12 August 2019


- حاضر م تا ابد به زندگی در جهنم محکوم شم ولی کسی نره سراغ وسایل شخصی‌م، سراغ زندگی شخصی‌م، سلیقه‌م و فکرهام و آدم‌هام.
+ می‌خوای بگی الان ساکن جهنم نیستی یعنی؟

[از روزهای بیست‌ودو سالگی که همین‌جور ریخته می‌شن تو چاه فاضلاب، بغل سوسک‌ها]

30 July 2019

... آقای عزیز،
گمون کنم آخرین باری که خنده‌ی سرخوشانه‌ت رو دیدم اواخر فروردین بود. سبُک و بی‌خیال بودیم و لیوان مشترک رو گرفته‌بودم دستم پاکت مشترک رو گرفته‌بودی دستت کف زمین نشسته‌بودیم هرهر می‌خندیدیم به این که بقیه اون بیرون -یا اون داخل؟- دارن سروصدا می‌کنن و تکون می‌خورن و ما این‌جا تو سکوت و سرما و تاریکی چسبیده‌ییم به سطوح مختلف. نبرد نهایی آنتی‌سوشال‌ها با واقعیت. سیگارت رو توی زیرسیگاری خاموش کردی و گفتی «اگه می‌خوای بریم تو ها». سرم رو تکون دادم که نه بابا ولش کن، همین‌جا خوب ه. صاحب‌خونه در رو باز کرد گفت نمی‌یاین تو شماها؟ نیش‌ت و نیش‌م باز شد که نتچ. سر تکون داد تاسفِ مسخره‌آلودی خورد به حالمون گفت «در و تخته واقعن»، در رو بست. هرهر خندیدیم که ببین بقیه هم فهمیدن چه در و تخته‌ی کج‌وکوله‌ای. لیوان رو سر کشیدم و ته‌مزه‌ی آلبالو توی سوزش گلوم محو شد. «یکی بکشم بعد بریم». «زشت نباشه؟» «نه بابا زشت چی ه». خندیدی، واقعنی خندیدی، سرت رو تکیه دادی به شونه‌م اندک آسمونی که پیدا بود رو تماشا کردی. صدای خنده‌ی واقعنی‌ت رو یادم ه.
بعد از اون اردی‌بهشت شد و خرداد و تیر و یکی از یکی کثافت‌تر و دیگه نشنیدیم که «در و تخته واقعن». دیگه هیچی نشنیدیم.

[بخشی از یه نامه‌ی خیلی بلندتر]

08 May 2019

Just gently close your eyes.


گیج و بی‌خواب، گوش می‌دم به آقای مدیتیشن که می‌پرسه اگه امروز روز آخر زندگی‌ت بود واقعن می‌رفتی دنبالِ چی؟ حواس‌م پی سوال‌ش ه که ادامه می‌ده راحت دراز بکش و هر وقت احساس کردی زمان مناسب رسیده، شروع کن به عمیق نفس کشیدن. سه تا نفس عمیق کشیدم، به زور، و دیگه نتونستم ادامه بدم. مدیتیشن رو شروع‌نکرده تموم می‌کنم و دست می‌برم به لپ‌تاپ، سمت چپ تخت، روی سکوی چوبی کوتاهی که قرار ه روش گلدون‌های پر از گیاه سبز بچینم.

