14 June 2016

یادِ رنگین

یه بار که خواب‌ت رو دیدم، داشتیم «ارغوان» ِ علی‌رضا قربانی رو گوش می‌کردیم و من خوش‌م بود که اسم‌م ارغوان ه. هوا ابری نبود. آفتابی هم نبود. گرمی و سرماش هم مشخص نبود. یه لامکانِ بی‌زمانی بود انگار. تو تکیه داده‌بودی به پشتیِ صندلی‌ت؛ من جوری خم شده‌بودم که پیشونی‌م تکیه داشته‌باشه به دیواره‌ی کناریِ انگشت‌های اشاره‌م. وانمود می‌کردم که دارم مورچه‌های عبوری از آسفالتِ زیر پامون رو می‌شمرم؛ ولی نگاه‌م به کفش‌هات بود که انگار میخِ زمین شده‌بودن. چشم‌هام رو تنگ کرده‌بودم. علی‌رضا قربانی گفت «تو بخوان.» و تو تکیه‌ت رو از پشتیِ صندلی برداشتی و یه کم خم شدی به جلو و گذاشتی از اول پخش شه ترَک. نگاه‌م جایی رو نمی‌دید -جز کفش‌هات- ؛ ولی جوری بود که می‌‌دیدم‌ت انگار. چشمِ‌درون‌طور شاید مثلاً. علی‌رضا قربانی گفت «یادِ رنگینی در خاطرِ من گریه می‌انگیزد.» . من می‌دونستم که اگه همین‌طور به هیچ‌چی‌نگفتن ادامه بدم، یادِ رنگینی در خاطرم گریه خواهدانگیخت به‌زودی؛ ولی انگار که حنجره‌م زنگ زده‌باشه و نخوام کسی صدای غژغژ حرکت چرخ‌دنده‌هایی روبشنوه که مدّت‌ها تکون نخورده‌ن از جاشون رو بشنوه. زدی به شونه‌م و تماسِ دست‌ت فقط یه کم بیش‌تر از دو ثانیه طول کشید. گفتی «ارغوان‌م تنها ست؟». نیش‌م -رو به کفش‌هات- باز شد که «نه.» . تنها کلمه‌ای که از اول تا آخرش ازم دراومد، همون «نه» بود. اگه لب‌خند زدن صدا داشت، صدای لب‌خندت رو می‌شنیدم. گفتی «خوب ه.» و مکث کردی. شاید که سبک‌ و سنگین کنی حرف‌ت رو. گفتی «برافراشته باش. خـُب؟ تو برافراشته باش.». من هیچ‌چی نگفتم. هیچ‌چی نگفتم. هیچ‌چی نگفتم. فقط تهِ دل‌م پُر شد از خوشیِ این که اسم‌م ارغوان ه. علی‌رضا قربانی دوباره از اول شروع کرده‌بود به خوندن؛ که «این چه رازی ست که هر بار بهار با عزایِ دلِ ما می‌آید؟». می‌دونستم خواب ه. اگه خواب نبود، همون «نه»ی مختصر رو هم نمی‌گفتم. بیدار که شدم، هجاهای اسم‌م توی گوش‌م زنگ می‌زد هنوز. «ارغوان. ارغوان. تو برافراشته باش.» .‌

دوشنبه، نوزده خرداد نودوسه.

دراماکویینِ دونده‌ی تقریباًسال‌گردها

یک سال پیش، نوشته‌م:
تو پیش‌فرض‌های تصویر ذهنی‌م اومده‌بود که قرار ه بیرون بریم و عادی باشیم، معمولی، انگار هیچی نشده. قهوه بخوریم -و منِ نابلد وانمود کنم از تلخیِ مسخره‌ی ل‍اته خوش‌م می‌یاد- و حرفِ واقعی و شاید حتا تو چشم‌هاش نگاه کنم یا حداقل با انگشت‌هام بازی نکنم موقع معاشرت. ولی در واقعیت روی مبل توسی نشسته‌بودم، دیالوگ‌های دوجمله‌ای و وارسی شیار بین دکمه‌های کی‌بورد تو وقفه‌های نه‌چندان‌کوتاه بین حرف‌ها و خنده‌های مصنوعی‌ای که قرار بود نشون بده چه‌قدر ریلکس و بی‌خیال و وِل م، ولی فقط سنگین‌تر می‌کرد جو رو. به محض این که در لپ‌تاپ رو بست، از جا پریدم و فاکتور رو مچاله کردم بین انگشت‌هام -- «بریم؟» «عجله داری؟» «نه، ولی باید زودتر بلند شیم.» و اشاره به عل‍امتی که می‌گفت تو ساعت‌های شلوغ، بعد از بیست دقیقه نشستن به‌تر ه که جاتون رو بدید به آدم‌های منتظرِ دیگه و فلنگ رو ببندید. تو خیابون، دمِ در دست دادیم و خدافظی و با حداکثر سرعت‌م پیچیدم توی کوچه‌های ولیعصر که تنهایی بشینم به عصر خرداد و فکر کنم تقریباً یک سال گذشته از اون روزهایی که همه‌چی یهو عوض شد.
چون سال‌گردها پشت سر هم می‌گذرن -بی توجه به این که دیگه از دل‍ایلِ سال‌گردبودگی‌شون هیچ بارِ دراماتیکی مونده یا نه- ؛ انگار که یه عدد و یه ریچوآل که چاره‌ای نداره جز تکرارشدن و یادآوریِ همه‌ی جزییات سابقاًدراماتیک.

