19 January 2016

July 15.
... It's really a wonder that I haven't dropped all my ideals, because they seem so absurd and impossible to carry out. Yet I keep them, because in spite of everything I still believe that people are really good at heart. I simply can't build up my hopes on a foundation consisting of confusion, misery, and death. I see the world gradually being turned into a wilderness, I hear ever approaching the thunder, which will destroy us too, I can feel the sufferings of millions and yet, if I look up into the heavens, I think that it will all come to right, that this cruelty too will end...
[A few days after this entry, the Nazis raided the "Secret Annexe" and Anne, Peter and all the other occupants, were taken to concentration camps. Anne's father alone survived. In March 1945, three months before her sixteenth birthday and two months before the liberation of Holland, Anne died in the concentration camp at Bergen-Belsen.]

["A Treasury of the World's Greatest Diaries" : In Youth is the Beginning - Anne Frank]

16 January 2016

In Youth is the Beginning

February 18.
Whenever I go upstairs now I keep on hoping that I shall see "him". Because my life now has an object, and I have something to look forward to, everything has become more pleasant.
At least the object of my feelings is always there... Don't think I'm in love, because I'm not, but I do have the feeling all the time that something fine can grow up between us, something that gives confidence and friendship. If I get half a chance, I go up to him now. It's not like it used to be when he didn't know how to begin...

["A Treasury of the World's Greatest Diaries" : In Youth is the Beginning - Anne Frank]


× دورم رو آدم‌های دوست‌داشتنی گرفته‌بودن و هر کدوم به کار خودمون مشغول؛ بی فکر امتحان، بی نگرانی، دم غروب با باد خنکی که بین شاخه‌ی درخت‌های بیرون دانشکده می‌لغزید. صندلی‌م رو روی دو پایه‌ی عقبی‌ش نگه داشته‌بودم و بعد از مدت‌ها، کتاب می‌خوندم و صدای موسیقی سلتیک می‌اومد، صدای Celtic Woman می‌اومد از اسپاتیفایِ گوشی سفید کوچیک و می‌پیچید توی دنیا و تک‌تک اجزای کائنات آروم و خوشحال بود از بابت وجودش.

09 January 2016

Too old to just break free and run.


عکس آقای باکلی رو گذاشته‌م روی دسک‌تاپ نگاه‌م کنه. سه روز ه که چشم‌هاش زل می‌زنن به‌م. چشم‌های آدمی که توی یکی از شاخه‌های می‌سی‌سی‌پی غرق شده و یک هفته بعد جسدش رو از آب گرفته‌ن. آقای سی ساله‌ای که با Lover, You Should've Come Over ش تمام وجود آدم به‌هم می‌ریزه. وقتی هم‌چین چشم‌هایی درون‌ت رو می‌بینن، سعی می‌کنی آدم به‌تری باشی. سه روز ه که سعی می‌کنم آدم به‌تری باشم.

05 January 2016

Are you sure about formatting your memory card?

