29 November 2016

کینگزکراس


بعد از نیم‌چه‌مهمونی‌ای که به صرف پنیر -در انواع شکل‌ها و طعم‌ها- گذشت، وقتی همه رفتن، نفری یه لپ‌تاپ گذاشتیم روی پاهامون و ن. موسیقی قشنگ پخش کرد که کارکردن‌ش رو و درس‌خوندن‌م رو قابل‌تحمل‌تر کنه. از اون لحظه‌ها بود که می‌خواستم تا ابد کش بیاد. ال‍ا فیتزجرالد و فرانک سیناترا پخش بود توی هوا و یاد ی. بودم، آقای عزیز، که تا مدت‌های مدید تنها ال‍افیتزجرالد-پسندی بود که دوروبرم یافت می‌شد. می‌تونی حدس بزنی چه بل‍ایی به سرش اومد، نه؟ همون اتفاقی که دو سال ه داره برای تک‌تک آدم‌هام می‌افته. به نوبت. برای همه‌شون یه وقتی می‌رسه که باید دور شن و هیچ‌کاری ازم برنیاد برای نگه‌داشتن‌شون. انگار ایستاده باشن توی یه ایستگاه قطار، فرض کن کینگرکراسِ لندن، از دیوار بین سکوی نهم و دهم رد شن و سوار قطاری شن که می‌ره به ناکجا و از پنجره برای من که بی هیچ حرفی دورشدن رو تماشا می‌کنم دست تکون بدن. بعد سرم رو بندازم پایین و برگردم به دنیای واقعی و منتظر باشم مسافر بعدی وارد سکوی نه‌وسه‌چهارم بشه که همون‌طور بی‌حرف بدرقه‌ش کنم.
ی. یکی از عجیب‌ترین‌ها بود. رویای فرندز-وارشدن‌مون رو کلید زد؛ خیال‌پردازی درمورد تک‌تک جزییات آپارتمان‌های روبه‌روی هم و هم‌خونه‌ها و کافه‌ی همیشگی و همه‌چی با ی. اتفاق می‌افتاد. طوری لیوان چای رو دست می‌گرفت که انگار باید ازش تابلوی رنگ روغن می‌کشیدی تا حق مطلب ادا شه. وقتی که باید سکوت می‌کرد بلد بود ساکت باشه؛ می‌دونست کِی باید حرف بزنه؛ از مچ تا وسط ساعدش دست‌بندهای چرمی و نخی رنگارنگ می‌بست و عین خیال‌ش نبود که کی چی فکر می‌کنه درموردش. ی. همیشه هاله‌ی غریبگی‌ش دورش بود و هیچ‌وقت حتا ذره‌ای کم نشد ازش. سعی هم نمی‌کرد که نزدیک شه. هیچ‌وقت به خودت زحمت ندادی بشناسی‌ش؛ نمی‌دونی وقتی می‌گم آدم عجیبی بود یعنی چی.
آقای عزیز؛
هیچ رفتنی توی تاریخ جهان، اون‌قدر روح‌م رو آزرده نکرده که تماشای دورشدن تو توی سکوی نه‌وسه‌چهارم. لحظه‌ی آخر، درست قبل از این که پشت اولین پیچ گم شی، به خودم اومدم و دیدم که نشستیم کنار هم، سریال می‌بینیم و بلندبلند می‌خندیم. کات. دیدم که لیوان چای رو دودستی گرفتی و عینک‌ت بخار کرده. کات. دیدم که به مسخره خیال‌بافی می‌کنی درمورد خونه‌هامون. کات. کات. کات. دیدم که ی. سوار قطار شده و از سکو براش دست تکون می‌دم و الکی لبخند می‌زنم که آخرین لحظه‌هاش رو خراب نکنم. دیدم که ی. رفت که بره. کات. نشستیم کنار هم، سریال می‌بینیم و بلندبلند می‌خندیم. نمی‌دونم کناری‌م کی ه. صورت نداره. کات. دیدم که ی. حلول کرده در وجودت، همون‌قدر آشنا و همون‌قدر غریبه شدی. کات. قطارت رسیده‌بود سر چندمین پیچ راه‌آهن، دود غلیظ ناموجودی از خودش بیرون داد که جلوی چشم‌هام رو گرفت و دیگه ندیدم‌ت. آقای عزیز، از همون‌موقع همه‌ی آدم‌ها موقع رفتن شبیه‌ت می‌شن، شبیه ی. می‌شن. انگار یه بخشی توی سرم بوده که بعد از رفتن‌ت، به هر جور دردی واکنش چندبرابر نشون می‌ده.
آدم‌های نیم‌چه‌مهمونی دونه‌دونه خداحافظی می‌کردن و می‌رفتن. ن. موسیقی قشنگ پخش کرد، خوش‌طعم‌ترین چیزکیک جهان رو با چای انگلیسی پایین دادم و ته دل‌م آرزو کردم که این‌همه دور نباشی و آرزو کردم که روح‌م با هر خداحافظی این‌همه آزرده نشه. آقای عزیز، شاید باور نکنی ولی می‌خواستم دیوار بین سکوی نه و ده ایستگاه کینگزکراس برای همیشه جامد و محکم باقی بمونه سر جاش، حتا به قیمت این که یه روز قطار هاگوارتز از اون‌جا رد شه و نتونم سوارش شم.

