05 March 2020

و سایر شیاطین


داشتم به لی‌لی می‌گفتم این بدحالی مزمن‌م مال این ه که تازه داشتم امیدوار می‌شدم کم‌کم می‌تونم از پس‌ش بربیام و داشتم راه می‌افتادم. دیدی وقتی که برنامه ریختی بری یه سفری، یه مهمونی‌ای، یه تفریح کوچک بی‌اهمیت شخصی‌ای، ذوق داری براش و هیجان داری و خیال‌پردازی می‌کنی که قرار ه چه‌قد به‌ت خوش بگذره و قرار ه «بشوره ببره»، بعد ثانیه‌ی آخر به‌ت می‌گن ببخشید، نمی‌تونی بیای؟ ثانیه‌ی آخر پنجره رو باز می‌کنی پرده رو می‌زنی کنار می‌بینی بارون که نه، سیل داره می‌آد از آسمون؟ می‌خوای بالاخره شیرینی‌ت رو بذاری تو فر می‌بینی کار نمی‌کنه؟ دیدی چه‌جوری حال‌ت گرفته می‌شه می‌زنی زیر میز با یه حالِ نوموخوام‌مآبی با خودت می‌گی ول‌ش کن، اصلن به من نیومده تفریح؟ حالا تا دیروزش هم مشکلی نداشتی که در حال مهمونی رفتن و سفر رفتن و پای سیب و دارچین خوردن نیستی ها؛ ولی صابونِ خوشیِ احتمالی به دل‌ت برخورد کرده و کف کرده و همین که نگاه می‌کنی می‌بینی آب قطع شده نمی‌تونی کف‌ها رو آب بکشی، درست در همون ثانیه، ریده می‌شه به احساس پاکیزگی‌ت. دیگه نمی‌تونی از حمام بیای بیرون بگی خب حالا تا الان هم تمیز نبودم که؛ دو دقیقه دیگه هم روش، بذار صبر کنیم آب وصل شه. نه جونم. حمام مگه به این سادگی‌ها ست؟ کنار اومدن با این زندگی بی‌هوده‌ت و عوض کردن لایف‌استایل و تراپی و تلاش‌های شبانه‌روزی برای دوری از سگِ سیاه مگه به همین سادگی‌ها ست؟
داشتم به لی‌لی می‌گفتم این بدحالی مزمن‌م مال این ه که یادم افتاده تازه داشتم راه می‌افتادم که سگ سیاه‌م رو برای همیشه ببرم به سلاخ‌خونه و رهاش کنم. سگ سیاه متافوریک البته، طبعن هنوز (و هرگز) دلِ فکر کردن به کانسپت «سلاخ‌خونه» رو ندارم؛ چیزی که بعد از بازخوانیِ چندباره‌ی کتاب ونه‌گات بدتر هم شده. می‌شنوم/می‌خونم/فکر می‌کنم «سلاخ‌خونه» و توی ذهن‌م بیلی پیل‌گریم و ادگار دربیِ بی‌چاره و پل لازارو و برنارد وی. اوهار و چند ده نفر دیگه رو تصور می‌کنم که تو تاریکی چپیده‌ن بیخ گوش هم‌دیگه و نمی‌دونن اون بیرون چه خبر ه. من هم چپیده‌م تو تاریکی (باز هم متافوریک) توی یه چاردیواری کوچیک (لیترال، از صدقه‌سریِ مرگی که توی شهر موج می‌زنه) و نمی‌دونم چه خبر ه اون بیرون (هم متافوریک و هم لیترال). سگ سیاه‌م هم نشسته این بغل و پوزه‌ش رو می‌ماله به تن‌م که فقط من، فقط من، همیشه و تا ابد به من توجه کن. هُرم نفس چندش‌آورش می‌پیچه تو دماغ‌م. اندک‌اندک داشتم می‌بردم‌ش برای همیشه از دست‌ش خلاص شم که قصاب‌ها ناگهان یقه‌ی خودم رو گرفتن آوردن توی سلاخ‌خونه حبس‌مم کردن و هیچ نوری نمی‌بینم. فقط صدای بمب‌هایی رو می‌شنوم که روی درسدن می‌افتن و فکر می‌کنم یعنی چه‌قد فاجعه عظیم ه؟ فکر می‌کنم آیا هرگز ازش برمی‌گردم؟ آقای ونه‌گات می‌گه بله. آقای ونه‌گات نه فقط از درسدنِ لیترال برگشته، که احتمالن از درسدن‌های متعدد شخصی متافوریک هم، و در هشتادوچهار سالگی بعد از هفتاد سال سیگار کشیدن نه از سرطان ریه، که از ضربه مغزی مُرده. آقای ونه‌گات رو کاش ببوسم بذارم سرِ تاقچه‌ی «این نیز بگذرد»هام. یا اصلن چرا راهِ دور؟ این همون مردی ه که تکرار می‌کنه که بلی رسم روزگار چنین است. این اون پیغمبری ه که دنبال‌ش بوده‌م. همین رو می‌چسبم زین پس و گور پدر همه‌ی پیغمبرهای شخصیِ دیگه‌م هم کرده.

