فرم گواهی تایید معدل کارشناسی. فرم تعهدات دانشجو. اسکن پشت و روی کارت ملی. (فکر کردم «خوب شد حداقل تابستون پارسال برای گرفتن حقوقت ناچار شدی بری کارت ملیت رو بگیری بالاخره») اسکن تمام صفحات شناسنامه، حتا صفحهی فوت. فرم گواهی تایید معدل کارشناسی زمان ثبتنام کنکور. فرم تایید مشخصات فردی. فرم تایید مشخصات افراد خانواده، که توش تا رنگ شورتمون رو هم پرسیدهبودن و همهش رو از دم دروغ پر کردهبودم. فرم سلامت جسمی. فرم سلامت روان. (فکر کردم «حالا اگه دیوونه میوونه باشم چیکار میکنین مثلن؟ راهم نمیدین یا تراپیست تماموقت کارآمد میذارین برای دانشجوی تحصیلات تکمیلیتون؟») همه رو سه بار پرینت و امضا و اسکن کردهبودم، دونه به دونه آپلود توی «سامانهی دانشجویی» و با هر ارور چهارتا فحش چارواداری روونهی تکنولوژیهای لابد تحت DOSشون، و حالا روی پیشخونِ دفتر آموزش جدید به ترتیب روی هم چیدهبودم که مسئول جدید بررسیشون کنه و بچپونه توی یکی از دههزارتا پروندهی اطراف اتاق. مفهوم دیتابیس آنلاین برای دوستان تعریف نشده گویا. خانوم مسئول آموزشِ جدید عینک رو روی دماغش سُر داد پایین، نگاهم کرد که رژ قرمزم ماسیدهبود و هشتتا انگشتر توی هر دست و پیشونیم خیسِ عرق و نفسم به سختی بالا میاومد بعد از کوهنوردیها و پلهنوردیها. به زور لبخند تحویلش دادم. مسئول آموزش کل توی دانشگاه سابق وقتی بهش گفتم فلان مدارکم رو میخوام برای ثبتنام ارشد جوری گفت «عزیـــزززم؛ تو کِی فارغالتحصیل شدی؟» که انگار در تمام بیستوتقریبندوسال اخیر شاهد تغییرم از بچهی تُفوی پوشکی به انسان نیمهواقعی و نیمهبزرگسال بوده. مسئول آموزش جدید هم به نظر میاومد خیال کنه هنوز خیلی جوجه م برای شروع مقطع جدید -- که هستم. نگاهش رو ازم برداشت و شروع کرد دونهدونه چک کردن کاغذهای روی پیشخون. ارتفاع این پیشخون خیلی بیشتر بود به نسبت آموزش دانشکدهی سابق، گیاهجاتِ اتاقش کمتر و شلوغی و ناراحتیش خیلی بیشتر. وقتی کفِ آموزش دانشکدهت ناهشیار دراز کشیدهباشی خانومآموزشیا با نگرانی برات آبقند درست کردهباشن و صدای جلنگجلنگ برخورد قاشق صبحانهشون به لیوان شیشهای رو تو سیاهیها شنیدهباشی، هیچجای دیگهای برات امن به نظر نمیرسه. یا وقتی واحد به رفیقت نرسیدهباشه و بخوای از روابط حسنهت با خانومآموزشیا سواستفاده کنی که براش اضافه ظرفیت بزنن، چشمهات رو شبیه گربهی شرک کنی و فامیلیشون رو ملتمسانه بکِشی و بعد که اضافه ظرفیت زدن هرهر بخندی تند بگی «ایول، مرسی» و در بری. خانوم آموزشیِ جدید پرسید مدرک موقتت رو کِی تحویل میدی؟ گفتم نمیدونم، کِی تحویل بدم؟ دوباره عینکش رو داد پایین زل زد بهم، انگار داره برای بچهی سه ساله توضیح میده که یک بهاضافهی یک میشه دو. «هر وقت از کارشناسیت فارغالتحصیل شدی.» گفتم «خب پس یه چندماهی وقت بدین بهم، خیلی مونده تا دفاعم» و نیشم رو باز کردم. نخندید. گفت تاریخ فارغیت رو همون سیویکم میزنن؟ مطمئن یی؟ با سر تایید کردم و موهام رو دادم توی مقنعه و انگشترهام رو یواشکی درآوردم انداختم توی جیبهای گلوگشاد مانتوم تا فقط اون دکمهایسبزه که خواهر برام آوردهبود باقی بمونه. با سر اشاره کرد به پرینتر ته اتاق. «اون کاغذی که الان پرینت شد رو وردار بیار، مُهر بزنم ببری کارت دانشجوییت رو بگیری.» توی دانشکدهی سابق فقط با روابط سوپر حسنه با خانوم رمضانی میشد به پرینتر دست زد. روی کاغذه اسمم و شمارهی دانشجویی جدیدم نوشته شدهبود. مُهر زد، گفت به سلامت. حراست صد متر پایینتر ه. سر تکون دادم، انگشتر دکمهای سبزم رو درآوردم انداختم تو جیب، گفتم خدافظ. خدافظ؟
12 September 2018
