌بودن؛ هر بار «تو هنوز خیلی جوون یی»شنیدن باعث می‌شد قانع شم که یه بار دیگه امتحان کنم، که تمام داشته‌هام رو بچینم روی میز و سعی کنم جوری ترکیب شن که نتیجه‌ی قابل‌تحملی بسازن. بعد یه روز صبح چشم‌هام رو باز کردم و محتویات میزه رو با یک حرکت هُل دادم توی کیسه‌ی پل‍استیکی، درش رو بستم و انداختم‌ش تهِ کمد و هر اشاره‌ای به کیسه‌هه -حتا کنایه‌های بی‌منظور و اتفاقی- تبدیل می‌شد به مهر تایید دیگه‌ای بر ناکامی‌م و کم‌کم همه یاد گرفتن لکچرهای انگیزشی‌شون رو غل‍اف کنن. ولی خب، دیگه اولین اسل‍اید لکچر روی پرده‌ی فرضی پروژکتور به نمایش دراومده‌بود و نارنگی رو از وسط میز برداشتم و بین باقی خرت‌وپرت‌های توی جیب پالتوم ناپدیدش کردم. لزومی نداره جامعه‌ی نارنگی‌ها هم به ناکارآمدی‌م پی ببرن. حین دریافت پندهای اخل‍اقی، خودم رو در یه جهان موازی دیدم در حالی که از پشت تریبون نطق غرایی ایراد می‌کنم من‌باب لزوم رهبری‌م بر جامعه‌ی نارنگی‌های هسته‌داری که هیچ‌کس دوست‌شون نداره و وقتی به خودم اومدم که ازم می‌خواست اگه چیزی نوشته‌م و دوست دارم به کسی نشون بدم، براش ببرم. سرم رو تکون دادم که آره، باشه، حتماً، چرا که نه و خوب می‌دونستم که هرگز چنین کاری نخواهم‌کرد.
همیشه تماشاکردن جهان از روی صندلی سالن سینما هفتادبار ساده‌تر و آزارندهنده‌تر ه به نسبت کارگردانی و هیچ فرقی هم نداره که موضوع فیلم چی باشه -- اتفاقاتی که در پی معاشرت اسرارآمیزی با یه آدم اسرارآمیز رخ می‌ده، فوت و فنّ حکمرانی بر جامعه‌ی نباتات، یا نامه‌نوشتن به یه دوست قدیمی ناموجود در معیّت پای سیب و چای.

× عنوان از «این‌جا بدون من»، بهرام توکلی.

01 November 2017


آقای عزیز،
تا حال‍ا پیش اومده که نیمه‌شب توی شهری که نمی‌شناسی بدوی؟
تکست گرفته‌بودم که «برگرد، خیلی دیر شده»؛ نوشیدنی‌م رو حساب کرده‌بودم و زده‌بودم بیرون. چتر همراه‌م نبود و بارون می‌اومد و هنوز خیابون‌های منتهی به برج گال‍اتا نفس می‌کشیدن -- دخترهای سیگاربه‌دستی که روی نرده‌ها نشسته‌بودن و پسرهایی که هم‌قدوقواره‌ی تو و تک‌وتوک مغازه‌هایی که هنوز نور نارنجی‌شون افتاده‌بود رو سنگ‌فرش و توریست‌فروشی‌هایی که وسایل‌شون رو قفل و زنجیر کرده‌بودن تا فردا و گربه‌های لش زیر پنجره که عاقل‌اندرسفیه نگاه می‌کردن حرکتِ دنیا رو. همه‌ش تو سرم زنده ست. یادم ه که بلوز قرمز چهارخونه رو محکم‌تر گره زدم دور کمرم و تا نفس داشتم همه‌ی کوچه‌های شیب‌دار رو دویدم که دیرتر از این نشه و هنوز تو کله‌م آوازها و صداها پخش می‌شدن. منگِ منگ بودم از خوشی و ناباوری و اندوه. می‌دونستی، آقای عزیز، که به یه ترکیب پایدار از خوشی و اندوه دست یافته‌م و مث ادویه توی همه‌ی ساعت‌های روز می‌پاشم‌ش؟ با خودم قرار گذاشته‌بودم که وقتی نشستم رو صندلیِ دم بار دیگه به هیچ‌چی فکر نکنم و بله، تو هم «چیز»ی محسوب می‌شدی که نباید به‌ش فکر کرد و بله، معلوم ه که ادویه‌هه وارد عمل شد و همه‌جا بوی دارچین و زمستون و سرما گرفت و نتونستم دست بردارم از دیدن بدن شفاف‌ت. درست کنار سپتامبر ایستاده‌بودی، تکیه به پیانوی چوبی کهنه‌شون که توی اجرای اون شب به کار نمی‌اومد. بعد از تکست «برگرد، خیلی دیر شده» هم خیابون‌های خیس شیب‌دار رو باهام دویدی و هوای خیس رو که با شدت می‌دادم تو ریه‌هام، کنارم بودی و وقتی رسیدم به اتاق طبقه‌ی اول، چای دم کردم و با موهای مرطوب و پیرهن گل‌گلی نشستم لبه‌ی پنجره به دیدزدن گربه‌ها هم. توی اتاق ده‌متری زنده‌ترین بودی تو.

