تصویرساز: Owen Gent
15 October 2015
14 October 2015
موسیقی روی ریپیت، پشت سر هم خانوم میگه حدس بزن کی رو دیدم توی پاریس؟ از خیابونهایی که هر کدوم یادِ یه نفر میندازهم رد میشم و فکر میکنم چهطوری میشه که یه نفر رو انقدر همهجا دیدهباشی. پلهبرقیهای متروی تجریش و کوچههای کریمخان و همهی مسیر بیآرتی ولیعصر انقدر بار خاطرهشون زیاد ه که هر بار ازشون رد میشم فشار عصبی وارد میشه بهم. خانوم میگه حدس بزن کی بهش گفت بیا خونهم رو ببین؟ اگه خونه داشتم، حتا توی همین تهران و نه یه شهر خیلی دورِ خیلی سردِ خیلی خلوت، میتونستم هر روز از درودیوارش موسیقی بریزم برای خودم. جوری که هر کس از در بیاد تو، براش سوال پیش بیاد که واقعاً خانوم کی رو دیده وسطِ خیابونهای پاریس؟ اگه خونه داشتم همهی پنجرههاش رو باز میکردم و هرچی لباس گرم داشتم میپوشیدم، بلکه خوبتر شه حالم. با همون حالِ سرمازده هم مینشستم پشتِ میز، کتاب میخوندم، درس میخوندم، کد میزدم حتا. از وقتی آ. شروع کرده که بهم درستوحسابی جاوا یاد بده، دارم یاد میگیرم که اعتماد کنم به تصویر خوشبینانهی فانتزی لوسی که از آیندهم میساختهم برای خودم؛ انگشتهام سریعتر از همیشه روی کیبورد حرکت میکنن. این که آدم اتاقی از آنِ خودش داشتهباشه خیلی تاثیر داره توی افزایش امید به زندگیش. باید یادم بمونه این کتابِ خانوم وولف رو بخونم. وقتی خونه گرفتم، گربهئکدار هم میشم. حتماً تا اونموقع ترسم از مراقبت از موجودات زنده ریخته و انقدر پارانوید نیستم و از هر چیزِ کوچیکی اتفاقِ عظیم ترسناک نمیسازم. یه گربهئکِ کوچیک میگیرم و میذارم دوروبرم بپلکه برای خودش. خانوم باید مسالهی حیوانات خانگی رو هم مطرح میکرد وقتی از دیدنِ آدمها توی پاریس حرف میزد برامون. شاید حتا باید ادامه میداد موسیقیش رو، میگفت که حدس بزن با کی سر خیابون ادوارد براون، تقاطعش با شونزده آذر، خداحافظی کردم؟ حدس بزن کی حواسش بود که مانتوی خالخالیم شبیه جاکلیدیای ه که چند وقت پیش دیده؟ وسطِ بلوار کشاورز راه میرم و هوای نیمهخنک مسخره -که مخصوص اواسط شهریور ه، نه اواخر مهر- میخوره به صورتم، فکر میکنم چهطوری میشه که چند نفر اینطوری جاشون رو باز کردهن پیشم و هیچجوری نمیتونم از ذهنم پاک کنمشون. حدس بزن کی وسط حملونقل عمومی بهم گفت بعید نیست تا چند وقت دیگه بره از پیشمون؟ انقدر بیحوصله م که دلم نمیخواد پلیلیست جدید بسازم؛ میخوام تا ابد یه آهنگ پخش شه و همهش تکراریِ تکراریِ تکراری. انقدر بیحوصله که دلم نمیخواد هیچچی عوض بشه. دلم نمیخواد مزخرفات زندگیم کم شه؛ نمیخوام عادت کنم بهشون یا یاد بگیرم روبهرو شم -کاری که صد قرن پیش باید یاد میگرفتم- ؛ فقط هر روز صبح با دو جرعهی بزرگ آبپرتقال قرصِ زرد بیآزار رو فرو بدم و تا وقتی باتریم تموم میشه فکرهایی که هُل دادهشدهن عقبِ سرم برنگردن جلو. فکرها فقط توی خواب وقت میکنن برگردن پیشم، ولی مهم نیست. همیشه خوابهای آشفته بوده. این که خوابِ آشفته نداشتهباشم تغییر ه. دلم نمیخوادش. خانوم میگه حدس بزن برای کی چای درست کردم؟ خونهدار که بشم، امکان نداره جز عزیزترینها برای کسی چای بسازم. چای مرحلهی آخر صمیمیت ه. هیچوقت با کسی که دوستش ندارم چای نمیخورم؛ هیچوقت اجازه نمیدم کسی که دوستش ندارم اظهارنظر کنه که یا خوراکیِ آهندار بخورم یا چای رو کمتر. چای مالِ نگرانیها ست. نباید نگرانیها رو نشون داد به همه که خب. خانوم هم حتماً خیلی دوستش داشته که براش چای ساخته، بردهش خونهش رو ببینه، احتمالاً دست بکشه به سر و گوش گربهئکش -که اگه اسمش «چه» نباشه، گناهِ کبیره ست- . حتماً خیلی دوستش داشته که وقتی تو چشمهاش راه میرفته گم شده. من نشستهم اینجا، جوراب پشمی پوشیدهم و دستخط نرمش اول کتاب سفید و آبی رو نگاه میکنم و تهِ دلم میگم از فردا دیگه بیشازحد فکر نمیکنم، میشینم سر درسم و میانترم دوشنبه. با کاسهی پر از بیسکویت نِگرو و لیوان آبپرتقال و سرمای مسخرهی آخر مهر امسال.
