20 April 2018


آی‌تیونز رو باز کردم و لالایی‌ای که اولین بار یه شب بی‌انتها توی متل کثیف و بی‌تابلویی تو کاشان شنیده‌بودم رو وارد کردم به منافذ شنیداری‌م. لرزه‌ای که به‌م افتاده‌بود -از سرمای غیرمنتظره یا پس‌لرزه‌های وقایع اخیر؟- کم‌کم آروم گرفت و با پیرهنِ تن‌م یکی شدم -- هم آبی و هم سبز؛ هم آروم و هم مواج. بوی موی شامپوزده و نخ‌های هندی/پاکستانیِ پیرهن پیچیده‌بود توی بینی‌م و لالایی به زبونی که نمی‌شناختم و ملودی‌ای که نمی‌شناختم، با یه خط مستقیم متصل‌م می‌کرد به چشم‌های خواب‌آلود بچه‌هایی که هزارها کیلومتر و هزارها سال دورتر ازم و به رویاها و کابوس‌هایی که هرگز نتونسته‌بودم از نزدیک لمس‌شون کنم.
نشونه‌ی ماوس رو بردم روی آیکون گرد قرمز لست‌ف‌م. مکث. فکر کردم «این یکی فقط مال خودم ه. حداقل این بار؛ حداقل این شب.» و بازش نکردم.

