30 November 2018


کافه‌ی اینترنت‌دار نزدیک خونه درواقع کافه نیست؛ نونوایی و شیرینی‌پزی ه که طبقه‌ی بالاش -احتمالن برای زاییدن درآمدِ بیش‌تر- میز و صندلی گذاشته‌ن و یه باریستا. نون‌های سیمیت بی‌نظیری داره و پای زردآلوش انگار از بهشت نازل شده -- خانوم‌های خوش‌برخورد پشت کانترش هم؛ تعارف که نداریم. با یه ردیف پله‌ی باریک می‌شه رسید به طبقه‌ی بالا، با سقف کوتاه و چوبی و دیوارهای آجر قرمز. عین یه اتاقک زیرشیروونی ه که باید حتمن اجاره‌ش بدی به دخترک بیست‌وچندساله‌ی لاغراندامی که قرار ه توی کارهای خونه کمک‌ت کنه در ازای غذا و جای خواب و حقوق مختصر. پله‌ها جوری چیده شده‌ن که عین تردمیل باید ازشون بالا بری؛ پای راست روی پله‌ی راست، پای چپ روی پله‌ی چپ که یک خرده بالاتر از پله‌ی قبلی ه، پای راست روی پله‌ی راستِ بالاتر، پای چپ روی پله‌ی چپِ بالاترتر. انقدر که بالاخره برسی به اتاقک زیرشیروونی‌ای که یه لامپ بزرگ ادیسونی از سقفش آویزون ه و سایه می‌ندازه روی کی‌بوردت. روی پلیورم یه کت کوتاه تن می‌کنم و می‌زنم بیرون از خونه و به قدرِ یه نخ سیگار راه می‌رم تا برسم، سیگاره رو توی زیرسیگاری‌ای که دم در تعبیه کرده‌ن خاموش می‌کنم و در بزرگ سیاه رو هل می‌دم می‌رم تو و تقریبن دماغ‌م رو به شیشه‌ی ویترین می‌چسبونم و عین کودک سه ساله دونه‌دونه‌ی نون‌ها و شیرینی‌ها رو با انگشت نشون می‌دم و از خانوم پشت کانتر می‌پرسم «این چی ه؟». «تارت سیب و دارچین.» «پای آلبالو.» «دانمارکی. ولی خب گرد ه این.» «به‌ش می‌گیم مربع میوه‌ای. این یکی روش پرتقال ه. این هم بِه. ... آلبالو ه. ... نه سیب نیست، باز هم بِه ه. اگه سیب می‌خواین پای سیب هم داریم.» «شیرینی کره‌ای.» هر بار یه شیرینی متفاوت و یه چای متفاوت سفارش می‌دم و این با «همون همیشگی»ای که بودم زمین تا آسمون فرق داره؛ انقدر که هر بار میام این‌جا که کارهای مدرسه‌م رو انجام بدم و می‌رسم به گوگل کردن دستور پخت نون‌شیرینی‌ها. باید مقاله‌های عقب‌افتاده رو تحویل بدم ولی می‌چرخم توی پینترست دنبال عکس‌های هوس‌انگیز از نون‌شیرینی.
[می‌خواهم بگویم که رابطه هم...]

23 November 2018

«ای بهارِ آرزو بر سرم سایه فکن»


باد سرد می‌اومد و تصمیم گرفته‌بودم پاییزم رو با سینما رفتن شروع کنم. تا قبل از این پاییز نبود. نا-راحتی بود و متعلق‌نبودن به هیچ‌جای جهان و ناراحتی. هیچ‌کدوم از این‌ها توی پاییزِ من جا ندارن. از سالن که زدم بیرون شب شده‌بود و هوا ابری‌تر، خیلی ابری‌تر، و ماه شبیه اون شبی که هری بالاخره فهمید سیریوس باعث مرگ مامان و باباش نشده. باد سرد می‌اومد و حاضر نبودم کلاه کت گشاد سرمه‌ای‌م رو بگشم روی سر. حالا موهام به ارتفاعی رسیده که می‌شه بافت‌ش و می‌شه بافه‌ها رو رها کرد که به هر طرف دل‌شون می‌خواد تاب بخورن. یه جفت کِش توسی و شال قرمز و رژ قرمز و کت سرمه‌ای گشاد، انقدر گشاد که آستین‌هاش تا نوک انگشت‌هام می‌رسید و اگه روزی تصمیم می‌گرفتم دست‌م رو از مچ قطع کنم، با پوشیدن کته هیچ‌کی نمی‌فهمید که این بابا دست نداره. باد سرد می‌اومد و bouquet ِ برگ‌های قشنگ رو به هم می‌ریخت. ساعت سه‌ونیم تصمیم گرفتم برم سینما، بلیت خریدم و چهار از خونه زدم بیرون. خیابون دراز جدید شبیه غریبه‌ای بود که بعد از قرن‌ها تصمیم گرفته‌بودم بشناسم‌ش و گاردهام رو جا بذارم توی رابطه-خونه‌ی سابق و برای دیت-خونه‌ی جدید رژ قرمز بزنم. صبحِ آخرِ خونه‌ی سابق فکر کردم «این پاییز هم مال من نشد» و آخرین نخ پاکت رو توی ایستگاه اتوبوسی که قرار نبود هیچ‌وقت دیگه به‌ش برگردم تموم کردم و سوار شدم به مقصدِ دانشکده‌ی سابق و وقتی در نهایت عدد ۱۳۴ توی پورتال‌م ثبت شد، انگار همه‌ی متعلقات سال‌های اخیر رو از خودم گرفته‌باشم. رهاییِ اجباریِ ناخوشایند. عین صبحِ سختِ بعد از یه بریک‌آپ اجتناب‌ناپذیر. حالا، شبِ روز بعدش، تصمیم گرفته‌بودم اجازه بدم خونه‌ی جدید رو «خونه» به حساب بیارم، هرقدر ناکامل و ناکافی و بی‌انتها. خیابون دراز جدید پر از برگ‌های قشنگ بود. همه قرمز. ازشون bouquet ساختم و وقتی دیگه نمی‌شد همه رو قرص و محکم با یه دست نگه داشت، یه کِش توسی رو باز کردم از دور بافه‌ی موهام و پیچیدم دور ساقه‌ها و موهای نیمه‌خیس‌م همون‌طور ولو تو باد سرد و نور ماهِ پشت ابرها رو حس می‌کردم که افتاده روم و باهام حرکت می‌کنه. آسمون عین اون شبی شده‌بود که هری تونست جونِ خودش و سیریوس و هرماینی رو نجات بده و صد تا دیوانه‌ساز رو با یه طلسم دور کنه بفرسته پشت دیوارهای هاگوارتز. شال قرمز و رژ قرمز و یه دونه کِش توسی و کت سرمه‌ای گشاد، انقدر گشاد که آستین‌هاش دست‌هام رو می‌پوشوند و باعث می‌شد شبیه ادواردِ دست-برگِ‌پاییزی به نظر برسم از دور. یا شبیه درختی که یه کت گشاد تن‌ش کرده‌ن؛ چون عادت مسخره‌ی انسان که دل‌ش می‌خواد همه‌چیز رو شبیه خودش ببینه و گردن حیوون‌هاش کراوات می‌بنده و روی تخته‌سنگ‌ها چشم و دهن می‌کشه و کت تنِ درخت می‌کنه. فکر کردم «درخت بودن خیلی هم بد نیست انگار» و خنده‌م گرفت به خودم که همیشه می‌خواستم درخت باشم و اندکی مونده به بیست‌ودو سالگی حقیقتن پیوستم به‌ش. رفته‌بودم «گرگ‌بازی» ببینم که پاییزم شروع شه و وقتی از سالن زدم بیرون که شب شده‌بود و باد سردتر از قبل و ماه قایم پشت ابرهای نازک، شبیه شبی که هری برای اولین بار در عمرش یه گرگینه رو در حال تغییر شکل دید. بعد از اون فیلم دیگه هیچ بعید به نظر نمی‌اومد که از پشت درخت‌ها پروفسور لوپین نزدیک شه به‌م. پوست لب‌م رو بی‌توجه کنده‌بودم حین فیلم و رژ قرمز و خون روی لب‌م از هم قابل تشخیص نبودن دیگه. خونه-رابطه‌ی جدید اضطراب‌های جدید هم داره لابد، که نکنه به حد کافی خوش‌مون نیاد از هم و نکنه اون چیزی که خیال‌ش رو می‌کردم نباشه و نکنه نتونم پیش‌ش بمونم و جبرِ جهان از هم جدامون کنه و نکنه نکنه نکنه -- خونِ روی لب‌م زیادتر می‌شد و احتمالن دیگه بیشترِ قرمزی از رژ نبود. با bouquet برگ‌هام خیابون دراز جدید رو پیاده می‌رفتم تا تَه و خیره بودم به آسمون، که با اون شب مو نمی‌زد. شبی که هری تونست صد تا دیوانه‌ساز رو از خودش دور کنه و جون سالم به در ببره.

