پینوشت. After all ، هنوز هریپاترهای ستاره و «استانبول» و «ناتور دشت»ِ موبو هستن که فکر کردن بهشون باعث شه احساس زندهبودن کنم. حتا اگه تا صدهزارسال دیگه هم حوصله نکنم برم سراغشون و بخونم، صرفِ وجودشون ه که حالم رو وسط این روزها قابلتحمل میکنه.
14 August 2015
10 August 2015
جنگل واژگون
پلیور نوی خوشرنگ -و آلسو، خسته- رو گذاشتهم جلوم که دو دقیقه یه بار نگاهش کنم، خوشم بشه. بیصبرترین م برای رسیدن پاییز. که وقتی سوار اتوبوس میشی که برسی به کلاسِ هشت صبح، گرگومیش باشه و بادِ خنک محوی که مییاد، موسیقی قشنگ بطلبه؛ انگشتهات رو بپیچی توی آستینت و ادای آدمهایی که خیلی سردشون ه رو دربیاری. که برگشتنا برگهای چنارهای باقیموندهی چاررا ولیعصر رو لگد کنی و وقتِ رد شدن از جلوی شیرینیفروشی، مکث کنی و بوی گرما و شکلات و امنیت رو با لذت فرو بدی.
بیصبرترین م که پاییز شه و درگیر شم باز. وقتِ چای خوردن، عینکم بخار کنه. توی تاکسیهایی که بوی سیگارِ مونده میدن و همیشهی خدا آینهبغلشون خراب ه، پنجرهی عقب بخار کنه و هیچچی رو نشه دید از پشتش؛ همهچیز و همهکس تبدیل شن به یه مشت لکّهی رنگی بیآزار. شیشهی جلوی قفسهی فکرهای آزارنده بخار کنه و موقتاً خفه شه همهمهی ناجور توی سرم. بیصبرترین م که پاییز شه و گرمای تابستونها رو بشوره ببره. یادِ پیکسل پارچهای پارمیدا بیفتم که روش نوشتهبود «تو فراموش خواهیکرد» و سعی کنم که فراموش کنم. پاییز شه و دیگه پیش نیاد که وسط مترو، وقتی لیوان کاغذیِ قهوههای لمیز رو گرفتهم دستم و تکیه دادهم به در تا برسیم به ایستگاه آزادی و بپرم پایین از قطار، ناغافل اون ورژنی از Waltz for a Night پلی شه که از همه دردناکتر ه. موسیقیهای ناغافل مخصوصِ تابستون ن آخه. همونطور که حرفهای ناغافل و روزهای ناغافل. همهچیز توی پاییز هشیارانه ست و خودآگاه؛ حتّی لغزیدن و فشردهشدنِ قلب از فرط اندوه.
دست میکشم به نرمیِ بافت پلیور؛ بهش میگم که این تابستون با هم بزرگ میشیم، جان دلم. ذرهذره پیرتر میشیم و زخمی میشیم و زخمهامون خوب میشه و پوست میندازیم. پاییز رو تمامعیار میگذرونیم با هم. میخنده، میخونه «پادشاهِ فصلها، پاییز.» .
پینوشت. قسمتِ ایتالیک از قسمتِ شونزدهم رادیو چهرازی ه.
پینوشت. با محبوبِ تازهیافتهم آشنا شید: Ilya Beshevli - Night Forest
بیصبرترین م که پاییز شه و درگیر شم باز. وقتِ چای خوردن، عینکم بخار کنه. توی تاکسیهایی که بوی سیگارِ مونده میدن و همیشهی خدا آینهبغلشون خراب ه، پنجرهی عقب بخار کنه و هیچچی رو نشه دید از پشتش؛ همهچیز و همهکس تبدیل شن به یه مشت لکّهی رنگی بیآزار. شیشهی جلوی قفسهی فکرهای آزارنده بخار کنه و موقتاً خفه شه همهمهی ناجور توی سرم. بیصبرترین م که پاییز شه و گرمای تابستونها رو بشوره ببره. یادِ پیکسل پارچهای پارمیدا بیفتم که روش نوشتهبود «تو فراموش خواهیکرد» و سعی کنم که فراموش کنم. پاییز شه و دیگه پیش نیاد که وسط مترو، وقتی لیوان کاغذیِ قهوههای لمیز رو گرفتهم دستم و تکیه دادهم به در تا برسیم به ایستگاه آزادی و بپرم پایین از قطار، ناغافل اون ورژنی از Waltz for a Night پلی شه که از همه دردناکتر ه. موسیقیهای ناغافل مخصوصِ تابستون ن آخه. همونطور که حرفهای ناغافل و روزهای ناغافل. همهچیز توی پاییز هشیارانه ست و خودآگاه؛ حتّی لغزیدن و فشردهشدنِ قلب از فرط اندوه.