دیشب بعد از یک ماه داشتم با سپتامبر حرف می‌زدم. خیلی عجیب نیست که اسم‌ت سپتامبر باشه؟ کاش اسم‌م آذر بود، پاییز بود، همچین چیزی. که من هم مثِ Summer ِ «پانصد روز سامر» که نهایتِ تابستون، شبیه نهایتِ پاییز باشم؛ ابری و زرد. سپتامبر رو همون شبِ بارونی دیده‌بودم. ارتباط چشمی باهام گرفته‌بود و من سریع سرم رو انداخته‌بودم پایین و لیوان‌م رو سر کشیده‌بودم و با دونه‌های تسبیح دور مُچ‌م انقدر بازی کرده‌بودم تا نگاه‌ش رو برداره؛ بعدتر تکست داده‌بودم که خیلی قشنگ بود اجرات، خیلی قشنگ‌تر بود شهرِت. می‌گفت هیچ‌وقت نتونسته ادعا کنه که همه‌ی شهر رو دیده، همون‌قدر که نتونسته همه‌ش رو دوست داشته‌باشه. من؟ مدت‌ها بود که برگشته‌بودم توی محدوده‌ی امن‌م و می‌دونستم قرار نیست حال‍احال‍اها خارج شم ازش، ولی هنوز خیالِ خیابون‌های سنگ‌فرش‌شده‌ی خیس رو می‌بافتم و غصّه که کاش همه‌جا رو می‌دیدم و همه‌ی شب‌هام اون‌جا صبح می‌شد و وقتی گربه‌ی نارنجی خونه‌ی روبه‌رو می‌نشست رو هرّه‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی چهارم و خودش رو تمیز می‌کرد، چای دم می‌کردم و حاضر می‌شدم که برم بیرون. سپتامبر می‌گفت فکر می‌کنی این‌طوری ه، ولی نیست. نشستی توی خونه‌ت و خیالِ خالی می‌بافی.
کم‌رنگیِ چشم‌های سپتامبر از دور و توی اون نور ضعیف هم مشخص بود. عین آفتاب عصرهای شهریور.

آقای عزیز،
بعد از پنج شش ماه، هنوز نمی‌دونم چه حسی باید به‌ت داشته‌باشم. دل‌تنگی؟ غصّه؟ بی‌تفاوتی؟ «رفت و گذشت، خاطره شد.»؟ غصّه‌ی چیزهایی که هرگز نبوده‌م به راحتی ممکن ه یه روز نابودم کنه. اتفاق‌هایی که هرگز نیفتاده‌ن، آدم‌هایی که هرگز ندیده‌م، خیابون‌هایی که هرگز خیسیِ بعد از بارون‌شون رو بو نکشیده‌م. غصّه‌ی تو هم کنارِ این‌ها، جانم. فرقی نداره.

08 September 2017

We're here a million miles away.


پاییز انگار درِ کمدی رو باز می‌کنه که اون طرف‌ش نارنیا. ماه باریک‌تراز حال عادی‌ش می‌شه و تصویرش می‌افته توی جوی‌های خیابون ولیعصر. همه‌ی نورهای شب نیلی و بنفش و دور می‌شن. آوازها نرم و آروم می‌پیچن لای درخت‌های تنها خیابون‌هایی از تهرانِ کثافت که واقعاً اهمیتی دارن؛ همه‌ی عالم برای چند دقیقه‌ی کوتاه متوقف می‌شه و قشر نازک برف می‌درخشه روی زمین.
با همه‌ی این‌ها، آقای عزیز، حاضر م تمام نارنیای خودساخته‌م رو تاخت بزنم با یه بار برگشتن به اون شبی که زیرلبی آواز می‌خوندم و انتظار نداشتم بشنوی. مراقبت که نه خیلی فاصله‌مون زیاد شه و نه خیلی کم؛ کندکردن قدم‌هام که تا حد ممکن دیر برسیم به تهِ خیابون؛ فقط از سایه‌های تیره می‌گذشتیم و مربع‌های نورانی‌ای که نشونِ حضور آدم‌ها بود رو دور می‌زدیم. صدام رو شنیدی و «چه خوب می‌خونی». هیچ خوب نمی‌خوندم، ولی همون سه کلمه شب‌م رو ساخت و دیگه هیچ‌چی نمی‌خواستم -- حتا نارنیا.