10 October 2015
Out There in the Cold
از سرما میلرزم و جورابهای آبی پشمیم رو میکشم بالاتر تا روی زانوهام رو هم بپوشونن. یک هفته ست که سردم ه. شبها روی تیشرت آبی یاسی -که روش یه لنگر بزرگ قرمز کشیده شده، با خطهای پهن افقی سفید- سوییشرت کهنهی گرم میپوشم و میخزم زیر پتو؛ صبحها نیم ساعت زودتر از وقتی که باید بیدار میشم که تنم به سرما عادت کنه و چشمهام به نور -- گونهی تازهکشفشدهیی از موشِ کور م گویا. پاهای جورابپوشم رو که میذارم روی سرامیکها، باز سرما نفوذ میکنه به تهِ وجودم. عادت کردهم ولی. باید عادت کنم. لخلخ میکنم تا آشپزخونه و تا بطری آبپرتقال؛ قرص زرد بیآزار رو با یه جرعهی بزرگ از چیزی که قرار ه «سرشار از ویتامین» باشه میدم پایین و مسیرِ اومده رو دوباره لخلخکنون برمیگردم تا اتاق. تا وقتی که انرژی بگیرم برای مواجهشدن با باقیِ دنیا.
از سرما میلرزم. بهار میگه «هوا که گرم ه!» و صدای کولر مییاد. مامان که از همه گرماییتر ه میشینه جلوی دریچهی کولر، جوری که باد مستقیم بخوره بهش. ولی من از سرما میلرزم و خودم رو توی پلیور توسی بابا قایم میکنم. لیوان عظیمالجثهی سبز -مخصوص چای خوردنِ دانشگاه- پر و خالی میشه. چوب دارچین هم میندازم توش تا قشنگتر به نظر برسه زندگیم. خوشبو و قشنگ. مث بطری بنفش عطر یاسی که گذاشتهمش کنار آینهم. آینهم بوی شال زرد مهرهدار یاسی گرفته.
زل میزنم به کاغذ موسوم به «آینهی دق» که برنامههای هفتهم در طول این ترم رو نشون میده، با رواننویسهای نارنجی و آبی روشن و توسی؛ چهارزانو روی صندلی میشینم که پاهام -با وجود دوتا جوراب پشمی روی هم- یخ نزنه؛ از راست به چپ و چپ به راست میچرخم و میذارم موسیقی آقای Alexandre Desplat پُرم کنه. ذرهذره چای رو سر میکشم و توی قفسههای ذهنم، فولدر «دانشگاه» رو میکشم بیرون به جای فولدر «رفقا؟» و سعی میکنم بهش بپردازم و به خستگیِ دلپذیرِ آخر روز، وقتی از دانشگاه برمیگردم و نای نفس کشیدن ندارم حتا، فکر میکنم و به حس مفیدبودنم، حینِ خستگی کشنده. جواب نمیده ولی. همچنان درس نمیخونم؛ با وجود این که همهی درسهام رو هم دوست دارم. چای رو ذرهذره سر میکشم که سرمای درونم رو ذوب کنه و از تهِ دل امیدوار م چای مثِ همیشه معجزه کنه برام.
«با یه سیگنالِ معکوس سر از اینجا درآوردم، سیگنال برعکس. دیگه شنیده نمیشم. من یه مرد عصبانی م. الان دو روز ه اینجام اما دیگه اهمیتش به چپم هم نیست. من اینکاره نیستم. از پست اون سبزهها یه سری مدام سرک میکشن دو روزه. پشت پاهام خواب رفته؛ سنگین شدهم. احساس میکنم دو تُن وزنم ه. مغزم تعجب میکنه که چهطوری این نهنگ رو فرمون میده. همهی حسخوبآ از خواب به بعد ه. میکشمش نهنگ رو تا دم تخت و پرتابش میکنم تا خودش واسه خودش خوابش ببره. تو خواب تا دلم بخواد فریاد میکشم، به هر زبونی که دلم بخواد، سر هر کسی که بخوام. دلم تنگ نمیشه اونجا، دیگه گشاد میشه. مکافات دوباره از موقعی ه که بیدار میشم. دوباره دلتنگی و یه سری پوزهبند یهبارمصرف. روزی یه بار عوض میکنن. این نسخهی دکتر ه. از موقعی که عربدهکشی ویروسی شده، کردهنش یه بارمصرف. اینطوری قابلکنترلتر ه مثکه. اما هنوز م احتمال پخش ویروسش منتفی نشده. یه سری آدم ویروسی م این دوروورا پخش ن. مادرم هم ویروسی بود. احتمال این که وقتی من رو حامله بوده، یه ویروس م واسه من کنار گذاشته اصن دورازذهن نیست. من شدم این یی که الان اشتباهی اینجا م. روزی دو ساعت پوزهبند جهت کمتر زرزرکردن. تا قبلش خیلی هم زور زدیم که اینطوری نشه. دهنبند زدیم. بیحرفی تمرین کردیم. بیشتر فکر کردیم، به خودمون، به حرفهامون. تمرین بیشتر گوش دادن، به قلبمون، به صدای دلورودهمون. همهش با سیگنال معکوس از هم پاشید. تا دهن باز کردم حرف عادی بزنم، رشته کردم، تپید تو دادوبیداد. از اونها چش و ابرو، از من هوارهوار که بابا، من م حرفم مییاد. همهش حرف ه. فقط یه کم صدام بلند ه. ویروس تو گلوم ه. اداش رو که درنمییارم. یکی اینجا س، حبیب، اون گفت میبینه. باور کردم که میبینه.»
