20 March 2017

گر از این کویر وحشت به سل‍امتی گذشتی


یک. ابی گوش کردن مث یه سنت دیرینه‌ی خونوادگی ه بین ما پنج‌تا. کافی ه صدای ابی پخش شه تا هر نقطه‌ی دنیا که هستیم، سرمون رو بگیریم بال‍ا و مث گرگ‌ها که زوزه می‌کشن، رو به ماه هم‌خونی کنیم با آهنگ. هیچ‌وقت نفهمیدم ریشه‌ش چی ه. بچه که بودم، همیشه توی خونه صدای موسیقی می‌اومد. ابی یا گوگوش یا آوازخوندنِ آروم مامان توی آشپزخونه یا آهنگ‌های کارتون‌های دیزنی یا بازخونی آهنگ‌های کارتون‌های دیزنی با خواهر؛ فرق نداشت -- هیچ‌وقت ساکتِ ساکت نبود خونه. این شد که شب‌ها می‌ترسیدم از اون سکوتِ عجیب. زود می‌خوابیدم و نصفه‌شب‌ها که بیدار می‌شدم و آب می‌خواستم، بعد از خیس‌کردن جلوی بلوزم و کورمال‌کورمال پیداکردن مسیر برگشت به اتاق و قایم‌شدن زیر پتو، زیرلب چیزی که از A Whole New World می‌فهمیدم رو می‌خوندم تا خواب‌م ببره. بعدترها، آهنگ‌های موسیقی‌متن عل‍اءالدین جاشون رو دادن به ابی. ابی می‌شنیدم که خواب‌م ببره؛ ابی می‌شنیدم که آروم شم؛ که تفریح؛ که دورهمی. وسطِ ترس از تاریکی و سکوت، جاش رو باز کرد تو کلّه‌م بی که بفهمم. گمون کنم برای پنج‌تامون همین بوده. وگرنه که چی باعث می‌شه این‌همه ارتباط عاطفی با یه خواننده؟
هر وقت سفرِ جاده‌ای داشتیم، بابا ساعت چهار صبح بیدارمون می‌کرد. صبحانه خورده نخورده می‌نشستیم تو ماشین و با این که آسمون هنوز تاریک بود، راه می‌افتادیم «که به شب نخوریم» . بابا ابی می‌ذاشت که خواب‌ش نبره پشت فرمون و منِ هشیار می‌نشستم بین خواهرها، از پنجره آسمونِ سرمه‌ای رو نگاه می‌کردم. صداش نمی‌ذاشت سکوتِ وحشتناک شروع شه و بابا بخوابه؛ می‌شد پس‌زمینه‌ی قشنگِ بی‌آب‌وعلف‌ترین جاده‌های دنیا.

دو. نودوپنج برخل‍اف چیزی که انتظار می‌رفت، سال بدی نبود. بزرگ‌ترین دستاوردم این که یاد گرفتم جایی که باید، طناب‌هام رو ببُرم. در پی‌ش، تونستم بال‍اخره از کسی که مدتِ زیادی آزارم داده‌بود و آزارش داده‌بودم دست بکشم و تونستم عجیب‌ترین رابطه‌ی زندگی‌م رو درست جایی رها کنم که تصویر ایده‌آلی ازش توی ذهن‌مون باقی بمونه. بعد بیست ساله شدم، سالم‌تر و خوشحال‌تر.
آخرِ تابستون، با خواهرِ ازفرنگ‌برگشته که Let it Go می‌خوندیم وسط خیابون -مثِ سابق، فالش و پرسروصدا- فکر می‌کردم رهاکردن درست همون کیفیتی ه که تمام عمر برای به‌دست‌آوردن‌ش با خودم می‌جنگیده‌م. کیفیتی ه که طی سلسله‌ای از اتفاقات خوش‌یمن، ظاهراً نشسته توی مشت‌م -انگار که همیشه همین‌جا بوده- و باعث می‌شه بعد از زمین‌خوردن بتونم بلند شم و بگم ول‌ش کن بابا، نشد که نشد، دنیا به آخر نرسیده که. بعدتر فهمیدم همون ه که توی روزهای سخت و ناآشنای دی‌ماه نودوپنج گلیم‌م رو از آب کشید بیرون. همون ه که تمومِ زمستون نودوپنج موسیقی پخش کرد برام و نگاه‎م رو به سمت آسمون سرمه‌ایِ چهار صبح چرخوند، آسمونِ بال‍ای بی‌آب‌وعلف‌ترین نوزده-بیست‌سالگیِ دنیا، و بیخ گوش‌م گفت «دنیا به آخر نرسیده و عجالتاً نمی‌رسه؛ تصادف نمی‌کنی. از اون سکوتِ کرکننده خبری نیست.» .

