[ La La Land, Damien Chazelle, 2016 ]
24 April 2017
10 April 2017
موردعلاقهترین بخش معاشرت و دوستی اونجا بود که ناخودآگاه حواست به جزییات جمع میشه. که هر کلمه به محض این که از دهنش درمیاد، پرواز میکنه و با یه حرکت بینقص میشینه سر جاش تو تایملاین-پازلی که ازش ساختی توی ذهنت؛ صدای تقّ ظریف چفتشدنش به قطعههای دیگه میپیچه تو چاردیواری گالریِ عظیمِ تایملاین-پازلها. اونجایی که هر پرش پلکش و هر بار که دستش رو بیتوجه میبره به کنارزدن موهاش و هر لبخند محو، میتونه الگوی ناتمومی که از رفتارهاش میسازی رو یه قدم نزدیکتر کنه به حقیقت.
اون وقتی که وسط مکالمه بیاراده میری روی اتو-پایلوت؛ با یه کلیدواژه برمیگردی توی آرشیو ذهنیت ازش، دنبال همهی معماهایی میگردی که نیاز به شواهد بیشتر دارن برای حلشدن و کلیدواژه رو به دونهدونهی قفلها امتحان میکنی، به امید این که قدّ یه لامپ کوچیک پنجاه وات هم که شده میز کار پروندهی اسرارآمیز چیستی و چرایی کاراکترش روشنتر شه و بعد از حل معما لبخند رضایتآمیز میزنی، اتو-پایلوت رو خاموش میکنی و مکالمه رو از سر میگیری.
در یه برهه از زمان، اینها رو شیفته بودهم.
قبل از میم.
الان؟ محبوبترین تیکهی دوستی برام اونجا ست که توی گالری بزرگ و خالیازآدم وایسم و همهجا پر از الگوهای کامل برای هر حرکت جزییش؛ روی دیوار بزرگ وسطی تایملاین-پازل عظیمی از کلمات گمشدهای که همدیگه رو کامل میکنن. که یه نشستِ معاشرت ساعتها ادامه پیدا کنه، بی که پرشِ ذهنی برای تکمیلِ آرشیو همهی چیزهایی که بهش مرتبط ن.
اونجا که روی قفسههای دورتادور، سندهای پروندهای که بالاخره بسته شده و لبخند رضایتآمیز به لب.
03 April 2017
"... or one more dream that I cannot make true."
آقای عزیز،
هیچوقت، هیچوقت اینهمه «رهاش کن بره رئیس» نبودهم که الان و این روزها.
وقتی فهمیدمش که دراز کشیدهبودم کف پشتبام و توی اپلیکیشن تلفنم اسم هزارها ستاره و صورت فلکی پیدا.
سرمای سیمان کف زمین نفوذ کردهبود به وجودم؛ بلوز زردی که برای خودم عیدی خریدم هم جوابگو نه. از سرما میلرزیدیم و حاضر نبودیم از جامان تکان بخوریم. لیلی جابهجا با City of Stars زمزمه میکرد و من فقط به صداش گوش میدادم. چند بار مگر پیش میآید که کنار دوست بازیافتهت دراز بکشی و توی آسمانِ عجیب-تمیزِ تهران پی ستاره بگردی؟ فکر میکردم چه دلم میخواست ستاره بودم -گوی عظیمی از نور، میلیونها کیلومتر دورتر از اینجا- و فکر میکردم لیلی چه قشنگ جملهی You never shined so brightly را ادا میکند و فکر میکردم حالا که ستاره نیستم، کاش لااقل عضوی از «خاندان اصیل و باستانی بلک» بودم و اسمی به قشنگیِ آندرومدا یا بلاتریکس میداشتم.
شاید بخواهید بدانید که به شما هم فکر میکردم یا نه.
خُب، نه.
بلی، رسم روزگار چنین است.
سهشنبه، شب، خارجی. پشتبام آپارتمانی نزدیک خیابان ولیعصر.
سیریوس از هر وقت که دیدهبودمش درخشانتر بود. بالاتر از کمربند اوریون -با زاویهی چهلوپنجدرجه- بلاتریکس، که لابد دستِ اوریونِ شکارچی. شمالتر آرکچروس؛ ریگولس توی صورت فلکی شیر. کاستور و پولوکس، درست بالای سر من که City of Stars میشنیدم و فکر میکردم میا و سباستین چه واقعی بودند و چه دردناک.