پی‌نوشت.
«اون‌قدر خاطره از خودم درآوردم که دست‌آخر قصه‌ی خودمون رو باور کردم، ولی این‌جاش عجیب ه که این باور به‌م قوت‌قلب نمی‌داد که برم باهاش حرف بزنم. برعکس، روزبه‌روز شل‌تر می‌شدم. ما همین‌جوری خوش‌بخت بودیم، جامون تو سر من گرم‌ونرم بود. نمی‌تونستیم به‌تر از این باشیم. پس چه فایده‌ای داشت؟»
[ منگی؛ ژوئل اگلوف؛ صفحه‌ی شصت‌وسه ]

08 June 2016

Jesse: [With his hands mimicking a telephone, playing the role of Céline's friend] Why'd you get off the train with him?
Céline: Well... He convinced me. Well, actually I was... [Smiles] I was ready to get off the train with him after talking to him a short while. He was so sweet, I couldn't help it. We were in the lounge car, and he began to talk about him, as a little boy, seeing his great-grandmother's ghost. I think that's when I fell for him. Just the idea of this little boy with all those beautiful dreams.

[Before Sunrise; Richard Linklater; 1995 ]

هر سل‍ام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست.

آقای عزیز؛
هفت ساعت بعد، اولین امتحانِ از سری روزهایی ست که در انتهاشان یک نیمه-لیسانسه می‌شوم؛ حداقل بنا به محاسباتی که دوره‌ی کارشناسی را هشت‌ترمه در نظر گرفته‌اند. نمی‌دانم از کجا عل‍اقه‌ی بی‌مزه‌م شروع شد به عددگذاری و نسبت‌دهیِ همه‌ی وقایع؛ «دفعه‌ی n/2اُم از nبار مل‍اقات» و «فقط یک‌شیشمِ راه مونده» و «یک‌هشتمِ چیزی که اومده‌م رو باید ادامه بدم تا برسم به وسط مسیر» . انگار ددل‍این، خط مرگ، «انتها»ی کذایی، قرمز و پهن لمیده آخر مسیری که سراسر -خط‌کش‌وار- درجه‌بندی شده‌ست و حین گذشتن در راه، فراموش نمی‌شود که هیچ، هر لحظه پراهمیت‌تر جلوه می‌کند.
از همان ابتدا، تصویر یک پایان شکوه‌مند در سرم نشسته و بیرون نمی‌رود. می‌دانم کِی و کجا باید سقوط کرد که زیباتر به نظر بیاید؛ کامل‌تر و ایده‌آل‌تر. حواس‌م هست که مشاجره‌ها را طوری به تعویق بیندازم یا پیش بکشم که به موقع به خط مرگ برسیم. در خیال‌هام، هیچ‌چیز تا از نوار قرمز و پهن عبور نکند کامل نخواهدبود و همیشه ناکافی و موقت؛ همیشه به انتظار پایانِ ناگزیر.

آقای عزیز؛
امیدی هست که شما هنوز درمانی باشید بر سلسله‌ی پایان‌ها؟

× عنوان از «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» ، نادر ابراهیمی.
× پیشنهاد موکدم شنیدن «خاطرات خاموش» از یاسمن مشهوری ست و رجوع به آلبومِ محشرش، «سه‌هزار و هشت‌صد و سی‌ و یک» .