فردا صبح بیست‌ودو ساله می‌شم و بیست‌ویک‌سالگی‌کردن و دووم آوردن احتمالن تا ابد سخت‌ترین کاری ه که ازم خواسته‌ن انجام بدم.

پی‌نوشت. وقتِ تایپ‌کردنِ این‌ها داره توی کافه‌ی اینترنت‌دارِ نزدیک خونه «بهار دلنشین» بنان پخش می‌شه که به طرز مسخره‌ای مرتبط با موقعیت؛ این شد که عنوان.

03 November 2018

Old and Cold and Tired and Useless and Toothless


سیزده چهارده ساله بودم که برای اولین بار بنا کردم به سریال دیدن. طبعن اولین گزینه‌م فرندز بود، بس که همیشه در پس‌زمینه حضور داشت و بس که همیشه صدای کرکر خنده‌ی خواهر به اپیزودهای مختلف توی خونه پخش. فرندز می‌دیدم و خیال می‌کردم بزرگسالی همین ه دیگه؛ چند نفر دوستِ همراه و موقعیت‌های بزرگسالانه و شغل و بی‌شغلی و رابطه‌های مختلف عاطفی -یا غیرعاطفی- و الخ، که با مسخره‌بازی تلطیف می‌شن و حل می‌شن به مرور زمان و ته‌ش هم هپی‌اندینگ؛ همه‌چی جمع می‌شه و می‌شینه درست سر جاش تو پازل.
کسی به‌م نگفته‌بود که از این خبرها نیست. سیزده چهارده ساله بودم و امیدوار و بی‌خبر.
جهنمی‌ترین تابستون عالم به‌م ثابت کرد که جهان هیچ هم سیت‌کام نیست. بعد از هشت نُه سال به‌هرحال سخت ه قبول کردن مسائلی که مدت‌ها برای خودت شکراندودشون کرده‌یی. مامان که گفت برو برای خودت محل سکونت پیدا کن، اولین چیزی که به ذهن‌م رسید آتیش‌سوزی خونه‌ی ریچل و فیبی بود که بعدش یکی رفت پیش جویی موند و یکی پیش مانیکاچنلر، اسباب‌کشی حداکثر دو ساعته و با زیر ده عدد کارتن، در انتها هم کشوی خودت رو داری و تخت خودت و جایگاه‌ت در جهان مشخص. گفتم عیبی نداره، نگران من نباشین، می‌گردم دنبال خونه. پنج ثانیه بعد واقعیت تُف شد توی صورت‌م. تنها دوستِ همراهی که می‌شد پیش‌ش موند ماهِ قبل مهاجرت کرده‌بود و الباقی ذره‌ای اختیار از خودشون (و کاناپه‌ی اضافی در خونه‌شون) نداشتن که بتونن یک ماه بپذیرن‌م. زدم به توییتر که کسی رو می‌شناسین که هم‌خونه‌ی بی‌دردسر صبح‌بروشب‌بیای بی‌مشکل‌باحیوانات‌خانگیِ غذانخور بخواد و توی اجاره خونه و کوفت هم شریک شه؟ هیچ. چند نفر همون زیر ریپلای زدن به‌م گفتن برو پانسیون. قیمت پانسیون و خوابگاه و هاستل -حتا- سر به آسمون می‌کشید و با جیب من فقط می‌شد قاقالی‌لی اجاره کرد، اون هم برای چند روز و نه یک ماه. توی سایت‌های وطنی بگرد دنبال خونه‌ی مبله‌ی اجاره‌ای و زیر لب زمزمه کن درود بر تولید ملی و افتخار ملی، آهنگ حماسی‌های سالار عقیلی‌ای کسی هم پخش در پس‌زمینه. حتا یه زیرپله هم نیافتم که به لعنت خداوند بیرزه. داشت گریه‌م می‌گرفت و همه -هرکسی که پیش‌ش اندکی چسناله کرده‌بودم و هرکسی که توییت کذا رو دیده‌بود- با ژست من‌خیلی‌نگران‌توئم ازم می‌پرسیدن چیزی شده که یک‌هو دنبال خونه می‌گردی؟ می‌خوای مستقل شی؟ از پس هزینه‌هاش برمیای با این وضع اقتصادی؟ دانشگاه‌ت چی پس؟ خونه‌تون چی شد راستی، بازسازی کردین؟ می‌خواستم تلفن‌م رو بکوبم زمین که هزارتیکه شه و یادم می‌افتاد که نصفِ همین رو الان با فروش کلیه هم نمی‌تونم دوباره بخرم. درود بر یازده‌دوصفر، تا وقتی که نیاز به گوگل‌مپ و اینترنت -برای توهمِ در تماس بودن با عزیزان خارج از مرزها- نداشته‌باشی. جهان سیت‌کام نیست و نه جونم، هیچ مانیکایی قرار نیست به‌ت اتاق مهمون‌ش رو تعارف کنه و در ازاش ازت بخواد بالای سینک کوکی‌های تازه‌دم -معادل شیرینیاییِ اصطلاح‌های چایی‌ای چی می‌شه؟- رو خرت‌خرت گاز بزنی.
سیزده چهارده ساله که بودم خیال می‌کردم بیست‌وچندسالگی خیلی زیاد ه و حالا کو تا برسم به‌ش. تو خیال‌هام خودم رو مستقل و منفرد و قدبلند و بی‌جوش می‌دیدم با ابروهای تمیز برداشته‌شده، در آستانه‌ی فارغ‌التحصیلی از رشته‌ی موردعلاقه‌م، کسی نیست که بابت صِدام یا سلیقه‌م به‌م بخنده و هر روز خدا قهوه‌م به راه. هرگز قهوه‌خور نشدم، قدم بلندتر نشد و ابروهام رو شیش ماه ه که برنداشته‌م. جوانی در بندِ آکادمیِ نه‌اون‌طورکه‌خیال‌می‌کردخوشایند، تنها و بی‌خانمان.