فرم گواهی تایید معدل کارشناسی. فرم تعهدات دانشجو. اسکن پشت و روی کارت ملی. (فکر کردم «خوب شد حداقل تابستون پارسال برای گرفتن حقوقت ناچار شدی بری کارت ملیت رو بگیری بالاخره») اسکن تمام صفحات شناسنامه، حتا صفحهی فوت. فرم گواهی تایید معدل کارشناسی زمان ثبتنام کنکور. فرم تایید مشخصات فردی. فرم تایید مشخصات افراد خانواده، که توش تا رنگ شورتمون رو هم پرسیدهبودن و همهش رو از دم دروغ پر کردهبودم. فرم سلامت جسمی. فرم سلامت روان. (فکر کردم «حالا اگه دیوونه میوونه باشم چیکار میکنین مثلن؟ راهم نمیدین یا تراپیست تماموقت کارآمد میذارین برای دانشجوی تحصیلات تکمیلیتون؟») همه رو سه بار پرینت و امضا و اسکن کردهبودم، دونه به دونه آپلود توی «سامانهی دانشجویی» و با هر ارور چهارتا فحش چارواداری روونهی تکنولوژیهای لابد تحت DOSشون، و حالا روی پیشخونِ دفتر آموزش جدید به ترتیب روی هم چیدهبودم که مسئول جدید بررسیشون کنه و بچپونه توی یکی از دههزارتا پروندهی اطراف اتاق. مفهوم دیتابیس آنلاین برای دوستان تعریف نشده گویا. خانوم مسئول آموزشِ جدید عینک رو روی دماغش سُر داد پایین، نگاهم کرد که رژ قرمزم ماسیدهبود و هشتتا انگشتر توی هر دست و پیشونیم خیسِ عرق و نفسم به سختی بالا میاومد بعد از کوهنوردیها و پلهنوردیها. به زور لبخند تحویلش دادم. مسئول آموزش کل توی دانشگاه سابق وقتی بهش گفتم فلان مدارکم رو میخوام برای ثبتنام ارشد جوری گفت «عزیـــزززم؛ تو کِی فارغالتحصیل شدی؟» که انگار در تمام بیستوتقریبندوسال اخیر شاهد تغییرم از بچهی تُفوی پوشکی به انسان نیمهواقعی و نیمهبزرگسال بوده. مسئول آموزش جدید هم به نظر میاومد خیال کنه هنوز خیلی جوجه م برای شروع مقطع جدید -- که هستم. نگاهش رو ازم برداشت و شروع کرد دونهدونه چک کردن کاغذهای روی پیشخون. ارتفاع این پیشخون خیلی بیشتر بود به نسبت آموزش دانشکدهی سابق، گیاهجاتِ اتاقش کمتر و شلوغی و ناراحتیش خیلی بیشتر. وقتی کفِ آموزش دانشکدهت ناهشیار دراز کشیدهباشی خانومآموزشیا با نگرانی برات آبقند درست کردهباشن و صدای جلنگجلنگ برخورد قاشق صبحانهشون به لیوان شیشهای رو تو سیاهیها شنیدهباشی، هیچجای دیگهای برات امن به نظر نمیرسه. یا وقتی واحد به رفیقت نرسیدهباشه و بخوای از روابط حسنهت با خانومآموزشیا سواستفاده کنی که براش اضافه ظرفیت بزنن، چشمهات رو شبیه گربهی شرک کنی و فامیلیشون رو ملتمسانه بکِشی و بعد که اضافه ظرفیت زدن هرهر بخندی تند بگی «ایول، مرسی» و در بری. خانوم آموزشیِ جدید پرسید مدرک موقتت رو کِی تحویل میدی؟ گفتم نمیدونم، کِی تحویل بدم؟ دوباره عینکش رو داد پایین زل زد بهم، انگار داره برای بچهی سه ساله توضیح میده که یک بهاضافهی یک میشه دو. «هر وقت از کارشناسیت فارغالتحصیل شدی.» گفتم «خب پس یه چندماهی وقت بدین بهم، خیلی مونده تا دفاعم» و نیشم رو باز کردم. نخندید. گفت تاریخ فارغیت رو همون سیویکم میزنن؟ مطمئن یی؟ با سر تایید کردم و موهام رو دادم توی مقنعه و انگشترهام رو یواشکی درآوردم انداختم توی جیبهای گلوگشاد مانتوم تا فقط اون دکمهایسبزه که خواهر برام آوردهبود باقی بمونه. با سر اشاره کرد به پرینتر ته اتاق. «اون کاغذی که الان پرینت شد رو وردار بیار، مُهر بزنم ببری کارت دانشجوییت رو بگیری.» توی دانشکدهی سابق فقط با روابط سوپر حسنه با خانوم رمضانی میشد به پرینتر دست زد. روی کاغذه اسمم و شمارهی دانشجویی جدیدم نوشته شدهبود. مُهر زد، گفت به سلامت. حراست صد متر پایینتر ه. سر تکون دادم، انگشتر دکمهای سبزم رو درآوردم انداختم تو جیب، گفتم خدافظ. خدافظ؟
05 July 2018
Through the Glass Doors
عینک قدیمیم، متعلق به شهریور سه سال پیش، وسط جشن فارغالتحصیلی شکست. رفتهبودیم زیر سر در دانشگاه عکس دستهجمعی بگیریم و مسخرهبازی دربیاریم و فکر نکنیم به این که دفعهی بعد همین آدمها رو کجا میبینیم (یا نمیبینیم). همدیگه رو هُل دادیم و به پسرها که از استایل تیمفوتبالیشون تکون نمیخوردن که ما هم تو کادر عکس جا شیم متلک انداختیم و هِرهِر رو به دوربینها خندیدیم و رژهای قرمز و موهای مرتب و ریشهای اصلاحشده پررنگتر و جوونتر از همیشه نشونمون میدادن. آخرِ آخرش، بی که توافقی بودهباشه از پیش، با هم تا سه شمردیم و دست بردیم کلاههامون رو پرت کردیم به هوا و بلافاصله پناه گرفتیم که مربعهای منگولهداری که از آسمون میباریدن از گوشههای تیزشون روی صورتمون فرود نیان. خیال میکردم خوب عمل کردهم، تا این که بعد از کافهنشینی تا دیروقتِ شب و چیپسوپنیرهای متوالی و کی کجا ادمیشن گرفته و کی ترم یک روی کی کراش داشته و الخ، برگشتم خونه و وقتِ عینکزدایی، شیشهی چشم چپش قِلِفتی دراومد افتاد کف دستم.