تاریخ‌ها رو فراموش کرده‌م. من هیچ‌وقت آدمی نبودم که فراموش کنم.
بعد از مدت‌ها اینستاگرام‌م رو باز کردم که خواب‌آلودگیِ شب‌بیداری‌م بپّره. لیوان گنده‌ی چای رو گذاشتم روی میز، بال‍ای جزوه‌ی ترکیبیات، و خوش‌خوشان اسکرول کردم پایین. عکس یاسی و رعنا رو که دیدم تازه فهمیدم چندهزار کیلومتر دورتر شده‌م از آدمی که بودم.
من آدمی نبودم که فراموش کنم به این راحتی‌ها. فکرش رو هم نمی‌کردم که کوچیک‌ترین جزییات رو یه روز گم کنم. تاریخ تولدها، تاریخ بیرون‌رفتن‌های خاطره‌ناک، خوراکی‌ها، صداها، خنده‌ها، جوری که یه نفر بی‌هوا موهاش رو مرتب می‌کنه، همه‌ی چیزهای کوچیک و بی‌اهمیت رو از بَر بودم. آدمی نبودم که از نوار گوشه‌ی فیس‌بوک و تبریک‌گفتن‌های بقیه یادم بیاد که فل‍انی یه سال بیش‌تر از قبل توی زندگی‌م ه. حافظه‌ی بی‌نهایت داشتم و -تعارف چرا؟- افتخار می‌کردم به‌ش. بلندبلند متن نمایش‌نامه‌ای که فقط تماشاچی‌ش بودم رو برای بازیگرهاش می‌خوندم و نیش‌م تا بناگوش باز، که هه‌هه، من رو ببینین که از شماها حفظ‌تر م. اینستاگرام رو باز کردم و عکس یاسی و رعنا رو دیدم و بعد از چند ماه یادم افتاد که عادت داشتم موهای یاسی رو مرتب کنم براش و غُر بزنم که چرا هیچ‌وقت صبر نمی‌کنه تا جایی که بتونه دم‌موشی کنه موهاش رو. یادم افتاد که رعنا وقتی می‌خندید، گوشه‌ی چشم‌هاش خم می‌شد. یادم افتاد به روزی که توی پیلوت دبیرستان، چهار تا کتاب -کادوی تولدش- رو به‌ش دادم و لُپ‌ش رو بوس کردم، مبارک‌مون ی رعنوک. ِ از ته دل تحویل‌ش دادم و منتظر موندم که باز کنه کاغذکادو رو؛ همین امروزِ چندسال پیش، و این که دقیقاً چند سال پیش بوده رو هم فراموش کرده‌م. انگار همه‌ی خاطره‌های دبیرستان، آدم‌های دبیرستان ریخته‌شده‌باشن توی یه کیسه‌ی بزرگ، درش رو بسته‌باشم و برچسب و بعد انداختن‌ش تهِ کمد تا خاک بخوره، شاید هرازگاهی بیاد بیرون و آخـِـی‌های کِش‌دار و مثل‍اًدل‌تنگی‌آمیز و دوباره دربسته، تهِ کمد. آدمی نبودم که همچین کاری به ذهن‌م خطور کنه. حتا اگه به قیمت طناب کشیدن دورتادور اتاق و آویزون‌کردنِ همه‌چیز از طناب‌ها، کاری می‌کردم که همه‌شون همیشه جلوی چشم باشن. زیر عکس یاسی نوشتم بخخدا اگه بدونین چه‌قدر دل‌م تنگ جفت‌تون ه. و بخخدا اگه خودم می‌دونستم چه‌قدر دل‌م تنگ‌شون ه.
پری‌شب، بعد از این که مست‌طور شروع کردم به حرفِ بی‌ربط پروندن و شنیدم که به‌م می‌گی خودخواه و بعد از این که تپش قلب و اضطراب و انواع و اقسام نگرانی‌های بی‌مورد شروع شد و تموم شد، مب به‌م گفت می‌دونستی بدترین صفتی که می‌شه به‌ت نسبت داد، خودخواه ه؟ همون‌طور که اگه به من بگن حسود مثل‍اً. پری‌شب هنوز نمی‌دونستم خودخواه‌ترین شده‌م. اون‌قدر خودم رو به خودم مشغول کرده‌م که گذشته‌م رو یادم رفته؛ اون‌قدر که طول‍انی‌ترین مل‍اقات‌م با دوستِ هشت‌ساله، وقتی ه که اتفاقی دم ورودی متروی انقل‍اب به هم برمی‌خوریم و چون شب ه و دیرمون شده و خسته ییم و هزار دلیل منطقی احمقانه‌ی دیگه، یه بغل‌کردن سرسری و چه‌خبر - چه‌طور یی - چه‌قد خیلی وقت ه ندیده‌م‌ت - دل‌م تنگ شده‌بود - بیا بیش‌تر ببینیم هم رو - آره آره یه روز حتـــماً برنامه کنیم بریم بیرون - خب پس می‌بینم‌ت، مزاحم‌ت نشم، برو به زندگی‌ت برس سروتهِ قضیه رو هم می‌یاره و کاش کسی بود که برگردوندم به همه‌ی چیزی که بودم.