ازم پرسیدن برای هالووین امسال چی می‌خوای بشی؟ گفتم هوم‌لسِ نیویورکی و کرکر خندیدم که «به لباس‌هام هم میاد».

18 October 2018

آمازون یک سریال نسبتا جذاب دارد به اسم خانم مایسلِ شگفت‌انگیز. طبیعتاً شخصیت اولش هم همین خانم مایسل است. شوهرش کارمندی است که آرزویش استند‌آپ کمدین شدن است. یک جایی وسط‌های قسمت اول سریال، یک دیالوگ کوتاه و قشنگ می‌گوید به زن. بهش گفت:«می‌دونی رویا چیه؟ رویا، یک چیزیه که عاشقشی و باعث میشه که به خاطر اون، شغلی که ازش تنفر داری رو تحمل کنی‌».
این‌طور دیالوگ‌ها می‌توانند تکان‌دهنده باشند. چون عامل درد را بی‌پرده می‌گذارند جلوی چشم آدم. در واقع فکرهای ته پستوی ذهن آدم که از آن‌ها خبر هم ندارد را تبدیل می‌کند به کلمه و از زبان یکی دیگر آن را می‌زند توی سرش. درست همان کاری که دکتر با مریض می‌کند. درد ناشناخته‌ی او را تبدیل می‌کند به کلمه و آن را می‌کوبد توی ملاجش. حقیقت بی‌رحمانه.
رویا چیزی است که آدم به خاطرش می‌تواند از تنفر عبور کند. این‌جاست که باید رفت و آدم‌های بدون رویا را بغل کرد و برای بخت بدشان گریه کرد. عامل تنفر، در زندگی همه هست. فقط یک چیزی باید پیدا کرد که این حجم تنفر را تحمل‌پذیر کند. یا حتی برای مدتی فراموشش کند. مثل رابطه استند‌آپ کمدین و کارمندی یا خمیردندان و جای سوختگی. یک چیزی که عامل بیدار شدن هر روز صبح باشد. به‌جز زنگ نکره‌ی ساعت.

از خلال «بی‌دلیل» -

05 October 2018

Beneath the stains of time, the feelings disappear.