عینکه امضام شدهبود تقریبن. حراست درِ ولیعصر دانشگاه هروقت به حسب اتفاق بیعینک بودم ازم کارت دانشجویی میخواست و تو همهی سلفیهای هزارنفرهی بیکیفیت، اونی که یه قاب بزرگ سیاه تو صورتش دیده میشد بیاستثنا من بودم. یکی از روزهای هیجدهسالگی و جوونی، روز اول استفادهی همین عینک، بوسیده شدم و به فال نیک گرفتم قضیه رو و با همهی خرافاتینبودن، ته دلم شاید فکر میکردم برام خوششانسی میاره. حالا؟ حالا شیشهش افتادهبود کف دستم و فریمش شکسته و کج. به زور خندیدم؛ گفتم ای بابا، حالا کی بره فریم جدید انتخاب کنه تو این هیروویری؟ چشمهام رو تنگ کردم و نشستم به ادیتِ عکسهای روزی که انگار از صبحش صد سال گذشتهبود.
توی آخرین تصویر، لنز دوربین رو چرخوندهم رو به خودم و بدون این که ببینم دارم چی میگیرم، شاتر رو زدهم. فوکوس افتاده روی درختهای لخت دانشگاه و آسمونی که آبی ه، بیابر. من و لباس بدرنگ فارغالتحصیلیم و موهای بلاتکلیفِ پخشتوهوام محوِ محو ییم. خوش ه حالم تو عکس، با این که لبخند چندانی هم نمیزنم و چشمهام خسته ست و گودرفته. شال زرد دور گردنم ثابت میکنه که خوش م. با چشمِ تنگ عکسهای روزی که قرار بود «آخرین»ِ رسمیمون باشه رو تماشا کردم و فکر کردم به استوریلاینهای روبهاتمام، از جمله استوریلاینی که در جهان عینکها دارم رقم میزنم.
عینک جدید رو هفتهی پیش خریدم. نصف امتحانهام رو کورکورانه -لیترالی- رد کردهبودم و هنوز بیحوصلهی یافتن فریم تازه. وقتی فقط چهارتای دیگه موندهبود و همه پشت سر هم، در تلاش مذبوحانهای برای اتلاف وقت بالاخره رفتم دویستهزارتا قاب مختلف رو گذاشتم رو صورتم و به دلم نچسبید هیچکدوم، الّا همون اولی که نه گِرد ه و نه زاویهدار، نه به مثابه کُت بابام گلوگشاد ه به صورتم. خریدم و شیشه انداختم بهش و فرداش پاکت سیگار رو انداختم توی سطل آشغال، کنار تهسیگارها و خاکسترهای کهنه، که مثلن حالا که همهچی داره عوض میشه و حتا عینکت هم، بیا از اول بازی کنیم. محل زندگیت رو عوض کن؛ همهی وسایل اتاق رو بفروش و دوباره بساز و کتابهات رو دوباره بچین تو قفسههای نو. سیمکارتی که نُه سال استفادهش میکردی رو بنداز گوشهی کشو و یکی دیگه بخر. دوستهات رو، معاشرتهات رو گِرد بچین دورت، سبکسنگین کن که با فاصلههای چندهزار کیلومتریِ قریبالوقوع کدومهاشون میمونن و کدومهاشون محو میشن تو مِه. حتا عینکت که «دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی»ترین ه هم داره عوض میشه. همهچیز رو از اول شروع کن و شال زرد بنداز گردنِ آخرین عکسهات، حتا اگه چشمهات پفکرده ست و حتا اگه چهار امتحان پدردرآر مونده تا «انتها».
ده دقیقهی آخرین روز عملیات انتحاری شخصیم، هرقدر فکر میکردم یادم نمیاومد تابع گرین چهطور به دست میاد و یادم نمیاومد معادلههای دیفرانسیلی عادی رو چهطور حل میکنن. تو دلم درس و استاد و علم و آکادمی رو به درک فرستادم؛ کارت دانشجوییم رو چپوندم تو جامدادی، بغل انبوه رواننویسها و راپیدها؛ برگهی سوال رو گذاشتم لای پاسخنامه و تحویل دادم به اون مراقبِ بداخلاق ریشو که سرِ هر چهار امتحان مدام میرفت و میاومد و میایستاد بالای سر من، نوشتههای درهمبرهمِ برگهم رو میخوند. درِ بدقلق کلاس ۲۰۴ دانشکده برخلاف همیشه که سه چهار بار از نواحی مختلف باید بهش ضربه میزدی تا رضایت بده و اذن خروج، این بار با یه دستگیرهچرخوندنِ نرم و ساده باز شد. از کلاس زدم بیرون و هوای جهانِ جدیدِ فارغ از دوران کارشناسی رو فرو دادم و نیشِ خسته و خوابآلودهم تا بناگوش.
15 May 2018
Did you get out and walk to ensure you'd miss the quicksand?
برای بار شیشم نشستم روی صندلی چوبی شورا، میکروفون رو وصل کردم به شال قرمز دور گردنم و نیشِ باز همیشگیِ مصنوعی چهار سال اخیر رو تحویل دوربین دادم. نورِ ساعت یک از بین کرکرههای آبی میتابید به وایتبوردی که هر وقت فرصتش پیش میاومد، با ماژیک بنفش گوشهش یه مکعب کوچیک میکشیدم که ثابت کنه من اینجا بودهم؛ سایر وقتها هالهای از آدمهای گذرا جمع میشدن دورش به درس خوندن. «اگه دوباره هیجده ساله شی چی باعث میشه که برگردی اینجا رو انتخاب کنی؟» جوابهای نهچندانصادقانهم رو توی ذهن مرور کردم و مطمئن شدم که همه رو یادم ه. «چی اینجا به دست آوردی که جای دیگه نمیشد پیداش کنی؟» تمام تلاشم معطوف به این بود که نادیده بگیرم هیجدهسالگیای رو که پیداش شدهبود و حالا چهارزانو نشستهبود روی میز چوبی خالی زیر پنجره و با حدقههای تهیش خیره شدهبود بهم. شروع کردم به ردیف کردن جملههایی درمورد این که چطور ورِ خوشبینم باعث میشه فریاد نزنم هیچ کوفتی توی این خرابشده نمیتونه وادارم کنه به برگشتن و از گوشهی چشم هیجدهسالگی رو دیدم با پوزخند مزخرفی که انگار از ازل روی صورتش نقاشی شدهبود. ته دلم گفتم «نگاه نکن بهش. نگاه نکن. نگاه نکن.»