گیج و بی‌خواب. تنها وصفی که می‌تونم از روزها داشته‌باشم. یک هفته ست که به زحمت از زیر ملافه‌ی چهل‌تیکه‌م دراومده‌م. یک هفته ست که جز گیم آو ترونز دیدنِ دوشنبه صبح‌ها، هیچ اتفاق دیگه‌ای در جهان رو دنبال نکرده‌م. یک هفته ست که دست نبرده‌م به جعبه‌ی سبز دواهای دیوونگی. صدای ضعیفی توی گوش‌م می‌گه انتظار دیگه‌ای داشتی؟ خفه‌ش می‌کنم درجا. بله، انتظار دیگه‌ای داشتم.
دست می‌برم سمت تلفن که با میتیا حرف بزنم و می‌دونم که خوابیده. می‌بینم‌ش -تو کله‌م- که به پهلوی چپ زیر پتوش جمع شده و تلفن‌ش کف زمین، چراغ کوچولوی سبزش چشمک می‌زنه. می‌بینم‌ش که چشم‌هاش بسته ست و عضله‌های پیشونی‌ش آروم و ریلکس، بدون چینِ ظریف تقریبن‌همیشگی بین ابروهاش. ورق آلومینیومی قرص روی میز و ماگ کوچیک کرِم کنارش، با یه بند انگشت آب توش، که حالا دیگه سرمای یخچال رو نداره. تلفن رو جوری می‌ذارم بغل بالش که صداش به گوش میتیا نرسه و بدخواب‌ش نکنه، دست می‌برم به لپ‌تاپ، سمت چپ تخت، روی سکوی سفید کوتاهی که روش پر ه از گلدون‌های خالی. بزرگ‌ترین‌شون یه استوانه‌ی طوسی ه و کوچیک‌ترین‌شون زرد روشن. گلدون فیبوی مرحوم که انقدر به‌ش آب ندادم که مُرد. گیتار خواهر و یوک خودم هم تکیه داده‌ن به دیوار. سازهایی که مدت‌ها ست کسی دست نزده به‌شون. صدای ضعیفِ توی گوش‌م تکرار می‌کنه انتظار دیگه‌ای داشتی؟ بله، انتظار دیگه‌ای داشتم.
میتیا خوابیده. میم خوابیده. لی‌لی خوابیده. همه‌ی جهان خواب ن و آروم ن و من این‌جا بیدار. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ دست می‌برم یه دونه قرص کوچیک سفید از ورق آلومینیومی جدا می‌کنم و بی آب روونه‌ی معده. دکتر گفته‌بود هر شب یه نصفه‌ش رو بخورم و هر شب یادم می‌ره. گفته‌بود از اون یکی دوا، از اون آبی روشن گرد کوچیک، هر روز بعد از صبحانه یه نصفه بخورم و به‌ش نگفته‌بودم که صبحانه‌ای وجود نداره، صبحی وجود نداره، عزیزم. دست می‌برم لپ‌تاپ رو باز می‌کنم مرورگر رو باز می‌کنم اون بالا سرچ می‌کنم چه‌جوری می‌شه با دوای دیوونگی اوردوز کرد؟ اولین نتیجه می‌گه پا شو برو زنگ بزن به هات‌لاین‌های مخصوص آدم‌های سوسایدال. من که سوسایدال نیستم. کنجکاو م. هیچ‌جای جهان به‌ت نمی‌گن اگه دلت بخواد زیاده‌ازحد دوای دیوونگی بخوری، به عنوان میون‌برِ درمانی، چه اتفاقی می‌افته. شاید واقعن میون‌بری چیزی وجود داره و به اسم سوسایدال‌بودگی سرپوش گذاشته‌ن روش؟ اسمیتز پخش می‌کنم برای خودم توی ذهن‌م. اسپاتیفای کارکردش رو از دست داده از وقتی همه‌چیز رو خودم برای خودم پخش می‌کنم. در ایز انادر ورلد، در ایز ا بتر ورلد. ماست بی. دوای دیوونگی داره اثر می‌کنه. گیج‌تر م از قبل. همین. میم اون‌سر دنیا بی‌خبر از همه‌چی خوابیده. میتیا خوابیده. لی‌لی خوابیده. باید بخوابم. باید بخوابم. باید بخوابم. در ایز انادر ورلد. در ایز ا بتر ورلد. ماست بی. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ بله، انتظار دیگه‌ای داشتم. میون‌بر به اون جهانِ بهتر رو ارائه نمی‌کنه آقای موریسی، مع‌الاسف. گلدون‌هات رو نمی‌بره توی پاسیو خاک و کود بریزه توشون ریشه‌ی گیاه جدید رو دفن کنه زیر خاک قهوه‌ای مرطوب و انقدر مراقبت کنه که سبز شن. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ گرد و خاکی که زیر سیم‌های سازت جمع شده رو با دستمال پارچه‌ای تمیز نمی‌کنه و اون‌طور که توی ویدیوهای بی‌شمار یوتیوبی دیدی، نمی‌زندش زیر بازوی راست و دست چپ رو آماده نمی‌ذاره روی گردن ساز، جوری که فقط نوک انگشت‌ها سیم‌ها رو لمس کنن. با شست دست چپ پسِ گردنِ چوبی ساز رو نوازش نمی‌کنه. انتظار دیگه‌ای داشتی؟

گیج و بی‌خواب و بداخلاق م و یک هفته ست از زیر ملافه‌ی چهل‌تیکه‌م درنیومده‌م و روی جلدِ سختِ کتاب سمت راست تخت خاک نشسته. جلدش سیاه ه و غبار به‌ش پیدا. آقای مدیتیشن می‌پرسه اگه امروز روز آخر زندگی‌ت بود واقعن می‌رفتی پیِ چی؟ نفس بکش. کمک‌ت می‌کنم یاد بگیری. نفس نمی‌کشم. تا نتونم به‌ش جواب بدم نفس نمی‌کشم.