موهام خیلی سریع بلند شده‌ن و دیگه حتا توی کلیپس کوچیک مخصوص‌شون هم جا نمی‌شن. هر شب از حمام که درمی‌آم، با حوله‌ی عظیم پیچیده دور سر و ماسک آبی رنگ‌روغنی رو صورت و مسواک کفیِ بی‌اهمیت تو دهن -انگار آدری هپبرنِ «صبحانه در تیفانی» باشم، بی‌قید و رها و هرکاری‌که‌می‌کنه‌بازهم‌جذاب‌ولطیف‌والگنت- بی‌دقت لباس می‌پوشم و یقه و آستین‌های تی‌شرت/پیرهن‌م ماسکی می‌شن. تا گوشه‌ی پیرهن رو گره می‌زنم -ادای جدید- و تسبیح‌ها رو استعمال می‌کنم و ماگ کهنه‌ی قرمز عزیز رو پر از شیر پاستوریزه-هموژنیزه‌ی سه‌هزاروهفتصدتومنی، ماسک هم خشک شده و آماده‌ی شستن. شیر آب رو تنظیم می‌کنم که ولرمِ روبه‌گرم ازش خارج شه. شر شر شر. لکه‌های آبی روشویی رو پر می‌کنن. شر شر شر. «سینک رو بعد از هربار استفاده‌ت تمیز بشور. درِ خمیردندون رو هم ببند.». چشم. انگار حامل مرض هولناکی باشم که فقط از طریق روشویی‌ها و حمام‌ها منتقل می‌شه. حوله رو از دور سرم باز می‌کنم و با کپه‌ی موی صاف صاف کسالت‌بارم روبه‌رو می‌شم تو آینه‌ی لکه‌دار. فرق وسط بی‌دقت باز می‌کنم و جوری موهام رو سفت از دو طرف می‌بافم که استرس از انگشت‌هام سرریز کنه لای موها (و سپس از طریق پوست سر و جمجمه و لایه‌های بی‌اهمیت دیگه، به مغز -- سیکل معیوب) و پایین‌ش رو با کش‌های لاستیکی سیاه می‌بندم. وقت خاموش‌کردن کامپیوتر. دوتاونصفی قرص سفید و سبز با شیر سه‌هزاروهفتصدتومنی راه می‌کشن از دهن به مری به معده به کله. شب به‌خیر، جهان. صبح به خیر، جهان. خودت رو از لای پتوها بکش بیرون و به زور بفرست مسواک بزنه. برای این که خودم رو دلداری بدم بابت صبح، صبحِ نکبت‌بارِ تکراری با خورشیدِ نکبت‌بارِ تکراری‌ش، یه ماگ پر از نسکوئیک درست می‌کنم می‌ذارم بغل دست‌م و حین مالیدن رنگ‌های مختلف به زیر چشم -بلکه کمتر شبیه پانداهای مسن و چروکیده باشم- کم‌کم سر می‌کشم‌ش. زخم کهنه‌ی پشت پای راست رو چند بار با ناخن می‌کَنم و وقتی خون از کنارش می‌زنه بیرون گوشه‌ی دهن‌م می‌چرخه رو به بالا، مثلن لبخند. بی‌دلیل. (بی‌دلیل؟) خون رو با شست دست راست پاک می‌کنم و شلوار جین رو می‌کشم به پا و دنبال مانتویی می‌گردم توی چمدون حقیری که سه ماه ه به دوش می‌کشم که ثابت کنه «از اون‌ها» نیستم. توی دانشگاه جدید همه یا «نئوچادری» ن -سلام ستاره- یا با مانتوی مشکی و مقنعه‌ی مشکی و جین تیره‌ی تیره‌ی تیره میان. ادعائه هم گوش فلک رو کر کرده که برام مهم نیست چی فکر می‌کنن درموردم، درحالی‌که. انگشترها رو به نوبت دست می‌کنم و ساعت ده-یازده ساله‌م رو می‌بندم به مچ چپ و تمام. همون‌جور با بافته‌های سفت زیر مقنعه که در طول شب تکون نخورده‌ن و شال رنگی دور شونه -همچنان برای اثبات «از اونا» نبودن- می‌رم بیرون و قبل از بستن در دسته‌کلیدم رو با عضو جدیدش که کلید کمد دانشجویان ارشد باشه می‌چپونم تو جیب شلوار؛ آماده می‌شم برای سفر دو ساعت و نیمه به اون سرِ دنیا.

فکر می‌کنم در جلسه‌ی بعدی‌م از دکتر بخوام در سکوت اندکی جانی کَش گوش کنه و سپس نسخه بپیچه بده دست‌م، بدون این که لازم باشه من حرفی بزنم. دقیقن شیوه‌ی موردعلاقه‌م برای بیان مسائل و معضل‌ها. اتفاقی که خواهدافتاد این ه که لبخند کنایه‌آمیز بزنه به‌م، زیر لب بگه «کسخل» و ازم بخواد براش تعریف کنم در ماه اخیر چی گذشته به‌م و روزی چند نخ و غیره.

I hurt myself today to see if I still feel. I focus on the pain, the only thing that's real. The needle tears a hole, the old familiar sting, try to kill it all away -- But I remember everything. What have I become, my sweetest friend? Everyone I know goes away in the end.
If I could start again, a million miles away, I would keep myself. I would find a way.