پیداش شدهبود که ظاهرسازیهام رو خراب کنه، طبق معمول، ولی هیچچی نباید خاطرهم رو خراب میکرد. دفترچهی ریدل رو در قالب دوربین و میکروفون ارائه کردهبودن و تنها شانسم بود برای زندهنگهداشتنِ خاطرهی چهار سال کارشناسی، گیرم تحریفشده و ناقص. «اونموقع با آدمهای قشنگی آشنا شدم؛ با آدمهای قشنگی کار کردم تو اون شورا. چیزهای زیادی یاد گرفتم.» مکثِ مثلنتاثیرگذاری که بعدش اضافه کنم «بزرگ شدم اون مدت.» و هیجدهسالگی خیره شدهبود بهم؛ نور ساعت یک رو با عینک مستطیلی سفیدوسیاهش مستقیم منعکس میکرد توی چشمم و تمام انرژیم صرفِ نادیدهگرفتنش.
« -- ولی آره؛ تجربهی شورا رو جای دیگهای نمیتونستم پیدا کنم گمونم.» هیجدهسالگی پوزخند زد که از تجربههای قشنگ دیگهت هم میگفتی برامون حالا هانی. هیکلهای نشسته و ایستادهی آدمهای واقعی رو ضدنور میدیدم. از پشتشون آفتاب ساعت یک میتابید. «از همهی آدمهایی که تنهاشون گذاشتی و تنهات گذاشتن نمیخوای بگی جلوی دوربین؟ حیف میشه ها.» نگاه انداختم به وایتبورد که دستخط ناآشنایی سوالها رو نوشتهبود روش؛ بعد از دهها بار تماشای مصاحبهشدنِ بقیه و پنج بار نشستنِ الکی جلوی دوربین به مسخرهبازی، سوالها رو از بر بودم دیگه ولی. «همهی کارهایی که روشون برچسب «بزرگ شدن» زدی و چپوندی ته کلهت که بهشون فکر نکنی چی؟» پوزخندش پاک نمیشد.
نگاه نکردم بهش؛ خیره شدم به وایتبورد که دستخط ناآشنا نوشتهبود «بهترین ترمت کدوم بود؟» نوزدهسالگی نشست روی صندلی کناری، دست انداخت دور شونهم. صدای خودم رو شنیدم که «ترم سه.» آفتاب ساعت یک، لبخند واقعیِ یکی از هیکلهای ضدنور رو پررنگتر کرد و جملههای ازپیشآمادهم محو شدن؛ جاشون رو تصویر یه ماشین کوچیک سفید گرفت که پر از آدم، ولیعصر رو میرفت بالا و دستِ خودم که سعی میکرد باد رو توی مشتش نگه داره. نیش باز همیشگیِ مخصوص دانشگاه واقعیتر شد چند درجه. کجتر. ترم سه که فارغ از دنیا و مافیها. ترم سه که بدترین میتونست باشه و آدمهایی بودن که مدام ورژن تلطیفشدهای از واقعیت رو بهم تزریق میکردن. صدای خودم رو که شنیدم، هیجدهسالگیِ چهارزانوی میز چوبی کمکم وا رفت و پوزخندش محو شد. ترم سه که باد از پنجرهی ماشین کوچیک سفید چتریهام رو تکون میداد و توی مشتم جا نمیشد. «بهترین ترمت کدوم بود؟» نوزدهسالگی دست کرد تو کولهم، ماژیک بنفش رو درآورد و یه مکعب کوچیک کشید گوشهی وایتبورد. «من اینجا بودهم.»
تو نور ساعت یکِ شورا، هیکلهای ضدنور میدرخشیدن.
And you can shriek until you're hollow, or whisper it the other way,
Trying to save the youth without putting your shoes on.
Looking for a new place to begin, feeling like it's hard to understand,
But as long as you still keep peppering the pill, you'll find a way to spit it out again.
And even when you know the way it's gonna blow,
It's hard to get around the wind.
27 April 2018
Unbearable Lightnesses
صداهایی که میشنیدم توی سرم مث طبل صدا میکردن، گنگ و بیمعنا، و چشمهام هنوز بسته. سوزن رو حس کردم که توی دستم فرو میره و چند لحظه بعد رطوبت و قند سُر خوردن تو رگهام. پشت پلکم دنیا خیس و قرمز و دردناک بود. بعدن آرزو بهم گفت نالیدهبودم که «دستم خیس شده» درحالیکه بازو و ساعدم خشکِ خشک و ذرهای از رطوبت پسازحمام نموندهبود بهش، انگار اصلن دوش نگرفتهبودم. گفتهبود «خیس نیست عزیزم. چیزی نیست. درست میشه الان. سرُم ه.» و من فقط «عزیزم»ش رو شنیدهبودم. توی چهار پنج روز، تنها صدایی که تهمزهی محبت داشت «عزیزم» خطابم کردهبود. توی تاریکی قرمز پشت پلک، مامان رو دیدم و قطرههای درشت اشک از چشمهام جاری شدن رفتن تو گوشهام. بعدن گفت وسط گریهی بیاختیار تو رو صدا میزدهم، دارلینگ، و مامان رو. ازم پرسید تو کی یی. جوابش رو ندادم و وانمود کردم سخت درگیر رسوندن قاشق پُر مربا به دهن م و نگاه نکردن به چندین جفت چشمی که خیره شدهبودن بهم و دنبال کوچکترین نشونهای از مریضیهای عجیب میگشتن. «عزیزم».