انتظار دیگه‌ای داشتی؟
نه.

06 April 2019

روز صدودوازدهم


"I think I can really fall in love when I know everything about someone. The way he's gonna part his hair, which shirt he's gonna wear that day, knowing the exact story he'd tell in a given situation... I'm sure that's when I know I'm really in love."



خواب‌م نمی‌برد و خواب‌ش نمی‌برد و از نورهای بیرون به نظر می‌اومد حوالی چهار صبح باشه و تلفن‌م، وصل به پریز برق، به اون نزدیک‌تر. «گوشی‌م رو می‌دی یه لحظه؟» ساعت پنج و ده دقیقه بود و طلوع، طبق پیش‌بینی اپلیکیشن هواشناسی، حدود یک ساعت بعد. تلفن‌م رو دادم به‌ش که بذاردش سر جاش. از صبح وصل بودم به اینترنت خونه و نوتیفیکیشن‌ها همین‌طور روی صفحه ردیف شده‌بودن. ده‌هزارتا تکست از فلانی داری. بهمانی لایکد یور توییت. دو یو ریممبر دیس فوتو فرام ۴ یرز اِگو؟ وقت خواب‌ت رسیده، مدیتیشن کن و برو زیر لحاف. تلفن رو زده‌بودم به شارژ و رهاش کرده‌بودم کف زمین و نشسته‌بودم جلوی مانیتور عریض، فیلم دهه‌پنجاهی دیده‌بودم و دست‌ش دور شونه‌م بود و دیگه نرفته‌بودم سراغ برقراری ارتباط با جهانِ خارج تا دم صبح، ساعت پنج و ده دقیقه، برای چک کردن زمان طلوع خورشید. خندیدم، گفتم «بیدار بشینیم طلوع رو ببینیم؟ فقط یک ساعت دیگه ست.» خمیازه کشید و لبخند زد که نمی‌دونم، اگه می‌خوای بیدار بمونیم. خزیدم زیر لحاف، بالش رو زیر سرم مرتب‌تر کردم و سعی کردم به چیزهایی فکر کنم که نمی‌دونم و چیزهایی که دلم می‌خواد به مرور بفهمم، فکت‌هایی که با کلام بیان نمی‌شن، لکچرهای طول و درازی که باید گفته شن و درموردشون حرف زده شه و در نهایت کشیده شه به مسخره‌بازی.

«یه چیزی بهم بگو که تا حالا نگفتی.»
«چی شد که به پرسیدن این سوال رسیدی؟»
مکث کردم.
«هیچی، می‌خوام وقت بگذره تا طلوع.»

خواب‌م نمی‌برد و خواب‌ش نمی‌برد و پنج صبح بود و از خاطره‌های جزئی و بی‌اهمیت بچگی‌ش می‌گفت برام و دیگه هیچ‌چیزی در جهان مهم نبود جز قصه‌هاش و طلوع قریب‌الوقوع خورشید.
تلفن‌م، وصل به پریز برق، به اون نزدیک‌تر.
ده‌هزارتا تکست از فلانی داری.
بهمانی لایکد یور توییت.
دو یو ریممبر دیس فوتو فرام ۴ یرز اِگو؟


خواب‌مون برد، چند دقیقه قبل از این که خورشید بیاد بیرون. شیش صبح بود و به قدرِ سرِ سوزن بیشتر می‌شناختم‌ش و به قدرِ سرِ سوزن بیشتر دوست داشتم‌ش.

15 January 2019


... بعدش برف اومد و همه‌جا رو پوشوند و سکوت همه‌جا رو پوشوند و تیرهای چراغ مو نمی‌زدن با اونی که توی نارنیا.