از سرما میلرزم. بهار میگه «هوا که گرم ه!» و صدای کولر مییاد. مامان که از همه گرماییتر ه میشینه جلوی دریچهی کولر، جوری که باد مستقیم بخوره بهش. ولی من از سرما میلرزم و خودم رو توی پلیور توسی بابا قایم میکنم. لیوان عظیمالجثهی سبز -مخصوص چای خوردنِ دانشگاه- پر و خالی میشه. چوب دارچین هم میندازم توش تا قشنگتر به نظر برسه زندگیم. خوشبو و قشنگ. مث بطری بنفش عطر یاسی که گذاشتهمش کنار آینهم. آینهم بوی شال زرد مهرهدار یاسی گرفته.
زل میزنم به کاغذ موسوم به «آینهی دق» که برنامههای هفتهم در طول این ترم رو نشون میده، با رواننویسهای نارنجی و آبی روشن و توسی؛ چهارزانو روی صندلی میشینم که پاهام -با وجود دوتا جوراب پشمی روی هم- یخ نزنه؛ از راست به چپ و چپ به راست میچرخم و میذارم موسیقی آقای Alexandre Desplat پُرم کنه. ذرهذره چای رو سر میکشم و توی قفسههای ذهنم، فولدر «دانشگاه» رو میکشم بیرون به جای فولدر «رفقا؟» و سعی میکنم بهش بپردازم و به خستگیِ دلپذیرِ آخر روز، وقتی از دانشگاه برمیگردم و نای نفس کشیدن ندارم حتا، فکر میکنم و به حس مفیدبودنم، حینِ خستگی کشنده. جواب نمیده ولی. همچنان درس نمیخونم؛ با وجود این که همهی درسهام رو هم دوست دارم. چای رو ذرهذره سر میکشم که سرمای درونم رو ذوب کنه و از تهِ دل امیدوار م چای مثِ همیشه معجزه کنه برام.
«با یه سیگنالِ معکوس سر از اینجا درآوردم، سیگنال برعکس. دیگه شنیده نمیشم. من یه مرد عصبانی م. الان دو روز ه اینجام اما دیگه اهمیتش به چپم هم نیست. من اینکاره نیستم. از پست اون سبزهها یه سری مدام سرک میکشن دو روزه. پشت پاهام خواب رفته؛ سنگین شدهم. احساس میکنم دو تُن وزنم ه. مغزم تعجب میکنه که چهطوری این نهنگ رو فرمون میده. همهی حسخوبآ از خواب به بعد ه. میکشمش نهنگ رو تا دم تخت و پرتابش میکنم تا خودش واسه خودش خوابش ببره. تو خواب تا دلم بخواد فریاد میکشم، به هر زبونی که دلم بخواد، سر هر کسی که بخوام. دلم تنگ نمیشه اونجا، دیگه گشاد میشه. مکافات دوباره از موقعی ه که بیدار میشم. دوباره دلتنگی و یه سری پوزهبند یهبارمصرف. روزی یه بار عوض میکنن. این نسخهی دکتر ه. از موقعی که عربدهکشی ویروسی شده، کردهنش یه بارمصرف. اینطوری قابلکنترلتر ه مثکه. اما هنوز م احتمال پخش ویروسش منتفی نشده. یه سری آدم ویروسی م این دوروورا پخش ن. مادرم هم ویروسی بود. احتمال این که وقتی من رو حامله بوده، یه ویروس م واسه من کنار گذاشته اصن دورازذهن نیست. من شدم این یی که الان اشتباهی اینجا م. روزی دو ساعت پوزهبند جهت کمتر زرزرکردن. تا قبلش خیلی هم زور زدیم که اینطوری نشه. دهنبند زدیم. بیحرفی تمرین کردیم. بیشتر فکر کردیم، به خودمون، به حرفهامون. تمرین بیشتر گوش دادن، به قلبمون، به صدای دلورودهمون. همهش با سیگنال معکوس از هم پاشید. تا دهن باز کردم حرف عادی بزنم، رشته کردم، تپید تو دادوبیداد. از اونها چش و ابرو، از من هوارهوار که بابا، من م حرفم مییاد. همهش حرف ه. فقط یه کم صدام بلند ه. ویروس تو گلوم ه. اداش رو که درنمییارم. یکی اینجا س، حبیب، اون گفت میبینه. باور کردم که میبینه.»
01 October 2015
Like a Fist in My Stomach and Swallowing Tears
اشکها بیصدا از گوشههای چشم راه کشیدند رفتند توی گوشهام. صدای دریا میشنیدم فقط. دریای شمال عید نودوسه؛ دریای جنوب عید نودوچهار؛ دریای اشکهای سال نودوسه و بعد و قبلش و هر زمانی که به تو ربطی داشته. در دنیای پشت پنجرهی اتاق -ناامنترین- ، چیزی شکست و فقط صدای خردشدنش را میشنیدم. وسط صدای دریا و طعم شور اشک. دههزاربار شکست. پودر شد. انگار هیچوقت وجود نداشته.
گلدانهای کوچک را انداختم توی جعبهی کفش کهنه، کنار بستهی هرگزبازنشوندهی دستمالکاغذی و دو سه تا فال حافظ که وسط خیابان به زور خریدهبودم و اردک مسخرهی شیشهای؛ ذرهای مهم نبود که بشکنند یا نه.
