22 August 2021

«... دیری می‌شد که گریخته‌بودند و من همچنان بیهوده در کاوش راه‌های رهاشده بودم. خورشید پنهان بود. در «جنگل»، که دیگر این اندیشه که بهشت الیزه‌ایِ «زن» باشد از آن رخت بربسته‌بود، فرمانروایی به دست طبیعت می‌افتاد؛ بالای آسیای ساختگی آسمان واقعی سیاه بود؛ باد دریاچه‌ی بزرگ را چون برکه‌ای چین می‌انداخت. پرندگان درشتی به شتاب «جنگل» را، آن‌گونه که هر جنگلی، درمی‌نوردیدند، جیغ می‌کشیدند و یکی پس از دیگری بر بلوط‌های بلندی می‌نشستند که با دیهیم کاهنانه و شکوهی دودونی پنداری خلاء ناآدمیانه‌ی جنگل رهاشده را داد می‌زدند و یاری‌ام می‌کردند تا بهتر دریابم چه تناقضی دارد جستجوی چشم‌اندازهای خاطره در واقعیت، چشم‌اندازهایی که همواره افسونی را که خودِ خاطره و نیز حس‌ناشوندگی‌شان به آن‌ها می‌دهد، کم خواهندداشت. واقعیتی که شناخته‌بودم دیگر نبود. کافی بود خانم سوان به همان گونه که بود و در همان لحظه‌ی همیشه از راه نرسد تا خیابان اقاقیاها خیابان دیگری شود. مکان‌هایی که شناخته‌ایم فقط از آنِ جهان فضایی نیستند که برای راحتِ بیشتر در آن جایشان می‌دهیم. تنها لایه‌ی نازکی در میان ادراک‌های به هم پیوسته‌ای بوده‌اند که زندگیِ آن زمانِ ما را می‌ساخته‌است؛ یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست؛ و افسوس که خانه‌ها، راه‌ها، خیابان‌ها هم چون سال‌ها گریزانند.»

-- طرف خانه‌ی سوان، م. پ.

03 May 2021

"Lent et Douloureux"