پی‌نوشت. این پست به منزله‌ی بلندبلند فکر کردن است و هیچ ارزش دیگری ندارد. چه انتظاری دارید از فرزندِ ناشی از ساعت پنج صبح و بی‌خوابی و اضطراب و دل‌تنگی و بی‌قراری و افسردگی و سایر شیاطین؟

10 January 2020

بلی، رسم روزگار چنین است.


عمدن خودم رو می‌ندازم تو سوراخ خرگوش. صفحه‌های فیسبوک و اینستاگرام و وبلاگ‌ها رو ورق می‌زنم دنبال نشونی‌ای از آدم‌ها. دو سال پیش رنگ موهاشون فرق می‌کرده. چشم‌هاشون یه جور دیگه می‌درخشیده. موسیقی‌های کرم‌گوش‌شون و جاهایی که می‌رفتن و آدم‌هایی که دوست‌های خیلی خیلی نزدیک می‌پنداشتن‌شون و جوری که روسری رو گره می‌زده‌ن و آستین‌های پیرهن‌هاشون رو بالا می‌داده‌ن از بیخ یه چیز دیگه بوده. دو سال پیش رژ قرمزتر می‌زدن و الان محتاطانه‌تر، نودتر، «نچرال»تر. سه سال پیش سلیقه‌ی پوشیدنی‌هاشون فرق داشته. نثرشون یه چیز دیگه بوده. چهار سال پیش محل کار و محل تحصیل و محل زندگی‌شون جابه‌جایی بین‌قاره‌ای اگه نه، بین‌شهری رو که دیگه حتمن داشته. آدم‌ها رفته‌ن و اومده‌ن و کامنت‌های محبت‌آمیز گذاشته‌ن و جلوی همه شوخی‌های مسخره‌ی شخصی کرده‌ن و به هم هدیه داده‌ن و تولد گرفته‌ن برای هم و غصه خورده‌ن و همدیگه رو بغل کرده‌ن و بعضی اکانت‌ها غیرفعال شده از پنج شیش سال پیش و اگه ندونی، بی‌نهایت مضحک به نظر می‌رسه که یکی با خودش مدام حرف بزنه. شب خوابیده‌ن و صبح پا شده‌ن خواب‌شون رو برای کسی تعریف کرده‌ن و دیگه با طرف حرف نمی‌زنن الان لابد و تماشای همه‌ی این‌ها غمگین‌م می‌کنه، جوری که مرور گذشته‌ی خودم نه. جوری که سه روز دراز می‌کشم توی اتاق، زیر پتو، خیره می‌شم به سقف و فکر می‌کنم چطور ممکن ه آل دت جَز تموم شه و آب از آب تکون نخوره.

ترالفامادوری بی‌خودی می‌شدم، قطعن.

پی‌نوشت. برای پونه و آرش و باقی صدوهفتادوچهار نفرِ اون هواپیما.