06 April 2018

Of Inadequacy and Days


جاعودی چوبی با ته‌مونده‌های عودِ پریروز از میز کنار تخت منتقل شده به بغل لپ‌تاپ، سمت راست، که کمک کنه به تمرکزم. مثلن‌داستانِ کوفتی‌م که به ددلاین نرسید و مونده پادرهوا رو قرار ه تموم کنم و حتا یک کلمه جلو نمی‌ره و فقط دو دلیل می‌تونم بتراشم برای این واقعه؛ شرطی‌شدن‌م که «فقط تو کافه‌ی فلان، سر میز فلان می‌تونی بنویسی» که زیادی ادایی ه -حتا برای منِ ادایی هم دوزش بالاتر از حد مجاز- یا خاموش‌شدن مغزم نسبت به هرگونه خروجی که بشه پس از خوندن/مشاهده‌ش بالا نیاورد، که زیادی خوش‌بینانه. کله‌م اگه خفه می‌شد این‌شکلی مستاصل نبودم برای تف‌کردن جمله‌هاش.
بیرون از پنجره همه‌جا تاریک ه و چراغ سنسوردار راه‌پله‌ی خونه‌ی روبه‌رویی -که گویا با تنفس افراد هم روشن می‌شه، بنا به مشاهدات مستمر و پیگیرانه‌م- خاموش، حتا. شاید پنجره‌ی اون آشپزخونه‌ای که هر بار دزدکی از پشت‌بوم عکس‌ش رو می‌گرفتم روشن باشه، ولی انرژی ندارم برم تا دم پنجره، دماغ‌م رو بچسبونم به شیشه و تا جایی که حدقه جا داره، چشم بگردونم به بالا و راست که پنجره‌هه رو پیدا کنم. صدای مذکری که هویت‌ش رو نمی‌تونم تشخیص بدم با لحن تمسخرآمیزی توی کله‌م می‌گه «می‌خوای تاکسی بگیرم برات تا اون‌جا؟». اتاق رو تاریک کرده‌م که مثلن کمک کنه به تمرکزم، چون احتمالن از نژاد انسان نیستم و خفاش یا چنین چیزی. تنها منبع نورم شده نقطه‌ی نارنجی سوزان سر عود و مانیتور -که اگه یه درجه کم‌نورتر شه خاموش- و شیار نوری که از زیر در میاد تو. همیشه اون بیرون آدم‌های زنده وجود دارن و به زنده‌بودن ادامه می‌دن و -لابد- راضی ن از زنده‌بودن‌شون و نمی‌دونم کی می‌خوام قبول کنم این واقعیت رو.
صدای شیر آب دستشویی که می‌رسه به گوش‌م همه‌ی تلاش‌هام مبنی بر تمرکز نابود می‌شه. ته ذهن‌م با حرص می‌گم «نمی‌شه ده دقیقه زنده نباشین؟» و درجا از خودم منزجر می‌شم. نه که همیشه محبت و گل و پروانه فوران کنه بین‌مون -و نه که نکنه، هم- ، ولی آرزوی زنده نبودن‌شون دیگه سطح جدیدی از کثافت رو نمایش می‌ده. کنار لپ‌تاپ، سمت چپ، ماگ قدیمی قرمز و چای‌دم‌کن با در چوبی و تفاله‌هایی که نمی‌فهمم چطور، ولی همیشه از فیلترهای چای‌دم‌کن قسر در می‌رن و به سرزمین موعود -ماگ کهنه‌ی قرمز- می‌رسن. همون صدای مذکر تمسخرآمیز ناشناس می‌گه «تفاله‌ی چای هم نشدیم.». یارو از کله‌م نمی‌ره بیرون گویا. قید داستان کوفتی رو می‌زنم و می‌شینم لاینقطع به انتونی شنیدن و عزا گرفتن برای آخرین روز بی‌مسئولیت‌بودگی در قبال جهان واقعی. اضطراب ناآشنایی (مذکر تمسخرآمیز: «آره، درست ه، ناآشنا. تو راست می‌گی.».) توی دل‌م، یه جایی پشت ناف، شروع می‌کنه به وول خوردن و از بین نمی‌ره. «کاش حداقل وول‌خوردن‌های توی دل‌م به خاطر لمس اتفاقی یه رمزتاز بودن. تفاله‌ی چای هم نشدیم ها، واقعن.».
تپش قلب‌م هنوز به حالت عادی برنگشته و تنفس هم. گردنبند سفالی‌ای که سه سال پیش، یه روز بارونی خریدم‌ش از گردن‌م آویزون ه و درجا وول می‌خوره مدام. «برای تشخیص میزان ناسالمی روح ارغوان کافی ه یه گردنبند نخ‌دراز آویزون کنین بهش، عزیزان، و همه‌چیز رو به‌تون می‌گه. هزار بار دقیق‌تر از حساس‌ترین دروغ‌سنج‌های دنیا.» این که اتفاقی قرار ه بیفته در آینده‌ی نزدیک که هیچ ایده‌ای درمورد هیچ جزئی‌ش ندارم مضطرب‌م می‌کنه. تپه‌ی تموم‌نشدنی علم و دانش‌هایی که زورکی باید بیاموزم و از اون دانشگاه خراب‌شده بزنم بیرون هم. داستان‌های به‌ددلاین‌نرسیده هم و برنامه‌های غیرممکن و پلن‌های تخیلی‌ای که می‌دونم هرگز عملی‌شون نخواهم‌کرد. گردنبند سفالی سه‌ساله روی سینه‌م تکون می‌خوره با تپش‌ها و نفس‌های ناجور. «شاید جان‌پیچ باشه. کی می‌دونه؟ شاید یه بخشی از روح اون یاروی مذکر ناشناس توی این قایم شده و من هم که لنگه‌ی رونالد بیلیوس ویزلی؛ به راحتی می‌تونه تسخیرم کنه. کی می‌دونه؟».
دودی که بوی جنگل‌های بارونی می‌ده از جاعودی چوبی بلند می‌شه و یه لایه‌ی نازک می‌ندازه بین یه داستان ناکامل و صاحب ناکافی‌ش. صفحه‌ی Pages رو می‌بندم. فایل نیاز به سیو شدنِ دوباره نداره.

جعبه‌ی شکلات تلخ هفتادوسه‌ درصد با پنج شیش‌تا فیلتر که با نظم و ترتیب یک جا نشسته‌ن. دقیق‌تر، ۷۲.۵ درصد.
پشت‌بوم آپارتمان هفت‌طبقه‌ی پروست‌هایی که دو سال و نیم پیش کادو گرفتم و نه با کادودهنده‌ها دیگه ارتباطی دارم و نه با آدمی که اون‌موقع بودم.

02 March 2018


به‌م گفت شبیه جو مارچ یی و روزم ساخته شد.