دست میکشم به نرمیِ بافت پلیور؛ بهش میگم که این تابستون با هم بزرگ میشیم، جان دلم. ذرهذره پیرتر میشیم و زخمی میشیم و زخمهامون خوب میشه و پوست میندازیم. پاییز رو تمامعیار میگذرونیم با هم. میخنده، میخونه «پادشاهِ فصلها، پاییز.» .
پینوشت. قسمتِ ایتالیک از قسمتِ شونزدهم رادیو چهرازی ه.
پینوشت. با محبوبِ تازهیافتهم آشنا شید: Ilya Beshevli - Night Forest
07 August 2015
This Magic Spell You Cast
وقتی نشستهبودم پشت میز آشپزخونه و دستهام رو دورِ ماگ چای حلقه کردهبودم و آسمون صورتی و طلایی بود، فهمیدم که چهقدر دلم برای پاییز تنگ شده. وقتی خوابم نمیاومد و اینجا رو تا همین روزهای پارسال شبیهسازی کردهبودم و مُردهبودم از فرط پیری و فرسودگی. وقتی جسمم تو آشپزخونه بود و ذهنم توی «مربع» و «دایره» و پارک ملّت و تجریش پرسه میزد و مث تدِ بزرگسال، برای هر قدمش یه قصّه از جوونیهاش داشت و قصّههاش جلوش -جلوی ذهنِ متحرکِ سرگردانش- رژه میرفتن و خودشون رو به رُخ میکشیدن. که زل زدهبودم به آسمونی که خورشیدش برای چندمیلیاردمینبار داشت طلوع میکرد، و فکر میکردم «آخرین باری که با این دقت رنگها رو دیدهبودم کِی بوده؟» و صدای Daniela Andrade یی که La Vie en Rose تعریف میکرد میاومد.
وقتی کفِ دستهام از گرمای چای داغ شدهبود و از بوی چوب دارچین منگ بودم فهمیدم که چهقدر دلم برای پاییز تنگ شده.
وقتی کفِ دستهام از گرمای چای داغ شدهبود و از بوی چوب دارچین منگ بودم فهمیدم که چهقدر دلم برای پاییز تنگ شده.
30 July 2015
Céline: I mean, I always feel like a freak because I'm never able to move on like (snaps her fingers) this! You know? People just have an affair or even... entire relationships... They break up and they forget! They move on like they would have changed brand of cereals! I feel I was never able to forget anyone I've been with. Because each person have...their own specific qualities. You can never replace anyone. What is lost is lost.
Each relationship when it ends really damages me; I never fully recover. That's why I'm very careful with getting involved because...it hurts too much! Even getting laid - I actually don't do that. I will miss of the person the most mundane things. Like I'm obsessed with little things.
Maybe I'm crazy, but... When I was a little girl, my mom told me that I was always late to school. One day she followed me to see why. I was looking at chestnuts falling from the trees rolling on the sidewalk or... ants crossing the road... the way a leaf casts a shadow on a tree trunk... little things. I think it's the same with people. I see in them little details so specific to each of them that move me and that I miss, and... will always miss. You can never replace anyone, because everyone is made of such beautiful specific details. (Smiling directly at Jesse.) Like I remember the way your beard has a little bit of red in it. And how the sun was making it glow that... that morning, right before you left. I remember that and...I missed it! I'm really crazy, right?
[Before Sunset; Richard Linklater; 2004]
Each relationship when it ends really damages me; I never fully recover. That's why I'm very careful with getting involved because...it hurts too much! Even getting laid - I actually don't do that. I will miss of the person the most mundane things. Like I'm obsessed with little things.
Maybe I'm crazy, but... When I was a little girl, my mom told me that I was always late to school. One day she followed me to see why. I was looking at chestnuts falling from the trees rolling on the sidewalk or... ants crossing the road... the way a leaf casts a shadow on a tree trunk... little things. I think it's the same with people. I see in them little details so specific to each of them that move me and that I miss, and... will always miss. You can never replace anyone, because everyone is made of such beautiful specific details. (Smiling directly at Jesse.) Like I remember the way your beard has a little bit of red in it. And how the sun was making it glow that... that morning, right before you left. I remember that and...I missed it! I'm really crazy, right?
[Before Sunset; Richard Linklater; 2004]
23 July 2015
باید همون لحظهها رو دودستی میچسبیدیم و وِرد میخوندیم که At this moment, I swear, we are infinite . باید میموندیم زیر همون درخت سفیدپوش فروردین و زیر بارون خیسِ خیس میشدیم و از جامون تکون نمیخوردیم. چه میدونستیم اگه یه لحظه فشار دستمون رو کم کنیم، از بین انگشتهامون میلغزه و میره؟ باید کاناپهی اون کافهی نجاتدهندهی خوشرنگ رو بغل میکردیم و هیچوقت نمیذاشتیم دور شه ازمون.