× برای نهم آذر. [چون سال‌گردها می‌یان و می‌رن، صرفاً که از رومون رد شن و نابودمون کنن. حال‍ا هر دفعه به یه مناسبت.]
× همین‌قد پراکنده و بی‌ربط ه ذهن‌م. شاید بعدترها دوباره نوشتم همین پست رو.

20 November 2016

بالای درخت گردو


شیشه‌های بلند گردن‌باریک کنارم روی زمین ردیف شده‌ن؛ آبی و نارنجی و سبز و قرمز و زرد، همه خاک‌گرفته، همه لکه‌دار. آفتاب سرد ظهرهای پاییز از اون سمت شیشه‌ی کافه میاد و تو رنگ‌های عجیب ظرف‌ها منعکس می‌شه و خودش رو پهن می‌کنه روی کفش‌هام، یه جور گرمای خزنده و تنبل نفوذ می‌کنه به پوستم، انگار دیگه سردم نیست.
آقای عزیز، کنار ظرف‌های شیشه‌ای رنگی نشسته‌م و برات نامه می‌نویسم. با مدادی که خودت به‌م دادی و گفتی «دنبال این‌رنگی‌ش بودی؟» و دنبال همون رنگی بودم. زردِ زرد. مث عسل؛ مث خورشید. هیچ‌وقت از نور خورشید خوشم نمی‌اومده. حتا یه وقت‌هایی مچ خودم رو می‌گیرم که دارم مث خون‌آشام‌ها خودم رو تو تاریک‌ترین نقطه‌های دنیا قایم می‌کنم که دست خورشید به‌م نرسه. از شیرینی غلیظ عسل هم خوش‌م نمی‌یاد. ولی در عوض عاشق پرده‌های مختلف طیف زرد م. اون روز مداد زرد رو به‌م دادی و به پهنای صورتم لبخند زدم و دلم گرم شد از این که حواست بوده. حالا نشسته‌م این‌جا و برات می‌نویسم تا یادت بیاد و حواست برگرده سر جاش.
آقای عزیز، این‌جا همه‌چیز مطابق معمول پیش می‌ره. هر روز، وقتی برمی‌گردم سمت خونه که آسمون نارنجی و بنفش شده و اتوبوس چراغ‌هاش رو روشن کرده. من هم سرم رو تکیه می‌دم به شیشه و گوش می‌دم که خانوم تعریف می‌کنه که شب‌های دیر به سرمون می‌زد دیوارهامون رو زرد روشن کنیم و می‌گه قرار بود همه‌ی لالایی‌هامون، همه‌ی علامت‌های رمزی بین خودمون یادم بمونه. برات که پخشش کردم، بی‌مقدمه مدادشمعی زرد رو برداشتی و یه مربع توپر کشیدی رو دیوار و وقتی متعجب نگاه کردمت، گفتی «دلم خواست.» . ساعت چند بود؟ دم‌دمای صبح لابد. آسمون صورتی و طل‍ایی و آبی روشن رو یادم ه و صدای گنجشک‌ها که یه لحظه هم قطع نمی‌شد. نزدیک خونه‌ت کلاغ نبود. حتا یه بار هم صدای کلاغ نشنیدم اون‌طرف‌ها. شاید هم من اشتباه یادم ه و ذهنم همه‌چیز رو داره ده‌برابر دراماتیک‌تر نشون می‌ده.