12 September 2018


فرم گواهی تایید معدل کارشناسی. فرم تعهدات دانشجو. اسکن پشت و روی کارت ملی. (فکر کردم «خوب شد حداقل تابستون پارسال برای گرفتن حقوق‌ت ناچار شدی بری کارت ملی‌ت رو بگیری بالاخره») اسکن تمام صفحات شناسنامه، حتا صفحه‌ی فوت. فرم گواهی تایید معدل کارشناسی زمان ثبت‌نام کنکور. فرم تایید مشخصات فردی. فرم تایید مشخصات افراد خانواده، که توش تا رنگ شورت‌مون رو هم پرسیده‌بودن و همه‌ش رو از دم دروغ پر کرده‌بودم. فرم سلامت جسمی. فرم سلامت روان. (فکر کردم «حالا اگه دیوونه میوونه باشم چی‌کار می‌کنین مثلن؟ راه‌م نمی‌دین یا تراپیست تمام‌وقت کارآمد می‌ذارین برای دانشجوی تحصیلات تکمیلی‌تون؟») همه رو سه بار پرینت و امضا و اسکن کرده‌بودم، دونه به دونه آپلود توی «سامانه‌ی دانشجویی» و با هر ارور چهارتا فحش چارواداری روونه‌ی تکنولوژی‌های لابد تحت DOSشون، و حالا روی پیشخونِ دفتر آموزش جدید به ترتیب روی هم چیده‌بودم که مسئول جدید بررسی‌شون کنه و بچپونه توی یکی از ده‌هزارتا پرونده‌ی اطراف اتاق. مفهوم دیتابیس آنلاین برای دوستان تعریف نشده گویا. خانوم مسئول آموزشِ جدید عینک رو روی دماغ‌ش سُر داد پایین، نگاه‌م کرد که رژ قرمزم ماسیده‌بود و هشت‌تا انگشتر توی هر دست و پیشونی‌م خیسِ عرق و نفس‌م به سختی بالا می‌اومد بعد از کوه‌نوردی‌ها و پله‌نوردی‌ها. به زور لبخند تحویل‌ش دادم. مسئول آموزش کل توی دانشگاه سابق وقتی به‌ش گفتم فلان مدارک‌م رو می‌خوام برای ثبت‌نام ارشد جوری گفت «عزیـــزززم؛ تو کِی فارغ‌التحصیل شدی؟» که انگار در تمام بیست‌وتقریبن‌دوسال اخیر شاهد تغییرم از بچه‌ی تُفوی پوشکی به انسان نیمه‌واقعی و نیمه‌بزرگسال بوده. مسئول آموزش جدید هم به نظر می‌اومد خیال کنه هنوز خیلی جوجه م برای شروع مقطع جدید -- که هستم. نگاه‌ش رو ازم برداشت و شروع کرد دونه‌دونه چک کردن کاغذهای روی پیشخون. ارتفاع این پیشخون خیلی بیشتر بود به نسبت آموزش دانشکده‌ی سابق، گیاه‌جاتِ اتاق‌ش کم‌تر و شلوغی و ناراحتی‌ش خیلی بیشتر. وقتی کفِ آموزش دانشکده‌ت ناهشیار دراز کشیده‌باشی خانوم‌آموزشیا با نگرانی برات آب‌قند درست کرده‌باشن و صدای جلنگ‌جلنگ برخورد قاشق صبحانه‌شون به لیوان شیشه‌ای رو تو سیاهی‌ها شنیده‌باشی، هیچ‌جای دیگه‌ای برات امن به نظر نمی‌رسه. یا وقتی واحد به رفیق‌ت نرسیده‌باشه و بخوای از روابط حسنه‌ت با خانوم‌آموزشیا سواستفاده کنی که براش اضافه ظرفیت بزنن، چشم‌هات رو شبیه گربه‌ی شرک کنی و فامیلی‌شون رو ملتمسانه بکِشی و بعد که اضافه ظرفیت زدن هرهر بخندی تند بگی «ای‌ول، مرسی» و در بری. خانوم آموزشیِ جدید پرسید مدرک موقت‌ت رو کِی تحویل می‌دی؟ گفتم نمی‌دونم، کِی تحویل بدم؟ دوباره عینک‌ش رو داد پایین زل زد به‌م، انگار داره برای بچه‌ی سه ساله توضیح می‌ده که یک به‌اضافه‌ی یک می‌شه دو. «هر وقت از کارشناسی‌ت فارغ‌التحصیل شدی.» گفتم «خب پس یه چندماهی وقت بدین به‌م، خیلی مونده تا دفاع‌م» و نیش‌م رو باز کردم. نخندید. گفت تاریخ فارغی‌ت رو همون سی‌ویکم می‌زنن؟ مطمئن یی؟ با سر تایید کردم و موهام رو دادم توی مقنعه و انگشترهام رو یواشکی درآوردم انداختم توی جیب‌های گل‌وگشاد مانتوم تا فقط اون دکمه‌ای‌سبزه که خواهر برام آورده‌بود باقی بمونه. با سر اشاره کرد به پرینتر ته اتاق. «اون کاغذی که الان پرینت شد رو وردار بیار، مُهر بزنم ببری کارت دانشجویی‌ت رو بگیری.» توی دانشکده‌ی سابق فقط با روابط سوپر حسنه با خانوم رمضانی می‌شد به پرینتر دست زد. روی کاغذه اسم‌م و شماره‌ی دانشجویی جدیدم نوشته شده‌بود. مُهر زد، گفت به سلامت. حراست صد متر پایین‌تر ه. سر تکون دادم، انگشتر دکمه‌ای سبزم رو درآوردم انداختم تو جیب، گفتم خدافظ. خدافظ؟