سه. آخرین روزِ سال، خاک گلدون‌ها رو عوض کردیم و کتاب‌خونه‌ها رو دوباره دستمال کشیدیم. بعد میون اسپری‌های پاک‌کننده و سه‌تا تخم‌مرغ رنگی و آبرنگ و پاستل گچی نشستیم، پیتزا خوردیم و یکی دو ساعت ابی گوش کردیم.
گمون کنم برای همه‌مون بهترین تیتراژی بود که می‌تونست تهِ نودوپنجِ سخت بشینه.

23 February 2017


[ Hiroshima Mon Amour, Alain Resnais, 1959 ]

16 February 2017

نگاشته‌شده در مجاورت چند لوله‌ی قطور به رنگ آبی روشن در فضاهای احمقانه، بی‌ربط و ابزورد ایتالیایی


سین عزیزم؛
اگه قرار بود چیزی جز انسان باشی، اسب می‌شدی. اسب وحشی.
تو دشت‌های وسیع اسکاتلند می‌دوی و یال سیاه‌ت پشت سر موج برمی‌داره و موهای ظریف قرمز-قهوه‌ای‌ت می‌درخشه. هم‌رنگ اون شاخه‌ای که افتاده‌بود روی زمین. هم‌رنگ موهات زیر نور خورشید بی‌حال زمستون.
کاش فراموش نکنی این رو. کاش فراموش نکنی روزی که بهت گفتمش رو.
قربانت
الف

12 February 2017


آقای عزیز؛
روی لبه‌ی کاناپه‌ی بنفش نشسته‌بودم و باورم نمی‌شد که مث همیشه متشنج نیستم؛ باورم نمی‌شد که از خودم نمی‌پرسم «این‌جا چی‌کار می‌کنی؟» . چراغ‌های زرد رو روشن کردی، تصویر سیاه‌وسفید رو راه انداختی و قبل از این که کنارم ولو شی روی کاناپه، خندیدی به چیزی که یادم نمونده -- چرا باید یادم می‌موند اصل‍اً؟ حواس‌م که جای دیگه بود، تمام و کمال؛ توی سرم هم فقط یه توده‌ی نرم و آرومِ آبی بود که زیر نور چراغ‌ها سبزتر به نظر می‌اومد.

Hey little bird, fly away home, your house is on fire, your children are alone

آخرین مرد پخش شد. «چشم‌هات رو ببند. چی میاد تو سرت؟» جوابِ بل‍افاصله‌م این بود که توده‌ی سبزآبیِ نرم؛ ولی به نظر نمی‌اومد که این جواب درست مساله ست. باشه. خیابون ولیعصر، دم غروب. بال‍اهای ولیعصر. یه کم شلوغ ه پیاده‌روهاش، برخل‍اف همیشه، و از دید پرنده می‌بینم، ولی اون پایین هم هستم همزمان. نزدیک‌های باغ فردوس ه و از کبوترهای فلزی رو سیم‌های مصنوعی بال‍ای سرمون هم صدایی درنمی‌یاد؛ چه برسه به پرنده‌های واقعی. [همیشه صدای چیزهای مُرده رو بلندتر از واقعی‌ها می‌شنیدم؛ نمی‌دونستی؟] نور دم غروبِ خوبی پخش ه تو خیابون. سایه ندارم دیگه. حالا حس می‌کنم شبح م؛ وجود ندارم. سایه نداشتن خیلی هم ترسناک نیست، فقط ناشناخته ست و از ناشناخته‌ها نمی‌ترسم دیگه. حال‍ا انگار تنها ایستاده‌ی وسط باغ فردوس و بقیه‌ی دنیا ساکت شده که صدای موسیقی جناب کلینت منسل به گوش‌ت برسه و به تهِ وجودت نفوذ کنه و منِ شبحِ بی‌سایه همه‌ی اون فضا رو پر کرده‌م، همه‌ی هوای دورت شده‌م. آخرین مرد مدام پخش می‌شد و باید می‌گفتی تصویرت رو و یادم نیست چی گفتی. یادم ه که از خودم نپرسیدم «چرا هنوز مونده‌ی این‌جا؟» ؛ به جاش نگاه کردم به چشم‌هات، که چه‌طور ریز شده‌ن و خندیده‌ن و برق زده‌ن و یادم ه که گوشه‌ی دهن‌م منحنی شد که یعنی مثل‍اً لبخند.