هفتهی پیش که ش. پاش روی آجر لغزیدهبود، از نوک انگشتهاش تا بالای بازوش کشیده شدهبود به دیوار قدیمی و حالا بلوز آستینکوتاه پوشیدهبود که زخمهاش اذیت نشوند. ردّ خراشها سرتاسر دستش مشخص بود و جابهجا چسب زخم و باندپیچی. امروز وقتی کنار چای نیمروزی دوتاییمان کیک شکلاتی هم سفارش دادهبودیم که حالم بهتر باشد، بهم گفت «مثِ این زخمهای من ه این هم. حالا که دیر رسیدی بهش، فقط باید بذاری زمان بگذره. خوب میشه؛ ولی خب جاش میمونه دیگه. میدونی؟» . سرم را به تایید تکان دادم. نگاهم به زخم پهن ساعدش بود که بعد از یک هفته، هنوز مثل روز اول تازه و ترسناک. گفت «You're going to feel better soon.» روی دیوار سیاه کنارش، با گچ سفید همین جمله را نقاشی کردهبودند. دلم خواست ازش با ذهنم عکس بگیرم، همانطور غیرعادیِ مهربان، کنار جملهی گچیِ همیشههای لمیز. نپرسیدم «اگه خوب نشدم چی؟ اگه زخمه بسته نشد؟» . نگفتم «خودت یه لحظه آجر از زیر پات در رفت و به این اوضاع افتادی. از من چه انتظاری داری جداً؟» . چایم را سر کشیدم که گلوم را سوزاند. تا تهِ وجودم سوخت.
از دنیای پشت پنجرهی اتاق -ناامنترین- ، صدای دریا میآمد. صدای جیغ کسی که دستوپا میزد تا غرق نشود. صدای خردشدن گلدانهای کوچک سفالی که روزی مهم بودند و حالا دیگر نه.
× عنوان از Where Friend Rhymes with End - Ane Brun .
گلدانهای کوچک را انداختم توی جعبهی کفش کهنه، کنار بستهی هرگزبازنشوندهی دستمالکاغذی و دو سه تا فال حافظ که وسط خیابان به زور خریدهبودم و اردک مسخرهی شیشهای؛ ذرهای مهم نبود که بشکنند یا نه.
هفتهی پیش که ش. پاش روی آجر لغزیدهبود، از نوک انگشتهاش تا بالای بازوش کشیده شدهبود به دیوار قدیمی و حالا بلوز آستینکوتاه پوشیدهبود که زخمهاش اذیت نشوند. ردّ خراشها سرتاسر دستش مشخص بود و جابهجا چسب زخم و باندپیچی. امروز وقتی کنار چای نیمروزی دوتاییمان کیک شکلاتی هم سفارش دادهبودیم که حالم بهتر باشد، بهم گفت «مثِ این زخمهای من ه این هم. حالا که دیر رسیدی بهش، فقط باید بذاری زمان بگذره. خوب میشه؛ ولی خب جاش میمونه دیگه. میدونی؟» . سرم را به تایید تکان دادم. نگاهم به زخم پهن ساعدش بود که بعد از یک هفته، هنوز مثل روز اول تازه و ترسناک. گفت «You're going to feel better soon.» روی دیوار سیاه کنارش، با گچ سفید همین جمله را نقاشی کردهبودند. دلم خواست ازش با ذهنم عکس بگیرم، همانطور غیرعادیِ مهربان، کنار جملهی گچیِ همیشههای لمیز. نپرسیدم «اگه خوب نشدم چی؟ اگه زخمه بسته نشد؟» . نگفتم «خودت یه لحظه آجر از زیر پات در رفت و به این اوضاع افتادی. از من چه انتظاری داری جداً؟» . چایم را سر کشیدم که گلوم را سوزاند. تا تهِ وجودم سوخت.
از دنیای پشت پنجرهی اتاق -ناامنترین- ، صدای دریا میآمد. صدای جیغ کسی که دستوپا میزد تا غرق نشود. صدای خردشدن گلدانهای کوچک سفالی که روزی مهم بودند و حالا دیگر نه.
× عنوان از Where Friend Rhymes with End - Ane Brun .
13 September 2015
بیآخر
یک.
میم عزیز؛
کمکم دارم از هپیپیلز جواب میگیرم و بابتِ خوبتر شدن احوالات افتخار میکنم به خودم. به خودم که نه؛ به داروسازها و به نورونهام که اینهمه زودباور و خنگ ند. مدیونِ نزدیک شدن به روزهای آخر تابستانِ گُه هم هستم البته. واقعاً یادم نمیآید تابستانی را جوری گذراندهباشم که بعداً بگویم «خوش» گذشته.
روزی یک زردِ ریز خطدار؛ و تا آخر وقت نه بیدلیل سر کسی داد بکش، نه بیخودی وسط خیابان بزن زیر گریه، نه به لوسترین شوخیها جوری بخند که اشکت دربیاید. معمولی. خنثا. مثل سابق. مراقب غذاخوردنم م و پاکتهای آبپرتقال و آبسیب و شیر کمچرب پشت سر هم خالی میشوند. خیلی ویتامینه، خیلی با استایلِ زندگی سالم. کتابهای نیمخوانده را میچینم روی میز. آلبوم موسیقیای که ظاهرش هیجانانگیز ست میخرم که بعدتر گوش کنم [و «بعدتر» هیچوقت نمیرسد، طبیعتاً.] . شبیه چیزی که آقا تیرسن به اسمِ Monochrome میگوید بهت؛ با این فرق که نورونهات خر شدهند؛ آپارتمان و دیوارهای سیاه-سفید را رنگی و خوشحالانه میبینند و ناراضی هم نیستند.