نمیدونستم کجا م و یادم نمیاومد اینی که عزیزش م کی ه. درِ آهنیای رو یادم میاومد که رنگ سفیدش جابهجا از رطوبت ور اومدهبود و زنگزدگیها پوشوندهبودنش و این که رو کاشیها افتادهبودم و پاهام رو میدیدم که از زیر در زده بیرون. یادم میاومد که همهی انرژیم رو جمع کردهبودم که فریاد بزنم «کمکم کنین» -که گویا زمزمه کردهبودم، به جای فریاد- و دیگه هیچی بعدش نه. سرخی محض پشت پلکهام کات شدهبود به صدای گنگ طبلمانند نازنین که ظاهرن به دکتر توضیح میداد چی شده. «رفتهبود دوش بگیره» «چند روز ه که هیچی نخورده جز چند لیوان چایی» رطوبت و قند سًر میخوردن تو رگهام و کمکم میتونستم چشمهام رو باز کنم. نمیکردم. نمیخواستم جایی رو ببینم. «ببینش چقدر لاغر ه آخه؛ بچه به این سن -- » آرزو صدام میکرد و دستِ بیسرُمم رو فشار میداد. چشمهام رو باز نکردم، ولی انگشتهاش رو متقابلن فشردم که یعنی ببین من رو، ببین که بههوش م، نگران نباش، خوب م. «خیلی رنگش پریدهبود وقتی پیداش کردیم؛ الان خیلی بهتر شده خداروشکر» صداها واضحتر میشدن ولی ترجیح میدادم نشن. ترجیح میدادم جریان سرُم تو رگهام قطع شه و دیگه انگشتهای آرزو رو حس نکنم تو دستم و همهچی همینجا، آخر دنیا، وسط بیابون بیانتها و غریبه تموم شه. پس کلهم درد میکرد و حس میکردم از برآمدگی دردناک وسط جمجمهم خون میریزه. میخواستم بگم «آرزو، ببین سرم نشکسته؟» و برامدگیه رو با انگشتهام لمس کنم که نشونش بدم دقیقن کجا رو باید نگاه کنه -- فقط چند هجای نامفهوم از دهنم خارج شد و دستم بیحسترین. دلم میخواست همونجا که مشغول ناتوانترین آدم دنیا بودن م تموم شم، ولی دنیا شفافتر و رنگینتر میشد هر لحظه.
چشمهام رو باز کردم و دست سفید بیحالتم رو دیدم، آویزون از لبهی تخت، انگار مال جنازهی چندروزموندهای باشه. بوی کثافت میدادم به جای آدمی که تازه از حمام اومدهباشه. نازنین دورتر ایستادهبود و با دکتر حرف میزد. «من؟ کنسر. اول سینهم بود، بعد زد به ریه و حالا هم که استخون.» انگار با «سرطان» خطاب نکردنش چیزی از ترسناکی قضیه کم میشه. تیشرت نخی سبزش از زیر چادر نماز نازک فرمالیتهای که انداختهبود روی سر مشخص بود. «نمیدونم چهقدر مونده. بمب ساعتی ه دیگه الانها. خودتون بهتر میدونین. کاری ازم برنمیاد.» یه لحظه نگاهش افتاد به چشمهام؛ چادر کجوکوله رو روی سرش مرتب کرد و روش رو دوباره کرد به دکتر که نبینمش. کبکِ زیر برف. آرزو پلکزدنم رو که دید دستم رو ول کرد. «سکته دادی ما رو بچهجون. یعنی چی آخه که غذا نمیخوری؟ همین میشه دیگه که دردسر میسازی برای خودت. من رو بگو که چهجوری بلندت کردم دستتنها. مهرههای کمرم کلن جابهجا شدن به خاطر غذانخوردن تو.» به زور لبخند زدم که متوجه م داری دعوام میکنی که مشخص نشه ترست. پوست صورتم با همون لبخند کوچیک مضحک جوری کش اومد و -به گمونم- ترک خورد که انگار هفت لایه گِل خشک شدهباشه روش. نشستهبود بالای سرم و دوخت چادرش پیدا. بوی حمام نمیدادم و سرُم بوی امنیت نمیداد و هیچچیزی توی دنیا نبود که سر جاش باشه. لبخند زد بهم، زیرلبی گفت «درست میشه ایشالا زود. چیزی نیست عزیزم.» و روش رو کرد اونطرف. تنها «عزیزم»ی که توی چهار پنج روز شنیدهبودم و حقیقتن میتونست بافتهای مختلف تن رو بشکافه برسه به قلبم. قطرههای درشت اشک توی انحنای گوشهام شنا میکردن و صدای دریا میاومد، وسط بیابون بیانتها.
تا وقتی سرُم تموم شه هیچکس دیگه چیزی نگفت. سوزن از پوستم اومد بیرون؛ پنبهی استریل و چسب کاغذی روش؛ «میتونی خودت بلند شی؟»ِ دکتر رو با سر تایید کردم و پاهای برهنهم رو رسوندم به سرامیکِ کف. سرد بود. از ته دل میخواستم حس نکنم سرماش رو.
20 April 2018
آیتیونز رو باز کردم و لالاییای که اولین بار یه شب بیانتها توی متل کثیف و بیتابلویی تو کاشان شنیدهبودم رو وارد کردم به منافذ شنیداریم. لرزهای که بهم افتادهبود -از سرمای غیرمنتظره یا پسلرزههای وقایع اخیر؟- کمکم آروم گرفت و با پیرهنِ تنم یکی شدم -- هم آبی و هم سبز؛ هم آروم و هم مواج. بوی موی شامپوزده و نخهای هندی/پاکستانیِ پیرهن پیچیدهبود توی بینیم و لالایی به زبونی که نمیشناختم و ملودیای که نمیشناختم، با یه خط مستقیم متصلم میکرد به چشمهای خوابآلود بچههایی که هزارها کیلومتر و هزارها سال دورتر ازم و به رویاها و کابوسهایی که هرگز نتونستهبودم از نزدیک لمسشون کنم.