پنج سال بعد، آقای عزیز، ممکن است کافهی جَز باز کردهباشید. توی همین تهرانِ کثافت که هیچ شبیه شهر ستارهها نیست. ممکن است گذرم بیفتد آنجا و تصویر دنیاهای موازی و همهی اتفاقهای احتمالی هجوم بیاورند بهم، با پسزمینهی صدای اما استون که قطع نمیشود و مدام از نو میخواند که Are you shining just for me? ؛ بعد همین سرمای پشتبام زیر پوستم پخش شود. انگشتهام که یخ زد، همهی دنیاهای موازی که به پایان خوش سانتیمانتال رسیدند، موسیقی که تمام شد، از کافه بیایم بیرون و توی آسمان شب دنبال سیریوس بگردم و خیره شوم به روشناییش.
آقای عزیز،
تا آن روز خداحافظ.
هیچوقت، هیچوقت اینهمه «رهاش کن بره رئیس» نبودهم که الان و این روزها.
وقتی فهمیدمش که دراز کشیدهبودم کف پشتبام و توی اپلیکیشن تلفنم اسم هزارها ستاره و صورت فلکی پیدا.
سرمای سیمان کف زمین نفوذ کردهبود به وجودم؛ بلوز زردی که برای خودم عیدی خریدم هم جوابگو نه. از سرما میلرزیدیم و حاضر نبودیم از جامان تکان بخوریم. لیلی جابهجا با City of Stars زمزمه میکرد و من فقط به صداش گوش میدادم. چند بار مگر پیش میآید که کنار دوست بازیافتهت دراز بکشی و توی آسمانِ عجیب-تمیزِ تهران پی ستاره بگردی؟ فکر میکردم چه دلم میخواست ستاره بودم -گوی عظیمی از نور، میلیونها کیلومتر دورتر از اینجا- و فکر میکردم لیلی چه قشنگ جملهی You never shined so brightly را ادا میکند و فکر میکردم حالا که ستاره نیستم، کاش لااقل عضوی از «خاندان اصیل و باستانی بلک» بودم و اسمی به قشنگیِ آندرومدا یا بلاتریکس میداشتم.
شاید بخواهید بدانید که به شما هم فکر میکردم یا نه.
خُب، نه.
بلی، رسم روزگار چنین است.
سهشنبه، شب، خارجی. پشتبام آپارتمانی نزدیک خیابان ولیعصر.
سیریوس از هر وقت که دیدهبودمش درخشانتر بود. بالاتر از کمربند اوریون -با زاویهی چهلوپنجدرجه- بلاتریکس، که لابد دستِ اوریونِ شکارچی. شمالتر آرکچروس؛ ریگولس توی صورت فلکی شیر. کاستور و پولوکس، درست بالای سر من که City of Stars میشنیدم و فکر میکردم میا و سباستین چه واقعی بودند و چه دردناک.
پنج سال بعد، آقای عزیز، ممکن است کافهی جَز باز کردهباشید. توی همین تهرانِ کثافت که هیچ شبیه شهر ستارهها نیست. ممکن است گذرم بیفتد آنجا و تصویر دنیاهای موازی و همهی اتفاقهای احتمالی هجوم بیاورند بهم، با پسزمینهی صدای اما استون که قطع نمیشود و مدام از نو میخواند که Are you shining just for me? ؛ بعد همین سرمای پشتبام زیر پوستم پخش شود. انگشتهام که یخ زد، همهی دنیاهای موازی که به پایان خوش سانتیمانتال رسیدند، موسیقی که تمام شد، از کافه بیایم بیرون و توی آسمان شب دنبال سیریوس بگردم و خیره شوم به روشناییش.
آقای عزیز،
تا آن روز خداحافظ.