دو.
میم عزیز؛
خواهر کمتر از دو هفتهی دیگر اینجا ست. ماشینِ قشنگمان -تنها شیئی که از تهِ تهِ دل دوستش داشتهم و تحسینش میکردهم، تا حالا- را میخواهد بفروشد. دو سال پیش که از والدین خریدش تا یک ماه غصه میخوردم و هنوز که هنوز ست از ماشین جدید متنفر م. بیدلیل. [بیا به نفرتهای فزایندهم از آدمهای بیآزاری که با افراد موردعلاقهم مرتبط ند فکر نکنیم؛ هرچند بیربط هم نیست.] خواهر به عنوان سورپرایزِ قبل از رفتن، هر روز نایستر و مهربانتر میشود که بیشتر یاد همهی تفریحهای دوتاییمان بیفتم و همهی نصفهشبهایی که به خاطر بیخوابی، نوار قصّههای قدیمی را پلی کردیم و تا لحظهی بیهوشی گوش دادیم. انگار طعم همهی میلکشیکهایی که این دو سال هماتاقیبودن برای هم ساختهییم، همزمان بچرخد زیر زبانم و شکلاتها از فرط شیرینی تهوعآور شوند.
حالا همهی هریپاتردیدنهای دوتایی روزهای بد -که صرفاً زندگی را به تاخیر بیندازیم- به چهار سال بعد موکول شده؛ شاید هم بیشتر. کسی چه میداند؛ شاید تا همیشه.
سه.
پرنیان جایی نوشتهبود که «باید امشب بنویسم» .
باید شب بیستویکم شهریور نودوچهار را مینوشتم. فقط. از گذراندن ده روز با زردهای خطدار و از خواهر و اندوههای تابستان هیجدهسالگی و امیدواریها[ی بیخودی؟] و موسیقیهای سه سال پیش را دوباره -اتفاقی- شنیدن و هزار فکر و خیال.
خوبتر که شدم باز بهت مینویسم. قول.
[و من هیچوقت زیرِ قولهای واقعیم نمیزنم. خودت بهتر از هر کسی میدانی.]
میم عزیز؛
کمکم دارم از هپیپیلز جواب میگیرم و بابتِ خوبتر شدن احوالات افتخار میکنم به خودم. به خودم که نه؛ به داروسازها و به نورونهام که اینهمه زودباور و خنگ ند. مدیونِ نزدیک شدن به روزهای آخر تابستانِ گُه هم هستم البته. واقعاً یادم نمیآید تابستانی را جوری گذراندهباشم که بعداً بگویم «خوش» گذشته.
روزی یک زردِ ریز خطدار؛ و تا آخر وقت نه بیدلیل سر کسی داد بکش، نه بیخودی وسط خیابان بزن زیر گریه، نه به لوسترین شوخیها جوری بخند که اشکت دربیاید. معمولی. خنثا. مثل سابق. مراقب غذاخوردنم م و پاکتهای آبپرتقال و آبسیب و شیر کمچرب پشت سر هم خالی میشوند. خیلی ویتامینه، خیلی با استایلِ زندگی سالم. کتابهای نیمخوانده را میچینم روی میز. آلبوم موسیقیای که ظاهرش هیجانانگیز ست میخرم که بعدتر گوش کنم [و «بعدتر» هیچوقت نمیرسد، طبیعتاً.] . شبیه چیزی که آقا تیرسن به اسمِ Monochrome میگوید بهت؛ با این فرق که نورونهات خر شدهند؛ آپارتمان و دیوارهای سیاه-سفید را رنگی و خوشحالانه میبینند و ناراضی هم نیستند.
دو.
میم عزیز؛
خواهر کمتر از دو هفتهی دیگر اینجا ست. ماشینِ قشنگمان -تنها شیئی که از تهِ تهِ دل دوستش داشتهم و تحسینش میکردهم، تا حالا- را میخواهد بفروشد. دو سال پیش که از والدین خریدش تا یک ماه غصه میخوردم و هنوز که هنوز ست از ماشین جدید متنفر م. بیدلیل. [بیا به نفرتهای فزایندهم از آدمهای بیآزاری که با افراد موردعلاقهم مرتبط ند فکر نکنیم؛ هرچند بیربط هم نیست.] خواهر به عنوان سورپرایزِ قبل از رفتن، هر روز نایستر و مهربانتر میشود که بیشتر یاد همهی تفریحهای دوتاییمان بیفتم و همهی نصفهشبهایی که به خاطر بیخوابی، نوار قصّههای قدیمی را پلی کردیم و تا لحظهی بیهوشی گوش دادیم. انگار طعم همهی میلکشیکهایی که این دو سال هماتاقیبودن برای هم ساختهییم، همزمان بچرخد زیر زبانم و شکلاتها از فرط شیرینی تهوعآور شوند.
حالا همهی هریپاتردیدنهای دوتایی روزهای بد -که صرفاً زندگی را به تاخیر بیندازیم- به چهار سال بعد موکول شده؛ شاید هم بیشتر. کسی چه میداند؛ شاید تا همیشه.
سه.
پرنیان جایی نوشتهبود که «باید امشب بنویسم» .
باید شب بیستویکم شهریور نودوچهار را مینوشتم. فقط. از گذراندن ده روز با زردهای خطدار و از خواهر و اندوههای تابستان هیجدهسالگی و امیدواریها[ی بیخودی؟] و موسیقیهای سه سال پیش را دوباره -اتفاقی- شنیدن و هزار فکر و خیال.