26 December 2019


آقای کافِ عزیز،
از کجا شروع کنم؟

نشستن‌م رو کاناپه رو با درآوردن کوله‌ی سنگین و ولوکردن‌ش روی زمینِ پیش پام شروع کردم. بعد دو دسته گل نرگس که برام خریده‌بودی رو گذاشتم رو نشیمن‌گاه صندلی و دقت کردم که گل‌ها له نشن. بعد سیم هدفون رو از لای شال و شال‌گردن و یقه‌ی پالتو و گردن‌بند بیرون کشیدم با تلفنِ وصل به‌ش گذاشتم رو گل‌ها. شال‌گردن آبی تیره رو از دور گردن باز کردم مچاله کردم گذاشتم دورتر از این‌ها. طی همه‌ی مراحل آیینیِ نشستن، دختره ایستاده‌بود نگاه‌م می‌کرد که چه‌طور با خودم کلنجار می‌رم و لایه‌لایه از خودم کم می‌کنم که حاضر شم. نماز رو با شل کردنِ حجاب زهرماری تموم کردم و دیدم دختره نشست رو صندلی تیره‌ای که هم‌آهنگ بود با باقی اتاق و درست معلوم نبود چه رنگی ه و بین آبی و توسی و سبز و بنفش می‌چرخید؛ شبیه اون آدم‌هایی که با هر لباس‌شون، رنگ چشم‌هاشون هم تغییر می‌کنه. روسری بزرگ مشکی سرش بود و بوت‌هایی که به‌ش می‌اومد. نگاه‌م کرد لبخند زد گفت سلام. فکر کردم اولین آدمِ جدیدی که بعد از ورود -ِ فعالانه‌ی- تو دارم ملاقات می‌کنم. لبخند زدم (زورکی؟) گفتم سلام. کف اتاق فرش ارزون‌قیمت نازک پهن بود و چهار گلدون روی زمین که یکی‌ش خشک، شیش هفت‌تا کوچیک‌تر و سرسبز روی طبقه‌های مختلف کتاب‌خونه، یه گیاه گندمی معمولی روی یه پایه‌ی تیره‌ی لاغر. برگ‌هاش بلند و باریک از لبه‌ی گلدون آویزون بودن و باعث می‌شدن یاد گندمیِ خودم بیفتم، توی گلدون سفید-قرمز راه‌راه، که سرما و کم‌نوری اتاق‌م باعث شد کچل بشه و اندک‌اندک رو به موت بره تا الان که روی میز ناهارخوری نشسته بین باقی گیاه‌ها، نورتراپی می‌شه و هنوز در وضعیت نباتیِ حیات. وضعیت نباتی‌ای که حتا برای یه نبات هم ناراحت‌کننده ست: خودت حساب کن که. دختره گفت بگو. اول مکث کردم. بعد باقی چهل‌وپنج دقیقه‌ی سکونت‌م در اتاق رو یک نفس حرف زدم، به خودم خندیدم، اشک ریختم و توی دستمال فین کردم، خیره شدم به رنگ دیوارها و فکر کردم «ضلع چهارم اتاق رو این‌رنگی می‌کنم، ولی تیره‌تر». از روی کاناپه که بلند شدم و همه‌ی مراسم چهل‌وپنج دقیقه قبل‌ترش رو با ترتیب معکوس انجام دادم -و دختره هنوز ایستاده تماشام می‌کرد حین اجرا- قلب‌م کم‌تر می‌تپید و توی سرم هیچ صدایی نمی‌اومد. در رو پشت سرم بست، نرگس‌هام رو بو کردم و از پله‌ها رفتم پایین خودم رو انداختم وسط خیابونِ کثافت.

بی‌ادامه. بی‌انتها.

18 October 2019

«کاش می‌شد کوچیک شم توی دشت سبزت بدوم»


برجستگی‌های استخون‌های کتف‌ت از زیر پوست مشخص ه. مهره‌های گردن‌ت. اون استخون کوچیک و غافل‌گیرکننده‌ای که پشت گوش راست‌ت نشسته. انگشت اشاره‌م رو یواش جلو میارم که ببینم چه‌قدر می‌شه نزدیکِ تن‌ت شد ولی هنوز لمس نکرد. مسابقه‌ی خودم و خودم. یاد کانسپت Drumroll می‌افتم خنده‌م می‌گیره از صدای خنده‌ی خفه‌م چشم‌هات رو باز می‌کنی می‌بینی سر انگشت‌م بلاتکلیف رو هوا ایستاده چشم‌هام جوری باریک شده که انگار می‌خوام سوزن نخ کنم هول می‌شم انگشت‌م می‌خوره به استخون برجسته‌ی گونه‌ت تهِ مغزم یه زنگ قرمز به نشونه‌ی باخت به صدا درمیاد. «داری چی‌کار می‌کنی؟» «هیچی. ... از این زاویه یه خرده شبیه جورج هریسون یی.» «واقعن؟ نمی‌دونستم. از این به بعد دیگه فقط من رو از همین زاویه خواهی‌دید.» می‌خندم به‌ت می‌گم مسخره می‌خندی گوشه‌های دهن‌ت به پایین منحنی می‌شن دوباره چشم‌هات رو می‌بندی که زیر خورشید عصر پاییز چرت بزنی. انگشتم هنوز رو گونه‌ت مونده. درست زیر چشم چپ‌ت.