30 July 2017

Who cares, who cares what the future brings? Black road long and I drove and drove..


آقای عزیز،
شصت‌وپنج روز گذشت.
Can't remember anything at all
Flame trees lined the street
Can't remember anything at all
But I'm driving my car down to Geneva


توی سرم هیچ فکری نمی‌گذره. روزها از روم رد می‌شن و -مثل تام‌وجری؟- یه ورق بیشتر ازم نمونده، مسطح و دوبُعدی. فکر فراتر از «ناهارو چیکار کنیم دختر؟ پِستو یا زیتون؟» کلّه‌م رو درد می‌یاره و نهایتِ دراماتیک‌بازی‌م این ه که روزشمار ذهنی‌م رو جلو ببرم، بی که حواس‌م باشه که آیا واقعاً این عددشماری به سبک کودکان دوم دبستانی چیزی بوده که می‌خواسته‌م به سرم بیاد؟
چنارهای خیابون ولی‌عصر رو توی ذهنم آتیش می‌زنم وقتی که اتوبوس با مینیمم سرعت ممکن از کنارشون رد می‌شه. کلّ کثافت شهر رو به آتیش می‌کشم توی عصرهای خسته‌ی خواب‌آلود دم‌غروبی‌م.
آقای عزیز،
شما که این‌جا نیستید و ظاهراً که نخواهیدبود. چه فایده اگه کل شهر بسوزه و من و متعلقات‌م هم؟

کارِ واقعنی، معاشرت‌های الکی رو آورده با خودش و اسمال‌تاک سر ناهار و همین‌طوری لبخند مصنوعی شل‌وول که رو صورتم ماسیده. آدم‌های غریبه‌ای که نمی‌تونم/نمی‌خوام کانکت شم باهاشون. ناهارها جیم می‌شم پشت میزم، آخرین میز اتاق، آخرِ دنیا؛ وانمود می‌کنم نامرئی م و نوک می‌زنم به ساندویچ بی‌رمق‌م. فل‍اسک چای رو می‌ذارم کنارم و وقتی می‌گن «بیا برای خودت یه فل‍اسکِ جداگونه بردار، معتاد» می‌خندم، بدون هیچ فکری.
گزارش رو تحویل می‌دم و می‌خوام تکست بدم که «نمی‌ریم چایی؟» و جلوی خودم رو می‌گیرم، آقای عزیز. نیاز مبرم‌م به معاشرت‌های ساکت آخرین چیزی بود که گمون می‌کردم پتک‌طور بخوره به فرق سرم. ادای استقل‍ال و بزرگ‌سالی درآوردن‌م بی‌شباهت نیست به کودکان چهارساله‌ای که کفش‌های پاشنه‌دار مامان‌شون رو می‌پوشن جلوی آینه -- کاری که در کودک‌سالی هیچ‌وقت نکردم و ال‍ان به سرم اومده، گیرم متافوریکال و در بسته‌بندی متفاوت و رنگی‌پنگی. صبح به صبح یه «ادای استقل‍ال‌ت بخوره تو سرت» می‌ندازم بال‍ا و تصمیم می‌گیرم که بین شال قرمز و زرد، کدوم رو با مانتوی گل‌وگشاد بلند آبی‌م بپوشم. امروز تو اتوبوسی که ولی‌عصر رو می‌رفت بال‍ا، به میم گفتم «یه طوری هر روز این مانتوئه رو می‌پوشم که گمون‌م با همین بذارن‌م تو قبر. انقد که راحت و خنک ه.» و هرهر خندیدم.
صبح به صبح به این فکر می‌کنم که با چی می‌ذارن‌م تو قبر؟ شال زرده یا قرمزه؟

And if I die tonight
Bury me in my favourite yellow patent leather shoes
And with a mummified cat
And a cone-like hat
That the Caliphate forced on the Jews
Can you feel my heart beat?
Can you feel my heart beat?