05 July 2018

Through the Glass Doors


عینک قدیمی‌م، متعلق به شهریور سه سال پیش، وسط جشن فارغ‌التحصیلی شکست. رفته‌بودیم زیر سر در دانشگاه عکس دسته‌جمعی بگیریم و مسخره‌بازی دربیاریم و فکر نکنیم به این که دفعه‌ی بعد همین آدم‌ها رو کجا می‌بینیم (یا نمی‌بینیم). هم‌دیگه رو هُل دادیم و به پسرها که از استایل تیم‌فوتبالی‌شون تکون نمی‌خوردن که ما هم تو کادر عکس جا شیم متلک انداختیم و هِرهِر رو به دوربین‌ها خندیدیم و رژهای قرمز و موهای مرتب و ریش‌های اصلاح‌شده پررنگ‌تر و جوون‌تر از همیشه نشون‌مون می‌دادن. آخرِ آخرش، بی که توافقی بوده‌باشه از پیش، با هم تا سه شمردیم و دست بردیم کلاه‌هامون رو پرت کردیم به هوا و بلافاصله پناه گرفتیم که مربع‌های منگوله‌داری که از آسمون می‌باریدن از گوشه‌‌های تیزشون روی صورت‌مون فرود نیان. خیال می‌کردم خوب عمل کرده‌م، تا این که بعد از کافه‌نشینی تا دیروقتِ شب و چیپس‌وپنیرهای متوالی و کی کجا ادمیشن گرفته و کی ترم یک روی کی کراش داشته و الخ، برگشتم خونه و وقتِ عینک‌زدایی، شیشه‌ی چشم چپ‌ش قِلِفتی دراومد افتاد کف دست‌م.
عینکه امضام شده‌بود تقریبن. حراست درِ ولیعصر دانشگاه هروقت به حسب اتفاق بی‌عینک بودم ازم کارت دانشجویی می‌خواست و تو همه‌ی سلفی‌های هزارنفره‌ی بی‌کیفیت، اونی که یه قاب بزرگ سیاه تو صورت‌ش دیده می‌شد بی‌استثنا من بودم. یکی از روزهای هیجده‌سالگی و جوونی، روز اول استفاده‌ی همین عینک، بوسیده شدم و به فال نیک گرفتم قضیه رو و با همه‌ی خرافاتی‌نبودن، ته دل‌م شاید فکر می‌کردم برام خوش‌شانسی میاره. حالا؟ حالا شیشه‌ش افتاده‌بود کف دستم و فریم‌ش شکسته و کج. به زور خندیدم؛ گفتم ای بابا، حالا کی بره فریم جدید انتخاب کنه تو این هیروویری؟ چشم‌هام رو تنگ کردم و نشستم به ادیتِ عکس‌های روزی که انگار از صبح‌ش صد سال گذشته‌بود.
توی آخرین تصویر، لنز دوربین رو چرخونده‌م رو به خودم و بدون این که ببینم دارم چی می‌گیرم، شاتر رو زده‌م. فوکوس افتاده روی درخت‌های لخت دانشگاه و آسمونی که آبی ه، بی‌ابر. من و لباس بدرنگ فارغ‌التحصیلی‌م و موهای بلاتکلیفِ پخش‌توهوام محوِ محو ییم. خوش ه حال‌م تو عکس، با این که لبخند چندانی هم نمی‌زنم و چشم‌هام خسته ست و گودرفته. شال زرد دور گردن‌م ثابت می‌کنه که خوش م. با چشمِ تنگ عکس‌های روزی که قرار بود «آخرین»ِ رسمی‌مون باشه رو تماشا کردم و فکر کردم به استوری‌لاین‌های روبه‌اتمام، از جمله استوری‌لاینی که در جهان عینک‌ها دارم رقم می‌زنم.
عینک جدید رو هفته‌ی پیش خریدم. نصف امتحان‌هام رو کورکورانه -لیترالی- رد کرده‌بودم و هنوز بی‌حوصله‌ی یافتن فریم تازه. وقتی فقط چهارتای دیگه مونده‌بود و همه پشت سر هم، در تلاش مذبوحانه‌ای برای اتلاف وقت بالاخره رفتم دویست‌هزارتا قاب مختلف رو گذاشتم رو صورت‌م و به دل‌م نچسبید هیچ‌کدوم، الّا همون اولی که نه گِرد ه و نه زاویه‌دار، نه به مثابه کُت بابام گل‌وگشاد ه به صورت‌م. خریدم و شیشه انداختم به‌ش و فرداش پاکت سیگار رو انداختم توی سطل آشغال، کنار ته‌سیگارها و خاکسترهای کهنه، که مثلن حالا که همه‌چی داره عوض می‌شه و حتا عینک‌ت هم، بیا از اول بازی کنیم. محل زندگی‌ت رو عوض کن؛ همه‌ی وسایل اتاق رو بفروش و دوباره بساز و کتاب‌هات رو دوباره بچین تو قفسه‌های نو. سیم‌کارتی که نُه سال استفاده‌ش می‌کردی رو بنداز گوشه‌ی کشو و یکی دیگه بخر. دوست‌هات رو، معاشرت‌هات رو گِرد بچین دورت،‌ سبک‌سنگین کن که با فاصله‌های چندهزار کیلومتریِ قریب‌الوقوع کدوم‌هاشون می‌مونن و کدوم‌هاشون محو می‌شن تو مِه. حتا عینک‌ت که «دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی»ترین ه هم داره عوض می‌شه. همه‌چیز رو از اول شروع کن و شال زرد بنداز گردنِ آخرین عکس‌هات، حتا اگه چشم‌هات پف‌کرده ست و حتا اگه چهار امتحان پدردرآر مونده تا «انتها».
ده دقیقه‌ی آخرین روز عملیات انتحاری شخصی‌م، هرقدر فکر می‌کردم یادم نمی‌اومد تابع گرین چه‌طور به دست میاد و یادم نمی‌اومد معادله‌های دیفرانسیلی عادی رو چه‌طور حل می‌کنن. تو دل‌م درس و استاد و علم و آکادمی رو به درک فرستادم؛ کارت دانشجویی‌م رو چپوندم تو جامدادی، بغل انبوه روان‌نویس‌ها و راپیدها؛ برگه‌ی سوال رو گذاشتم لای پاسخ‌نامه و تحویل دادم به اون مراقبِ بداخلاق ریشو که سرِ هر چهار امتحان مدام می‌رفت و می‌اومد و می‌ایستاد بالای سر من، نوشته‌های درهم‌برهمِ برگه‌م رو می‌خوند. درِ بدقلق کلاس ۲۰۴ دانشکده برخلاف همیشه که سه چهار بار از نواحی مختلف باید به‌ش ضربه می‌زدی تا رضایت بده و اذن خروج، این بار با یه دستگیره‌چرخوندنِ نرم و ساده باز شد. از کلاس زدم بیرون و هوای جهانِ جدیدِ فارغ از دوران کارشناسی رو فرو دادم و نیشِ خسته و خواب‌آلوده‌م تا بناگوش.

15 May 2018

Did you get out and walk to ensure you'd miss the quicksand?