سال‌های پیش توی همچین دوشنبه‌ای پا می‌شدم می‌رفتم «خونه» -قبلش تلفن که خونه یی؟ بیام؟ و خونه بود همیشه- و تا برسم چای هم دم‌ کشیده‌بود. انگشترها و تسبیح‌هام رو دم آینه درمی‌آوردم می‌ذاشتم رو جاکفشی و کوله‌م ولو دم میز ناهارخوری و نور کج بلاتکلیف ظهر-عصر از لای کرکره‌ها می‌تابید رو فرش. در سکوت چای می‌خوردیم با کیک/بیسکویتی که تازگی پخته‌بود. معمولن دارچینی. سکوتش صدای اریک ستی می‌داد. دل‌مون خوش و آروم نه، ولی «خونه» بودیم و خونه گرم و خوش‌بو و امن. هیچ‌وقت قرار نبود چیزی تغییر کنه تا وقتی خونه ییم.
هفته‌ی پیش مسیرم رو انداختم که بچرخم در کوچه‌های میرزای شیرازی، و پیاده، درحالی‌که می‌تونستم همون‌جا دم کلینیک اسنپ بگیرم برگردم. بهار ه مثلن. باد جالبِ شال-رو-شونه-بنداز می‌اومد و موهای قرمز بی‌رنگ‌وروم رو تکون‌تکون می‌داد. به خودم گفتم می‌رم خرت‌وپرت‌فروشی‌ها رو وارسی کنم و شاید هم ح رو دیدم و قهوه‌ای گاسیپی چیزی. به خودم نگفتم دارم درواقع می‌رم ببینم «خونه» در چه حال ه. خرت‌وپرت‌فروشی‌ها چیز قابل‌ارائه‌ای نداشتن و ح اون روز شیفتش نبود. تو گوشم نیکو می‌خوند و دوست داشتم خیال کنم مارگو تننبام ام و پالتوپوست به تن دارم می‌رم سمت برادرم که عاشقم شده. دوشنبه‌ی خلوت و ساکت و سبز. دوشنبه‌ای که سکوتش صدای هیچی نمی‌داد. دوشنبه‌ای که تو اتاق شماره‌ی یک به ف گفته‌بودم دونستن این که نجات‌دهنده‌ای در کار نیست راستی‌راستی هولناک ه. مسیرم رو از حفظ، از عادت، از غریزه پیدا می‌کردم توی کوچه پس‌کوچه‌ها. خیابون رو از اون روزی یادم می‌اومد که بهم تکست داده‌بود موز بخر، می‌خوایم نون موزی درست کنیم و رفته‌بودم خیلی پایین‌تر که میوه‌فروشی پیدا کنم. خیابون بی‌اسم رو یادم می‌اومد که توش دست می‌کشیدیم به تنه‌ی صاف و بی‌لک درخت‌ها. خیابون فرعی رو شناختم که یه بار از کافه که برمی‌گشتیم «خونه» گذاشتم جلوتر از من راه بره که عکس بگیرم ازش بین درخت‌ها و خودم گُل زده‌بودم به موهام. بهار بود، جدی‌جدی. حالا بی‌مقدمه دیدم دمِ در «خونه» ایستاده‌م و موسیقی رو قطع کرده‌م و دستم ناخودآگاه رفته که زنگ بزنه — توی اون کسر از ثانیه به کل یادم رفته‌بود که دیگه نجات‌دهنده‌ای در اون خونه نیست.
دور شدم از ساختمون سرم رو انداختم عقب ببینم می‌تونم پنجره‌ی هال رو پیدا کنم یا نه و قلبم لیز خورد افتاد کفِ پام. کرکره‌های بسته سر جاشون بودن. سال‌های پیش توی همچین دوشنبه‌ای، دوشنبه‌ی بهاری‌ای، کرکره‌ها رو اون‌قدر می‌بستیم که فقط شیارهای خیلی باریکی از نور ازش عبور کنن. می‌تونستم تصور کنم خونه‌ی پشت اون کرکره‌ها بوی کیک دارچینی می‌ده و یخچالش بی‌دلیل ترق‌ترق می‌کنه. قاب عکس بالای شومینه رو می‌دیدم که نورْ درست روی لبخند خسته‌ی ابدی‌ش تو کنفرانسِ هزاران سال پیش منعکس شده. می‌دیدم که یکی، تن بی‌جسم و غبارمانندِ یکی، چهارزانو نشسته روی کاناپه‌ی کوچیک زیر کانتر کتاب می‌خونه. صدای شیر آب قطع می‌شه و اون یکی که جلوی موهاش رو با گیره زده کنار، صورت خیسش رو با حوله‌ی سبز خشک می‌کنه می‌گه شوینده‌ت خیلی خوبه، مال خودم تموم شد می‌گیرم ازش. چهارزانوی کتاب‌خون سرش رو بالا نمی‌آره همون‌طور می‌گه اوهوم. می دیدم که حوله‌ی سبز انداخته می‌شه رو پشتی صندلی ناهارخوری و اون یکی دراز می‌کشه رو کاناپه‌ی بزرگ تلفنش که به شارژ زده رو سرسری نگاه می‌کنه، دوباره می‌ذاردش رو زمین و سرش رو می‌چرخونه به سمت سقف چشم‌هاش رو می‌بنده. «خونه» هنوز هم اون‌قدر روشن که گرد و غبار هوا رو می‌شه تو شیارهای نور ببینی؛ اون‌قدر تاریک که خفاشِ درونت اذیت نشه. کرکره‌های بسته عینِ همیشه‌ی شیش سال اخیر بودن و با این وجود چشم نمی‌تونستم بردارم ازشون. توی سرم اریک ستیِ وقت‌های سکوتِ «خونه» پخش می‌شد. نفسم درنمی‌اومد از دلتنگی و اندوه.
نگاهم رو انداختم پایین مسیری که اومده‌بودم رو در سکوت مطلق برگشتم. دونستن این که نجات‌دهنده‌ای در کار نیست راستی‌راستی هولناک ه.