04 June 2016

دیوانگی در بروکلین


چونه‌م رو گذاشته‌بودم رو میز و نگاه‌م روبه‌رو، «من چرا هنوز این‌جا م؟» رو مث یه وِرد مقدس تکرار می‌کردم مدام. توی سرم می‌پیچید و منعکس می‌شد. چندتایی از انعکاس‌هاش از دهن‌م اومد بیرون.
بعد چشم‌هام رو بستم و گذاشتم بادِ کولر چتری‌هام رو تکون بده.
بعد دست‌م رو گرفت و گفت «ببین؛ درست می‌شه.» و گفت «من رو نگاه کن.» و نگاه‌ش کردم. همون‌طور چونه‌رومیز، سرم رو چرخوندم فقط.
بعد درست شد.

× بی‌توضیح؛ بی‌آخر.

31 May 2016

در واپسین دقایق حیات

مذبوحانه . [ مَ نَ / نِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) حرکت مذبوحانه؛ حرکتی از روی کمال نومیدی و بی اندک فایده‌ای. تلاشی بی‌نتیجه و مأیوسانه. حرکتی که به قصد نجات از مضیقه انجام گیرد ولیکن نتیجه‌ی آن معکوس باشد، همچون حرکت حیوان مذبوح که فوران دم بیفزاید و مرگ او نزدیکتر سازد. حرکتی چون حرکت مگس در تار عنکبوت. جنبشی چون جنبش حیوان سربریده.

30 May 2016

"Juste au feu, au coin, il y a un metro meme. Je veux prendre le metro."

Céline: I was thinking... for me, it's better I don't romanticize things as much anymore. I was suffering so much all the time. I still have lots of dreams, but they're not in regard to my love life. It doesn't make me sad, it's just the way it is.
Jesse: Is that why you're in a relationship with somebody who's never around?
Céline: Yes, obviously, I can't deal with the day to day life of a relationship. Yeah, we have, you know, this exciting time together and then he leaves, and I miss him, but at least I'm not dying inside. When someone is always around me, I'm like suffocating!
Jesse: No, wait, you just said that you need to love and be loved...
Céline: Yeah, but when I do it quickly makes me nauseous! It's a disaster. I mean I'm really happy only when I'm on my own. Even being alone, it's better than sitting next to a lover and feeling lonely. It's not so easy for me to be all romantic. You start off that way and after you've been screwed over a few times, you forget about all your delusional ideas and you just take what comes into your life. That's not even true I haven't been screwed over, I've just had too many blah relationships. They weren't mean, they cared for me, but... there were no real connection or excitement. At least not from my side.
Jesse: God, I'm sorry. Is it really that bad? It's not, right?
Céline: (Shaking her head with eyes nearly watering.) You know...it's not even that. I was... I was fine, until I read your fucking book. It stirred shit up, you know? It reminded me how genuinely romantic I was, how I had so much hope in things, and now it's like... I don't believe in anything that relates to love. I don't feel things for people anymore. In a way... I put all my romanticism into that one night, and I was never able to feel all this again. Like somehow this night took things away from me and... I expressed them to you, and you took them with you. It made me feel cold, like if love wasn't for me.
Jesse: I... I don't believe that. I don't believe that.

[ Before Sunset; Richard Linklater; 2004 ]