20 March 2017
گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
یک. ابی گوش کردن مث یه سنت دیرینهی خونوادگی ه بین ما پنجتا. کافی ه صدای ابی پخش شه تا هر نقطهی دنیا که هستیم، سرمون رو بگیریم بالا و مث گرگها که زوزه میکشن، رو به ماه همخونی کنیم با آهنگ. هیچوقت نفهمیدم ریشهش چی ه. بچه که بودم، همیشه توی خونه صدای موسیقی میاومد. ابی یا گوگوش یا آوازخوندنِ آروم مامان توی آشپزخونه یا آهنگهای کارتونهای دیزنی یا بازخونی آهنگهای کارتونهای دیزنی با خواهر؛ فرق نداشت -- هیچوقت ساکتِ ساکت نبود خونه. این شد که شبها میترسیدم از اون سکوتِ عجیب. زود میخوابیدم و نصفهشبها که بیدار میشدم و آب میخواستم، بعد از خیسکردن جلوی بلوزم و کورمالکورمال پیداکردن مسیر برگشت به اتاق و قایمشدن زیر پتو، زیرلب چیزی که از A Whole New World میفهمیدم رو میخوندم تا خوابم ببره. بعدترها، آهنگهای موسیقیمتن علاءالدین جاشون رو دادن به ابی. ابی میشنیدم که خوابم ببره؛ ابی میشنیدم که آروم شم؛ که تفریح؛ که دورهمی. وسطِ ترس از تاریکی و سکوت، جاش رو باز کرد تو کلّهم بی که بفهمم. گمون کنم برای پنجتامون همین بوده. وگرنه که چی باعث میشه اینهمه ارتباط عاطفی با یه خواننده؟
هر وقت سفرِ جادهای داشتیم، بابا ساعت چهار صبح بیدارمون میکرد. صبحانه خورده نخورده مینشستیم تو ماشین و با این که آسمون هنوز تاریک بود، راه میافتادیم «که به شب نخوریم» . بابا ابی میذاشت که خوابش نبره پشت فرمون و منِ هشیار مینشستم بین خواهرها، از پنجره آسمونِ سرمهای رو نگاه میکردم. صداش نمیذاشت سکوتِ وحشتناک شروع شه و بابا بخوابه؛ میشد پسزمینهی قشنگِ بیآبوعلفترین جادههای دنیا.
دو. نودوپنج برخلاف چیزی که انتظار میرفت، سال بدی نبود. بزرگترین دستاوردم این که یاد گرفتم جایی که باید، طنابهام رو ببُرم. در پیش، تونستم بالاخره از کسی که مدتِ زیادی آزارم دادهبود و آزارش دادهبودم دست بکشم و تونستم عجیبترین رابطهی زندگیم رو درست جایی رها کنم که تصویر ایدهآلی ازش توی ذهنمون باقی بمونه. بعد بیست ساله شدم، سالمتر و خوشحالتر.
آخرِ تابستون، با خواهرِ ازفرنگبرگشته که Let it Go میخوندیم وسط خیابون -مثِ سابق، فالش و پرسروصدا- فکر میکردم رهاکردن درست همون کیفیتی ه که تمام عمر برای بهدستآوردنش با خودم میجنگیدهم. کیفیتی ه که طی سلسلهای از اتفاقات خوشیمن، ظاهراً نشسته توی مشتم -انگار که همیشه همینجا بوده- و باعث میشه بعد از زمینخوردن بتونم بلند شم و بگم ولش کن بابا، نشد که نشد، دنیا به آخر نرسیده که. بعدتر فهمیدم همون ه که توی روزهای سخت و ناآشنای دیماه نودوپنج گلیمم رو از آب کشید بیرون. همون ه که تمومِ زمستون نودوپنج موسیقی پخش کرد برام و نگاهم رو به سمت آسمون سرمهایِ چهار صبح چرخوند، آسمونِ بالای بیآبوعلفترین نوزده-بیستسالگیِ دنیا، و بیخ گوشم گفت «دنیا به آخر نرسیده و عجالتاً نمیرسه؛ تصادف نمیکنی. از اون سکوتِ کرکننده خبری نیست.» .
سه. آخرین روزِ سال، خاک گلدونها رو عوض کردیم و کتابخونهها رو دوباره دستمال کشیدیم. بعد میون اسپریهای پاککننده و سهتا تخممرغ رنگی و آبرنگ و پاستل گچی نشستیم، پیتزا خوردیم و یکی دو ساعت ابی گوش کردیم.
گمون کنم برای همهمون بهترین تیتراژی بود که میتونست تهِ نودوپنجِ سخت بشینه.
23 February 2017
16 February 2017
نگاشتهشده در مجاورت چند لولهی قطور به رنگ آبی روشن در فضاهای احمقانه، بیربط و ابزورد ایتالیایی
سین عزیزم؛
اگه قرار بود چیزی جز انسان باشی، اسب میشدی. اسب وحشی.
تو دشتهای وسیع اسکاتلند میدوی و یال سیاهت پشت سر موج برمیداره و موهای ظریف قرمز-قهوهایت میدرخشه. همرنگ اون شاخهای که افتادهبود روی زمین. همرنگ موهات زیر نور خورشید بیحال زمستون.
کاش فراموش نکنی این رو. کاش فراموش نکنی روزی که بهت گفتمش رو.
قربانت
الف
12 February 2017
آقای عزیز؛
روی لبهی کاناپهی بنفش نشستهبودم و باورم نمیشد که مث همیشه متشنج نیستم؛ باورم نمیشد که از خودم نمیپرسم «اینجا چیکار میکنی؟» . چراغهای زرد رو روشن کردی، تصویر سیاهوسفید رو راه انداختی و قبل از این که کنارم ولو شی روی کاناپه، خندیدی به چیزی که یادم نمونده -- چرا باید یادم میموند اصلاً؟ حواسم که جای دیگه بود، تمام و کمال؛ توی سرم هم فقط یه تودهی نرم و آرومِ آبی بود که زیر نور چراغها سبزتر به نظر میاومد.