بعد از خاموشی چراغ‌خواب زرد، وقتی هنوز خواب‌م نمی‌بره و صداهای توی سرم ساکت نمی‌شن، دست دراز می‌کنم کورمال‌کورمال از رو میزتحریر فندک صورتی رو پیدا می‌کنم؛‌ همون‌طور درازکش چند بار دکمه‌ش رو فشار می‌دم و در لحظه شعله می‌کشه. لکه‌ی نور زرد و آبی و سیاه. به تقلید از هنری شوگر خیره می‌شم به سیاهی وسط شعله و مکث می‌کنم و تمرکز. با تموم‌شدن مدت جایزه‌ی اپِ مدیتیشن، تنها جایگزینِ دم دست رولددال‌بازی ه. خیره می‌شم به سیاهی وسط شعله و مکث و تمرکز. هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افته. تق. دکمه رو ول می‌کنم و لکه‌ی نور ناپدید می‌شه و سایه‌های غول‌آسای درناهایی که بالای سرم آویزون کرده‌م هم. خودم می‌مونم و تاریکی.
شب‌هایی که حوصله‌ی به‌جاآوردن مراسم خودساخته‌ی مذهبی‌م رو دارم، عودی که بوی جنگل‌های بارونی استوایی می‌ده رو با فندکه روشن می‌کنم، یه نگاه گذرا می‌ندازم به صفحه‌ی فعلی کتاب که جلوم باز ه و می‌بندم‌ش می‌ندازم‌ش تو کشوی دوم. چراغ‌خواب زرد خاموش. تو تاریکی زل می‌زنم به دودی که دور خودش می‌پیچه و می‌ره بالا، سمت پنجره، کم‌کم محو می‌شه و بی که حس کنم فرو می‌دم‌ش. تنها روشنایی تصویرم می‌شه اون نقطه‌ی نارنجی و سوزان سر عود. اون‌قدر به‌ش زل می‌زنم که دودکردن‌ش تموم شه، قرص‌ها اثر کنن و گیج و منگ فرو برم تو جهان موازی مه‌آلود. با تصویر نقطه‌ی نارنجی نور تو تاریکی محض گوی خاطرات اون روزم تموم می‌شه و وقتی حتا نمی‌تونی بگی There is a light that never goes out، وقتی خودت با چشم‌های خودت خاموشی‌ش رو دیده‌یی، دیگه هیچ‌چیزی اهمیت نداره.
شب‌هام داره حول محور آتیش می‌گرده. انگار انسان اولیه باشم و غارنشین -- همون‌طور که سال‌ها تجسم کرده‌بودم، گیرم متافوریکال.
ناراضی؟ خیر قربان.

21 February 2018

میم عزیز،
نشسته‌م تو کافه‌ی همیشگی، سر جای همیشگی‌م. همه‌چیز گواهِ این ه که همه‌چیز طبق روال معمول پیش می‌ره. انگشترهای متعدد و شال بنفش و کت سرمه‌ای گشاد و دستکش‌های بلند بی‌آستین -فکر نکن که دهه‌نودی شده‌م، چون نه، هنوز نه- و همه‌ی المان‌های معمول. کافه‌هه موسیقی پرسروصدای مخصوص ساعت‌های شلوغی‌ش رو پخش می‌کنه و اهمیتی نداره و با دوز مناسبی از موسیقی شخصی همیشگی پوشونده‌م‌ش. ولی خودم خودِ همیشگی‌م نیستم و توی سرم هیچی نمی‌گذره.
چهارشنبه‌ی پیش زمین خوردم. درست دم در خونه. شال‌گردن آجری و کیسه‌ی بزرگ بنفش از بغل‌م پرت شد رو زمین و چونه و لپ‌م محکم خورد به آسفالت و این‌طور شد که یه زخم بزرگ دیگه اضافه کردم به کالکشن صورت ناهموارم [«به زودی شبیه الستور مودی می‌شم، به لحاظ زخم‌وزیلی‌بودگی.»]. رفتم بالا، شُستم‌ش و وانمود کردم هیچی نشده و ردّ بتادین نمی‌سوزوندم.
با لی‌لی حرف می‌زدم همون شب. بعد از ساعت یک بود و می‌خواستم خشم و اندوه و حقارت و نفرت و ده میلیون حس منفی دیگه‌ای که توی وجودم جمع شده‌بود رو بریزم بیرون -- انگار مشت سنگینی خورده‌باشم و پرت شده‌باشم روی زمین، بعد از یک لحظه منگی مطلق لخته‌ی خون توی دهن‌م رو تف کرده‌باشم و بلند شده‌باشم به ادامه‌ی دعوا. به‌ش گفتم که تنها نخی که وصل‌م می‌کنه به گذشته، باعث شده روزها و هفته‌ها و سال‌های نکبت‌بار پشت سر هم بگذرن و دیگه کم‌کم چیزی حس نکنم و نفهمم دقیقن وسط چه نکبتی گیر افتاده‌م. درست نمی‌فهمیدم چی داره از ذهن‌م می‌گذره؛ نمی‌تونستم دلیل منطقی بیارم برای هیچ‌کدوم از حرف‌هام. هیولای چندسرِ یکی از دخمه‌ها بعد از قرن‌ها زنجیرش رو پاره کرده‌بود و از ته حلق‌ش می‌غرید. اون شب مجموعه‌ی همه‌ی احساسات منفی جهان بودم، میم. جای زخم چونه‌م می‌سوخت و عصبانیت از چشم‌هام و گوش‌هام شرّه می‌کرد و چیزی حس نمی‌کردم. لی‌لی کاتر رو داد دست‌م، گفت ببُر. چند ثانیه مکث کردم و بعد قرص سبز رو با یه لیوان شیر دادم پایین، نخه رو بُریدم و رفتم زیر لحاف. نمی‌دونستم چه حسی داشته‌باشم از این که دیگه مطلقن چیزی وصل‌م نمی‌کنه به اون سال‌ها و قرص سبز باعث می‌شد فکر نکنم و حس نکنم و فقط لای مِه غلیظ گم شم تا چند ساعت بعد.
میم عزیز،
الان که یک هفته گذشته، ردّ محوی از زخم چونه‌م مونده فقط. توی آینه براندازش کردم، یه لایه کانسیلر زدم روش و زدم بیرون.