نمی‌ریم چایی، آقای عزیز؟ برونیم تا ژنو؛ مهم نیست که هردومون بیزار از کانسپت ماشین و رانندگی. هفت شب و هفت روز توی راه باشیم، تمام پلی‌لیست‌ها رو دونه‌دونه پخش کنم و دست‌م رو از پنجره ببرم بیرون، باد رو بگیرم ل‍ای انگشت‌هام.
ژنو حتماً پُر ه از برف و یخ. هیچ‌وقت آفتاب عمودیِ نکبت‌بار توش نمی‌تابه.
همه‌ی سفر از یه تکستِ بی‌توجه و بی‌دلیل وسط روز شروع شه. مثل هر دفعه.

09 July 2017

Because everyone needs a Yesterday-Buddy.

صبح بدعنقی بود. هشت‌ونیم که بیدارم کرد، بیشتر خودم رو توی لحاف پیچیدم و از ل‍ای پلک‌های نیمه‌بازم به خورشید که حتا از پشت کرکره‌ی بسته هم چشم رو می‌زد فحش دادم. گفت غر نزن، دوش بگیر حاضر شو به زندگی‌ت برگرد. زیر دوش با صدای بلند غر زدم که کاش صبح نمی‌شد. نمِ موهام رو با حوله‌ش گرفتم و غر زدم که کاش صبح نمی‌شد. سشوار رو روشن کردم و صدام به زور به گوش‌ش می‌رسید، ولی غر زدم که کاش صبح نمی‌شد. که معتقد م «شب از دلِ من، شب تا همیشه» و معتقد م مرگ بر صبح، روز، نور، امیدواری و هر چیزِ مثل‍اًمثبتِ دیگه‌ای.
لیوان چای رو گذاشت جلوم. «Eat. You'll feel better.» . طبعاً که خنده‌م گرفت. به رفرنس‌ش، و به آدم‌هایی که می‌دونن با چه رفرنس‌هایی و چه حرف‌هایی حال‌م به اندازه‌ی یکی دو درجه هم که شده تغییر می‌کنه. صورت‌ش رو زیر بخار چای که قایم کرده‌بود، زیرلبی خوند که Yesterday, love was such an easy game to play . هیچی نگفتم.

شبِ قبل‌ش، نه بیش‌تر از شیش ساعت قبل‌تر، دراز کشیده‌بودیم که خواب‌مون ببره، بلندبلند از اتاق به هال دیالوگ کرده‌بودیم توی تاریکی. هیچ‌کدوم حوصله/تمایل نداشت از جاش بلند شه. بعدش Golden Slumbers پخش کرده‌بودم برای خودم که خواب‌م ببره مثل‍اً. دیالوگه هم ناخوشایند و سرشار از حرف‌هایی که توی زیرزمین زندونی شده‌بودن و هفت‌تا قفل به در ورودی‌ش. انگار این که توی تاریکی و سکوتِ دوی نصفه‌شب انجام می‌شد، می‌تونست تلطیف کنه محتواش رو؛ ولی خب واضح ه که نه. درِ زیرزمین هر وقتی که باز شه عذاب‌آور ه.
خونه که ساکت شد، برای خودم با صدای خیلی یواش، Golden Slumbers پخش کردم و می‌دونستم اگه بشنوه از اون اتاق باهاش زیرلب زمزمه می‌کنه.

Sleep, pretty darling, do not cry, and I will sing a lullaby

صبحِ بدعنق، رسیدم به میزِ سبزم توی ساختمون چهارطبقه -که توی ذهن‌م شبیه خونه‌ی ویزلی‌ها، کج و معوج و هیجان‌انگیز- و هندزفری‌م رو درآوردم، لپ‌تاپ رو علم کردم و سعی کردم غلبه کنم به بداخل‍اقِ غرغروی لعنتیِ درون. الف اومد بال‍ای سرم، «موسیقی داری پخش کنی؟» ، تهِ سیم بلندگو رو گرفت سمت‌م. صدای آقا مک‌کارتنی که پخش شد توی اتاق سبز، سیگارکش‌های لبِ تراس که با Oh I believe in yesterday هم‌خونی کردن، نور مورّب که از زیر کانال کولر افتاد روی کی‌بوردم و توی اولینِ سری نامتناهی چای‌هام غرق شد، فهمیدم که احتمال‍اً جای درستی م. محبت‌م به سادگیِ یه Yesterday-بلد بودن جلب شده‌بود، بی دردسر و پیچیدگی، و بدعنقی‌هایی که بعد از صبحانه موفق شده‌بودن از زیرزمین بیان بیرون، دوباره هُل داده‌شدن توی زیرزمینِ هفت‌قفله.

Yesterday, all my troubles seemed so far away
Now it looks as though they're here to stay
Oh, I believe in yesterday

Suddenly, I'm not half the man I used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly

Why she had to go I don't know she wouldn't say
I said something wrong, now I long for yesterday