توی دفترچه‌ی «مونولوگ‌ها خطاب به فرزند نامحتمل آینده‌م» اضافه می‌کنم که بچّه‌جان؛ نباید دودستی بچسبی به گذشته. باید بذاری خودش برای خودش جاری شه. هر وقت ل‍ازم بود بیاد، هر وقت ل‍ازم بود بره. با هر سرعتی که دوست داره. ولی نباید هم وقتی یه تکونِ کوچیک می‌خوره که از بین انگشت‌هات بیاد بیرون، همون لحظه ول‌ش کنی به امانِ خدا -- «خودت» رو ول کنی به امانِ خدا. گذشته مقدس ه. حرمت داره. نباید وقتی به اولین و آسون‌ترین مانع می‌رسی، فراموش کنی بچّه‌جان. حواس‌ت رو باید جمع کنی. گوش‌ت هست با من؟.. نباید اون‌طور کنی که منِ هیفده و هیجده و نوزده ساله کردم. هیچ‌وقت.
بچّه‌م نباید مثل اینی که من م، فراموش‌کار از آب دربیاد.

31 December 2015


پست‌های قدیمی‌ترم رو می‌خونم و احساس می‌کنم چه‌قدر جوون بوده‌م. هر روز انرژی داشتم برای رویابافی و موسیقیِ مناسب حال پیداکردن، حتا اگه صبح‌ش بداخل‍اق‌ترین و ظهرش خودم رو به بهانه‌ی مسخره‌ای کنار کشیده‌باشم از بقیه و عصرش تنهاتنها تا میدون انقل‍اب و گریه‌ی یواشکی و بی‌حوصلگی. هر روز انرژی داشتم برای جمله‌بندی‌کردن توی ذهن، حتا اگه هیچ‌وقت با صدای بلند ادا نمی‌شدن. رویاهای بزرگ مسخره داشتم و با وجود این که سعی نمی‌کردم برسم به‌شون، حداقل حوصله داشتم تحمل کنم هر روز بیدارشدن رو و ادامه دادن زندگیِ گُه رو، که شاید یه روز یونیورس دل‌ش به رحم بیاد و برسوندمون به هم.
پیرِ نوزده‌ساله‌یی شده‌م که هر روز حماقت می‌کنه حال‍ا. می‌دونه دو ساعت بعد پشیمون می‌شه و از عذاب وجدان می‌میره، ولی باز هم ادامه می‌ده به کار احمقانه‌ترین‌ش و فقط کافی ه یکی دیگه به‌ش یادآوری کنه مسخرگی‌ش رو تا آستانه‌ی تحمل‌ش منفجر شه و همه‌چی رو رها کنه بدوئه بنّدازه بدوئه تا انتها. انقدر که حتا دیگه لذت هم نمی‌بره از خوشی‌های کوچیکِ ناشی از حماقت. وقتی یادش می‌افته ناخودآگاه توی سرش کسی لب‌خند نمی‌زنه. آستین‌های بلندش رو می‌کشه روی انگشت‌ها و با اکراه شکل‍ات می‌خوره و ظاهر خوش‌بختی بقیه رو تماشا می‌کنه، توی سرش می‌گه هه، آی شیت آن یور هپی‌نِس، هانی.
نشسته‌بودم پشت به‌ش، بدعنق و عصبانی، گفتم «چرا انقدر اصرار داری که ناراحت‌م کنی هِی؟» . یه رشته از موهام بین انگشت‌هاش بود و بازی می‌کرد باهاش. بغل‌م که کرد و معذرت‌خواهی، به‌تر نشدم. هشتادساله‌ی درون‌م دل‌ش می‌خواست ازش عصبانی و ناراحت باشه. مث این بود که بخوای سنگ رو با شعله‌ی کبریت ذوب کنی؛ پیری‌م هیچ کم نمی‌شد و تا ابد ایستاده‌بود همون‌جا، نمی‌ذاشت از حماقت‌م کِیف کنم.