02 March 2021

Just Around the Riverbend

[خیلی خنده‌دار و غریب ه که از همون جاهایی رد می‌شم که سال‌ها پیش هم، ولی نه من همون آدمی م که اون‌موقع، نه جاها و خاطره‌ها همونی ن که اون‌موقع. وسط توده‌هایی از مِه و وهم دارم پیاده‌روی می‌کنم و واقعیت نه اون اشیای صلب و ملموسی که اون‌همه بهشون چنگ زده بودم، که خیال‌های توی سرم ه. بامزه ست که معنای کلمات بعد از چند سال انقدر می‌تونه تغییر کنه، آبجکتیولی و سابجکتیولی.]  

برگشته‌م به وی، بعد از یک سالِ کوویدزده، و همون جایی نشسته‌م که تمام سال‌های گذشته می‌نشستم کار می‌کردم و نمی‌کردم. نزدیک‌ترین میز به آشپزخونه تنها میز کم‌نفره‌ای ه که پریز برق هم داره. آدم‌های تنها و کارکن مجبور ن دور «میز اجتماعی» بشینن که پریز برق داره، و درنتیجه میزهای کم‌نفره می‌رسه به آدم‌های اجتماعی (ای آیرونیِ بی‌صاحاب). هیچ‌کس ولی این میز محبوب من رو انتخاب نمی‌کرد هرگز، از بس که صدای خردشدن میوه‌ها و یخ‌ها و به‌هم‌پیچیدن مزه‌ها تو دستگاه مخلوط‌کن و صدای فیس‌فیس دستگاه‌های قهوه‌سازی که نه می‌دونم اسمشون چی ه و نه هرگز ازشون استفاده‌ای برده‌م و صدای آبِ شیر که می‌خوره به سطح فلزی بشقاب‌ها و جوری تاراق‌توروق می‌کنه انگار بارون سیل‌آسا داره میاد. چند دقیقه یه بار یکی از ویترها با یه سینی پر از ظرف کثیف از روبه‌روم رد می‌شد و می‌پیچید تو آشپزخونه. وانمود می‌کردم وجود ندارم، البته، و لیوان خالی چای‌م رو سر می‌کشیدم که ارتباط چشمی برقرار نکنم با عابرِ سینی‌به‌دست. هر ده دقیقه یکی از حیاط پشتی می‌اومد (یا می‌رفت اون تو) و با خودش بوی غلیظ سیگار می‌آورد. گیاه‌های قدبلند گذاشته‌بودن اون‌جا و یه پنکه که می‌چرخید و آبِ پودرشده رو پرت می‌کرد به سیگارکش‌ها، مثلن که بوی سیگار کم‌تر شه و غیرسیگاری‌ها اذیت نشن. طبعن که تلاش واهی. جایی که می‌نشستم/می‌شینم بهترین ه برای ندیدن و دیده‌نشدن. محل موردعلاقه‌ی انسان غیراجتماعی که نیاز داره گاهی در شرایط کنترل‌شده‌ی آزمایشگاهی متوجه شه که انسان‌های دیگه هم وجود دارن. می‌نشستم لپ‌تاپ باز می‌کردم جلوم شروع می‌کردم چیزنوشتن و از این که برام کیک شکلاتی و بستنی و تارت لیمو و چای انگلیسی میارن لذت می‌بردم. هر نیم ساعت، یک ساعت، وسوسه‌ی سیگار به سرم می‌زد پاکت لاکی استرایک رو از جیب بغل کوله‌م درمی‌آوردم می‌رفتم جلوی پنکه‌ی آب‌پاش می‌ایستادم آشغال دود می‌کردم وقتی که هیچ کسِ دیگه‌ای نبود توی حیاط پشتی. نورِ تیز خورشید رو تماشا می‌کردم که روی پارچه‌ی آفتاب‌گیر تیره چطور می‌شکنه و لطیف می‌شه میاد می‌رسه به گیاه‌ها. به قصه‌ای که داشتم می‌نوشتم فکر می‌کردم — بله، زمانی هم بود که واقعن سعی می‌کردم قصه بنویسم؛ بله، همه‌شون ناتمام. به دانشکده‌ی ریاضیات فکر نمی‌کردم. با وجود این که مستقیمن از اون دانشکده می‌اومدم وی و با وجود این که تمام زندگی‌م رو مسوولیت‌های تحصیلی و غیرتحصیلی اون‌جا گرفته‌بود. با وجودش یا به خاطرش؟ به هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های آینده فکر نمی‌کردم، از وحشت این که هزاران سال بگذره و همین‌جایی باشم که الان هستم، از وحشت این که هزاران سال بگذره که جای دیگه‌ای باشم. نه می‌رفتم و نه می‌نشستم. حقا که بزرگ‌ترین ارّه در ماتحت بشر از نپذیرفتن‌ها و مقاومت‌های بیهوده ساخته می‌شه. سیگاره رو می‌کشیدم برمی‌گشتم سر میز و همون کاری رو می‌کردم که قبل‌تر.
سال‌هایی بود که آگاهی‌م از گذشت زمان باعث نمی‌شد دیوانه‌وار چنگ نزنم به رشته‌های پوسیده. از همه‌چیز عکس می‌گرفتم، همه‌ی کاغذهای بی‌اهمیت جهان رو نگه می‌داشتم، تمام تلاشم رو می‌کردم که موسیقی‌ها و لباس‌ها و رنگ‌ها رو گره بزنم به خاطرات، نوشته‌ها رو بلااستثنا با «می‌نویسم که یادم نره» شروع می‌کردم.
چند هفته پیش که کارتن‌های قدیمی‌م رو وارسی می‌کردم رسیدم به یه مشت کاغذکادوی تیکه‌پاره و یادداشت بی‌اسم که حتا نمی‌تونستم تشخیص بدم از دبیرستان یادگاری نگه داشته‌م‌شون یا از دانشگاه.
مستقیم خالی‌شون کردم تو کیسه‌ی زباله.
یادآور و نشونه اگه به هیچ‌چیز دلالت نکنه به چه دردی می‌خوره.
سال‌هایی بود که آگاهی‌م از گذشت زمان باعث نمی‌شد بپذیرمش، آگاهی‌م از آزارگری یه نفر باعث نمی‌شد ازش دوری کنم، آگاهی‌م از فکرها و احساساتم باعث نمی‌شد بشنوم‌شون. لالایی‌هایی بلد بودم که نه تنها کسی -خودم- رو خواب نمی‌کردن، بلکه به مراتب بی‌خواب‌تر هم. که خب چه فایده.
الان که سه سال از فارغ‌التحصیلی‌م از دانشکده‌ی ریاضیات می‌گذره تازه دارم اکتیولی بهش فکر می‌کنم و به همه‌ی سال‌های دیگه‌ی زندگی‌م، فارغ از موقعیت‌شون در تایم‌لاین. «واقعیت»ها جوری چیده شده‌ن که انگار هیچ‌کدومشون اتفاق نیفتاده‌ن. جهانِ بیرون از ذهن انسان غیراجتماعی هر جور که خوش داشته تغییر کرده. هیچ‌کدوم از اون ساختمون‌های بتنی و آجری و بی‌ریخت مثل سابق نیستن. پشت شیشه‌هاشون صفحه‌ی نیازمندی‌های روزنامه همشهری پونصد هفته پیش چسبیده و اسم بالای درشون کنده شده و گیاه‌های رونده‌ی دیوارهاشون خشک شده‌ن. صدای دستگاه قهوه‌ساز دیگه از پشت بارهاشون بلند نمی‌شه. صاحب‌هاشون هم فرق کرده‌ن. هیچ اثری از جایی که من در اون مکان-زمان اشغال کرده‌بودم باقی نمونده.
اسم بن‌بست‌ها و کوچه‌ها هنوز همونی ه که بود، ولی به اسم که نیست.
توی یه رودخونه نمی‌شه دو بار پا گذاشت.
و دلیل نمی‌شه که پات حداقل یه بار خیس نشده‌باشه.