«آه، ای یقین گمشده؛ ای ماهیِ گریز؛ از برکههای آیینه لغزیده توبهتو...»
× اونجایی از ه.آ.م.ی.م که تد و رابین تا صبح راه میرن کنار دریا و حرف میزنن؛ که تهش رابین مث بادکنک بچگیهای تد از دستش جدا میشه و میره بالا.
«آه، ای یقین گمشده؛ ای ماهیِ گریز؛ از برکههای آیینه لغزیده توبهتو...»
× اونجایی از ه.آ.م.ی.م که تد و رابین تا صبح راه میرن کنار دریا و حرف میزنن؛ که تهش رابین مث بادکنک بچگیهای تد از دستش جدا میشه و میره بالا.
16 July 2015
اگه تمام عمرمون رو صرف کنیم و خیام بخونیم، باز هم کم ه. باز هم وقتی میگه «ای کاش که جای آرمیدن بودی.» ، و وقتی ادامه میده که «کاش از پی صدهزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی.» ، دلمون میخواد برگردیم به یکی دو سال پیش، خودمون رو بغل کنیم و بگیم که ایتس نات گانا بی الرایت؛ ایتس نات گانا بی آسام؛ ولی عادت میکنیم. چون خانوم پیرزاد میگه. بعد برگردیم به زمان حال و ادامه بدیم به زلزدنمون به کاغذی که روش آقا خیام صحبت کرده برامون.
× برای خاطر همین روزِ صدهزار سال پیش؛ که کاش از پیش از دلِ خاک...
× برای خاطر همین روزِ صدهزار سال پیش؛ که کاش از پیش از دلِ خاک...
13 July 2015
۱. چرا تابستون بارون نداره آخه؟
۲. تو گرمای وسط ظهر تابستون، Comptine d'un Autre Été L'Après Midi میشنوم و دلم میخواد پشت پنجره نشستهباشم، بارون بیاد. مث تاقچهطور پشت پنجرهی بزرگ خونهی مانیکا، که ریچ مینشست پشتش و بیرون رو نگاه میکرد.
آقا تیرسن میدونه همهچیزِ دنیا رو انگار. اونهمه Passion رو میفهمه؛ که حتا الان هم که خدا میدونه چهقدر دور ه، فیزیکی و ذهنی، هنوز به یادم مییاد. اونهمه آفتاب رو. رنگهایی که زیر نور خورشید انگار محو و بیجون میشدن رو.
آقا تیرسن میدونه که آدمی برای شُستنِ آفتابها، به بارون نیاز داره همیشه. همونطور که حضراتِ Explosions in the Sky میدونستن بارون رو فقط با موسیقیِ تابستونی میشه فراموش کرد.
۳. ایمان بیاریم به اون روزی که باد میاومد و میخواستم بهت بگم «پس باد همهچیز را با خود نخواهدبرد؛ هوم؟» و میدونستم جواب نمیدی «غبار؛ غبار آمریکا.» و نگفتم هیچچی بهت.
۴. غبار؛ غبار آمریکا...
۲. تو گرمای وسط ظهر تابستون، Comptine d'un Autre Été L'Après Midi میشنوم و دلم میخواد پشت پنجره نشستهباشم، بارون بیاد. مث تاقچهطور پشت پنجرهی بزرگ خونهی مانیکا، که ریچ مینشست پشتش و بیرون رو نگاه میکرد.
آقا تیرسن میدونه همهچیزِ دنیا رو انگار. اونهمه Passion رو میفهمه؛ که حتا الان هم که خدا میدونه چهقدر دور ه، فیزیکی و ذهنی، هنوز به یادم مییاد. اونهمه آفتاب رو. رنگهایی که زیر نور خورشید انگار محو و بیجون میشدن رو.
آقا تیرسن میدونه که آدمی برای شُستنِ آفتابها، به بارون نیاز داره همیشه. همونطور که حضراتِ Explosions in the Sky میدونستن بارون رو فقط با موسیقیِ تابستونی میشه فراموش کرد.
۳. ایمان بیاریم به اون روزی که باد میاومد و میخواستم بهت بگم «پس باد همهچیز را با خود نخواهدبرد؛ هوم؟» و میدونستم جواب نمیدی «غبار؛ غبار آمریکا.» و نگفتم هیچچی بهت.
۴. غبار؛ غبار آمریکا...