09 September 2019

میکروفون‌ها، نورها و چیزهای دیگر.


بی‌خودترین موسیقی جهان هم که باشه اهمیتی نداره. قبل یا بعدش اگه صدای مکالمه‌ی تولیدکننده‌هاش اشتباهی ضبط شده‌باشه، اگه میکروفون خش‌خش کنه، اگه نُتی رو اشتباه بنوازن و بعد از یه مکث کوتاه تصحیحش کنن، اگه یکی از اعضای گروه -که استثنائن این‌جا چیز خاصی نمی‌نوازه- آروم سرفه کنه یا خنده‌ش بگیره، ده‌ها بار بیش‌تر دوست‌ش خواهم‌داشت. دراز کشیده‌بودم رو چمن‌ها و رو پایین‌ترین شاخه‌ی اون درختی که سایه انداخته‌بود رو صورت‌م یه گربه‌ی نارنجی لاغر نشسته‌بود و خیره شده‌بود که چه‌جوری درمورد وجه مشترک شهر ستاره‌ها و شب‌های تهران و جانک و کافه‌ی شین‌اِی حرف می‌زنم. دست راست ستون سر و گردن، کفش زرد به پا، بلوز گشاد آبی به تن، پیرهن توسی روشن روی همه‌ی این‌ها، شال سفید بین برگ‌های نوریخته‌ی خشک اون‌طرف‌تر. عین پاییز. همه‌چی عین پاییز، ولی نه کاملن -- تابستونی که داره تموم می‌شه و خورشیدش تلاش می‌کنه مثل اوایل کله‌ها رو ذوب کنه، ولی به وضوح دیگه زورش نمی‌رسه. عین همون فصلی که شهر ستاره‌ها. تابش نورِ سبز از بین درخت‌ها، عین نور پشت سر میا وقتی می‌خواد کلمه‌ی رستوران رو ادا کنه و خنده‌ش می‌گیره وسط آواز. گفتم می‌دونی از چیِ لالالند خوشم اومد اولین بار؟ این که آدم‌های معمولی ن. این که آواز می‌خونن و خنده‌شون می‌گیره و تپق می‌زنن و اشتباه می‌کنن.

میکروفون‌ت خش‌خش می‌کنه و همین‌ش قشنگ ه. همین واقعی‌بودن‌ها ست که ده بار قشنگ‌تر از باقی جهان ه.

25 August 2019

[مناسب‌ترین و مرتبط‌ترین عنوان]