23 September 2020

سبد وسایل حمامم رو می‌ذارم رو تانکر سیفون توالت فرنگی دستم رو با لباس‌های کثیف از لای در می‌برم بیرون کورمال‌کورمال لباس ها رو پرت می‌کنم تو سطل درو می‌بندم قفل می‌کنم برمی‌گردم با خودم توی آینه مواجه می‌شم. تابستون پارسال که خواهرم اومده‌بود ایران و اولین بار خونه‌ی جدید رو می‌دید در اولین مواجهه‌ش با حمام هرهر خندیده‌بود گفته‌بود چه شبیه سفینه‌ی فضایی ه. تا اون وقت به ذهن خودم نرسیده‌بود که چرا سرمای حمام این همه به نظرم لذتِ ناخوشایندی داره. این رو که گفت فهمیدم که چون شبیه سفینه ست؛ چون شبیه بخشی از این خونه نیست. شبیه بخشی از این جهان هم، اصولن. از اون وقت شد نارنیای چند متر مربعی‌م که روزی چند بار سر می‌زدم بهش. خودم رو تو آینه‌ی بالای روشویی برانداز می‌کنم. خیره می‌شم تو چشم‌های خودم و سعی می‌کنم بفهمم چی تو سرم می‌گذره. مضحک ه که حتا با این که سرم هنوز به باقی بدنم متصل ه و قاعدتن از محتویاتش خبر دارم هم نمی‌تونم حدس بزنم داره چی فکر می‌کنه. موهای پشت لبم رو نگاه می‌کنم که دراومده‌ن؛ ردّ آبله‌مرغون دوم راهنمایی رو نگاه می‌کنم بالای ابروی راست که پیشونی‌م رو شبیه کره‌ی ماه کرده. تبلیغ هزاران سال پیشِ کرم ببک از سرم می‌گذره و خنده‌م می‌گیره. نگاهم رو از خودم، خودی که توی آینه شبیه «اونی که دی‌جی‌کالا برات میاره»ی نسخه‌ی توی ذهنم به نظر می‌رسه، برمی‌دارم می‌رم زیر دوش. شیر آب رو می‌چرخونم سمتِ داغ و بازش که می‌کنم یادم میفته که آب داغ برای موهای رنگ‌شده خوب نیست؛ می‌چرخونمش سمت سرد و ولرم که شد کله‌م رو می‌گیرم زیر جریان عمودی آب؛ همزمان یادم میفته که شامپو رو از سبدم برنداشته‌م بذارم دم دست. از زیر دوش میام بیرون و سرمای جهان خارج از آب گوس‌بامپس می‌ده بهم. از موهام قطره‌های قرمز می‌چکه الردی. انگار دست‌های خون‌آلودِ لیدی مکبث ه، هه‌هه. تا شامپو رو پیدا کنم و برگردم زیر آب سرامیک‌های سفید عظیمِ کف حمام لکه‌لکه سرخ شده‌ن. سرامیک‌های سفید عظیم. یک متر در یک متر. اوایل قرنطینه که حتا گوگل ایمیجز هم حوصله‌ش سر رفته‌بود و می‌شد حیوون‌های وحشی رو با واقعیت افزوده بیاری بنشونی کف خونه‌ت، یه پنگوئن آوردم کف حمام نشوندم و به نظر انقدر راضی می‌اومد از محیط که سر سوزنی فاصله داشتم با این که هر جور شده پنگوئن اداپت کنم. با پنگوئنه معاشرت می‌کردم اوایل قرنطینه. می‌رفتم با گوشی‌م می‌نشستم رو توالت فرنگی پنگوئنه رو احضار می‌کردم با هم حرف می‌زدیم. تو دل‌مون. چون به عنوان انسان قرن بیست‌ویکمی بلندبلند حرف زدن از بیخ یادم رفته، حتا با موجودات خیالی. پنگوئنه هم همون‌جور در سکوت جوابم رو می‌داد. از یه جایی به بعد دیگه معتاد شدم به مکالمات روزانه و به خونواده گفتم «دشواری گوارشی» دارم که انقدر دستشویی رفتن‌هام طول