26 December 2015

یادآور

با چشم‌های خودت ببینی که همه‌ی خوشی‌هات یهو بی‌دلیل دود می‌شه می‌ره هوا، جاش هیچی پُر نمی‌شه، حتا اندوه.
همه‌چیز دود می‌شه و می‌ره هوا و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت برنمی‌گرده.

25 December 2015

And you spoke in japanese, singing words, "I'll come home soon"

آقای عزیز؛
قلب‌م از نبودن‌تان به‌هم‌فشرده ست و هیچ پتوی نو و قرمز چهارخانه‌ای بلد نیست درست‌ش کند و هیچ نقطه‌ویرگول سیاهِ درشتی روی مُچ [که یعنی زنده‌باد آدم‌هایی که انتخاب کرده‌ند و زنده مانده‌ند] و هیچ دسته‌ی بزرگ گل نرگسی. چای می‌سازم و با شکل‍ات فراوان فرو می‌دهم و برنامه می‌نویسم که تا فل‍ان امتحان، درس‌هام را آدم‌وار تمام کنم؛ ولی هنوز نیستید و غیرقابل‌انکارترین حقیقت ست این.

And there's nowhere else to be
I could live in your old car
With the broken stereo
I want to be wherever
Wherever you are

آقای عزیز؛
جای‌تان خالی ست. کِی برمی‌گردید؟

× موسیقی: Wherever You Are - Angus and Julia Stone

24 December 2015

«دیدی آدم چه‌طوری تپش قلب می‌گیره وقتی حرف‌ش می‌مونه بیخ گلو؟ هی می‌خواد بگه، شک می‌کنه، نکنه اگه بگم خراب کنم همه‌چیز رو؟ نکنه همین‌طوری امن‌تر باشه؟ هی نمی‌گه. باز دل‌ش می‌کِشه که اگه نگم می‌ترکم آخه. اگه بگم خالی می‌شم و روراست‌بازی دراورده‌م همون‌طور که همیشه شعارش رو می‌داده‌م. این‌طوری دورویی محسوب نمی‌شه؟ باز می‌ترسه. بگم؟ نگم؟ بگم؟ نگم؟ انقدر شک می‌کنه و تصمیم‌ش رو عوض می‌کنه که خودش هم نمی‌دونه چی می‌خواد. نمی‌دونه اگه بگه خوش‌حال‌تر ه یا اگه نگه. دیدی آدم چه‌طوری قلب‌ش مث چی می‌زنه اون‌وقت‌ها و نفس کم می‌یاره؟ به خودش می‌گه دیدی چی‌کار کردی؟ اگه همون اول که تصمیم‌ت مشخص بود انجام می‌دادی‌ش ال‍ان این‌طوری نبودی. فقط یادش نمی‌یاد که تصمیمِ اولِ اول‌ش چی بوده. انقدری هم انرژی‌ش صرف تپوندن قلب‌ش و اکسیژن پیدا کردن شده که جا نداره فکر کنه قند بسوزونه یادش بیاد حرف اولی‌ش رو. فقط می‌مونه تو دوراهی‌ای که مطمئن ه تا ابد توش ه و نمی‌تونه تصمیم بگیره. دیدی آدم چه‌شکلی احساس می‌کنه صورت‌ش مث گچ سفید شده؟ مشکل‌ش فقط همین ه که فقط خودش ه که می‌فهمه گچ‌بودگی‌ش رو. هیچ بنی‌بشری که اون بیرون ه نمی‌فهمه سفید شده و قلب‌ش تندتند می‌زنه و پاهاش سست شده‌ن. اگه هم بخواد به بقیه بفهمونه که فل‍انی، بیا به دادم برس، ال‍ان ه که قلب‌م استخون‌هام رو بشکنه بپاشه بیرون از سینه، باید توضیح بده که چرا این‌طوری شده و چه حرفی مونده بیخ گلوش که نزده. باید تصمیم بگیره قبل از این که بقیه رو از گچ‌شدن‌ش باخبر کنه و خب، دیدی آدم دل‌ش می‌خواد بیفته بمیره ولی تصمیم نگیره؟ انقدر قلب‌ش می‌تپه که اولین گل نرگس‌های زمستون‌ش از تو گلدون خم می‌شن سرشون رو می‌ذارن رو زمین تکیه می‌دن به دست‌شون، منتظر، که کِی این تصمیم می‌گیره آخه؟ بوی نرگس‌هاش مست‌ش می‌کنه و چشم‌هاش می‌سوزه و دل‌ش می‌خواد استخون‌های قفسه سینه‌ش بشکنن خرده‌هاش بریزه رو زمین دورِ پاش ولی تصمیم نگیره، ولی کسی منتظرش نباشه که حرفی بزنه. دل‌ش می‌خواد خودش نیست و نابود شه ولی اولین نرگس‌های زمستون‌ش بلند شن و توی گلدون برقصن. دیدی چه‌قد آدم دل‌ش می‌خواد بمیره و قلب‌ش دیگه نتپه؟»