اون شب مونده‌بودم پیشت که تا صبح برات قصه‌ بگم، در ازاش معجون هیجان‌انگیزی که هیچ‌وقت فرمولش رو لو نمی‌دادی بسازی برام -- ترکیب عجیب‌غریبی که بوی دارچین می‌داد و مزه‌ی بهشت و تمام وجود آدم رو گرم می‌کرد. وقتی می‌خوردمش احساس می‌کردم یکی از دست‌ساخته‌های پروفسور اسنیپ واقعی شده: «فلیکس فلیسیس» که اسم دیگه‌ش شانس مایع ه و تا بیست‌وچهار ساعت خوش‌شانسی مطلق می‌یاره برای مصرف‌کننده‌ش. وقتی قصه تعریف می‌کردم، چهارزانو می‌نشستی روبه‌روم و خیره می‌شدی به چشم‌هام. از تماس چشمی‌ت معذب می‌شدم و نگاهم رو برمی‌گردوندم، ولی دلم می‌خواست قصه‌هه تا ابد کش بیاد که نگاه‌م کنی. نمی‌دونم یادت ه یا نه. دارم برات می‌نویسم که یادت بیاد، وگرنه من که همه‌ش رو از بر م. نزدیک صبح یه مربع زرد کشیدی روی دیوار، چون آخر قصه‌م آواز خونه‌درختی رو برات خونده‌بودم. حالا می‌فهمم که شاید اون‌موقع ته ناخودآگاهم می‌دونسته‌م قراره یه وقتی قدّ زنجیر غصه‌خوردن‌هام رو با لیست همه‌ی ویژگی‌های خوب‌ت مقایسه کنم و امیدوار باشم دومی برنده شه.
قصه‌هه توی یه خونه‌درختی می‌گذشت، روی یه درخت گردوی بلند، فقط یه صندلی راحتی داشت و شیشه‌های رنگی که از سقف آویزون بودن. باقی اتاق خالی خالی. هیچ‌کس نمی‌دونست اون‌ها از کِی اون‌جا ن. انگار مث باقی گردوها، خونه‌هه با صندلی و شیشه‌هاش یه روز یه شکوفه بوده رو همون درخت. داستان‌های اون خونه رو تعریف می‌کردم برات؛ داستان آدم‌هایی که چند روزی اون‌جا پناه می‌گرفتن و بعد از یه مدت فراموش‌شون می‌شد. تو قصه‌م همه می‌مُردن و درخت گردو فقط نگاه می‌کرد و یادش می‌موند همه‌چیز رو. آخر نداشت. می‌شد تا ابد کش بیاد. وقتی پرسیدی «آخرش چی می‌شه؟» یه جرعه از فلیکس فلیسیس‌م خوردم و دو نفر رو وارد قصه کردم که می‌خواستن تو خونه‌درختی زندگی کنن و همون‌جا پیر شن. پرسیدی «می‌میرن؟» گفتم «معلوم ه که نه. حداقل تو آواز خونه‌درختی این‌جور گفته.» بعدش برات پخشش کردم و دیدم که چرخیدی و یه مربع توپر زرد کشیدی رو دیوار پشت سرت، که مثلا ما هم شکل آوازه شیم.
آقای عزیز، این‌جا همه‌چیز مطابق معمول پیش می‌ره. مطابق معمول. یعنی این که هیچ‌چی سر جاش نباشه. تقریباً همیشه در حال دویدن م و تقریباً همیشه دیر می‌رسم. این‌قد وقت کم نمی‌آوردم قبلاها. برات می‌نویسم تا حواست برگرده سر جاش؛ حواس من رو چندوقتی ه که باد برده با خودش.
آقای عزیز، جای یه چیکّه شانس مایع توی زندگی‌م خالی ه انگار، که مزه‌ی بهشت رو با خودش بیاره و سرما رو ببره بیرون.
امضا: درخت تو
پاییز هزاروسیصدونودوپنج.