می‌کشه. ولی مهم این بود که من و پنگوئنه و سطوح صافِ براقِ سفیدْ ساینس‌فیکشنیِ دیگرجهانی هر روز با هم مدیتیشن می‌کردیم. سرامیک‌ها صدای بیرون رو به کلی ساکت می‌کردن و دیگه نه از تلویزیون خبری بود نه از تخته‌نردِ والدین بازنشسته نه از اونی که شب‌ها میومد تو کوچه با ویولن سلطان قلب‌ها می‌زد نه از پروژه و پایان‌نامه و نوتیفیکیشن واتسپ. تخلیه‌ی همزمانِ مثانه و روان و مغز و گوش. شامپو که می‌زنم به پنگوئنِ بهار نودونه فکر می‌کنم و کفِ قرمز از کله‌م می‌ریزه و موهام زیر انگشت احساسِ پلاستیک می‌دن. آب سردتر می‌شه و هیچ خوش ندارم تو قالب یخ بیام بیرون، ولی لابد برای موی قرمز این‌جور بهتر ه. بنده‌ی موهام شده‌م به جای این که برعکس، که خب به دل‌خواهِ همه‌ی جهان که رفتار می‌کنم، این هم روش. کله‌م رو آب می‌کشم نرم‌کننده می‌زنم به همه‌جاش و می‌ذارم بمونه تا لیف می‌کشم. نرم‌کننده‌هه بوی لیمو می‌ده. از کلینیک که تلفن کردن گفتن جلسه‌های حضوری تراپی‌م دوباره از این دوشنبه شروع می‌شه با پنگوئنم خداحافظی کردم. چهارزانو نشستم کف حمام پنگوئنم رو نشوندم جلوم تماشاش کردم که سرش رو بالا می‌گیره بال‌بال می‌زنه و احتمالن از تهِ حلقش صدای پنگوئن درمیاره. همین‌جور تماشاش کردم و به این فکر کردم که اگه قطب زندگی می‌کردم چه موجودی می‌شدم. بعد فکر کردم ناروال؛ که همه‌ش توی آب ه و بیشتر شبیه جورابی کیسه‌ای چیزی ه تا موجود زنده و از دارِ دنیا فقط یه شاخ داره که اون هم خیلی وقت‌ها اسباب دردسرش. ناروال‌های اون مستند «سیاره‌ی منجمد» بی‌بی‌سی پوستشون لکه‌لکه هم بود تازه. اون روز یه پونزده دقیقه‌ای برای آخرین بار به پنگوئنم نگاه کردم و به ناروال‌ها فکر، بعد تلفنم رو خاموش کردم اومدم بیرون. زخم‌ها و خراش‌های متعدد دست‌هام رو لیف می‌کشم و به این فکر می‌کنم که تا چند سال دیگه قرار ه این‌شکلی بمونه دست و پام؟ محکم‌تر لیف می‌کشم بلکه همه‌ی پوستم قلفتی ور بیاد و زیرش پوست نوی بی زخم. انگار دست‌های زخم‌آلودِ لیدی مکبث ه، هه‌هه. ور نمیاد. امون بده تا ترمیم کنه خودش رو. قطره‌های قرمز از نوک موها می‌چکن رو ساق پام. نمی‌خوام فکر کنم رنگ موهام چقدر روشن‌تر می‌شه این دفعه. چشم‌هام رو می‌بندم صورتم رو لیف می‌کشم. اون همه مراقبت پوستی و بپّا صورتت خیلی خشک نشه و زخم نشه و غیره در برابرِ لذتِ لیف مفتضحانه می‌بازن. با چشم بسته شیر آب رو باز می‌کنم -آبِ یخ غافلگیرم می‌کنه و جلوی خودم رو می‌گیرم که داد نکشم فاک- صورتم رو می‌شورم گوش‌هام رو می‌شورم موهام رو با دست شونه می‌کنم نرم‌کننده رو می‌شورم تنم رو می‌شورم آب رو می‌بندم تند حوله‌ی سفید رو می‌پیچم دور تنم حوله‌ی زرد رو می‌پیچم دور خون‌ریزیِ موهام که خودم رو تو آینه نگاه نکنم قفل در رو باز می‌کنم می‌رم بیرون. جهان واقعی منتظرم ه.