نشونهی ماوس رو بردم روی آیکون گرد قرمز لستفم. مکث. فکر کردم «این یکی فقط مال خودم ه. حداقل این بار؛ حداقل این شب.» و بازش نکردم.
06 April 2018
Of Inadequacy and Days
جاعودی چوبی با تهموندههای عودِ پریروز از میز کنار تخت منتقل شده به بغل لپتاپ، سمت راست، که کمک کنه به تمرکزم. مثلنداستانِ کوفتیم که به ددلاین نرسید و مونده پادرهوا رو قرار ه تموم کنم و حتا یک کلمه جلو نمیره و فقط دو دلیل میتونم بتراشم برای این واقعه؛ شرطیشدنم که «فقط تو کافهی فلان، سر میز فلان میتونی بنویسی» که زیادی ادایی ه -حتا برای منِ ادایی هم دوزش بالاتر از حد مجاز- یا خاموششدن مغزم نسبت به هرگونه خروجی که بشه پس از خوندن/مشاهدهش بالا نیاورد، که زیادی خوشبینانه. کلهم اگه خفه میشد اینشکلی مستاصل نبودم برای تفکردن جملههاش.
بیرون از پنجره همهجا تاریک ه و چراغ سنسوردار راهپلهی خونهی روبهرویی -که گویا با تنفس افراد هم روشن میشه، بنا به مشاهدات مستمر و پیگیرانهم- خاموش، حتا. شاید پنجرهی اون آشپزخونهای که هر بار دزدکی از پشتبوم عکسش رو میگرفتم روشن باشه، ولی انرژی ندارم برم تا دم پنجره، دماغم رو بچسبونم به شیشه و تا جایی که حدقه جا داره، چشم بگردونم به بالا و راست که پنجرههه رو پیدا کنم. صدای مذکری که هویتش رو نمیتونم تشخیص بدم با لحن تمسخرآمیزی توی کلهم میگه «میخوای تاکسی بگیرم برات تا اونجا؟». اتاق رو تاریک کردهم که مثلن کمک کنه به تمرکزم، چون احتمالن از نژاد انسان نیستم و خفاش یا چنین چیزی. تنها منبع نورم شده نقطهی نارنجی سوزان سر عود و مانیتور -که اگه یه درجه کمنورتر شه خاموش- و شیار نوری که از زیر در میاد تو. همیشه اون بیرون آدمهای زنده وجود دارن و به زندهبودن ادامه میدن و -لابد- راضی ن از زندهبودنشون و نمیدونم کی میخوام قبول کنم این واقعیت رو.
صدای شیر آب دستشویی که میرسه به گوشم همهی تلاشهام مبنی بر تمرکز نابود میشه. ته ذهنم با حرص میگم «نمیشه ده دقیقه زنده نباشین؟» و درجا از خودم منزجر میشم. نه که همیشه محبت و گل و پروانه فوران کنه بینمون -و نه که نکنه، هم- ، ولی آرزوی زنده نبودنشون دیگه سطح جدیدی از کثافت رو نمایش میده. کنار لپتاپ، سمت چپ، ماگ قدیمی قرمز و چایدمکن با در چوبی و تفالههایی که نمیفهمم چطور، ولی همیشه از فیلترهای چایدمکن قسر در میرن و به سرزمین موعود -ماگ کهنهی قرمز- میرسن. همون صدای مذکر تمسخرآمیز ناشناس میگه «تفالهی چای هم نشدیم.». یارو از کلهم نمیره بیرون گویا. قید داستان کوفتی رو میزنم و میشینم لاینقطع به انتونی شنیدن و عزا گرفتن برای آخرین روز بیمسئولیتبودگی در قبال جهان واقعی. اضطراب ناآشنایی (مذکر تمسخرآمیز: «آره، درست ه، ناآشنا. تو راست میگی.».) توی دلم، یه جایی پشت ناف، شروع میکنه به وول خوردن و از بین نمیره. «کاش حداقل وولخوردنهای توی دلم به خاطر لمس اتفاقی یه رمزتاز بودن. تفالهی چای هم نشدیم ها، واقعن.».
تپش قلبم هنوز به حالت عادی برنگشته و تنفس هم. گردنبند سفالیای که سه سال پیش، یه روز بارونی خریدمش از گردنم آویزون ه و درجا وول میخوره مدام. «برای تشخیص میزان ناسالمی روح ارغوان کافی ه یه گردنبند نخدراز آویزون کنین بهش، عزیزان، و همهچیز رو بهتون میگه. هزار بار دقیقتر از حساسترین دروغسنجهای دنیا.» این که اتفاقی قرار ه بیفته در آیندهی نزدیک که هیچ ایدهای درمورد هیچ جزئیش ندارم مضطربم میکنه. تپهی تمومنشدنی علم و دانشهایی که زورکی باید بیاموزم و از اون دانشگاه خرابشده بزنم بیرون هم. داستانهای بهددلایننرسیده هم و برنامههای غیرممکن و پلنهای تخیلیای که میدونم هرگز عملیشون نخواهمکرد. گردنبند سفالی سهساله روی سینهم تکون میخوره با تپشها و نفسهای ناجور. «شاید جانپیچ باشه. کی میدونه؟ شاید یه بخشی از روح اون یاروی مذکر ناشناس توی این قایم شده و من هم که لنگهی رونالد بیلیوس ویزلی؛ به راحتی میتونه تسخیرم کنه. کی میدونه؟».
دودی که بوی جنگلهای بارونی میده از جاعودی چوبی بلند میشه و یه لایهی نازک میندازه بین یه داستان ناکامل و صاحب ناکافیش. صفحهی Pages رو میبندم. فایل نیاز به سیو شدنِ دوباره نداره.
جعبهی شکلات تلخ هفتادوسه درصد با پنج شیشتا فیلتر که با نظم و ترتیب یک جا نشستهن. دقیقتر، ۷۲.۵ درصد.
پشتبوم آپارتمان هفتطبقهی پروستهایی که دو سال و نیم پیش کادو گرفتم و نه با کادودهندهها دیگه ارتباطی دارم و نه با آدمی که اونموقع بودم.