[بیست‌وسوم آذر نودوهفت]

30 November 2018


کافه‌ی اینترنت‌دار نزدیک خونه درواقع کافه نیست؛ نونوایی و شیرینی‌پزی ه که طبقه‌ی بالاش -احتمالن برای زاییدن درآمدِ بیش‌تر- میز و صندلی گذاشته‌ن و یه باریستا. نون‌های سیمیت بی‌نظیری داره و پای زردآلوش انگار از بهشت نازل شده -- خانوم‌های خوش‌برخورد پشت کانترش هم؛ تعارف که نداریم. با یه ردیف پله‌ی باریک می‌شه رسید به طبقه‌ی بالا، با سقف کوتاه و چوبی و دیوارهای آجر قرمز. عین یه اتاقک زیرشیروونی ه که باید حتمن اجاره‌ش بدی به دخترک بیست‌وچندساله‌ی لاغراندامی که قرار ه توی کارهای خونه کمک‌ت کنه در ازای غذا و جای خواب و حقوق مختصر. پله‌ها جوری چیده شده‌ن که عین تردمیل باید ازشون بالا بری؛ پای راست روی پله‌ی راست، پای چپ روی پله‌ی چپ که یک خرده بالاتر از پله‌ی قبلی ه، پای راست روی پله‌ی راستِ بالاتر، پای چپ روی پله‌ی چپِ بالاترتر. انقدر که بالاخره برسی به اتاقک زیرشیروونی‌ای که یه لامپ بزرگ ادیسونی از سقفش آویزون ه و سایه می‌ندازه روی کی‌بوردت. روی پلیورم یه کت کوتاه تن می‌کنم و می‌زنم بیرون از خونه و به قدرِ یه نخ سیگار راه می‌رم تا برسم، سیگاره رو توی زیرسیگاری‌ای که دم در تعبیه کرده‌ن خاموش می‌کنم و در بزرگ سیاه رو هل می‌دم می‌رم تو و تقریبن دماغ‌م رو به شیشه‌ی ویترین می‌چسبونم و عین کودک سه ساله دونه‌دونه‌ی نون‌ها و شیرینی‌ها رو با انگشت نشون می‌دم و از خانوم پشت کانتر می‌پرسم «این چی ه؟». «تارت سیب و دارچین.» «پای آلبالو.» «دانمارکی. ولی خب گرد ه این.» «به‌ش می‌گیم مربع میوه‌ای. این یکی روش پرتقال ه. این هم بِه. ... آلبالو ه. ... نه سیب نیست، باز هم بِه ه. اگه سیب می‌خواین پای سیب هم داریم.» «شیرینی کره‌ای.» هر بار یه شیرینی متفاوت و یه چای متفاوت سفارش می‌دم و این با «همون همیشگی»ای که بودم زمین تا آسمون فرق داره؛ انقدر که هر بار میام این‌جا که کارهای مدرسه‌م رو انجام بدم و می‌رسم به گوگل کردن دستور پخت نون‌شیرینی‌ها. باید مقاله‌های عقب‌افتاده رو تحویل بدم ولی می‌چرخم توی پینترست دنبال عکس‌های هوس‌انگیز از نون‌شیرینی.
[می‌خواهم بگویم که رابطه هم...]

23 November 2018

«ای بهارِ آرزو بر سرم سایه فکن»