× موسیقی‌متن: The Treehouse Song - Ane Brun
× حوالی یک ماه پیش نوشتم این رو که توی پادکستی بخونم‌ش، کنار نوشته‌های نگار و شایان. حال‍ا -در آستانه‌ی بیست‌سالگی- منتشر می‌کنم‌ش به این عنوان که وصف حال تمام این سال‌ها بوده، گیرم با کم و زیاد و تمام اغراق‌ها و خیال‌پردازی‌ها. چون اصل‍اً مگه همه‌ی این بیست سال چی زنده نگه‌مون داشته‌بود جز خیال‌پردازی؟
× شاید پست دیگه‌ای هم نوشتم برای سوم آذر.

12 October 2016

تمام آن‌چه که من م؛ قسمت چندم



راس ساعت شیش از خواب پریدم و بل‍افاصله نگاه‌م افتاد به آسمون بیرون پنجره. جهان صورتی و قرمز بود؛ جوری کارتونی و اگزجره که نیم ساعت بی‌وقفه از زیر لحاف نگاه‌ش کردم، با پوزخند محو گوشه‌ی دهن‌م. ناخودآگاه. انقدر که همه آلودگی ست این ایام و حتا آسمون‌های صورتی و قرمز که کم‌کم فید می‌شن به طل‍ایی و آبی روشن هم نمی‌تونن تلطیف کنن‌ش.

تلخ‌ترین م.
گیرم وقت‌هایی که با آ از هر دری حرف می‌زنم همه‌چی خوب و پروانه‌ای به نظر می‌رسه. نمی‌دونم هنوز آ می‌خونه این‌جا رو یا نه؛ نمی‌دونم حتا زمانی بوده که بخوندم یا نه. ولی حرف زدن با آ دل‌گرم‌م می‌کنه. انگار حواس‌ش هست که چه خل‌وضع غیرقابل‌اتکایی م و اگه از صد سال پیش توافق نکنیم که حرف زدن درمورد یه سری مسائل تا اطل‍اع ثانوی ممنوع ه، اگه وقتی بی‌منطق می‌شم -دودستی گوش‌هام رو می‌گیرم و فقط داد می‌کشم، بدون فکرکردن یا حس‌کردن چیزی- با شوخی و خنده جمع‌ش نکنه به جاهای باریک ممکن ه بکشه و جاهای باریک همون «حالت نامطلوب» توی حل مسئله‌های ترکیبیات و منطق ه. مثل آ بودن، چیزی ه که عجالتاً پیدا نمی‌شه بین معاشرت‌های فعلی/سابق‌م و دل‌م خوش و گرم ه به همین.
آ به‌م گفت بنویس. گفتم باشه و از همون‌موقع تا حال‍ا دست نزده‌م به کی‌بورد.