27 May 2016

سنگینی تحمل‌پذیر تعلق




تو فضای مهمونی‌گونه‌ی کافه‌ی نو، تازه داشتم می‌فهمیدم وصفِ «زامبی همیشگی»ای که یاسی نوشته‌بود یعنی چی. کنار سه تا از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌هام بودم و برای اولین بار تلخی عجیب ل‍اته رو می‌چشیدم [بعد از عادت‌کردنِ تدریجی‌م به طعم موکا، دروازه‌ی ورودم به کانسپت قهوه] و پیکسل سیاه‌وسفید کافه روبه‌روم و گلدون Zamiifolia [ «جواهر زنگبار» ] بیخ گوش‌م؛ ولی زامبی همیشگی مهمونی‌ها. چون تاریخ می‌چرخه و از رومون رد می‌شه و بارها و بارها در جاهای مختلف، تکرار می‌کنه خودش رو.
ساعت نه‌وربع که تو خیابون وایستادم منتظر ماشینِ Snapp ، همه‌جا تاریک بود و تنها منبع نور انگار که پنجره‌ی زرد و روشنِ کافه. از پایین‌تر می‌دیدم که اون سه‌تا نشسته‌ن کنار بطری‌های شیشه‌ای رنگی، که عکس‌های پول‍ارویدمون روی دیوار سیاه جا خوش کرده‌ن. نور منعکس می‌شد تو شیشه‌های تراش‌خورده‌ی لوستر و برمی‌گشت روی سطح «دبه‌ی شیر» و از پنجره می‌ریخت بیرون. حس کردم که دایره‌ی فلزی‌ای که یه روش عدد شصت‌وچهار رو نوشته و روی دیگه‌ش اسمِ کافه و چند دقیقه پیش اضافه شده به دسته‌کلیدم -مث کلید یه خونه‌ی جدید- سنگین‌تر از قبل کرده جیب‌م رو. یه طور سنگینیِ خوشایند. سنگینیِ تعلق.
تو تاریکی منتظر ایستاده‌بودم و اگه درخت‌های خیابون قدس تو تاریکی هم سایه داشته‌باشن، انداخته‌بودن‌ش دقیقاً روی من. آقای اسنپ که اومد، تا از خیابون بریم بیرون نگاه‌م از شیشه‌ی عقب به مهمونی‌ای بود که انگار خیال نداشت تموم شه، ولی به‌هرحال من جزیی ازش نبودم اون‌موقع. گروه‌گروه نشسته‌بودن دور میزها و معاشرت و اسمال‌تاک، از انعکاس خودشون و اطراف‌شون تو دایره‌ی برنجی آویزون از سقف عکس می‌گرفتن -که برّاقِ برنجی رو نمی‌دیدم از جایی که نشسته‌بودم و فکر می‌کردم «مگه این دیواره چی داره که همیشه چند نفر دارن به‌ش نگاه می‌کنن؟»- ، هر چند لحظه یه بار یکی از دوست و آشناهاشون پیدا می‌شد و سل‍ام و چطوری و چطورم -- من؟ چسبیده‌به‌دیوار و فرورفته‌توصندلی که سعی می‌کردم تا حد ممکن دیده نشم و لیوان مشکی ل‍اته‌م رو ول نمی‌کردم. که «نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول؛ معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست» ، بدون حضور هیچ «تو»یی، بعد از مدت‌های خیلی خیلی مدید. چون همه‌ی تعلق‌ها می‌چرخن و از رومون رد می‌شن و حسابی هموار که شدیم، رها می‌کنن‌مون.


پی‌نوشت. بعد از یک ماه ننوشتن، سل‍ام.
پی‌نوشت. آلبوم «دور» از ماکان اشگواری رو بشنوید؛ و قطعه‌ی نهم - «آن» - از آلبوم «گذر اردی‌بهشت»ِ گروه دال :)
پی‌نوشت. شصت‌وچهار معادل دو ضرب‌در سی‌ودو ه، که سی‌ودو برعکسِ بیست‌وسه ست.
*aaaaa* . :))

22 April 2016

تاج ملکه‌گیِ «جامعه‌ی آدم‌های ناسالم در رابطه» رو گذاشته‌م روی سرم و از روی تخت سلطنتی با غرور نگاه می‌کنم رعیت‌هام رو.

01 April 2016

تنهایی پرهیاهو

یک.
روز اول فروردین، نشسته‌بودم زیر درخت همیشگی‌مان، گوشه‌ی پارک ملت، و به تو فکر می‌کردم که چه دور ی دوباره. قبل‌ش [هرچقدر دل‌ت می‌خواهد عبارت‌های الکی-مثل‍اً-شاعرانه‌م را مسخره کن، به‌هرحال تنها چیزی که آن‌طور تاب‌بازیِ هیجان‌زده‌ی سرخوش را وصف می‌کند همین ست] «با باد رقصیده‌بودم» و روسری زردِ روی شانه‌ها و چتری‌های به‌هم‌ریخته. Jonsi پخش می‌کردم برای خودم. شب‌ش توی دفتر زرد نوشتم «اول فروردینِ هر سال، تنهایی مقبولی دارم که تقریباً ربطی نداره به باقیِ سال، که یا ده بار گندتر از قبل، یا فوق‌العاده.» و چای دم کردم و فرو رفتم زیر پتو.

دو.
میم عزیز؛
تا حال‍ا یک‌نفری سینما رفته‌ای؟
وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شود و توی سالن فقط خودت [؟] را می‌شناسی. خودت و کیف‌ت و کت ارتشی.
عین سربازهای تنها.

سه.
نقاشی‌های ادوارد هاپر، و Waltz #1 ای که الیوت اسمیت ساخته. تمام این روزها.