خوبتر که شدم باز بهت مینویسم. قول.
[و من هیچوقت زیرِ قولهای واقعیم نمیزنم. خودت بهتر از هر کسی میدانی.]
01 September 2015
تصویرساز: Saul Steinberg
× همون وقتی که لیلی به گوشم بود و اشکهام رو پاک کرد؛
«میدونستی تا حالا نتونستهبودم جلوی کسی گریه کنم؟»
یه کم بعد از این که آسمون رو نگاه میکردیم و لبخندِ کج به دهن.
25 August 2015
مثل وانیل برای نونپنجرهای
ساعت ده شب، آشپزخونه رو به هم ریختهبودم به بهانهی «دلم نونپنجرهای میخواد» .
ترازوی مامان رو گذاشتم جلوم، توی پیمانهی سبز روش آرد ریختم. چهلوسه گرم؟ نخیر، قبول نیست. باید دقیق باشم. خیلی خیلی آروم، جوری که انگار دارم عمل پیوند قلب انجام میدم، از روش انقدر برداشتم تا عدد روی صفحهی ترازو دقیقاً چهل شد. پیمانه رو بردار و خالیش کن توی کاسه. پیمانه رو تمیز بشور و خشک کن. هشتاد میلیلیتر شیر رو خالی کردم تو کاسه. جلوی دستت رو خلوت کن و نذار تلنبار شه ظرفها و مواد اولیه و قاشقهای کثیف. انقدر شیر و آرد رو هم زدم که مچم درد گرفت و گلولههای خیسخوردهی آرد محو شدن. تخممرغ رو شکستم توی کاسه و دو نیمهی پوستش رو با بیتوجهی تصنعی انداختم کنار سینک -انگار معجونی که دارم میسازم به قدری حساس ه که حتا فرصت ندارم آشغالها رو با دقت دور بریزم و هر ثانیه توی عملآوردن درستِ محلولم حیاتی ه؛ صرفاً که حس «آشپزی کردن» منتقل شه بهم- و انقدر با چنگال هم زدم که مچم از درد بیحس شد. واقعاً بیحس شد.
قالب رو بذار توی تابهی روغن که داغ بشه. مامان از هال گفت پودر قند یادت نره. پودر قند، ظرفِ سرخشدهها، دستمالی که روغن رو به خودش جذب کنه، چنگال برای گاهاً هم زدنِ مایه که آرد تهنشین نشه. همهچیز دم دست و به ترتیبِ احتیاج. مانیکای درون که برانگیخته شد، دوست داره در نهایتِ خودش ظاهر شه. قالب که داغ شد، روغنش رو با دستمال بگیر و با دقت تا لبه فرو کن توی مایه، فرو ببر توی روغن. مایه جلزولز کرد و از قالب جدا شد. حتماً بذارشون روی دستمال که روغنشون رو بگیره. نونپنجرهایِ کودک رو برگردوندم تا اونطرفش هم طلایی بشه.
ده ثانیه بعد، در حال پودر قند پاشیدن روی نونپنجرهای بالغِ تازهازروغندراومده، مانیکای درون به پهنای صورت لبخند میزد و همهچیز رو یادش رفتهبود -- حتا این که کودکانش بوی تخممرغ میدن نه وانیل؛ چون یادش رفتهبود اضافه کنه به مایه. یادش رفتهبود که یه چیزی کم ه اون وسط.
ترازوی مامان رو گذاشتم جلوم، توی پیمانهی سبز روش آرد ریختم. چهلوسه گرم؟ نخیر، قبول نیست. باید دقیق باشم. خیلی خیلی آروم، جوری که انگار دارم عمل پیوند قلب انجام میدم، از روش انقدر برداشتم تا عدد روی صفحهی ترازو دقیقاً چهل شد. پیمانه رو بردار و خالیش کن توی کاسه. پیمانه رو تمیز بشور و خشک کن. هشتاد میلیلیتر شیر رو خالی کردم تو کاسه. جلوی دستت رو خلوت کن و نذار تلنبار شه ظرفها و مواد اولیه و قاشقهای کثیف. انقدر شیر و آرد رو هم زدم که مچم درد گرفت و گلولههای خیسخوردهی آرد محو شدن. تخممرغ رو شکستم توی کاسه و دو نیمهی پوستش رو با بیتوجهی تصنعی انداختم کنار سینک -انگار معجونی که دارم میسازم به قدری حساس ه که حتا فرصت ندارم آشغالها رو با دقت دور بریزم و هر ثانیه توی عملآوردن درستِ محلولم حیاتی ه؛ صرفاً که حس «آشپزی کردن» منتقل شه بهم- و انقدر با چنگال هم زدم که مچم از درد بیحس شد. واقعاً بیحس شد.
قالب رو بذار توی تابهی روغن که داغ بشه. مامان از هال گفت پودر قند یادت نره. پودر قند، ظرفِ سرخشدهها، دستمالی که روغن رو به خودش جذب کنه، چنگال برای گاهاً هم زدنِ مایه که آرد تهنشین نشه. همهچیز دم دست و به ترتیبِ احتیاج. مانیکای درون که برانگیخته شد، دوست داره در نهایتِ خودش ظاهر شه. قالب که داغ شد، روغنش رو با دستمال بگیر و با دقت تا لبه فرو کن توی مایه، فرو ببر توی روغن. مایه جلزولز کرد و از قالب جدا شد. حتماً بذارشون روی دستمال که روغنشون رو بگیره. نونپنجرهایِ کودک رو برگردوندم تا اونطرفش هم طلایی بشه.