نشسته‌بودم تو کافه، دفترچه‌ی زرد چهارخونه جلوم بود و نور خورشید پشت‌م رو گرم می‌کرد و سعی می‌کردم کلمه‌ها رو جوری بچینم کنار هم که خوش‌آهنگ به نظر بیان. به نگار قول داده‌بودم که می‌نویسم. توی سرم آ رو نمی‌شد از آدم‌های دیگه تشخیص داد. از توده‌ی محبت‌آمیز نورانی‌شون نوشتم، ملغمه‌ی آدم‌های مختلف و بی‌ربط، و عذاب وجدان کشیدم. دریچه‌ی کولر کافه باد خنک رو مستقیماً می‌فرستاد سمت من و آستین‌هام رو کشیده‌بودم روی انگشت‌هام و عین خیال‌م نبود. سرما فقط توده‌هه رو نورانی‌تر می‌کرد و عذاب وجدان‌م رو عمیق‌تر، که خب برای کی اهمیت داره عمق عذاب؟ باید می‌نوشتم. به نگار قول داده‌بودم. به آ.

تلخ‌ترین م. گیرم وقت‌هایی که به زور خودمون رو توی ماشین جا می‌کنیم که دم غروب‌مون رو دور هم باشیم، روز رو بشوره ببره پایین، خوب به نظر می‌رسه اوضاع. کنار هم رو چمن‌های پارک ملت نشسته‌بودن تو سرمای ناآشنای غروب، دراز کشیده‌بودم من، فکر می‌کردم چه بزرگ شدیم. شیشه‌ی ماشین رو کشیده‌بودم پایین و دست‌م بیرون از پنجره و صدای رجینا اسپکتر که می‌گفت Rummaging for answers in the pages و فکر می‌کردم چه بزرگ شدیم، باد سرد پیشونی‌م رو منجمد کرده‌بود و ذهن خسته‌ی ساعت‌شیش‌بعدازظهری‌م سفید و خالی. پیاده‌روهای خلوت بعدازغروب ولی‌عصر رو می‌رفتیم پایین و بلندبلند می‌خندیدیم و بطری‌های نوشابه‌مون رو سرمی‌کشیدیم و فکر می‌کردم چه بزرگ شدیم، چه عوض شده فکرها و دغدغه‌هامون. تو مترو به هم فشرده می‌شدیم و فکر می‌کردم کِی این‌قد دوست شدیم و این‌قد راحت و «خودم» شدم تو برخوردها.

برای نگار از جوونی‌هام تعریف می‌کردم و جوری عادی و مسخره بود که انگار زندگی یه آدم دیگه ست. رفته‌بودیم سلف یا قدس رو می‌اومدیم پایین تو نور دم غروب -ده بیست قدم جلوتر از بقیه‌ی همراه‌هامون- یا لش کرده روی صندلی‌های دم شورا یا تو بی‌آرتی‌هایی که می‌رسیدن به منیریه، از آدم‌های جوونی‌م و مجموعه‌ی ناتهی و ناشمارای انتخاب‌های اشتباه‌م می‌گفتم. و انگار زندگی کسی دیگه باشه، باورم نمی‌شد من م که این‌قد بی‌تفاوت و طبیعی.
وسط کل‍اس با آ حرف می‌زدم و چیزی گفته‌بود که ناخودآگاه لب‌خندم از این گوش تا اون گوش اومده و ذهن‌م خالی. شایان با آرنج زد به پهلوم که «جزوه‌ت رو بنویس جای این قرتی‌بازیا» ، صفحه‌ی تلفن رو خاموش کردم، خودکار رو از پشت گوش برداشتم و محتویات تخته رو کپی کردم بی که بفهمم چی دارم می‌نویسم.