وسواس، وسواس، وسواس. گیرهای ذهنی کوچیکی که خواب و خوراک رو ازم گرفته‌ن. جزییات‌بازی‌ای که بار دیگر کار دستم داده، این بار البته که سواستفاده‌ی عاطفی نمی‌کنه ازم -تینیجر نیستم دیگه که، شکرِ خدا- ولی همچنان روان‌م رو ذره‌ذره خرد می‌کنه. منشِ «همه یا هیچ»ِ کوفتی. حالا که نمی‌تونی تمام فعالیت‌هات از کلاس اول دبستان تا الان -کلاس هیفدهم- رو بی‌نقص کنی هر چیزی که به آموزش عالی مربوط می‌شه رو ببوس و کنار بذار. چیزی ننویس و نقاشی نکن؛ ولی اگه به سرت زد و شروع کردی ذره‌ای نباید دست‌ت خط بخوره، وگرنه از اول. هیچ‌گونه پاک‌کنی نداریم. یا اکانت گودریدز نداشته‌باش یا از ازل تا ابد همه‌ی کتاب‌هایی که در زندگی‌ت اومده و رفته‌ن رو باید با تاریخ دقیق ثبت کنی، همون‌جور که ازمون خواسته‌ن. ثبت فیلم‌هایی که دیده‌یی (لترباکسد) و چیزهایی که شنیده‌یی (لست‌اف‌ام) و سریال‌هایی که دنبال می‌کنی (تی‌وی تایم) و جاهایی که می‌ری (سوارم) و فاکینگ دقیقه‌هایی که مدیتیشن می‌کنی (هِداسپیس) و وقتی اپلیکیشنی برای ثبت اپیزودهای پادکست‌هایی که شنیده‌یی وجود نداره بدن‌دردِ ناشی از اعتیاد بگیر. ثبت است بر جریده‌ی عالم دوامِ ما، بله، ولیک به خونِ جگر شود. جریده‌ی زهرماریِ عالم لبه‌ی تیزی داره، گوشه‌ی انگشت‌هات رو جوری می‌بُره که جای زخمی که بشه با چشم غیرمسلح دیدش معلوم نیست و وقتی متوجه‌ش می‌شی که خونِ انگشت‌ت به نصف زندگی‌ت کشیده شده و حالا همه رو باید سه بار بشوری و ضدعفونی کنی، وگرنه معلوم نیست چه بلایی به سرت می‌آد. گیاه -یا اصولن هیچ موجود زنده یا غیرزنده‌ی دیگه‌ای- وارد زندگی‌ت نکن مگه این که بتونی قول شرف بدی که هرگز زرد نمی‌شن و هیچ روزی نخواهداومد که برگ‌هاشون یه خرده خسته به نظر بیان و بخوان تو لاکِ خودشون باشن. تعهد کتبی بده که هر روز انگشت‌ت رو توی خاک‌شون فرو می‌کنی به امید احساس رطوبت. وسواس، وسواس، وسواس. تسبیح فیروزه‌ای که بابا از نیشابور خریده رو باید سه ماه هر شب توی آب بذاری تا سنگ‌هاش «فرم و رنگ خودشونو پیدا کنن». آقای فروشنده گفته، ظاهرن. این که چرا خودش قبل از تبدیل‌شون به تسبیح سه ماه نذاشته توی آب بمونن سوالی نیست که حق داشته‌باشی بپرسی. چشم؛ سه ماه تمام هر شب تسبیح رو بذار توی لیوانی که تا خرخره با آب سرد پر شده. تک‌تک برنامه‌های زندگی‌ت رو توی دفتر جلدسبز یادداشت کن، با ذکر ساعت و دقیقه. «عوض کردن ملافه‌ها» با دایره‌ی توخالی قبلش، «تموم کردن مرد بالشی تا قبل از خواب» با دایره‌ی توپُر. فردا صبح راس ساعت نَه باید یوگاکرده و آماده از خونه برم بیرون که میم رو ببینم: مربع توخالی. وسواس داره شیره‌ی جون‌م رو ازم بیرون می‌کشه. پنکیک‌های صبحانه‌م هم‌شکل و هم‌اندازه درنیومدن و داخلشون خمیر مونده‌بود. چه کنم؟ عصبانیت. پنکیک‌هات رو انقدر نخور تا سرد شن و از دهن بیفتن، سپس به عنوان مجازاتِ هدر دادن مواد اولیه. عضلات کمرت -که تا دیروز نمی‌دونستی وجود دارن، ولی هم‌اکنون به لطف یوگا- درد می‌کنن و دیگه بیش‌تر از این کِش نمی‌آن؟ چه بهتر. درد بکش، بیشتر و بیشتر. باید بیش‌تر از این کِش بیاری‌شون. هر بار که خانوم ایدرین می‌گه «پاشنه‌ی پات رو هُل بده به بیرون» سعی کن استخون بزرگ ساق‌ت رو حس کنی که از کف پات خارج می‌شه. خانوم ایدرین می‌دونه که همه‌ی ویدیوهاش رو ندیدی؟ اگه بدونه چه آبروریزی‌ای خواهدبود. تپه‌ی کتاب‌های خریده و نخونده‌ت اذیت‌ت نمی‌کنن؟ یوتیوبرهایی که تازگی دنبال‌شون می‌کنی و هنوز تمام سیصد ویدیوی نیم‌ساعته‌شون رو ندیده‌یی؟ درد بکش. به جای همه‌ی ناکافی‌بودن‌هات توی جلسه‌های نیم‌ساعته‌ی یوگای صبحگاهی درد بکش و سعی کن وقتی تبدیل به جنگنده‌ی ۱ می‌شی پای راست رو طولانی‌تر ستونِ تن بی‌مصرف‌ت کنی. یادم می‌آد اوایل نوجوانی از بزرگ‌ترین علاقه‌هام این بود که همه‌ی سی‌دی‌های خونه رو یونیفورم‌پوش کنم و با ماژیک سیاه نوک‌نمدی روی سطح سفیدشون اسم‌ها رو بنویسم. دست‌خط‌م هم که تعریفی نداره و خیر، هیچ شبیه حروف تایپ‌شده یک‌شکل و یک‌اندازه نیست. به چه دردی می‌خوری پس؟ وسواس، وسواس، وسواس. همه‌جا رو تمیز کن و برق بنداز و یک‌شکل و یک‌اندازه دربیار، چون کنترل جاهای دیگه‌ی زندگی‌ت از دست‌ت خارج شده. چون تنها چیزی که می‌تونی ذره‌ای شبیه‌ش کنی به استانداردهای ذهنی‌ت ظاهر محیط اطراف‌ت ه. که در همین هم ناکام و ناتوان، البته، خانم جوان.