باد سرد می‌اومد و تصمیم گرفته‌بودم پاییزم رو با سینما رفتن شروع کنم. تا قبل از این پاییز نبود. نا-راحتی بود و متعلق‌نبودن به هیچ‌جای جهان و ناراحتی. هیچ‌کدوم از این‌ها توی پاییزِ من جا ندارن. از سالن که زدم بیرون شب شده‌بود و هوا ابری‌تر، خیلی ابری‌تر، و ماه شبیه اون شبی که هری بالاخره فهمید سیریوس باعث مرگ مامان و باباش نشده. باد سرد می‌اومد و حاضر نبودم کلاه کت گشاد سرمه‌ای‌م رو بگشم روی سر. حالا موهام به ارتفاعی رسیده که می‌شه بافت‌ش و می‌شه بافه‌ها رو رها کرد که به هر طرف دل‌شون می‌خواد تاب بخورن. یه جفت کِش توسی و شال قرمز و رژ قرمز و کت سرمه‌ای گشاد، انقدر گشاد که آستین‌هاش تا نوک انگشت‌هام می‌رسید و اگه روزی تصمیم می‌گرفتم دست‌م رو از مچ قطع کنم، با پوشیدن کته هیچ‌کی نمی‌فهمید که این بابا دست نداره. باد سرد می‌اومد و bouquet ِ برگ‌های قشنگ رو به هم می‌ریخت. ساعت سه‌ونیم تصمیم گرفتم برم سینما، بلیت خریدم و چهار از خونه زدم بیرون. خیابون دراز جدید شبیه غریبه‌ای بود که بعد از قرن‌ها تصمیم گرفته‌بودم بشناسم‌ش و گاردهام رو جا بذارم توی رابطه-خونه‌ی سابق و برای دیت-خونه‌ی جدید رژ قرمز بزنم. صبحِ آخرِ خونه‌ی سابق فکر کردم «این پاییز هم مال من نشد» و آخرین نخ پاکت رو توی ایستگاه اتوبوسی که قرار نبود هیچ‌وقت دیگه به‌ش برگردم تموم کردم و سوار شدم به مقصدِ دانشکده‌ی سابق و وقتی در نهایت عدد ۱۳۴ توی پورتال‌م ثبت شد، انگار همه‌ی متعلقات سال‌های اخیر رو از خودم گرفته‌باشم. رهاییِ اجباریِ ناخوشایند. عین صبحِ سختِ بعد از یه بریک‌آپ اجتناب‌ناپذیر. حالا، شبِ روز بعدش، تصمیم گرفته‌بودم اجازه بدم خونه‌ی جدید رو «خونه» به حساب بیارم، هرقدر ناکامل و ناکافی و بی‌انتها. خیابون دراز جدید پر از برگ‌های قشنگ بود. همه قرمز. ازشون bouquet ساختم و وقتی دیگه نمی‌شد همه رو قرص و محکم با یه دست نگه داشت، یه کِش توسی رو باز کردم از دور بافه‌ی موهام و پیچیدم دور ساقه‌ها و موهای نیمه‌خیس‌م همون‌طور ولو تو باد سرد و نور ماهِ پشت ابرها رو حس می‌کردم که افتاده روم و باهام حرکت می‌کنه. آسمون عین اون شبی شده‌بود که هری تونست جونِ خودش و سیریوس و هرماینی رو نجات بده و صد تا دیوانه‌ساز رو با یه طلسم دور کنه بفرسته پشت دیوارهای هاگوارتز. شال قرمز و رژ قرمز و یه دونه کِش توسی و کت سرمه‌ای گشاد، انقدر گشاد که آستین‌هاش دست‌هام رو می‌پوشوند و باعث می‌شد شبیه ادواردِ دست-برگِ‌پاییزی به نظر برسم از دور. یا شبیه درختی که یه کت گشاد تن‌ش کرده‌ن؛ چون عادت مسخره‌ی انسان که دل‌ش می‌خواد همه‌چیز رو شبیه خودش ببینه و گردن حیوون‌هاش کراوات می‌بنده و روی تخته‌سنگ‌ها چشم و دهن می‌کشه و کت تنِ درخت می‌کنه. فکر کردم «درخت بودن خیلی هم بد نیست انگار» و خنده‌م گرفت به خودم که همیشه می‌خواستم درخت باشم و اندکی مونده به بیست‌ودو سالگی حقیقتن پیوستم به‌ش. رفته‌بودم «گرگ‌بازی» ببینم که پاییزم شروع شه و وقتی از سالن زدم بیرون که شب شده‌بود و باد سردتر از قبل و ماه قایم پشت ابرهای نازک، شبیه شبی که هری برای اولین بار در عمرش یه گرگینه رو در حال تغییر شکل دید. بعد از اون فیلم دیگه هیچ بعید به نظر نمی‌اومد که از پشت درخت‌ها پروفسور لوپین نزدیک شه به‌م. پوست لب‌م رو بی‌توجه کنده‌بودم حین فیلم و رژ قرمز و خون روی لب‌م از هم قابل تشخیص نبودن دیگه. خونه-رابطه‌ی جدید اضطراب‌های جدید هم داره لابد، که نکنه به حد کافی خوش‌مون نیاد از هم و نکنه اون چیزی که خیال‌ش رو می‌کردم نباشه و نکنه نتونم پیش‌ش بمونم و جبرِ جهان از هم جدامون کنه و نکنه نکنه نکنه -- خونِ روی لب‌م زیادتر می‌شد و احتمالن دیگه بیشترِ قرمزی از رژ نبود. با bouquet برگ‌هام خیابون دراز جدید رو پیاده می‌رفتم تا تَه و خیره بودم به آسمون، که با اون شب مو نمی‌زد. شبی که هری تونست صد تا دیوانه‌ساز رو از خودش دور کنه و جون سالم به در ببره.