17 July 2020

شبیهِ اون روباه قرمز که از ناکجا می‌افته پهلوی این خواب‌زده‌ی بی‌خبر.
Shaun Tan, “Fox”, 2018.

26 June 2020


گوگل‌مپ رو باز می‌کنم تو خیابون‌های مون‌پلیه می‌چرخم درمورد زندگی‌ای که ندارم خیال می‌بافم. ازش می‌پرسم تو کدوم کافه نشسته چرت می‌زنه منتظرِ موعد قطارش ه؟ خونه‌ی جدیدش کجا ست؟ دانشگاه چی؟ تو نوار باریک بغل صفحه اسم و آدرس جاها رو سرچ می‌کنم تماشا می‌کنم که آدم‌های خیابون با شلوارک و بلوز نخی‌شون تو قدم‌زدن ابدی‌شون منجمد شده‌ن و چهره‌هاشون محو شده. درِ ساختمون‌ها رو تماشا می‌کنم. درِ خونه‌ش رو. تو خیابون اصلی می‌گردم می‌بینم پنجره‌ش به دیوار کوتاهی باز می‌شه که با شاخه‌های یه جور گیاه رونده‌ی -لابد-رطوبت‌پسند پوشونده شده. رطوبت خنکشون رو از فاصله‌ی خیلی نزدیک نفس می‌کشم. کافه‌ای که توش نشسته یکی از این فضاهای کار اشتراکی لوس داره؛ میزهای درازی که صندلی‌های شکل هم دوطرفش صف کشیده‌ن و جابه‌جا پریز برق داره برای مک‌بوک‌های جوانان. چراغ‌هاش تو روز هم روشن. صدای وزوز تهویه رو می‌شنوم. وسایلم رو جمع می‌کنم لپ‌تاپ رو از برق می‌کشم چایی‌م رو حساب می‌کنم برمی‌گردم خونه، درِ سنگین قهوه‌ای-قرمز رو هل می‌دم باز می‌کنم.

از مانیتور می‌آم بیرون. این‌جا همه‌چیزعادی و کسالت‌بار ه. یک جمعه‌ی تابستونی رقت‌انگیز.