02 March 2018
بعد از خاموشی چراغخواب زرد، وقتی هنوز خوابم نمیبره و صداهای توی سرم ساکت نمیشن، دست دراز میکنم کورمالکورمال از رو میزتحریر فندک صورتی رو پیدا میکنم؛ همونطور درازکش چند بار دکمهش رو فشار میدم و در لحظه شعله میکشه. لکهی نور زرد و آبی و سیاه. به تقلید از هنری شوگر خیره میشم به سیاهی وسط شعله و مکث میکنم و تمرکز. با تمومشدن مدت جایزهی اپِ مدیتیشن، تنها جایگزینِ دم دست رولددالبازی ه. خیره میشم به سیاهی وسط شعله و مکث و تمرکز. هیچ اتفاق خارقالعادهای نمیافته. تق. دکمه رو ول میکنم و لکهی نور ناپدید میشه و سایههای غولآسای درناهایی که بالای سرم آویزون کردهم هم. خودم میمونم و تاریکی.
شبهایی که حوصلهی بهجاآوردن مراسم خودساختهی مذهبیم رو دارم، عودی که بوی جنگلهای بارونی استوایی میده رو با فندکه روشن میکنم، یه نگاه گذرا میندازم به صفحهی فعلی کتاب که جلوم باز ه و میبندمش میندازمش تو کشوی دوم. چراغخواب زرد خاموش. تو تاریکی زل میزنم به دودی که دور خودش میپیچه و میره بالا، سمت پنجره، کمکم محو میشه و بی که حس کنم فرو میدمش. تنها روشنایی تصویرم میشه اون نقطهی نارنجی و سوزان سر عود. اونقدر بهش زل میزنم که دودکردنش تموم شه، قرصها اثر کنن و گیج و منگ فرو برم تو جهان موازی مهآلود. با تصویر نقطهی نارنجی نور تو تاریکی محض گوی خاطرات اون روزم تموم میشه و وقتی حتا نمیتونی بگی There is a light that never goes out، وقتی خودت با چشمهای خودت خاموشیش رو دیدهیی، دیگه هیچچیزی اهمیت نداره.
شبهام داره حول محور آتیش میگرده. انگار انسان اولیه باشم و غارنشین -- همونطور که سالها تجسم کردهبودم، گیرم متافوریکال.
ناراضی؟ خیر قربان.
21 February 2018
میم عزیز،
نشستهم تو کافهی همیشگی، سر جای همیشگیم. همهچیز گواهِ این ه که همهچیز طبق روال معمول پیش میره. انگشترهای متعدد و شال بنفش و کت سرمهای گشاد و دستکشهای بلند بیآستین -فکر نکن که دههنودی شدهم، چون نه، هنوز نه- و همهی المانهای معمول. کافههه موسیقی پرسروصدای مخصوص ساعتهای شلوغیش رو پخش میکنه و اهمیتی نداره و با دوز مناسبی از موسیقی شخصی همیشگی پوشوندهمش. ولی خودم خودِ همیشگیم نیستم و توی سرم هیچی نمیگذره.
چهارشنبهی پیش زمین خوردم. درست دم در خونه. شالگردن آجری و کیسهی بزرگ بنفش از بغلم پرت شد رو زمین و چونه و لپم محکم خورد به آسفالت و اینطور شد که یه زخم بزرگ دیگه اضافه کردم به کالکشن صورت ناهموارم [«به زودی شبیه الستور مودی میشم، به لحاظ زخموزیلیبودگی.»]. رفتم بالا، شُستمش و وانمود کردم هیچی نشده و ردّ بتادین نمیسوزوندم.
با لیلی حرف میزدم همون شب. بعد از ساعت یک بود و میخواستم خشم و اندوه و حقارت و نفرت و ده میلیون حس منفی دیگهای که توی وجودم جمع شدهبود رو بریزم بیرون -- انگار مشت سنگینی خوردهباشم و پرت شدهباشم روی زمین، بعد از یک لحظه منگی مطلق لختهی خون توی دهنم رو تف کردهباشم و بلند شدهباشم به ادامهی دعوا. بهش گفتم که تنها نخی که وصلم میکنه به گذشته، باعث شده روزها و هفتهها و سالهای نکبتبار پشت سر هم بگذرن و دیگه کمکم چیزی حس نکنم و نفهمم دقیقن وسط چه نکبتی گیر افتادهم. درست نمیفهمیدم چی داره از ذهنم میگذره؛ نمیتونستم دلیل منطقی بیارم برای هیچکدوم از حرفهام. هیولای چندسرِ یکی از دخمهها بعد از قرنها زنجیرش رو پاره کردهبود و از ته حلقش میغرید. اون شب مجموعهی همهی احساسات منفی جهان بودم، میم. جای زخم چونهم میسوخت و عصبانیت از چشمهام و گوشهام شرّه میکرد و چیزی حس نمیکردم. لیلی کاتر رو داد دستم، گفت ببُر. چند ثانیه مکث کردم و بعد قرص سبز رو با یه لیوان شیر دادم پایین، نخه رو بُریدم و رفتم زیر لحاف. نمیدونستم چه حسی داشتهباشم از این که دیگه مطلقن چیزی وصلم نمیکنه به اون سالها و قرص سبز باعث میشد فکر نکنم و حس نکنم و فقط لای مِه غلیظ گم شم تا چند ساعت بعد.
میم عزیز،
الان که یک هفته گذشته، ردّ محوی از زخم چونهم مونده فقط. توی آینه براندازش کردم، یه لایه کانسیلر زدم روش و زدم بیرون.
بهتر میشم. میدونم که بهتر میشم.