آقای عزیز؛
این‌جا داره برف می‌یاد. دونه‌های ریز سفیدِ کلیشه‌ای می‌یان پایین و می‌شینن روی صف ماشین‌های سیاه که پایین پنجره‌م پارک شده‌ن. دست می‌برم ل‍ای موهام، توده‌ی سبزآبی‌ای که گرم‌م می‌کرد رو از کله‌م درمی‌یارم و تماشاش می‌کنم که چه‌طور می‌درخشه و قطره‌قطره آب می‌شه. انگار همه‌ی اون ثانیه‌های سبزآبی جمع شده‌باشن تو جمجمه‌م و بیرون از اون نتونن زندگی کنن. می‌گیرم‌ش توی دست‌هام و تماشاش می‌کنم که مثِ آب زل‍ال‌ترین اقیانوس دنیا ست؛ می‌خوام هرطور شده نگه دارم‌ش و می‌ترسم از این که قطره‌های آب از ل‍ای انگشت‌ها لیز بخورن و بریزن.
از پنجره می‌بینم که اون پایین، سقف ماشین‌سیاهه کم‌کم سفید می‌شه.

09 February 2017


نوری که باعث می‌شه تمام جهان چند درجه خوشبخت‌تر و قرمزوطل‍ایی‌تر به نظر برسه؛
عجالتاً تنها نقطه‌ی روشن روزهام.

02 January 2017




تنها چیزی که ل‍ازم داشتم تا روزم ساخته شه اون آقایی بود که خل‍اف جهت من راه می‌اومد، دست‌توجیب، می‌خوند «باز امشب در اوج آسمان م.» و آسمون رو نگاه می‌کرد. قضیه مال اون سه‌شنبه‌ی خیلی‌بارونی ه که هنوز فرجه‌های امتحان‌ها هم شروع نشده‌بود. بعد از تیاتر، چهارتایی از کریم‌خان پیاده می‌اومدیم تا دانشگاه که بعدش مسیرهامون جدا شه و من برم تا میدون انقل‍اب، یکی‌مون بی‌آرتی سوار شه، یکی‌مون مترو، یکی دیگه همون‌طور پیاده بره تا خونه‌ش و چای خوش‌بو دم کنه. شال‌گردنت رو پیچیده‌بودم دور صورت‌م و دست‌هام رو تهِ جیب‌هام قایم کرده‌بودم.
آقاهه می‌خوند «امشب یک‌سر شوق و شور م؛ از این عالم گویی دور م.» و دوری از عالم‌ش رو وقتی از کنارش رد شدم انگار پاس داد به‌م؛ لبخندِ کجِ ناخودآگاه در ادامه. فکر کردم آخرین باری که حال‌م تا حدی خوب بوده که بخوام تو خیابون آواز بخونم کِی بوده.

آقای عزیز؛
به اندازه‌ی شیش‌بار گشتنِ زمین دور خورشید دلتنگ م، نه که شیش‌بارِ ماه دور زمین.
[اون دو ساعت شادکامیِ مطلق به کنار حال‍ا.]