برای بار شیشم نشستم روی صندلی چوبی شورا، میکروفون رو وصل کردم به شال قرمز دور گردن‌م و نیشِ باز همیشگیِ مصنوعی چهار سال اخیر رو تحویل دوربین دادم. نورِ ساعت یک از بین کرکره‌های آبی می‌تابید به وایت‌بوردی که هر وقت فرصت‌ش پیش می‌اومد، با ماژیک بنفش گوشه‌ش یه مکعب کوچیک می‌کشیدم که ثابت کنه من این‌جا بوده‌م؛ سایر وقت‌ها هاله‌ای از آدم‌های گذرا جمع می‌شدن دورش به درس خوندن. «اگه دوباره هیجده ساله شی چی باعث می‌شه که برگردی این‌جا رو انتخاب کنی؟» جواب‌های نه‌چندان‌صادقانه‌م رو توی ذهن مرور کردم و مطمئن شدم که همه رو یادم ه. «چی این‌جا به دست آوردی که جای دیگه نمی‌شد پیداش کنی؟» تمام تلاش‌م معطوف به این بود که نادیده بگیرم هیجده‌سالگی‌ای رو که پیداش شده‌بود و حالا چهارزانو نشسته‌بود روی میز چوبی خالی زیر پنجره و با حدقه‌های تهی‌ش خیره شده‌بود به‌م. شروع کردم به ردیف کردن جمله‌هایی درمورد این که چطور ورِ خوش‌بین‌م باعث می‌شه فریاد نزنم هیچ کوفتی توی این خراب‌شده نمی‌تونه وادارم کنه به برگشتن و از گوشه‌ی چشم هیجده‌سالگی رو دیدم با پوزخند مزخرفی که انگار از ازل روی صورت‌ش نقاشی شده‌بود. ته دل‌م گفتم «نگاه نکن به‌ش. نگاه نکن. نگاه نکن.»
پیداش شده‌بود که ظاهرسازی‌هام رو خراب کنه، طبق معمول، ولی هیچ‌چی نباید خاطره‌م رو خراب می‌کرد. دفترچه‌ی ریدل رو در قالب دوربین و میکروفون ارائه کرده‌بودن و تنها شانس‌م بود برای زنده‌نگه‌داشتنِ خاطره‌ی چهار سال کارشناسی، گیرم تحریف‌شده و ناقص. «اون‌موقع با آدم‌های قشنگی آشنا شدم؛ با آدم‌های قشنگی کار کردم تو اون شورا. چیزهای زیادی یاد گرفتم.» مکثِ مثلن‌تاثیرگذاری که بعدش اضافه کنم «بزرگ شدم اون مدت.» و هیجده‌سالگی خیره شده‌بود به‌م؛ نور ساعت یک رو با عینک مستطیلی سفیدوسیاه‌ش مستقیم منعکس می‌کرد توی چشم‌م و تمام انرژی‌م صرفِ نادیده‌گرفتن‌ش.
« -- ولی آره؛ تجربه‌ی شورا رو جای دیگه‌ای نمی‌تونستم پیدا کنم گمون‌م.» هیجده‌سالگی پوزخند زد که از تجربه‌های قشنگ دیگه‌ت هم می‌گفتی برامون حالا هانی. هیکل‌های نشسته و ایستاده‌ی آدم‌های واقعی رو ضدنور می‌دیدم. از پشت‌شون آفتاب ساعت یک می‌تابید. «از همه‌ی آدم‌هایی که تنهاشون گذاشتی و تنهات گذاشتن نمی‌خوای بگی جلوی دوربین؟ حیف می‌شه ها.» نگاه انداختم به وایت‌بورد که دست‌خط ناآشنایی سوال‌ها رو نوشته‌بود روش؛ بعد از ده‌ها بار تماشای مصاحبه‌شدنِ بقیه و پنج بار نشستنِ الکی جلوی دوربین به مسخره‌بازی، سوال‌ها رو از بر بودم دیگه ولی. «همه‌ی کارهایی که روشون برچسب «بزرگ شدن» زدی و چپوندی ته کله‌ت که به‌شون فکر نکنی چی؟» پوزخندش پاک نمی‌شد.
نگاه نکردم به‌ش؛ خیره شدم به وایت‌بورد که دست‌خط ناآشنا نوشته‌بود «بهترین ترم‌ت کدوم بود؟» نوزده‌سالگی نشست روی صندلی کناری، دست انداخت دور شونه‌م. صدای خودم رو شنیدم که «ترم سه.» آفتاب ساعت یک، لبخند واقعیِ یکی از هیکل‌های ضدنور رو پررنگ‌تر کرد و جمله‌های ازپیش‌آماده‌م محو شدن؛ جاشون رو تصویر یه ماشین کوچیک سفید گرفت که پر از آدم، ولیعصر رو می‌رفت بالا و دستِ خودم که سعی می‌کرد باد رو توی مشت‌ش نگه داره. نیش باز همیشگیِ مخصوص دانشگاه واقعی‌تر شد چند درجه. کج‌تر. ترم سه که فارغ از دنیا و مافیها. ترم سه که بدترین می‌تونست باشه و آدم‌هایی بودن که مدام ورژن تلطیف‌شده‌ای از واقعیت رو به‌م تزریق می‌کردن. صدای خودم رو که شنیدم، هیجده‌سالگیِ چهارزانوی میز چوبی کم‌کم وا رفت و پوزخندش محو شد. ترم سه که باد از پنجره‌ی ماشین کوچیک سفید چتری‌هام رو تکون می‌داد و توی مشت‌م جا نمی‌شد. «بهترین ترم‌ت کدوم بود؟» نوزده‌سالگی دست کرد تو کوله‌م، ماژیک بنفش رو درآورد و یه مکعب کوچیک کشید گوشه‌ی وایت‌بورد. «من این‌جا بوده‌م.»
تو نور ساعت یکِ شورا، هیکل‌های ضدنور می‌درخشیدن.

And you can shriek until you're hollow, or whisper it the other way,
Trying to save the youth without putting your shoes on.
Looking for a new place to begin, feeling like it's hard to understand,
But as long as you still keep peppering the pill, you'll find a way to spit it out again.
And even when you know the way it's gonna blow,
It's hard to get around the wind.