Hey little bird, fly away home, your house is on fire, your children are alone
آخرین مرد پخش شد. «چشمهات رو ببند. چی میاد تو سرت؟» جوابِ بلافاصلهم این بود که تودهی سبزآبیِ نرم؛ ولی به نظر نمیاومد که این جواب درست مساله ست. باشه. خیابون ولیعصر، دم غروب. بالاهای ولیعصر. یه کم شلوغ ه پیادهروهاش، برخلاف همیشه، و از دید پرنده میبینم، ولی اون پایین هم هستم همزمان. نزدیکهای باغ فردوس ه و از کبوترهای فلزی رو سیمهای مصنوعی بالای سرمون هم صدایی درنمییاد؛ چه برسه به پرندههای واقعی. [همیشه صدای چیزهای مُرده رو بلندتر از واقعیها میشنیدم؛ نمیدونستی؟] نور دم غروبِ خوبی پخش ه تو خیابون. سایه ندارم دیگه. حالا حس میکنم شبح م؛ وجود ندارم. سایه نداشتن خیلی هم ترسناک نیست، فقط ناشناخته ست و از ناشناختهها نمیترسم دیگه. حالا انگار تنها ایستادهی وسط باغ فردوس و بقیهی دنیا ساکت شده که صدای موسیقی جناب کلینت منسل به گوشت برسه و به تهِ وجودت نفوذ کنه و منِ شبحِ بیسایه همهی اون فضا رو پر کردهم، همهی هوای دورت شدهم. آخرین مرد مدام پخش میشد و باید میگفتی تصویرت رو و یادم نیست چی گفتی. یادم ه که از خودم نپرسیدم «چرا هنوز موندهی اینجا؟» ؛ به جاش نگاه کردم به چشمهات، که چهطور ریز شدهن و خندیدهن و برق زدهن و یادم ه که گوشهی دهنم منحنی شد که یعنی مثلاً لبخند.
آقای عزیز؛
اینجا داره برف مییاد. دونههای ریز سفیدِ کلیشهای مییان پایین و میشینن روی صف ماشینهای سیاه که پایین پنجرهم پارک شدهن. دست میبرم لای موهام، تودهی سبزآبیای که گرمم میکرد رو از کلهم درمییارم و تماشاش میکنم که چهطور میدرخشه و قطرهقطره آب میشه. انگار همهی اون ثانیههای سبزآبی جمع شدهباشن تو جمجمهم و بیرون از اون نتونن زندگی کنن. میگیرمش توی دستهام و تماشاش میکنم که مثِ آب زلالترین اقیانوس دنیا ست؛ میخوام هرطور شده نگه دارمش و میترسم از این که قطرههای آب از لای انگشتها لیز بخورن و بریزن.
از پنجره میبینم که اون پایین، سقف ماشینسیاهه کمکم سفید میشه.
09 February 2017
02 January 2017
تنها چیزی که لازم داشتم تا روزم ساخته شه اون آقایی بود که خلاف جهت من راه میاومد، دستتوجیب، میخوند «باز امشب در اوج آسمان م.» و آسمون رو نگاه میکرد. قضیه مال اون سهشنبهی خیلیبارونی ه که هنوز فرجههای امتحانها هم شروع نشدهبود. بعد از تیاتر، چهارتایی از کریمخان پیاده میاومدیم تا دانشگاه که بعدش مسیرهامون جدا شه و من برم تا میدون انقلاب، یکیمون بیآرتی سوار شه، یکیمون مترو، یکی دیگه همونطور پیاده بره تا خونهش و چای خوشبو دم کنه. شالگردنت رو پیچیدهبودم دور صورتم و دستهام رو تهِ جیبهام قایم کردهبودم.
آقاهه میخوند «امشب یکسر شوق و شور م؛ از این عالم گویی دور م.» و دوری از عالمش رو وقتی از کنارش رد شدم انگار پاس داد بهم؛ لبخندِ کجِ ناخودآگاه در ادامه. فکر کردم آخرین باری که حالم تا حدی خوب بوده که بخوام تو خیابون آواز بخونم کِی بوده.
آقای عزیز؛
به اندازهی شیشبار گشتنِ زمین دور خورشید دلتنگ م، نه که شیشبارِ ماه دور زمین.
[اون دو ساعت شادکامیِ مطلق به کنار حالا.]
Subscribe to:
Posts (Atom)