12 August 2019


- حاضر م تا ابد به زندگی در جهنم محکوم شم ولی کسی نره سراغ وسایل شخصی‌م، سراغ زندگی شخصی‌م، سلیقه‌م و فکرهام و آدم‌هام.
+ می‌خوای بگی الان ساکن جهنم نیستی یعنی؟

[از روزهای بیست‌ودو سالگی که همین‌جور ریخته می‌شن تو چاه فاضلاب، بغل سوسک‌ها]

30 July 2019

... آقای عزیز،
گمون کنم آخرین باری که خنده‌ی سرخوشانه‌ت رو دیدم اواخر فروردین بود. سبُک و بی‌خیال بودیم و لیوان مشترک رو گرفته‌بودم دستم پاکت مشترک رو گرفته‌بودی دستت کف زمین نشسته‌بودیم هرهر می‌خندیدیم به این که بقیه اون بیرون -یا اون داخل؟- دارن سروصدا می‌کنن و تکون می‌خورن و ما این‌جا تو سکوت و سرما و تاریکی چسبیده‌ییم به سطوح مختلف. نبرد نهایی آنتی‌سوشال‌ها با واقعیت. سیگارت رو توی زیرسیگاری خاموش کردی و گفتی «اگه می‌خوای بریم تو ها». سرم رو تکون دادم که نه بابا ولش کن، همین‌جا خوب ه. صاحب‌خونه در رو باز کرد گفت نمی‌یاین تو شماها؟ نیش‌ت و نیش‌م باز شد که نتچ. سر تکون داد تاسفِ مسخره‌آلودی خورد به حالمون گفت «در و تخته واقعن»، در رو بست. هرهر خندیدیم که ببین بقیه هم فهمیدن چه در و تخته‌ی کج‌وکوله‌ای. لیوان رو سر کشیدم و ته‌مزه‌ی آلبالو توی سوزش گلوم محو شد. «یکی بکشم بعد بریم». «زشت نباشه؟» «نه بابا زشت چی ه». خندیدی، واقعنی خندیدی، سرت رو تکیه دادی به شونه‌م اندک آسمونی که پیدا بود رو تماشا کردی. صدای خنده‌ی واقعنی‌ت رو یادم ه.
بعد از اون اردی‌بهشت شد و خرداد و تیر و یکی از یکی کثافت‌تر و دیگه نشنیدیم که «در و تخته واقعن». دیگه هیچی نشنیدیم.

[بخشی از یه نامه‌ی خیلی بلندتر]

08 May 2019

Just gently close your eyes.


گیج و بی‌خواب، گوش می‌دم به آقای مدیتیشن که می‌پرسه اگه امروز روز آخر زندگی‌ت بود واقعن می‌رفتی دنبالِ چی؟ حواس‌م پی سوال‌ش ه که ادامه می‌ده راحت دراز بکش و هر وقت احساس کردی زمان مناسب رسیده، شروع کن به عمیق نفس کشیدن. سه تا نفس عمیق کشیدم، به زور، و دیگه نتونستم ادامه بدم. مدیتیشن رو شروع‌نکرده تموم می‌کنم و دست می‌برم به لپ‌تاپ، سمت چپ تخت، روی سکوی چوبی کوتاهی که قرار ه روش گلدون‌های پر از گیاه سبز بچینم.