فردا صبح بیست‌ودو ساله می‌شم و بیست‌ویک‌سالگی‌کردن و دووم آوردن احتمالن تا ابد سخت‌ترین کاری ه که ازم خواسته‌ن انجام بدم.

پی‌نوشت. وقتِ تایپ‌کردنِ این‌ها داره توی کافه‌ی اینترنت‌دارِ نزدیک خونه «بهار دلنشین» بنان پخش می‌شه که به طرز مسخره‌ای مرتبط با موقعیت؛ این شد که عنوان.

03 November 2018

Old and Cold and Tired and Useless and Toothless


سیزده چهارده ساله بودم که برای اولین بار بنا کردم به سریال دیدن. طبعن اولین گزینه‌م فرندز بود، بس که همیشه در پس‌زمینه حضور داشت و بس که همیشه صدای کرکر خنده‌ی خواهر به اپیزودهای مختلف توی خونه پخش. فرندز می‌دیدم و خیال می‌کردم بزرگسالی همین ه دیگه؛ چند نفر دوستِ همراه و موقعیت‌های بزرگسالانه و شغل و بی‌شغلی و رابطه‌های مختلف عاطفی -یا غیرعاطفی- و الخ، که با مسخره‌بازی تلطیف می‌شن و حل می‌شن به مرور زمان و ته‌ش هم هپی‌اندینگ؛ همه‌چی جمع می‌شه و می‌شینه درست سر جاش تو پازل.
کسی به‌م نگفته‌بود که از این خبرها نیست. سیزده چهارده ساله بودم و امیدوار و بی‌خبر.
جهنمی‌ترین تابستون عالم به‌م ثابت کرد که جهان هیچ هم سیت‌کام نیست. بعد از هشت نُه سال به‌هرحال سخت ه قبول کردن مسائلی که مدت‌ها برای خودت شکراندودشون کرده‌یی. مامان که گفت برو برای خودت محل سکونت پیدا کن، اولین چیزی که به ذهن‌م رسید آتیش‌سوزی خونه‌ی ریچل و فیبی بود که بعدش یکی رفت پیش جویی موند و یکی پیش مانیکاچنلر، اسباب‌کشی حداکثر دو ساعته و با زیر ده عدد کارتن، در انتها هم کشوی خودت رو داری و تخت خودت و جایگاه‌ت در جهان مشخص. گفتم عیبی نداره، نگران من نباشین، می‌گردم دنبال خونه. پنج ثانیه بعد واقعیت تُف شد توی صورت‌م. تنها دوستِ همراهی که می‌شد پیش‌ش موند ماهِ قبل مهاجرت کرده‌بود و الباقی ذره‌ای اختیار از خودشون (و کاناپه‌ی اضافی در خونه‌شون) نداشتن که بتونن یک ماه بپذیرن‌م. زدم به توییتر که کسی رو می‌شناسین که هم‌خونه‌ی بی‌دردسر صبح‌بروشب‌بیای بی‌مشکل‌باحیوانات‌خانگیِ غذانخور بخواد و توی اجاره خونه و کوفت هم شریک شه؟ هیچ. چند نفر همون زیر ریپلای زدن به‌م گفتن برو پانسیون. قیمت پانسیون و خوابگاه و هاستل -حتا- سر به آسمون می‌کشید و با جیب من فقط می‌شد قاقالی‌لی اجاره کرد، اون هم برای چند روز و نه یک ماه. توی سایت‌های وطنی بگرد دنبال خونه‌ی مبله‌ی اجاره‌ای و زیر لب زمزمه کن درود بر تولید ملی و افتخار ملی، آهنگ حماسی‌های سالار عقیلی‌ای کسی هم پخش در پس‌زمینه. حتا یه زیرپله هم نیافتم که به لعنت خداوند بیرزه. داشت گریه‌م می‌گرفت و همه -هرکسی که پیش‌ش اندکی چسناله کرده‌بودم و هرکسی که توییت کذا رو دیده‌بود- با ژست من‌خیلی‌نگران‌توئم ازم می‌پرسیدن چیزی شده که یک‌هو دنبال خونه می‌گردی؟ می‌خوای مستقل شی؟ از پس هزینه‌هاش برمیای با این وضع اقتصادی؟ دانشگاه‌ت چی پس؟ خونه‌تون چی شد راستی، بازسازی کردین؟ می‌خواستم تلفن‌م رو بکوبم زمین که هزارتیکه شه و یادم می‌افتاد که نصفِ همین رو الان با فروش کلیه هم نمی‌تونم دوباره بخرم. درود بر یازده‌دوصفر، تا وقتی که نیاز به گوگل‌مپ و اینترنت -برای توهمِ در تماس بودن با عزیزان خارج از مرزها- نداشته‌باشی. جهان سیت‌کام نیست و نه جونم، هیچ مانیکایی قرار نیست به‌ت اتاق مهمون‌ش رو تعارف کنه و در ازاش ازت بخواد بالای سینک کوکی‌های تازه‌دم -معادل شیرینیاییِ اصطلاح‌های چایی‌ای چی می‌شه؟- رو خرت‌خرت گاز بزنی.
سیزده چهارده ساله که بودم خیال می‌کردم بیست‌وچندسالگی خیلی زیاد ه و حالا کو تا برسم به‌ش. تو خیال‌هام خودم رو مستقل و منفرد و قدبلند و بی‌جوش می‌دیدم با ابروهای تمیز برداشته‌شده، در آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی از رشته‌ی موردعلاقه‌م، کسی نیست که بابت صِدام یا سلیقه‌م به‌م بخنده و هر روز خدا قهوه‌م به راه. هرگز قهوه‌خور نشدم، قدم بلندتر نشد و ابروهام رو شیش ماه ه که برنداشته‌م. جوانی در بندِ آکادمیِ نه‌اون‌طورکه‌خیال‌می‌کردخوشایند، تنها و بی‌خانمان.