27 April 2018

Unbearable Lightnesses


صداهایی که می‌شنیدم توی سرم مث طبل صدا می‌کردن، گنگ و بی‌معنا، و چشم‌هام هنوز بسته. سوزن رو حس کردم که توی دست‌م فرو می‌ره و چند لحظه بعد رطوبت و قند سُر خوردن تو رگ‌هام. پشت پلک‌م دنیا خیس و قرمز و دردناک بود. بعدن آرزو به‌م گفت نالیده‌بودم که «دست‌م خیس شده» درحالی‌که بازو و ساعدم خشکِ خشک و ذره‌ای از رطوبت پس‌ازحمام نمونده‌بود به‌ش، انگار اصلن دوش نگرفته‌بودم. گفته‌بود «خیس نیست عزیزم. چیزی نیست. درست می‌شه الان. سرُم ه.» و من فقط «عزیزم»ش رو شنیده‌بودم. توی چهار پنج روز، تنها صدایی که ته‌مزه‌ی محبت داشت «عزیزم» خطاب‌م کرده‌بود. توی تاریکی قرمز پشت پلک، مامان رو دیدم و قطره‌های درشت اشک از چشم‌هام جاری شدن رفتن تو گوش‌هام. بعدن گفت وسط گریه‌ی بی‌اختیار تو رو صدا می‌زده‌م، دارلینگ، و مامان رو. ازم پرسید تو کی یی. جواب‌ش رو ندادم و وانمود کردم سخت درگیر رسوندن قاشق پُر مربا به دهن م و نگاه نکردن به چندین جفت چشمی که خیره شده‌بودن به‌م و دنبال کوچک‌ترین نشونه‌ای از مریضی‌های عجیب می‌گشتن. «عزیزم».
نمی‌دونستم کجا م و یادم نمی‌اومد اینی که عزیزش م کی ه. درِ آهنی‌ای رو یادم می‌اومد که رنگ سفیدش جابه‌جا از رطوبت ور اومده‌بود و زنگ‌زدگی‌ها پوشونده‌بودن‌ش و این که رو کاشی‌ها افتاده‌بودم و پاهام رو می‌دیدم که از زیر در زده بیرون. یادم می‌اومد که همه‌ی انرژی‌م رو جمع کرده‌بودم که فریاد بزنم «کمکم کنین» -که گویا زمزمه کرده‌بودم، به جای فریاد- و دیگه هیچی بعدش نه. سرخی محض پشت پلک‌هام کات شده‌بود به صدای گنگ طبل‌مانند نازنین که ظاهرن به دکتر توضیح می‌داد چی شده. «رفته‌بود دوش بگیره» «چند روز ه که هیچی نخورده جز چند لیوان چایی» رطوبت و قند سًر می‌خوردن تو رگ‌هام و کم‌کم می‌تونستم چشم‌هام رو باز کنم. نمی‌کردم. نمی‌خواستم جایی رو ببینم. «ببین‌ش چقدر لاغر ه آخه؛ بچه به این سن -- » آرزو صدام می‌کرد و دستِ بی‌سرُم‌م رو فشار می‌داد. چشم‌هام رو باز نکردم، ولی انگشت‌هاش رو متقابلن فشردم که یعنی ببین من رو، ببین که به‌هوش م، نگران نباش، خوب م. «خیلی رنگ‌ش پریده‌بود وقتی پیداش کردیم؛ الان خیلی بهتر شده خداروشکر» صداها واضح‌تر می‌شدن ولی ترجیح می‌دادم نشن. ترجیح می‌دادم جریان سرُم تو رگ‌هام قطع شه و دیگه انگشت‌های آرزو رو حس نکنم تو دست‌م و همه‌چی همین‌جا، آخر دنیا، وسط بیابون بی‌انتها و غریبه تموم شه. پس کله‌م درد می‌کرد و حس می‌کردم از برآمدگی دردناک وسط جمجمه‌م خون می‌ریزه. می‌خواستم بگم «آرزو، ببین سرم نشکسته؟» و برامدگیه رو با انگشت‌هام لمس کنم که نشون‌ش بدم دقیقن کجا رو باید نگاه کنه -- فقط چند هجای نامفهوم از دهن‌م خارج شد و دست‌م بی‌حس‌ترین. دل‌م می‌خواست همون‌جا که مشغول ناتوان‌ترین آدم دنیا بودن م تموم شم، ولی دنیا شفاف‌تر و رنگین‌تر می‌شد هر لحظه.
چشم‌هام رو باز کردم و دست سفید بی‌حالت‌م رو دیدم، آویزون از لبه‌ی تخت، انگار مال جنازه‌ی چندروزمونده‌ای باشه. بوی کثافت می‌دادم به جای آدمی که تازه از حمام اومده‌باشه. نازنین دورتر ایستاده‌بود و با دکتر حرف می‌زد. «من؟‌ کنسر. اول سینه‌م بود، بعد زد به ریه و حالا هم که استخون.» انگار با «سرطان» خطاب نکردن‌ش چیزی از ترسناکی قضیه کم می‌شه. تی‌شرت نخی سبزش از زیر چادر نماز نازک فرمالیته‌ای که انداخته‌بود روی سر مشخص بود. «نمی‌دونم چه‌قدر مونده. بمب ساعتی ه دیگه الان‌ها. خودتون بهتر می‌دونین. کاری ازم برنمیاد.» یه لحظه نگاه‌ش افتاد به چشم‌هام؛ چادر کج‌وکوله رو روی سرش مرتب کرد و روش رو دوباره کرد به دکتر که نبینم‌ش. کبکِ زیر برف. آرزو پلک‌زدن‌م رو که دید دست‌م رو ول کرد. «سکته دادی ما رو بچه‌جون. یعنی چی آخه که غذا نمی‌خوری؟ همین می‌شه دیگه که دردسر می‌سازی برای خودت. من رو بگو که چه‌جوری بلندت کردم دست‌تنها. مهره‌های کمرم کلن جابه‌جا شدن به خاطر غذانخوردن تو.» به زور لبخند زدم که متوجه م داری دعوام می‌کنی که مشخص نشه ترس‌ت. پوست صورت‌م با همون لبخند کوچیک مضحک جوری کش اومد و -به گمونم- ترک خورد که انگار هفت لایه گِل خشک شده‌باشه روش. نشسته‌بود بالای سرم و دوخت چادرش پیدا. بوی حمام نمی‌دادم و سرُم بوی امنیت نمی‌داد و هیچ‌چیزی توی دنیا نبود که سر جاش باشه. لبخند زد به‌م، زیرلبی گفت «درست می‌شه ایشالا زود. چیزی نیست عزیزم.» و روش رو کرد اون‌طرف. تنها «عزیزم»ی که توی چهار پنج روز شنیده‌بودم و حقیقتن می‌تونست بافت‌های مختلف تن رو بشکافه برسه به قلب‌م. قطره‌های درشت اشک توی انحنای گوش‌هام شنا می‌کردن و صدای دریا می‌اومد، وسط بیابون بی‌انتها.
تا وقتی سرُم تموم شه هیچ‌کس دیگه چیزی نگفت. سوزن از پوست‌م اومد بیرون؛ پنبه‌ی استریل و چسب کاغذی روش؛ «می‌تونی خودت بلند شی؟»ِ دکتر رو با سر تایید کردم و پاهای برهنه‌م رو رسوندم به سرامیکِ کف. سرد بود. از ته دل می‌خواستم حس نکنم سرماش رو.

20 April 2018


آی‌تیونز رو باز کردم و لالایی‌ای که اولین بار یه شب بی‌انتها توی متل کثیف و بی‌تابلویی تو کاشان شنیده‌بودم رو وارد کردم به منافذ شنیداری‌م. لرزه‌ای که به‌م افتاده‌بود -از سرمای غیرمنتظره یا پس‌لرزه‌های وقایع اخیر؟- کم‌کم آروم گرفت و با پیرهنِ تن‌م یکی شدم -- هم آبی و هم سبز؛ هم آروم و هم مواج. بوی موی شامپوزده و نخ‌های هندی/پاکستانیِ پیرهن پیچیده‌بود توی بینی‌م و لالایی به زبونی که نمی‌شناختم و ملودی‌ای که نمی‌شناختم، با یه خط مستقیم متصل‌م می‌کرد به چشم‌های خواب‌آلود بچه‌هایی که هزارها کیلومتر و هزارها سال دورتر ازم و به رویاها و کابوس‌هایی که هرگز نتونسته‌بودم از نزدیک لمس‌شون کنم.
نشونه‌ی ماوس رو بردم روی آیکون گرد قرمز لست‌ف‌م. مکث. فکر کردم «این یکی فقط مال خودم ه. حداقل این بار؛ حداقل این شب.» و بازش نکردم.