همه‌ی برگ‌های فیبو پل‍اسیده شده و ریخته، با وجود این که هر کاری که گفته‌بودن رو انجام دادم برای مراقبت‌ش؛ و این یعنی همه‌چیز تو دنیا اهمیت‌ش رو از‌ دست داده دیگه. بال‍ای سرش می‌ایستم به عزاداری شخصی در سکوت و تابوت زردش هم نمی‌تونه نجاتی باشه حتا. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شم اول از همه نگاه‌م می‌افته به فیبو. ساکت و پل‍اسیده و بی‌دفاع نشسته سر جاش و می‌ذاره اشعه‌های نور دم صبح بیفته روش. آسمون آبی-طل‍ایی دم صبح و گلدون زرد انگار پوزخند می‌زنن به‌م. تلفن رو از شارژ می‌کشم و چک می‌کنم که وقتی خواب بوده‌م چه خبر شده؛ آدم‌های اون‌تو انگار پوزخند می‌زنن به‌م. غروب‌های سرخوشانه و خسته رو چمن‌های پارک ملت هم. بالش بنفش گنده‌ی نگار که از خوابگاه‌ش تا خونه تو بی‌آرتی بغل کردم و به نگاه‌های متعجب مردم هرهر خندیدم هم.
یه دونه سرترالین می‌خورم و پشت‌بندش بطری آب رو سر می‌کشم که یادم بره آ هست و نیست.
تلخ‌ترین م.

05 September 2016



با کاغذی که خیلی راحت پاره و مچاله می‌شد، براش دو تا درنای کاغذی ساختم و درست پنج دقیقه قبل از این که برم، با روان‌نویس سرمه‌ای گوشه‌ش ریز نوشتم «ارغ - مرداد نودوپنج» . عکس‌ش رو که برام فرستاد -یه درنای کاغذی بزرگ زرد و یه کوچیک، ایستاده کنار عکسی که توش آنیتا رو بغل کرده- به این فکر کردم که شاید دیگه هیچ‌وقت نبینم‌ش و به این که چه به‌موقع تصمیم گرفته‌بودم اولین سفرِ تنهایی‌م رو انجام بدم، و دل‌م مچاله شد از دوری‌ش. خیلی راحت.
بزرگ‌تر می‌شیم و پیرتر می‌شیم و یاد می‌گیریم که چه‌طوری از دست بدیم که کم‌تر درد بگیره جاش. یاد می‌گیریم ریشه نکنیم و وقتی هواپیمای کسی کنده می‌شه از باند فرودگاه، مث این که جسدت رو بسوزونن و خاکسترش رو همه‌جای دنیا پخش کنن، توی همه‌ی شهرهایی که آدم‌های عزیز هم. عادت می‌کنیم که نوشتنکی آوازهای کارتون‌های دیزنی رو دوصدایی بخونیم و حدس بزنیم آب‌وهوای جاهای مختلف دنیا چه‌طوری ه و هر کی ممکن ه چی گوش کنه توی مسیر دانشگاه تا خونه.
بزرگ‌تر می‌شیم و با هر کیلومتر فاصله‌ای که با آدم‌های عزیز داریم، یه سال پیرتر؛ یه عمر پیرتر.