نشستهم تو کافهی همیشگی، سر جای همیشگیم. همهچیز گواهِ این ه که همهچیز طبق روال معمول پیش میره. انگشترهای متعدد و شال بنفش و کت سرمهای گشاد و دستکشهای بلند بیآستین -فکر نکن که دههنودی شدهم، چون نه، هنوز نه- و همهی المانهای معمول. کافههه موسیقی پرسروصدای مخصوص ساعتهای شلوغیش رو پخش میکنه و اهمیتی نداره و با دوز مناسبی از موسیقی شخصی همیشگی پوشوندهمش. ولی خودم خودِ همیشگیم نیستم و توی سرم هیچی نمیگذره.
چهارشنبهی پیش زمین خوردم. درست دم در خونه. شالگردن آجری و کیسهی بزرگ بنفش از بغلم پرت شد رو زمین و چونه و لپم محکم خورد به آسفالت و اینطور شد که یه زخم بزرگ دیگه اضافه کردم به کالکشن صورت ناهموارم [«به زودی شبیه الستور مودی میشم، به لحاظ زخموزیلیبودگی.»]. رفتم بالا، شُستمش و وانمود کردم هیچی نشده و ردّ بتادین نمیسوزوندم.
با لیلی حرف میزدم همون شب. بعد از ساعت یک بود و میخواستم خشم و اندوه و حقارت و نفرت و ده میلیون حس منفی دیگهای که توی وجودم جمع شدهبود رو بریزم بیرون -- انگار مشت سنگینی خوردهباشم و پرت شدهباشم روی زمین، بعد از یک لحظه منگی مطلق لختهی خون توی دهنم رو تف کردهباشم و بلند شدهباشم به ادامهی دعوا. بهش گفتم که تنها نخی که وصلم میکنه به گذشته، باعث شده روزها و هفتهها و سالهای نکبتبار پشت سر هم بگذرن و دیگه کمکم چیزی حس نکنم و نفهمم دقیقن وسط چه نکبتی گیر افتادهم. درست نمیفهمیدم چی داره از ذهنم میگذره؛ نمیتونستم دلیل منطقی بیارم برای هیچکدوم از حرفهام. هیولای چندسرِ یکی از دخمهها بعد از قرنها زنجیرش رو پاره کردهبود و از ته حلقش میغرید. اون شب مجموعهی همهی احساسات منفی جهان بودم، میم. جای زخم چونهم میسوخت و عصبانیت از چشمهام و گوشهام شرّه میکرد و چیزی حس نمیکردم. لیلی کاتر رو داد دستم، گفت ببُر. چند ثانیه مکث کردم و بعد قرص سبز رو با یه لیوان شیر دادم پایین، نخه رو بُریدم و رفتم زیر لحاف. نمیدونستم چه حسی داشتهباشم از این که دیگه مطلقن چیزی وصلم نمیکنه به اون سالها و قرص سبز باعث میشد فکر نکنم و حس نکنم و فقط لای مِه غلیظ گم شم تا چند ساعت بعد.
میم عزیز،
الان که یک هفته گذشته، ردّ محوی از زخم چونهم مونده فقط. توی آینه براندازش کردم، یه لایه کانسیلر زدم روش و زدم بیرون.
بهتر میشم. میدونم که بهتر میشم.
18 February 2018
«شبکههای اجتماعی متفاوت شدن با اون دورهای که امثال من ولگرد اینترنتی محسوب میشدن. ماها یه مشت نِرد به حساب میومدیم که هیچکس نمیفهمید چرا وقت تلف میکنیم پای وبلاگنویسی و انجمنهای کتابخوانی.
یادمه سر کلاس پرورشی دبیرستان فهمیدم بین چهل نفر سال اولی فقط من وبلاگ دارم. و اوضاع زمانی پیچیدهتر شد که ازم خواستن توضیح بدم وبلاگ چیه. باید یه متن مینوشتم راجع به این که وبلاگ دقیقا به چه دردی میخوره. «وبلاگ چیزیه که من از شماها فرار میکنم بهش برای شنیده شدن و نمُردن از تنهایی»، «وبلاگ چیزیه که من بعد هر بار مصرف کردنش، هیستوری مرورگر رو پاک میکنم که یه وقت والدینم نفهمن چه نوجوون ناراحتی هستم»، «وبلاگ دریچهی نارنیای من برای حس زندگی در دنیاییه که بهش تعلق دارم»...
وایسادم سر صف و متنی که یه خبرنگار کپیکار از منابع انگلیسی ترجمه کردهبود رو خوندم. همه برام کف زدن. به بیحالتی یه مجسمه پشت میکروفون بودم و حس میکردم هر لحظه میزنم زیر گریه. «وبلاگ جاییه که میرم تعریف میکنم چقدر آدمای بیخودی هستید و با وجود تمام بیخودبودنتون منو بیخود به حساب میارید و این زور داره».»
- از خلال روژان -
یادمه سر کلاس پرورشی دبیرستان فهمیدم بین چهل نفر سال اولی فقط من وبلاگ دارم. و اوضاع زمانی پیچیدهتر شد که ازم خواستن توضیح بدم وبلاگ چیه. باید یه متن مینوشتم راجع به این که وبلاگ دقیقا به چه دردی میخوره. «وبلاگ چیزیه که من از شماها فرار میکنم بهش برای شنیده شدن و نمُردن از تنهایی»، «وبلاگ چیزیه که من بعد هر بار مصرف کردنش، هیستوری مرورگر رو پاک میکنم که یه وقت والدینم نفهمن چه نوجوون ناراحتی هستم»، «وبلاگ دریچهی نارنیای من برای حس زندگی در دنیاییه که بهش تعلق دارم»...
وایسادم سر صف و متنی که یه خبرنگار کپیکار از منابع انگلیسی ترجمه کردهبود رو خوندم. همه برام کف زدن. به بیحالتی یه مجسمه پشت میکروفون بودم و حس میکردم هر لحظه میزنم زیر گریه. «وبلاگ جاییه که میرم تعریف میکنم چقدر آدمای بیخودی هستید و با وجود تمام بیخودبودنتون منو بیخود به حساب میارید و این زور داره».»
- از خلال روژان -
Subscribe to:
Posts (Atom)