02 December 2016

مقصد: چندین و چند کیلومتر به سمت شمال‌غربی





آقای عزیز؛
یادم نمی‌یاد چند وقت پیش بود که سرمون رو تکیه داده‌بودیم عقب و آسمون کثافت‌گرفته‌ی تهران رو تماشا می‌کردیم. نمی‌دونم اگه این‌همه هوای این‌جا افتضاح نبود چه اتفاقی ممکن بود بیفته برامون. نمی‌دونم چند میلیون ستاره داشتن از اون گوشه‌ی کهکشان نگاه‌مون می‌کردن و توی جلسه‌ی سرّی‌شون تصمیم گرفته‌بودن نذارن بیشتر از «یک دقیقه‌ی تمام شادکامی» داشته‌باشیم. تنها چیزی که می‌دیدیم ماهِ گرد و کامل بود و سه تا نقطه‌ی نورانی که مثلث شده‌بودن، درست بال‍ای سرمون، توی زمینه‌ی خاکستری تهران. خیلی سرد بود هوا -- شاید هم من این‌طور یادم ه. خودت می‌دونی که چه‌قد سرما رو عاشق م. همیشه دوست دارم تصور کنم سردم ه. بی‌مقدمه گفتی «بریم گربه بگیریم بابا.» . خندیدم که بریم مزرعه‌دار شیم اول، گربه‌داری پیش‌کش. تنها صدایی که می‌اومد پاشنه‌های تق‌تقی کسی بود که از اون سمت خیابون رد می‌شد؛ تو هم گاه‌وبی‌گاه سرفه می‌کردی و آروم مشت می‌زدم به بازوت که سیگار نکش، سیگار نکش، سیگار نکش، سیگار نکش. شال‌گردن‌م رو سفت پیچیده‌بودم دورم و همه‌چیز اطراف‌مون خوش‌بخت بود، گیرم شادکامیِ یک دقیقه‌ای. اما آیا این نعمت برای سراسر زندگی انسان کافی نیست، آقای عزیز؟
تصویرهای آیسلند رو که می‌بینم اولین چیزی که یادم می‌یاد تو یی. دوهزارتا پیج از عکاس‌های آیسلندی رو توی اینستاگرام فالو کرده‌م، جوری که تک‌تک اتفاق‌های ریکیاویک (و غارهای یخ‌زده‌ی اطراف و شفق‌های قطبی و حیوون‌های وحشی‌ای که به نظرم قشنگ‌ترین‌های دنیا میان و فقط اون‌جاها می‌شه پیداشون کرد و پلیورهای قشنگ اسکاندیناوی‌طور) هر روز توی تلفن‌م حاضر باشه. کم‌کم حس می‌کنم خودم هم اون‌جا م -- توی یکی از خونه‌های شیروونی‌قرمزِ برف‌گرفته‌ی کنار خیابون اصلی نشسته‌م کنار شومینه و با صدای بلند کتاب می‌خونم که بشنوی. گربه‌ی کذا هم لم داده روی بهترین گوشه‌ی مبل یه‌نفره (که به عنوان کاناپه استفاده می‌کنیم‌ش) و چرت می‌زنه. شبِ ریکیاویک رو از پنجره تماشا می‌کنیم و دریاچه رو و گوزن‌های وحشی‌ای که اون بیرون پرسه می‌زنن و دو لیوان چای‌دارچین که ازشون بخار بلند می‌شه. به شدت سانتی‌مانتال‌مآبانه و لوس.

آقای عزیز؛
ریکیاویک حوالی کریسمس خیلی قشنگ ه. می‌دونستی؟
ریکیاویک، ساعت دوازده شب سال نو.
می‌شه لمید توی کاناپه و گربه‌دار بود و آسمون رو تماشا کرد. همون‌طوری تو سکوت مطلق.

[ نهم آذر نودوپنج ]