× موسیقی متن: I know it's over - Jeff Buckley

«تا حالا برگشتی پشت سرت رو نگاه کنی، بعد محو تماشاش بشی، انگار که کشف ناشدنی‌ترین جای دنیاست و همین‌جوری که داری تهِ دلت غصه می‌خوری که پس چرا زودتر برنگشته بودم؛ سرما و قشنگی نفست رو بند بیارن و بخندی؟ شده؟ می‌دونم که نشده. می‌دونم که داری بهم می‌خندی.
نگاه کن. به آسمون بالای سرم نگاه کن. نگو که دسته‌ی پرنده‌ها رو نمی‌بینی. صداش نکن یه درخت بلند پشت درختای کوتاه. چشماتو ببند و پرنده‌ها رو ببین. حیفه که تو هم نتونی ببینیشون و تنهایی سردم بشه.
بیا. ببین. داره بارون میاد. زمین خیسه. هوا سرده. دسته‌ی پرنده‌ها برگشتن. منم برگشتم. که ببینمشون. تو هم برگرد. که ببینیشون.
آخه تو بگو. عجیب نیست؟ عجیب نیست فردای روزی که اومدم این‌جا، آسمون بارید و بارید و بارید و سیل همه‌جا رو برداشت و من صبحش از صدای بارون بیدار شدم و گریه کردم که تو پیشم نیستی و چه حیفه که نیستی. و چه حیفه که تنهایی باید شالم رو بندازم روی شونه‌م و به پرنده‌ها نگاه کنم که برگشتن و خیس‌ترین نامه‌ی دنیا رو برات بنویسم.
حیف شد که صبح پیشم نبودی و دست به موهام نکشیدی و توی گوشم نخوندی بالاخره موهات بلند شدن. عوضش خودم به موهام دست کشیدم و توی دلم گفتم این موها، توی نبودنت بلند شدن و حالا دیگه می‌شه بافتشون. خودت می‌دونی چه حیف شد که دستای تو، اون دستایی نبود که موهام رو بافت و چه حیف‌تر شد وقتی که توی آینه‌قدی چرخ زدم، تو نبودی تا سه دور بیش‌تر چرخ بزنم و خودم رو پرت کنم توی بغلت و چشمام رو ببندم تا وقتی نورهای توی چشمم، نچرخن و وایسن و وقتی سرمو می‌گیرم بالا، صورتت رو از گردن به بالا ببینم ولی نتونم تشخیص بدم چشمات دارن کجا رو نگاه می‌کنن.
ببین همه‌ش حیف شد. و من از بین همه‌ی این حیف شده‌ها، دوربین داشتم و بارون و هوای خوب و شال قرمز و موی بافته و پرنده‌هایی که از کوچ برگشته بودن. اما، فقط حضور توئه که کفایت می‌کنه و وقتی نباشه، هیچ‌چیز این جهان کافی نیست. شاید به خاطر همینه که این تصویر، آخرین تصویر ایستاده‌ی من توی دنیای پیشِ چشمِ توئه. وقتی برگشتم، آخرین تصویر، پرنده‌ها بودن که توی درختا گم می‌شدن و صدای خنده‌ی تو و خونی که از دو تا کتفم می‌چکید و انگاری خاصیت عشق همینه.
دیدم که از کتفم خون می‌چکه. دیدم که روی زمین نیستم. و فقط صدای خنده‌ی تو بود و صدای بارون و باد که می‌خورد پشت گردنم و منو می‌کشوند سمت درختا. پیش پرنده‌ها. ولی اینا همش خیاله. من هنوزم منتظرم. فقط باید پیدام کنی و نگی یه درخت بلنده پشت درختای کوتاه. پیدام کن. منتظرم.»

- از خل‍ال فهیمه -

29 July 2016

اسم‌ها قدرت دارند.

- از کجا می‌فهمی پرسونای کسی برات تغییر کرده؟
- اسم کانتکت‌ش روی تلفن‌م عوض می‌شه.

27 July 2016

Pheebo

دیروز گیاه خریدم.
توی گلدون زرد قناری‌ش جا خوش کرده و عین خیال‌ش نیست که انقدر کوچیک؛ ل‍ابد فکر می‌کنه می‌تونه باعث شه زندگی‌م فرق کنه با مراقبت ازش.
از امروز به بعد، دو سال تمام ه که گوشت‌نخواری پیشه کرده‌م. کاسه‌های گنده و هیپی‌واری و چای پشت چای و «اسم‌ها قدرت دارن»ی که بعدتر به نوبت دنبال گوشت‌نخواری اومدن و تبدیل‌م کرده‌ن به چیزی که هستم -- یا فکر می‌کنم هستم. آخرین باری که آ. رو به اسم صدا کرده‌م یادم نمی‌یاد.
به‌م گفت شروع کنم به نوشتن. خیلی بعد از نصفه‌شب بود، ولی همون‌موقع دوخطی نوشتم و خواب‌م برد بعدش. جلد دفترم سبز بود؛ خوش‌حال‌م می‌کرد. به‌ش گفتم سعی می‌کنم بنویسم و خندیدم.
آ. شکل گیاه ه. سبز ه.
اسم موجود جدیدی که توی گلدون زرد قناری ه رو گذاشته‌م فیبو، با کلی وسواس که به‌ش می‌یاد فیبو صدا شه یا نه. ولی به‌ش می‌یاد. اسم درستی ه. موجود درستی ه. حداقل برای ال‍ان.