ازم پرسیدن برای هالووین امسال چی می‌خوای بشی؟ گفتم هوم‌لسِ نیویورکی و کرکر خندیدم که «به لباس‌هام هم میاد».

18 October 2018

آمازون یک سریال نسبتا جذاب دارد به اسم خانم مایسلِ شگفت‌انگیز. طبیعتاً شخصیت اولش هم همین خانم مایسل است. شوهرش کارمندی است که آرزویش استند‌آپ کمدین شدن است. یک جایی وسط‌های قسمت اول سریال، یک دیالوگ کوتاه و قشنگ می‌گوید به زن. بهش گفت:«می‌دونی رویا چیه؟ رویا، یک چیزیه که عاشقشی و باعث میشه که به خاطر اون، شغلی که ازش تنفر داری رو تحمل کنی‌».
این‌طور دیالوگ‌ها می‌توانند تکان‌دهنده باشند. چون عامل درد را بی‌پرده می‌گذارند جلوی چشم آدم. در واقع فکرهای ته پستوی ذهن آدم که از آن‌ها خبر هم ندارد را تبدیل می‌کند به کلمه و از زبان یکی دیگر آن را می‌زند توی سرش. درست همان کاری که دکتر با مریض می‌کند. درد ناشناخته‌ی او را تبدیل می‌کند به کلمه و آن را می‌کوبد توی ملاجش. حقیقت بی‌رحمانه.
رویا چیزی است که آدم به خاطرش می‌تواند از تنفر عبور کند. این‌جاست که باید رفت و آدم‌های بدون رویا را بغل کرد و برای بخت بدشان گریه کرد. عامل تنفر، در زندگی همه هست. فقط یک چیزی باید پیدا کرد که این حجم تنفر را تحمل‌پذیر کند. یا حتی برای مدتی فراموشش کند. مثل رابطه استند‌آپ کمدین و کارمندی یا خمیردندان و جای سوختگی. یک چیزی که عامل بیدار شدن هر روز صبح باشد. به‌جز زنگ نکره‌ی ساعت.

از خلال «بی‌دلیل» -

05 October 2018

Beneath the stains of time, the feelings disappear.