29 November 2016

کینگزکراس


بعد از نیم‌چه‌مهمونی‌ای که به صرف پنیر -در انواع شکل‌ها و طعم‌ها- گذشت، وقتی همه رفتن، نفری یه لپ‌تاپ گذاشتیم روی پاهامون و ن. موسیقی قشنگ پخش کرد که کارکردن‌ش رو و درس‌خوندن‌م رو قابل‌تحمل‌تر کنه. از اون لحظه‌ها بود که می‌خواستم تا ابد کش بیاد. ال‍ا فیتزجرالد و فرانک سیناترا پخش بود توی هوا و یاد ی. بودم، آقای عزیز، که تا مدت‌های مدید تنها ال‍افیتزجرالد-پسندی بود که دوروبرم یافت می‌شد. می‌تونی حدس بزنی چه بل‍ایی به سرش اومد، نه؟ همون اتفاقی که دو سال ه داره برای تک‌تک آدم‌هام می‌افته. به نوبت. برای همه‌شون یه وقتی می‌رسه که باید دور شن و هیچ‌کاری ازم برنیاد برای نگه‌داشتن‌شون. انگار ایستاده باشن توی یه ایستگاه قطار، فرض کن کینگرکراسِ لندن، از دیوار بین سکوی نهم و دهم رد شن و سوار قطاری شن که می‌ره به ناکجا و از پنجره برای من که بی هیچ حرفی دورشدن رو تماشا می‌کنم دست تکون بدن. بعد سرم رو بندازم پایین و برگردم به دنیای واقعی و منتظر باشم مسافر بعدی وارد سکوی نه‌وسه‌چهارم بشه که همون‌طور بی‌حرف بدرقه‌ش کنم.
ی. یکی از عجیب‌ترین‌ها بود. رویای فرندز-وارشدن‌مون رو کلید زد؛ خیال‌پردازی درمورد تک‌تک جزییات آپارتمان‌های روبه‌روی هم و هم‌خونه‌ها و کافه‌ی همیشگی و همه‌چی با ی. اتفاق می‌افتاد. طوری لیوان چای رو دست می‌گرفت که انگار باید ازش تابلوی رنگ روغن می‌کشیدی تا حق مطلب ادا شه. وقتی که باید سکوت می‌کرد بلد بود ساکت باشه؛ می‌دونست کِی باید حرف بزنه؛ از مچ تا وسط ساعدش دست‌بندهای چرمی و نخی رنگارنگ می‌بست و عین خیال‌ش نبود که کی چی فکر می‌کنه درموردش. ی. همیشه هاله‌ی غریبگی‌ش دورش بود و هیچ‌وقت حتا ذره‌ای کم نشد ازش. سعی هم نمی‌کرد که نزدیک شه. هیچ‌وقت به خودت زحمت ندادی بشناسی‌ش؛ نمی‌دونی وقتی می‌گم آدم عجیبی بود یعنی چی.
آقای عزیز؛
هیچ رفتنی توی تاریخ جهان، اون‌قدر روح‌م رو آزرده نکرده که تماشای دورشدن تو توی سکوی نه‌وسه‌چهارم. لحظه‌ی آخر، درست قبل از این که پشت اولین پیچ گم شی، به خودم اومدم و دیدم که نشستیم کنار هم، سریال می‌بینیم و بلندبلند می‌خندیم. کات. دیدم که لیوان چای رو دودستی گرفتی و عینک‌ت بخار کرده. کات. دیدم که به مسخره خیال‌بافی می‌کنی درمورد خونه‌هامون. کات. کات. کات. دیدم که ی. سوار قطار شده و از سکو براش دست تکون می‌دم و الکی لبخند می‌زنم که آخرین لحظه‌هاش رو خراب نکنم. دیدم که ی. رفت که بره. کات. نشستیم کنار هم، سریال می‌بینیم و بلندبلند می‌خندیم. نمی‌دونم کناری‌م کی ه. صورت نداره. کات. دیدم که ی. حلول کرده در وجودت، همون‌قدر آشنا و همون‌قدر غریبه شدی. کات. قطارت رسیده‌بود سر چندمین پیچ راه‌آهن، دود غلیظ ناموجودی از خودش بیرون داد که جلوی چشم‌هام رو گرفت و دیگه ندیدم‌ت. آقای عزیز، از همون‌موقع همه‌ی آدم‌ها موقع رفتن شبیه‌ت می‌شن، شبیه ی. می‌شن. انگار یه بخشی توی سرم بوده که بعد از رفتن‌ت، به هر جور دردی واکنش چندبرابر نشون می‌ده.
آدم‌های نیم‌چه‌مهمونی دونه‌دونه خداحافظی می‌کردن و می‌رفتن. ن. موسیقی قشنگ پخش کرد، خوش‌طعم‌ترین چیزکیک جهان رو با چای انگلیسی پایین دادم و ته دل‌م آرزو کردم که این‌همه دور نباشی و آرزو کردم که روح‌م با هر خداحافظی این‌همه آزرده نشه. آقای عزیز، شاید باور نکنی ولی می‌خواستم دیوار بین سکوی نه و ده ایستگاه کینگزکراس برای همیشه جامد و محکم باقی بمونه سر جاش، حتا به قیمت این که یه روز قطار هاگوارتز از اون‌جا رد شه و نتونم سوارش شم.