بهتر می‌شم. می‌دونم که بهتر می‌شم.

18 February 2018

«شبکه‌های اجتماعی متفاوت شدن با اون دوره‌ای که امثال من ولگرد اینترنتی محسوب می‌شدن. ماها یه مشت نِرد به حساب میومدیم که هیچکس نمی‌فهمید چرا وقت تلف می‌کنیم پای وبلاگ‌نویسی و انجمن‌های کتاب‌خوانی.
یادمه سر کلاس پرورشی دبیرستان فهمیدم بین چهل نفر سال اولی فقط من وبلاگ دارم. و اوضاع زمانی پیچیده‌تر شد که ازم خواستن توضیح بدم وبلاگ چیه. باید یه متن می‌نوشتم راجع به این که وبلاگ دقیقا به چه دردی می‌خوره. «وبلاگ چیزیه که من از شماها فرار می‌کنم بهش برای شنیده شدن و نمُردن از تنهایی»، «وبلاگ چیزیه که من بعد هر بار مصرف کردنش، هیستوری مرورگر رو پاک می‌کنم که یه وقت والدینم نفهمن چه نوجوون ناراحتی هستم»، «وبلاگ دریچه‌ی نارنیای من برای حس زندگی در دنیاییه که بهش تعلق دارم»...
وایسادم سر صف و متنی که یه خبرنگار کپی‌کار از منابع انگلیسی ترجمه کرده‌بود رو خوندم. همه برام کف زدن. به بی‌حالتی یه مجسمه پشت میکروفون بودم و حس می‌کردم هر لحظه می‌زنم زیر گریه. «وبلاگ جاییه که می‌رم تعریف می‌کنم چقدر آدمای بی‌خودی هستید و با وجود تمام بی‌خودبودنتون منو بی‌خود به حساب میارید و این زور داره».»

- از خلال روژان -

16 February 2018

Just a reminder, dear A. Nothing else.