ده ثانیه بعد، در حال پودر قند پاشیدن روی نونپنجرهای بالغِ تازهازروغندراومده، مانیکای درون به پهنای صورت لبخند میزد و همهچیز رو یادش رفتهبود -- حتا این که کودکانش بوی تخممرغ میدن نه وانیل؛ چون یادش رفتهبود اضافه کنه به مایه. یادش رفتهبود که یه چیزی کم ه اون وسط.
20 August 2015
17 August 2015
از هیولاهای درون
آقای عزیز،
احیاناً نامه نوشتن برایتان غریبه نیست؟
میخواستم بدانید که کابوس میبینم. داد میزنم و گریه میکنم و تا حد مرگ از مسخرهترین چیزها میترسم و از خواب نمیپرم، هر کار میکنم از خواب نمیپرم. میخواستم بدانید که کمحرفتر از همیشه شدهم و جز عدهی دستچینشدهای، در جواب صداشدن اسمم از سوی بقیه هیچ واکنشی نشان نمیدهم. که چندین و چند روز ست که جلوی پردههای نازک اتاق، ملافه به دیوار کوبیدهم و در تاریکی زندگی میکنم تا رنگم پریدهتر شود. تا به خیالِ خودم قشنگتر باشم.
آقای عزیز،
نمیدانم این نامه به دستتان میرسد یا نه. حتا نمیدانم وقتی اسمم را روی پاکت میبینید نگهش میدارید که بعداً سر فرصت بخوانیدم، یا دو بار پارهش میکنید و خداحافظ. ولی باید میدانستید که هیچچیز، هیچوقت تقصیر من نبوده. تقصیر شما هم نبوده. بعد از خوردن بستنیهای زیادیسردِ بیمزه بود که حنجرهم منجمد میشد و هیچ صدایی ازش درنمیآمد. دست خودم نبود که وقتهایی که اتفاقاً باید حرف میزدهم، روی صندلی کوتاه سفیدی تنم را جمع کردهم و زل زدهم به کفشهام. نباید بستنیفروشی میرفتیم که در سکوت روبهروی هم بنشینیم و تماشا کنیم که شکلاتی و نارگیلیِ مذاب چهطور کمکم قاتی میشوند و میپیچند دور هم. شما شکلات دوست نداشتید. اصلاً بستنی دوست نداشتید. چرا گفتید برویم آنجا؟ تقصیر پاییز هم بود. شکلاتهای پاییز مزهی قهوهی زیادیدمکشیده میدهند. هیچچیز، زیادیش خوب نیست اصلاً.
هر شب تا صبح کارتون میبینم -- سریال کارتونیای برای کودکان هشت تا حداکثر چهارده ساله. داستانش در شهرکی میگذرد که پُر است از موجودات فراطبیعی، و دوتا بچهی دوازدهساله هر اپیزود درگیر اتفاق جدیدی میشوند. منطق میگوید هر اپیزود بیستدقیقهای «باید» ختم به خیر شود. اگر بچهها و دوستهاشان در فروشگاه جنزدهای گیر میافتند، تا پانزده دقیقهی بعد قطعاً راهی پیدا شده که خارج شوند و ترجیحاً جنهای کذا هم نابود -یا به طرز غریبی، مهربان و انساندوست- شدهباشند. منطق میگوید همیشه باید کودکان باهوش و خوششانس باشند و با همکاریِ هم به دشمنانشان غلبه کنند؛ هرقدر زامبیها حمله کنند مهم نیست. ولی من -بله، من- ذهنِ بیماری پیدا کردهم که از زامبیهای سبز لزج وحشت میکند و با چشمهای گشادشده منتظر خوردهشدن مغزهای بچههای دوازدهساله ست. که همهی «منطق میگوید»ها و هپیاندینگها را فراموش میکند و مطمئن ست که در انتها هیولای چندچهرهی ته تونل پیروز خواهدشد.
شما هیچوقت نمیترسیدید، آقای عزیز. شما از هیچچیز نمیترسیدید. حتا از من.
مغازهی کنار دانشگاه آلبوم تمبر میفروشد. هر هفته، دوشنبه ظهر آنجا م و آلبومها را ورق میزنم. چندتایی تمبر هست که چشمم را گرفته. اگر هنوز ارزش داشتند، قشنگترینهاشان را میخریدم و میچسباندم پشت همین پاکت و منتظر مینشستم تا برسند به دستتان؛ پاکت را که پشتورو میکنید نگاهتان روی سرخی رنگورورفتهی تمبر مکث کند و بعد اسمم را ببینید با حروف درهممچالهشده -انگار توی بستهای خودم را فرستادهباشم پشت در آپارتمانتان، یک لحظه دستم را بیرون آوردهباشم که در بزنم و بعد از شنیدن تقّهها، از خجالت قوز کردهباشم گوشهی جعبه و از درزدنم پشیمان شدهباشم- . شاید به خاطر قشنگی تمبرها پاکت نامهم را نگه میداشتید.
روی تمبرهای زشتی که ارزش دارند، حروف الفبا چاپ شده با خط نستعلیق. انحنای «و» روی این تمبر شبیه شما ست. باید چندتا «و» بچسبانم و چندتا «م» . نمیدانم هزینهی پست چهقدر میشود. تا میتوانم باید «م» استفاده کنم. مثل خودم که سُر میخورم از انتهای حروف.