موهام خیلی سریع بلند شده‌ن و دیگه حتا توی کلیپس کوچیک مخصوص‌شون هم جا نمی‌شن. هر شب از حمام که درمی‌آم، با حوله‌ی عظیم پیچیده دور سر و ماسک آبی رنگ‌روغنی رو صورت و مسواک کفیِ بی‌اهمیت تو دهن -انگار آدری هپبرنِ «صبحانه در تیفانی» باشم، بی‌قید و رها و هرکاری‌که‌می‌کنه‌بازهم‌جذاب‌ولطیف‌والگنت- بی‌دقت لباس می‌پوشم و یقه و آستین‌های تی‌شرت/پیرهن‌م ماسکی می‌شن. تا گوشه‌ی پیرهن رو گره می‌زنم -ادای جدید- و تسبیح‌ها رو استعمال می‌کنم و ماگ کهنه‌ی قرمز عزیز رو پر از شیر پاستوریزه-هموژنیزه‌ی سه‌هزاروهفتصدتومنی، ماسک هم خشک شده و آماده‌ی شستن. شیر آب رو تنظیم می‌کنم که ولرمِ روبه‌گرم ازش خارج شه. شر شر شر. لکه‌های آبی روشویی رو پر می‌کنن. شر شر شر. «سینک رو بعد از هربار استفاده‌ت تمیز بشور. درِ خمیردندون رو هم ببند.». چشم. انگار حامل مرض هولناکی باشم که فقط از طریق روشویی‌ها و حمام‌ها منتقل می‌شه. حوله رو از دور سرم باز می‌کنم و با کپه‌ی موی صاف صاف کسالت‌بارم روبه‌رو می‌شم تو آینه‌ی لکه‌دار. فرق وسط بی‌دقت باز می‌کنم و جوری موهام رو سفت از دو طرف می‌بافم که استرس از انگشت‌هام سرریز کنه لای موها (و سپس از طریق پوست سر و جمجمه و لایه‌های بی‌اهمیت دیگه، به مغز -- سیکل معیوب) و پایین‌ش رو با کش‌های لاستیکی سیاه می‌بندم. وقت خاموش‌کردن کامپیوتر. دوتاونصفی قرص سفید و سبز با شیر سه‌هزاروهفتصدتومنی راه می‌کشن از دهن به مری به معده به کله. شب به‌خیر، جهان. صبح به خیر، جهان. خودت رو از لای پتوها بکش بیرون و به زور بفرست مسواک بزنه. برای این که خودم رو دلداری بدم بابت صبح، صبحِ نکبت‌بارِ تکراری با خورشیدِ نکبت‌بارِ تکراری‌ش، یه ماگ پر از نسکوئیک درست می‌کنم می‌ذارم بغل دست‌م و حین مالیدن رنگ‌های مختلف به زیر چشم -بلکه کمتر شبیه پانداهای مسن و چروکیده باشم- کم‌کم سر می‌کشم‌ش. زخم کهنه‌ی پشت پای راست رو چند بار با ناخن می‌کَنم و وقتی خون از کنارش می‌زنه بیرون گوشه‌ی دهن‌م می‌چرخه رو به بالا، مثلن لبخند. بی‌دلیل. (بی‌دلیل؟) خون رو با شست دست راست پاک می‌کنم و شلوار جین رو می‌کشم به پا و دنبال مانتویی می‌گردم توی چمدون حقیری که سه ماه ه به دوش می‌کشم که ثابت کنه «از اون‌ها» نیستم. توی دانشگاه جدید همه یا «نئوچادری» ن -سلام ستاره- یا با مانتوی مشکی و مقنعه‌ی مشکی و جین تیره‌ی تیره‌ی تیره میان. ادعائه هم گوش فلک رو کر کرده که برام مهم نیست چی فکر می‌کنن درموردم، درحالی‌که. انگشترها رو به نوبت دست می‌کنم و ساعت ده-یازده ساله‌م رو می‌بندم به مچ چپ و تمام. همون‌جور با بافته‌های سفت زیر مقنعه که در طول شب تکون نخورده‌ن و شال رنگی دور شونه -همچنان برای اثبات «از اونا» نبودن- می‌رم بیرون و قبل از بستن در دسته‌کلیدم رو با عضو جدیدش که کلید کمد دانشجویان ارشد باشه می‌چپونم تو جیب شلوار؛ آماده می‌شم برای سفر دو ساعت و نیمه به اون سرِ دنیا.

فکر می‌کنم در جلسه‌ی بعدی‌م از دکتر بخوام در سکوت اندکی جانی کَش گوش کنه و سپس نسخه بپیچه بده دست‌م، بدون این که لازم باشه من حرفی بزنم. دقیقن شیوه‌ی موردعلاقه‌م برای بیان مسائل و معضل‌ها. اتفاقی که خواهدافتاد این ه که لبخند کنایه‌آمیز بزنه به‌م، زیر لب بگه «کسخل» و ازم بخواد براش تعریف کنم در ماه اخیر چی گذشته به‌م و روزی چند نخ و غیره.

I hurt myself today to see if I still feel. I focus on the pain, the only thing that's real. The needle tears a hole, the old familiar sting, try to kill it all away -- But I remember everything. What have I become, my sweetest friend? Everyone I know goes away in the end.
If I could start again, a million miles away, I would keep myself. I would find a way.