06 July 2015
Symphony of Illumination
ه.آ.م.ی.م؛ سیزن هفتم؛ اپیزود دوازدهم. همونجایی که تد نمیدونه رابین واقعاً چرا ناراحت ه و کل خونه رو ریسهی نور میپیچه. سمفونی نور میسازه براش.
هرقدر لیلی و مارشال و بارنی دورت باشن، باز هم هیچکس مث تد نمیشه وقتی حالِ رابین رو داری توی اون اپیزود. هیچکس مث تد نمیدونه چی حالت رو خوب میکنه. همونجا ست که فرق سمفونی نور تد و شوخیهای بیمزهت -که از ته دل میخندم بهشون- از بین میره؛ ته هردوش میشه هقهق. میشه آروم شدن و حالِ خوب.
هرقدر لیلی و مارشال و بارنی دورت باشن، باز هم هیچکس مث تد نمیشه وقتی حالِ رابین رو داری توی اون اپیزود. هیچکس مث تد نمیدونه چی حالت رو خوب میکنه. همونجا ست که فرق سمفونی نور تد و شوخیهای بیمزهت -که از ته دل میخندم بهشون- از بین میره؛ ته هردوش میشه هقهق. میشه آروم شدن و حالِ خوب.
05 July 2015
با نیل حرف میزنم و فکر میکنم اسمِ هرچیزی مقدس ه. نباید زیاد به کارش برد. نباید به همه یادش داد. نباید همهجا درموردش حرف زد. اسم، هویت ه. من اینی م که هستم چون اسمم ارغوان ه. اسمم ارغوان ه، چون این آدم م.
اسمها مهم ن آخه. وقتی صدات میکنم بعد از هزار سال، توجهت جلب میشه. حواست جمع میشه که دارم حرف مهمی میزنم بهت. شاید «اهمیت»ی نداشتهباشه؛ ولی کی میتونه بگه این که یه گربهی پشمالوی سیاهوسفید توی نیممتریت خودش رو زیر آفتاب تمیز باغفردوس کشوقوس میده و تو حواست جای دیگه، مهم نیست؟وقتی ازت میپرسم به نظرت به فلانی بیشتر نمییاد که اسمش عرفان باشه و تایید میکنی، انگار که دنیا رو دادهباشن بهم. کاراکتر فلانی با تصوّر اسمش خیلی فرق دارن و با تصوّر یه «عرفان» خیلی مشابه؛ این که تصویر ذهنیمون از فلانی اینقدر مشابه ه قشنگترین ه. اسمها هویت ن آخه.
اسمها خیلی قشنگ ن آخه. یگانه ن. برای اثبات یگانگی اسمها، دو تا اسم ناهمسان فرضی x1 و x2 در نظر میگیری برای یه شئ، که تصوّر هردو با تصویرذهنی شئ یکی باشه. گزارههای منطقی رو که ادامه بدی به تناقض میرسی؛ x1 «باید» همون x2 باشه. گریزی ازش نیست.
اسمها رو نباید لوث کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد.. اگه بدونی.
× سرخپوستِ درونم ه شاید، که اینهمه برای اسمها ارزش میذاره.
اسمها مهم ن آخه. وقتی صدات میکنم بعد از هزار سال، توجهت جلب میشه. حواست جمع میشه که دارم حرف مهمی میزنم بهت. شاید «اهمیت»ی نداشتهباشه؛ ولی کی میتونه بگه این که یه گربهی پشمالوی سیاهوسفید توی نیممتریت خودش رو زیر آفتاب تمیز باغفردوس کشوقوس میده و تو حواست جای دیگه، مهم نیست؟وقتی ازت میپرسم به نظرت به فلانی بیشتر نمییاد که اسمش عرفان باشه و تایید میکنی، انگار که دنیا رو دادهباشن بهم. کاراکتر فلانی با تصوّر اسمش خیلی فرق دارن و با تصوّر یه «عرفان» خیلی مشابه؛ این که تصویر ذهنیمون از فلانی اینقدر مشابه ه قشنگترین ه. اسمها هویت ن آخه.
اسمها خیلی قشنگ ن آخه. یگانه ن. برای اثبات یگانگی اسمها، دو تا اسم ناهمسان فرضی x1 و x2 در نظر میگیری برای یه شئ، که تصوّر هردو با تصویرذهنی شئ یکی باشه. گزارههای منطقی رو که ادامه بدی به تناقض میرسی؛ x1 «باید» همون x2 باشه. گریزی ازش نیست.
اسمها رو نباید لوث کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد؛ اسمها رو نباید عادی کرد.. اگه بدونی.
× سرخپوستِ درونم ه شاید، که اینهمه برای اسمها ارزش میذاره.
Subscribe to:
Posts (Atom)