× به آ. گفتم خیلی کله‌م پراکنده ست. گفت باشه؛ بنویس ولی. همین‌قد پراکنده م.

21 June 2016

قضیه پشت قضیه پشت قضیه، که یه‌شبه جزوه رو تموم کنم و فرصت کنم دو دقیقه چشم‌هام رو ببندم قبل از امتحان و بعدتر وقتی علت «انقدر خسته و داغون»بودن‌م رو می‌پرسن، غرغر نکنم که فل‍ان‌قد روز ه که نخوابیده‌م و فکر کنن «باز این گل‌درشت‌نمایی کرد.» . قبل از این که ساعت زنگ بزنه، از جا می‌پرم و هشیار و چشم‌بسته منتظر می‌شم تا صدای گوش‌خراش Waltz آقای گرینکو بپیچه توی اتاق -- و بلکه اتاق‌ها و خونه‌های مجاور، بس که می‌ترسم از خواب موندن. از حفظ مقنعه‌م رو سر می‌کشم و مسواک می‌زنم و از حفظ اتوبوس کوفتی‌ای که همیشه یکی از پنجاه‌ساله‌های لب‌پروتزی خودمریم‌مقدس‌پندار توش هست که به‌م «به عنوان یه خواهر بزرگ‌تر» توصیه کنه که موهام رو «بپوشونم» رو سر ساعت سوار می‌شم و قضیه پشت قضیه پشت قضیه، که یادم نره دارم به بیست‌سالگی نزدیک‌تر می‌شم و به سی و چهل و پنجاه و پروتزِ لب و «عزیزم موهات خیلی قشنگ ه ولی به‌تر ه که بپوشونی‌شون، برای خودت می‌گم» . جزوه رو می‌ندازم رو میز گنده‌ی وسط شورا که از خرده‌نون‌های روزهای قبل [مزایای ماه مبارک رمضان، تبدیلِ شورا به مقر روزه‌خواران مقیم مرکز] پوشیده ست؛ برای اولین بار تصمیمی که گرفته‌م رو بلند می‌گم و عرفان می‌خنده و می‌گه که به‌نظرش به‌هرحال می‌کردم این کار رو. بعد از اون انگار آسون‌تر و قابل‌دسترسی‌تر می‌شه برام؛ تصمیمه وسط حرف‌های روزمره‌م با سال‌پایینی‌ها می‌لغزه و جوری بی‌اهمیت برخورد می‌کنم که انگار مهم نیست و انگار صرفاً یه ایده ست. جزوه‌ی جبر -یا ترکیبیات، یا اتوماتا یا هر کوفتِ دیگه‌ای- پوشیده می‌شه از خرده‌های نون بربری و خوب قضیه‌ها رو حفظ شده‌م و بله، قرار ه که تصمیم‌م عملی شه و بله، من از فردا صبح روزی نیم ساعت ورزش خواهم‌کرد و بله، هیچ خللی هم در کار نیست و تنها اندوه زیرزیرکی خزنده‌ای که هست، فکر کردن به حرف‌هایی ه که می‌شه به یه دوست عزادار زد که از فرط بی‌معنی‌بودن تهوع‌آور نباشن؛ ولی هیچ‌کدوم از این‌ها باعث نمی‌شه که دورتر شم از بیست‌سالگی و سی و چهل و پنجاه و پروتز لب و همه‌ی کارهایی که به «بعد از بیست‌سالگی» موکول می‌کردم‌شون که مثل‍اً خیلی در آینده و دور و «حال‍ا فرصت هست» ، ولی همین بیخِ گوش. همین بیخِ گوش.

20 June 2016

CC

«چونی بی من؟»