به س. گفتم وظیفه داره که هر روز صبح بهم بگه اورتینک نکنم. هر روز صبح،‌ راس ساعت هفت‌ونیم. گفتم در ازاش یه لیوان قهوه مهمونِ من. درجا قبول کرد. صبح با تکستش بیدار شدم که ‌«Do NOT overthink it.» با یه چشم نیمه‌باز و صورت مچاله خنده‌م گرفت. لحاف رو زدم کنار،‌ عینک زدم و روزم شروع شد.
گفته‌بود اورتینک نکنم. انرژی‌ای که فکر کردن ازم می‌گرفت رو باید جایی،‌ جایِ خوب و مفیدی، خرج می‌کردم و چی بهتر از تمیزکاری؟ از هشت صبح تا هشت شب یه نفس کار کردم. کشوها رو دونه به دونه ریختم بیرون،‌ یک‌سوم وسایلش رو خالی کردم توی کیسه‌ی زباله‌ی زرد، یک‌سوم رو گذاشتم تو کیسه‌ی سفید و آبیِ اهدا،‌ باقی رو با دقت و نظم و وسواس چیدم سر جاشون. همه‌ی سطوح رو دستمال کشیدم، همه‌ی سطوح رو جارو کشیدم،‌ همه‌ی لکه‌های جهان رو با شوینده‌های مخصوص تمیز کردم و حتا یک لحظه به چیزی فکر نکردم. نه شب که تمیز و -به خیال خودم- قشنگ و خوش‌بو وارد تاریکی اتاق شدم تهِ دلم یه لبخند بزرگ بود.
درست نمی‌شه تشخیص داد که اثر قرص‌های نصفه‌ی کوچیک سبز ه یا احساسات متناقض ناخواسته‌ی ناشی از مصرف‌گرایی یا حتا -خیلی ساده و روراست- تلقین،‌ ولی روزهای آروم و معمولی و بی‌آزار از پیِ هم می‌گذرن و هیچ‌چیزی نیست که خرابش کنه. بعد از مدت‌ها، آروم و معمولی و بی‌آزار شده‌م و عین گربه‌ها خرخر می‌کنم.

11 February 2018

شب‌های جنون


بچه‌هه‌ی طبقه‌ی بال‍ا در نیم ساعت اخیر جوری تو اتاق‌ش می‌دوه که انگار با شیطان معامله کرده در ازای روح‌ش و حال‍ا که طرف اومده سر وقت‌ش جهت دریافت وجه معامله، می‌خواد بزنه زیرِ همه‌چی و فرار کنه؛ مدام پا می‌کوبه به زمین و دیوانه‌وار و ل‍اینقطع جیغ می‌کشه.
راستش شیوه‌ی صحیحی در برخورد با زندگی در پیش گرفته.
ل‍ااقل بسیار صحیح‌تر از من.

27 January 2018


گفتم «همه‌جا شکل‌های عجیب می‌بینم. یک ماه ه که این‌جوری شده.» و ساکت شدم.
واقعیت، نه، این نیست. نه همه‌ی همه‌ش.