گیج و بی‌خواب. تنها وصفی که می‌تونم از روزها داشته‌باشم. یک هفته ست که به زحمت از زیر ملافه‌ی چهل‌تیکه‌م دراومده‌م. یک هفته ست که جز گیم آو ترونز دیدنِ دوشنبه صبح‌ها، هیچ اتفاق دیگه‌ای در جهان رو دنبال نکرده‌م. یک هفته ست که دست نبرده‌م به جعبه‌ی سبز دواهای دیوونگی. صدای ضعیفی توی گوش‌م می‌گه انتظار دیگه‌ای داشتی؟ خفه‌ش می‌کنم درجا. بله، انتظار دیگه‌ای داشتم.
دست می‌برم سمت تلفن که با میتیا حرف بزنم و می‌دونم که خوابیده. می‌بینم‌ش -تو کله‌م- که به پهلوی چپ زیر پتوش جمع شده و تلفن‌ش کف زمین، چراغ کوچولوی سبزش چشمک می‌زنه. می‌بینم‌ش که چشم‌هاش بسته ست و عضله‌های پیشونی‌ش آروم و ریلکس، بدون چینِ ظریف تقریبن‌همیشگی بین ابروهاش. ورق آلومینیومی قرص روی میز و ماگ کوچیک کرِم کنارش، با یه بند انگشت آب توش، که حالا دیگه سرمای یخچال رو نداره. تلفن رو جوری می‌ذارم بغل بالش که صداش به گوش میتیا نرسه و بدخواب‌ش نکنه، دست می‌برم به لپ‌تاپ، سمت چپ تخت، روی سکوی سفید کوتاهی که روش پر ه از گلدون‌های خالی. بزرگ‌ترین‌شون یه استوانه‌ی طوسی ه و کوچیک‌ترین‌شون زرد روشن. گلدون فیبوی مرحوم که انقدر به‌ش آب ندادم که مُرد. گیتار خواهر و یوک خودم هم تکیه داده‌ن به دیوار. سازهایی که مدت‌ها ست کسی دست نزده به‌شون. صدای ضعیفِ توی گوش‌م تکرار می‌کنه انتظار دیگه‌ای داشتی؟ بله، انتظار دیگه‌ای داشتم.
میتیا خوابیده. میم خوابیده. لی‌لی خوابیده. همه‌ی جهان خواب ن و آروم ن و من این‌جا بیدار. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ دست می‌برم یه دونه قرص کوچیک سفید از ورق آلومینیومی جدا می‌کنم و بی آب روونه‌ی معده. دکتر گفته‌بود هر شب یه نصفه‌ش رو بخورم و هر شب یادم می‌ره. گفته‌بود از اون یکی دوا، از اون آبی روشن گرد کوچیک، هر روز بعد از صبحانه یه نصفه بخورم و به‌ش نگفته‌بودم که صبحانه‌ای وجود نداره، صبحی وجود نداره، عزیزم. دست می‌برم لپ‌تاپ رو باز می‌کنم مرورگر رو باز می‌کنم اون بالا سرچ می‌کنم چه‌جوری می‌شه با دوای دیوونگی اوردوز کرد؟ اولین نتیجه می‌گه پا شو برو زنگ بزن به هات‌لاین‌های مخصوص آدم‌های سوسایدال. من که سوسایدال نیستم. کنجکاو م. هیچ‌جای جهان به‌ت نمی‌گن اگه دلت بخواد زیاده‌ازحد دوای دیوونگی بخوری، به عنوان میون‌برِ درمانی، چه اتفاقی می‌افته. شاید واقعن میون‌بری چیزی وجود داره و به اسم سوسایدال‌بودگی سرپوش گذاشته‌ن روش؟ اسمیتز پخش می‌کنم برای خودم توی ذهن‌م. اسپاتیفای کارکردش رو از دست داده از وقتی همه‌چیز رو خودم برای خودم پخش می‌کنم. در ایز انادر ورلد، در ایز ا بتر ورلد. ماست بی. دوای دیوونگی داره اثر می‌کنه. گیج‌تر م از قبل. همین. میم اون‌سر دنیا بی‌خبر از همه‌چی خوابیده. میتیا خوابیده. لی‌لی خوابیده. باید بخوابم. باید بخوابم. باید بخوابم. در ایز انادر ورلد. در ایز ا بتر ورلد. ماست بی. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ بله، انتظار دیگه‌ای داشتم. میون‌بر به اون جهانِ بهتر رو ارائه نمی‌کنه آقای موریسی، مع‌الاسف. گلدون‌هات رو نمی‌بره توی پاسیو خاک و کود بریزه توشون ریشه‌ی گیاه جدید رو دفن کنه زیر خاک قهوه‌ای مرطوب و انقدر مراقبت کنه که سبز شن. انتظار دیگه‌ای داشتی؟ گرد و خاکی که زیر سیم‌های سازت جمع شده رو با دستمال پارچه‌ای تمیز نمی‌کنه و اون‌طور که توی ویدیوهای بی‌شمار یوتیوبی دیدی، نمی‌زندش زیر بازوی راست و دست چپ رو آماده نمی‌ذاره روی گردن ساز، جوری که فقط نوک انگشت‌ها سیم‌ها رو لمس کنن. با شست دست چپ پسِ گردنِ چوبی ساز رو نوازش نمی‌کنه. انتظار دیگه‌ای داشتی؟