× برای نهم آذر. [چون سال‌گردها می‌یان و می‌رن، صرفاً که از رومون رد شن و نابودمون کنن. حال‍ا هر دفعه به یه مناسبت.]
× همین‌قد پراکنده و بی‌ربط ه ذهن‌م. شاید بعدترها دوباره نوشتم همین پست رو.

20 November 2016

بالای درخت گردو


شیشه‌های بلند گردن‌باریک کنارم روی زمین ردیف شده‌ن؛ آبی و نارنجی و سبز و قرمز و زرد، همه خاک‌گرفته، همه لکه‌دار. آفتاب سرد ظهرهای پاییز از اون سمت شیشه‌ی کافه میاد و تو رنگ‌های عجیب ظرف‌ها منعکس می‌شه و خودش رو پهن می‌کنه روی کفش‌هام، یه جور گرمای خزنده و تنبل نفوذ می‌کنه به پوستم، انگار دیگه سردم نیست.
آقای عزیز، کنار ظرف‌های شیشه‌ای رنگی نشسته‌م و برات نامه می‌نویسم. با مدادی که خودت به‌م دادی و گفتی «دنبال این‌رنگی‌ش بودی؟» و دنبال همون رنگی بودم. زردِ زرد. مث عسل؛ مث خورشید. هیچ‌وقت از نور خورشید خوشم نمی‌اومده. حتا یه وقت‌هایی مچ خودم رو می‌گیرم که دارم مث خون‌آشام‌ها خودم رو تو تاریک‌ترین نقطه‌های دنیا قایم می‌کنم که دست خورشید به‌م نرسه. از شیرینی غلیظ عسل هم خوش‌م نمی‌یاد. ولی در عوض عاشق پرده‌های مختلف طیف زرد م. اون روز مداد زرد رو به‌م دادی و به پهنای صورتم لبخند زدم و دلم گرم شد از این که حواست بوده. حالا نشسته‌م این‌جا و برات می‌نویسم تا یادت بیاد و حواست برگرده سر جاش.
آقای عزیز، این‌جا همه‌چیز مطابق معمول پیش می‌ره. هر روز، وقتی برمی‌گردم سمت خونه که آسمون نارنجی و بنفش شده و اتوبوس چراغ‌هاش رو روشن کرده. من هم سرم رو تکیه می‌دم به شیشه و گوش می‌دم که خانوم تعریف می‌کنه که شب‌های دیر به سرمون می‌زد دیوارهامون رو زرد روشن کنیم و می‌گه قرار بود همه‌ی لالایی‌هامون، همه‌ی علامت‌های رمزی بین خودمون یادم بمونه. برات که پخشش کردم، بی‌مقدمه مدادشمعی زرد رو برداشتی و یه مربع توپر کشیدی رو دیوار و وقتی متعجب نگاه کردمت، گفتی «دلم خواست.» . ساعت چند بود؟ دم‌دمای صبح لابد. آسمون صورتی و طل‍ایی و آبی روشن رو یادم ه و صدای گنجشک‌ها که یه لحظه هم قطع نمی‌شد. نزدیک خونه‌ت کلاغ نبود. حتا یه بار هم صدای کلاغ نشنیدم اون‌طرف‌ها. شاید هم من اشتباه یادم ه و ذهنم همه‌چیز رو داره ده‌برابر دراماتیک‌تر نشون می‌ده.
اون شب مونده‌بودم پیشت که تا صبح برات قصه‌ بگم، در ازاش معجون هیجان‌انگیزی که هیچ‌وقت فرمولش رو لو نمی‌دادی بسازی برام -- ترکیب عجیب‌غریبی که بوی دارچین می‌داد و مزه‌ی بهشت و تمام وجود آدم رو گرم می‌کرد. وقتی می‌خوردمش احساس می‌کردم یکی از دست‌ساخته‌های پروفسور اسنیپ واقعی شده: «فلیکس فلیسیس» که اسم دیگه‌ش شانس مایع ه و تا بیست‌وچهار ساعت