آقای عزیز،
من هیچوقت مقصر نبودم. من فقط مطمئن بودم که هیولای چندچهرهی ته تونل پیروز میشود. وقتی حنجرهم منجمد شد فراموش کردهبودم که ترسی در کار نیست؛ که هیچوقت حق ندارم بترسم.
باور کنید من هیچوقت مقصر نبودم.
الف
احیاناً نامه نوشتن برایتان غریبه نیست؟
میخواستم بدانید که کابوس میبینم. داد میزنم و گریه میکنم و تا حد مرگ از مسخرهترین چیزها میترسم و از خواب نمیپرم، هر کار میکنم از خواب نمیپرم. میخواستم بدانید که کمحرفتر از همیشه شدهم و جز عدهی دستچینشدهای، در جواب صداشدن اسمم از سوی بقیه هیچ واکنشی نشان نمیدهم. که چندین و چند روز ست که جلوی پردههای نازک اتاق، ملافه به دیوار کوبیدهم و در تاریکی زندگی میکنم تا رنگم پریدهتر شود. تا به خیالِ خودم قشنگتر باشم.
آقای عزیز،
نمیدانم این نامه به دستتان میرسد یا نه. حتا نمیدانم وقتی اسمم را روی پاکت میبینید نگهش میدارید که بعداً سر فرصت بخوانیدم، یا دو بار پارهش میکنید و خداحافظ. ولی باید میدانستید که هیچچیز، هیچوقت تقصیر من نبوده. تقصیر شما هم نبوده. بعد از خوردن بستنیهای زیادیسردِ بیمزه بود که حنجرهم منجمد میشد و هیچ صدایی ازش درنمیآمد. دست خودم نبود که وقتهایی که اتفاقاً باید حرف میزدهم، روی صندلی کوتاه سفیدی تنم را جمع کردهم و زل زدهم به کفشهام. نباید بستنیفروشی میرفتیم که در سکوت روبهروی هم بنشینیم و تماشا کنیم که شکلاتی و نارگیلیِ مذاب چهطور کمکم قاتی میشوند و میپیچند دور هم. شما شکلات دوست نداشتید. اصلاً بستنی دوست نداشتید. چرا گفتید برویم آنجا؟ تقصیر پاییز هم بود. شکلاتهای پاییز مزهی قهوهی زیادیدمکشیده میدهند. هیچچیز، زیادیش خوب نیست اصلاً.
هر شب تا صبح کارتون میبینم -- سریال کارتونیای برای کودکان هشت تا حداکثر چهارده ساله. داستانش در شهرکی میگذرد که پُر است از موجودات فراطبیعی، و دوتا بچهی دوازدهساله هر اپیزود درگیر اتفاق جدیدی میشوند. منطق میگوید هر اپیزود بیستدقیقهای «باید» ختم به خیر شود. اگر بچهها و دوستهاشان در فروشگاه جنزدهای گیر میافتند، تا پانزده دقیقهی بعد قطعاً راهی پیدا شده که خارج شوند و ترجیحاً جنهای کذا هم نابود -یا به طرز غریبی، مهربان و انساندوست- شدهباشند. منطق میگوید همیشه باید کودکان باهوش و خوششانس باشند و با همکاریِ هم به دشمنانشان غلبه کنند؛ هرقدر زامبیها حمله کنند مهم نیست. ولی من -بله، من- ذهنِ بیماری پیدا کردهم که از زامبیهای سبز لزج وحشت میکند و با چشمهای گشادشده منتظر خوردهشدن مغزهای بچههای دوازدهساله ست. که همهی «منطق میگوید»ها و هپیاندینگها را فراموش میکند و مطمئن ست که در انتها هیولای چندچهرهی ته تونل پیروز خواهدشد.
شما هیچوقت نمیترسیدید، آقای عزیز. شما از هیچچیز نمیترسیدید. حتا از من.
مغازهی کنار دانشگاه آلبوم تمبر میفروشد. هر هفته، دوشنبه ظهر آنجا م و آلبومها را ورق میزنم. چندتایی تمبر هست که چشمم را گرفته. اگر هنوز ارزش داشتند، قشنگترینهاشان را میخریدم و میچسباندم پشت همین پاکت و منتظر مینشستم تا برسند به دستتان؛ پاکت را که پشتورو میکنید نگاهتان روی سرخی رنگورورفتهی تمبر مکث کند و بعد اسمم را ببینید با حروف درهممچالهشده -انگار توی بستهای خودم را فرستادهباشم پشت در آپارتمانتان، یک لحظه دستم را بیرون آوردهباشم که در بزنم و بعد از شنیدن تقّهها، از خجالت قوز کردهباشم گوشهی جعبه و از درزدنم پشیمان شدهباشم- . شاید به خاطر قشنگی تمبرها پاکت نامهم را نگه میداشتید.
روی تمبرهای زشتی که ارزش دارند، حروف الفبا چاپ شده با خط نستعلیق. انحنای «و» روی این تمبر شبیه شما ست. باید چندتا «و» بچسبانم و چندتا «م» . نمیدانم هزینهی پست چهقدر میشود. تا میتوانم باید «م» استفاده کنم. مثل خودم که سُر میخورم از انتهای حروف.
آقای عزیز،
من هیچوقت مقصر نبودم. من فقط مطمئن بودم که هیولای چندچهرهی ته تونل پیروز میشود. وقتی حنجرهم منجمد شد فراموش کردهبودم که ترسی در کار نیست؛ که هیچوقت حق ندارم بترسم.
باور کنید من هیچوقت مقصر نبودم.
الف
Subscribe to:
Posts (Atom)