گیج و بی‌خواب و بداخلاق م و یک هفته ست از زیر ملافه‌ی چهل‌تیکه‌م درنیومده‌م و روی جلدِ سختِ کتاب سمت راست تخت خاک نشسته. جلدش سیاه ه و غبار به‌ش پیدا. آقای مدیتیشن می‌پرسه اگه امروز روز آخر زندگی‌ت بود واقعن می‌رفتی پیِ چی؟ نفس بکش. کمک‌ت می‌کنم یاد بگیری. نفس نمی‌کشم. تا نتونم به‌ش جواب بدم نفس نمی‌کشم.

انتظار دیگه‌ای داشتی؟
نه.

06 April 2019

روز صدودوازدهم


"I think I can really fall in love when I know everything about someone. The way he's gonna part his hair, which shirt he's gonna wear that day, knowing the exact story he'd tell in a given situation... I'm sure that's when I know I'm really in love."



خواب‌م نمی‌برد و خواب‌ش نمی‌برد و از نورهای بیرون به نظر می‌اومد حوالی چهار صبح باشه و تلفن‌م، وصل به پریز برق، به اون نزدیک‌تر. «گوشی‌م رو می‌دی یه لحظه؟» ساعت پنج و ده دقیقه بود و طلوع، طبق پیش‌بینی اپلیکیشن هواشناسی، حدود یک ساعت بعد. تلفن‌م رو دادم به‌ش که بذاردش سر جاش. از صبح وصل بودم به اینترنت خونه و نوتیفیکیشن‌ها همین‌طور روی صفحه ردیف شده‌بودن. ده‌هزارتا تکست از فلانی داری. بهمانی لایکد یور توییت. دو یو ریممبر دیس فوتو فرام ۴ یرز اِگو؟ وقت خواب‌ت رسیده، مدیتیشن کن و برو زیر لحاف. تلفن رو زده‌بودم به شارژ و رهاش کرده‌بودم کف زمین و نشسته‌بودم جلوی مانیتور عریض، فیلم دهه‌پنجاهی دیده‌بودم و دست‌ش دور شونه‌م بود و دیگه نرفته‌بودم سراغ برقراری ارتباط با جهانِ خارج تا دم صبح، ساعت پنج و ده دقیقه، برای چک کردن زمان طلوع خورشید. خندیدم، گفتم «بیدار بشینیم طلوع رو ببینیم؟ فقط یک ساعت دیگه ست.» خمیازه کشید و لبخند زد که نمی‌دونم، اگه می‌خوای بیدار بمونیم. خزیدم زیر لحاف، بالش رو زیر سرم مرتب‌تر کردم و سعی کردم به چیزهایی فکر کنم که نمی‌دونم و چیزهایی که دلم می‌خواد به مرور بفهمم، فکت‌هایی که با کلام بیان نمی‌شن، لکچرهای طول و درازی که باید گفته شن و درموردشون حرف زده شه و در نهایت کشیده شه به مسخره‌بازی.

«یه چیزی بهم بگو که تا حالا نگفتی.»
«چی شد که به پرسیدن این سوال رسیدی؟»
مکث کردم.
«هیچی، می‌خوام وقت بگذره تا طلوع.»

خواب‌م نمی‌برد و خواب‌ش نمی‌برد و پنج صبح بود و از خاطره‌های جزئی و بی‌اهمیت بچگی‌ش می‌گفت برام و دیگه هیچ‌چیزی در جهان مهم نبود جز قصه‌هاش و طلوع قریب‌الوقوع خورشید.
تلفن‌م، وصل به پریز برق، به اون نزدیک‌تر.
ده‌هزارتا تکست از فلانی داری.
بهمانی لایکد یور توییت.
دو یو ریممبر دیس فوتو فرام ۴ یرز اِگو؟


خواب‌مون برد، چند دقیقه قبل از این که خورشید بیاد بیرون. شیش صبح بود و به قدرِ سرِ سوزن بیشتر می‌شناختم‌ش و به قدرِ سرِ سوزن بیشتر دوست داشتم‌ش.