خوش‌شانسی مطلق می‌یاره برای مصرف‌کننده‌ش. وقتی قصه تعریف می‌کردم، چهارزانو می‌نشستی روبه‌روم و خیره می‌شدی به چشم‌هام. از تماس چشمی‌ت معذب می‌شدم و نگاهم رو برمی‌گردوندم، ولی دلم می‌خواست قصه‌هه تا ابد کش بیاد که نگاه‌م کنی. نمی‌دونم یادت ه یا نه. دارم برات می‌نویسم که یادت بیاد، وگرنه من که همه‌ش رو از بر م. نزدیک صبح یه مربع زرد کشیدی روی دیوار، چون آخر قصه‌م آواز خونه‌درختی رو برات خونده‌بودم. حالا می‌فهمم که شاید اون‌موقع ته ناخودآگاهم می‌دونسته‌م قراره یه وقتی قدّ زنجیر غصه‌خوردن‌هام رو با لیست همه‌ی ویژگی‌های خوب‌ت مقایسه کنم و امیدوار باشم دومی برنده شه.
قصه‌هه توی یه خونه‌درختی می‌گذشت، روی یه درخت گردوی بلند، فقط یه صندلی راحتی داشت و شیشه‌های رنگی که از سقف آویزون بودن. باقی اتاق خالی خالی. هیچ‌کس نمی‌دونست اون‌ها از کِی اون‌جا ن. انگار مث باقی گردوها، خونه‌هه با صندلی و شیشه‌هاش یه روز یه شکوفه بوده رو همون درخت. داستان‌های اون خونه رو تعریف می‌کردم برات؛ داستان آدم‌هایی که چند روزی اون‌جا پناه می‌گرفتن و بعد از یه مدت فراموش‌شون می‌شد. تو قصه‌م همه می‌مُردن و درخت گردو فقط نگاه می‌کرد و یادش می‌موند همه‌چیز رو. آخر نداشت. می‌شد تا ابد کش بیاد. وقتی پرسیدی «آخرش چی می‌شه؟» یه جرعه از فلیکس فلیسیس‌م خوردم و دو نفر رو وارد قصه کردم که می‌خواستن تو خونه‌درختی زندگی کنن و همون‌جا پیر شن. پرسیدی «می‌میرن؟» گفتم «معلوم ه که نه. حداقل تو آواز خونه‌درختی این‌جور گفته.» بعدش برات پخشش کردم و دیدم که چرخیدی و یه مربع توپر زرد کشیدی رو دیوار پشت سرت، که مثلا ما هم شکل آوازه شیم.
آقای عزیز، این‌جا همه‌چیز مطابق معمول پیش می‌ره. مطابق معمول. یعنی این که هیچ‌چی سر جاش نباشه. تقریباً همیشه در حال دویدن م و تقریباً همیشه دیر می‌رسم. این‌قد وقت کم نمی‌آوردم قبلاها. برات می‌نویسم تا حواست برگرده سر جاش؛ حواس من رو چندوقتی ه که باد برده با خودش.
آقای عزیز، جای یه چیکّه شانس مایع توی زندگی‌م خالی ه انگار، که مزه‌ی بهشت رو با خودش بیاره و سرما رو ببره بیرون.
امضا: درخت تو
پاییز هزاروسیصدونودوپنج.

× موسیقی‌متن: The Treehouse Song - Ane Brun
× حوالی یک ماه پیش نوشتم این رو که توی پادکستی بخونم‌ش، کنار نوشته‌های نگار و شایان. حال‍ا -در آستانه‌ی بیست‌سالگی- منتشر می‌کنم‌ش به این عنوان که وصف حال تمام این سال‌ها بوده، گیرم با کم و زیاد و تمام اغراق‌ها و خیال‌پردازی‌ها. چون اصل‍اً مگه همه‌ی این بیست سال چی زنده نگه‌مون داشته‌بود جز خیال‌پردازی؟
× شاید پست دیگه‌ای هم نوشتم برای سوم آذر.