چشم‌هام رو می‌بندم که داده‌های ورودی‌م به حداقل برسه و بتونم چند دقیقه، چند ثانیه، آروم باشم. چیزی ازم جدا می‌شه -حس‌ش می‌کنم- و یه متر بال‍اتر از تن‌م توی هوا شناور، نگاه‌م می‌کنه. خودش وزنی نداره اما نگاه‌ش چرا. فشار می‌یاره به قلب‌م. تو سیاهی ملتهب پشت پلک، تصویر خودم کم‌کم شکل می‌گیره و شفاف می‌شه. از دید پرنده ست، یک متر بال‍اتر از تن‌م. عینک نزده‌م که راحت به پهلو بخوابم و گمون کنم همین ه که باعث شده تصویر پشت پلک بعضی‌وقت‌ها تار بشه. خودم رو می‌بینم، شبیه یه آرمادیلوی گلوله‌شده، بدون ذره‌ای شباهت به چیزی که از خودم می‌شناختم. محیط اطراف‌م رو ولی با مدادشمعی نقاشی کرده‌ن انگار. چهار تا مدادشمعی کلفت و بدرنگ داده‌ن به تخس‌ترین بچه‌ی مهدکودک، گفته‌ن هرچقدر دل‌ت می‌خواد نقاشی کن؛ هیچ‌کس قرار نیست دعوات کنه. پر از هیول‍ا ست دورم -- هیول‍اهایی که یه بچه‌ی سه ساله می‌شناسه، با دندون‌های تیز و لبخند شرورانه و بدن‌های پشمالو و لباس‌های ژولیده. برای خودم هم یه دُم سبز کشیده. خودم رو با شاخ و دُم نمی‌شناسم. بچه‌هه حسابی خط‌خطی کرده و حتا یه نقطه‌ی سفید باقی نذاشته؛ بوته‌های سبز و بلند و انبوه کشیده و طرح‌های عجیبی که مدام توی خودشون تکرار می‌شن و دهن‌های باز و خون‌آلود. تا تهِ سیاهی پلک‌م می‌شه نقاشی‌هاش رو دید، وسط کادر هم آرمادیلوی سبزدُم. چیزی ازم جدا می‌شه -حس‌ش می‌کنم، همیشه حس‌ش می‌کنم- و شناور تو هوا، نگاه‌م می‌کنه و جیغ می‌کشه و با سازی که نه ظاهرش رو می‌شناسم نه صداش رو، غریب‌ترین ملودی‌های منقطع رو می‌نوازه. صداش تهِ مغزم رسوخ می‌کنه و تا ابد اِکو می‌شه. آرمادیلو شده‌م و هیچ راهی به ذهن‌م نمی‌رسه که داده‌های ورودی‌م رو قطع کنم؛ توی سرم جیغ می‌کشم خفه شو، گم شو، گم شو، برو، فقط برو. نقاشی‌های دورم ترسناک‌تر و انبوه‌تر و بزرگ‌تر می‌شن و دندون‌هاشون خون‌آلودتر و دندون‌هام خون‌آلودتر؛ خون رو تف می‌کنم بیرون و رو به ناکجا التماس می‌کنم که بره. نمی‌ره. صدا بلندتر و بلندتر می‌شه هرچی بیش‌تر التماس می‌کنم انگار. هیچ‌چی ازم دور نمی‌شه. هیول‍اهای مدادشمعی، عظیم و قدرت‌مند، چسبیده‌ن به آرمادیلوی گلوله‌شده‌ای با دُم سبز و گوش‌هام پُر ه از صداهای منقطع عجیب و سیاهی ملتهب پشت پلک، ملتهب‌تر از همیشه.
چشم‌هام رو باز می‌کنم.
دنیای واقعی نشسته روی تخت اضافی اتاق و به‌م لبخند می‌زنه، تاریک و ساکت و خلوت و -ظاهرن- بی‌آزار.
ساعت سه و بیست‌وسه دقیقه‌ی نصفه‌شب ه.

12 January 2018

Heaving through Corrupted Lungs


نیمه‌شب‌های بی‌خوابی، بی‌هدف یکی از کورس‌های اپِ مدیتیشن رو باز می‌کنم و می‌ذارم صداش پخش شه تو اتاق. نفسِ عمیق بکش و چشم‌هات رو ببند و حواس‌ت رو جمع کن به دونه‌دونه‌ی اعضای بدن‌ت؛ از انگشتِ پا بگیر تا فرق سر. به قلب‌م که می‌رسم احساس می‌کنم یه تیکه ازش پودر شده و دیگه سرِ جاش نیست. فراموش‌ش کن. نفسِ عمیق بکش. نفسِ عمیق. بذار ذهن‌ت از هر خیالی تهی بشه و وزنِ بدن‌ت رو حس کن، دردهاش رو. ضربان شقیقه‌هات رو نادیده بگیر و مچاله‌شدنِ کره‌ی چشم‌ت در حدقه‌ش رو و مژه‌هایی که هر لحظه ممکن ه مث برگِ درخت بریزن. حرکت شش‌هات رو حس کن. دونه‌دونه‌ی مولکول‌های اکسیژنی که سُر می‌خورن و جابه‌جا می‌شن. نفسِ عمیق. نفسِ عمیق. نفسِ عمیق. قرار ه به چیزی فکر نکنم. نمی‌کنم هم.
جلسه‌ی ده دقیقه‌ای به نیمه نرسیده خواب‌م می‌بره، با همه‌ی دردها و خیال‌ها و ترس‌هام.

پی‌نوشت. بعد از پاییزی که پاییز نبود، حال‍ا با زمستونی طرف م که زمستون نیست و بیست‌ویک‌سالگی‌ای که.
پی‌نوشت. چند ماهی که تا شهریور مونده اگه بگذره و زنده و سالم از اون‌طرف دربیام، حسابی به خودم بدهکار خواهم‌بود.
پی‌نوشت. Youth - Daughter