× موسیقی متن: 5/4 - Clogs

× قبل از خواب به چی فکر می‌کردی؟ #3

05 December 2015

When it hasn't been your day, your week, your month, or even your year.


خیابون دراز رو می‌رفتم پایین و شال‌گردن‌م رو سفت پیچیده که گردن‌م سردش نشه و دست راست خزیده توی جیب کُت، دست چپ محکم پوشه‌ی پل‍استیکی رو چسبیده، غصه‌هام همه رفته‌بودن تهِ آب و از روشون سُر می‌خوردم. می‌شنیدم که I'll be there for you when the rain starts to pour ؛ فکر می‌کردم ل‍ابد نشونه‌ی یونیورس ه که همین امروز باید برسه به دست‌م؛ همین روزی که بیش‌تر از هر چیزی نیاز بود دنیا بغل‌م کنه بگه درست می‌شه بچّه، خوب می‌شه همه‌ش، بیا خودم جمع‌وجورش می‌کنم برات اصل‍اً. از اون آروم‌تر و سرخوش‌تر ممکن نبود. پوشه‌ی پل‍استیکی رو محکم چسبیده‌بودم و قدم‌های بلندِ خوش‌بخت برمی‌داشتم تا تهِ خیابون.
توی اتاق، هیچ‌جایی اون‌قدر باارزش نبود که نصب‌ش کنم. باید جایی می‌بود که هر روز ببینم‌ش و یادم بیفته که «هی دختره، No one told you life was gonna be this way ؟ عیبی نداره؛ من که هستم برات.» . نه خیلی بال‍ا، نه خیلی پایین، جایی که توجه‌م جلب بشه به‌ش -- و هیچ‌جایی نبود که این‌قدر باارزش. گذاشتم‌ش روی تخت اضافی، «تا وقتی اتاقی از آنِ خود نیست، هیچ‌جا آویزون‌ش نمی‌کنم.» . چیزهای مهم هیچ‌وقت نباید جایی باشن که در حدشون نه.

No one could ever know me
No one could ever see me
Seems you're the only one who knows
What it's like to be me

Someone to face the day with
Make it through all the rest with
Someone I'll always laugh with
Even at my worst I'm best with you

× ته‌ش؟ افتخار م به ارغوانی که تا این‌جا اومده و قرار ه بدوئه بنّدازه بدوئه تا انتها، همین مسیر رو.

03 December 2015

از مجموعه‌ی تصاویر «تمام آن‌چه که من م» ؛ قسمت چندم


تصویرساز: Ward Brackett

× دو متر اون‌طرف‌تر، بارونِ چندساعته داشت بند می‌اومد و تمام اون چند ساعت، دراز کشیده‌بودم و به رفتن فکر می‌کردم؛
«رهاش کن بره رئیس.» با صدای بلند، از بین زردها و نارنجی‌ها راه‌م رو بکشم برم؛
فقط که تموم شه معلق‌بودنِ بی‌انتها.