25 March 2020

از راه می‌رسم می‌نشینم رو سکوی کوتاه جاکفشی. بند کفش‌هام رو با دست راست شل می‌کنم و دست چپ رو دراز می‌کنم قفلْ کوچیکه‌ی در ورودی -دری که با پا هل داده‌م بسته‌م‌ش- رو پادساعت‌گرد می‌چرخونم تا سه بار تَق صدا بده؛ که مطمئن شم کسی هرگز نمی‌تونه در رو از اون‌ور باز کنه -زرشک- و بی‌دلیل احساس امنیت کنم. کفش‌ها رو نوبتی از پاشنه می‌گیرم و به بیرون و پایین می‌کشم‌شون که از پا دربیارم. اول پای چپ، بعد پای راست. جوراب‌م هم تا نیمه از پا درمیاد. اهمیتی نداره. با شست و اشاره‌ی دست چپ ساقِ جفتْ کفش‌ها رو می‌گیرم و وقتی که بلند می‌شم چشم می‌چرخونم ببینم مامان کجا ست: تو پاسیو، دم سینک، ایستاده یه چیزی خرد می‌کنه یا یه چیزی می‌شوره، یا که تکیه داده به سه‌گوشه‌ی مبل راحتی اِل‌شکل توسی‌روشن، پاهاش رو دراز کرده رو ضلع درازترِ اِل، پتوی سرخپوستی زشت‌ش رو پاها و کوسن‌های سبزآبی و توسی تیره‌ی لاغر دورش و سه تا کنترلِ تکنولوژی‌های پرسروصدای نفرت‌انگیز محبوب‌ش ولو روی میز مستطیلی کوتاه. بی‌خودی نیست که به‌ش -توی دل‌م؛ کی جرئت داره بلندبلند؟- می‌گم کنترل‌فریک، به هر دو معنای لغوی و استعاری. عاشقِ این ه که کنترل تلویزیون رو جلوی چشم داشته‌باشه حتا اگه قرار نباشه لمس‌ش کنه و هنوز نمی‌دونم و هرگز نخواهم‌دونست که چرا. اگه تو پاسیو باشه بلندتر و اگه رو مبل و سرتوگوشی باشه مهربون‌تر سلام می‌کنم همین‌جور که راهروی باریک رو طی می‌کنم بین کانتر عظیم‌الجثه‌ای که به میز تشریح می‌مونه، به هر دو معنای لغوی و استعاری، و دیوارِ کاغذدیواری‌پوشِ لختی که ازش متنفر م. من از کاغذدیواری متنفر م و اگه دستِ مامان بود تن ما هم کاغذدیواری می‌کرد. تو پاسیو اگه باشه صدام رو نمی‌شنوه. دم تلویزیون که می‌رسم رو می‌گردونم به در شیشه‌ای سمت راست، بلندتر سلام می‌کنم و کفش‌هام رو بالاتر می‌گیرم که یعنی ببین، بیرون بوده‌م، تازه اومده‌م؛ همزمان دست خالی‌م -دست راست- تو جیب مخالف پالتو دنبال دسته‌کلیدم می‌گرده بین کارت بانکی و کارت مترو و دستمال‌کاغذی‌هایی که بهشون رژلب قرمز مالیده و فندک قرمزی که حالا که سیگار نمی‌کشم هم جاش رو بین محتویات همیشگی جیب‌هام حفظ کرده. معمولن از لمس گردن درازِ براکیوسوروسی که بهش وصل ه می‌فهمم که کلیدهام رو جسته‌م، گاهی از رویاگیر کوچیکی که یه مهره‌ی فیروزه‌ای سرد و براق توی مرکز دایره‌ش همه‌ی نخ‌های درهم‌تنیده رو جمع‌وجور نگه داشته، و به ندرت از سرمای فلز کلیدها. تقلا می‌کنم که از جیب عمیق‌م بکشم‌ش بیرون اون ترکیب شلوغ و مسخره‌ی کلیدها و یادگارها رو و فکر می‌کنم به این که چرا محض رضای خدا یک بار هم نشده که بعد از باز کردن در، کلیدها رو در اعماق جیب قایم نکنم و چرا هر بار دمِ جاکلیدی یادم می‌افته به این مساله. وحشت ازلی از گم‌ کردن حلقه‌ی اتصال به خونه -به هر دو معنای لغوی و استعاری-، یا پنهون‌کاری ابدی در نمایش مسیرش؟ بدون این که سرعت‌م رو کم کنم، درست در لحظه‌ی مناسب می‌رسم دم سبد کوچیک که کلیدها رو پرت کنم سمت‌ش و امیدوار باشم بیفته داخل. همیشه می‌افته، ولی هیچ‌وقت اطمینان نخواهم‌داشت. مایکل جوردنِ کلیدها با اینسکیوریتی اضافه. با همون سرعت ثابت -انگار بلد نیستم برم دنده دو، که واقعن بلد نیستم هم- می‌رم سمت در اتاق و با دست خالی‌م -دست راست- گوشواره‌ها رو نوبتی درمی‌آرم کف دستِ نیمه‌مشت‌شده‌م نگه می‌دارم. اول گوش چپ، بعد گوش راست. با آرنج دستگیره‌ی در رو پایین می‌دم، با زانو در رو هل می‌دم، می‌رم تو، با آرنج کلید چراغ رو می‌زنم و رو به چراغ‌های متعدد اخم می‌کنم -ومپایر م-، می‌چرخم به چپ، با آرنج در کمد رو هل می‌دم باز می‌کنم، کفش‌ها رو می‌ذارم تو تنها طبقه‌ی خالیِ جاکفشی پارچه‌ای‌م، می‌چرخم با همون آرایش نصفه‌ی ماسیده و با همون دست انگشترنشونِ مشت‌شده‌ای که گوشواره‌ها رو توی خودش حفظ کرده و با همون شال و شال‌گردن و پالتو و لایه‌های متعدد لباس -نه لزومن چون سرد ه، چون معتقد م دیوها مثل پیاز لایه‌لایه ن- خودم رو با صورت پرت می‌کنم رو تخت. انگار یه تیکه چوبِ لاجون باشم. چشم‌هام رو می‌بندم. مشت‌م شل می‌شه و گوشواره‌ها ازش می‌لغزن بیرون می‌افتن روی زمین و چندتا تَق متوالی صدا می‌دن و جهان -بالاخره- تیرگی گرمی می‌گیره.

از مجموعه‌ی چیزهای بیهوده‌ای که یک ماه و سه روز ه از دست داده‌م.
ترجیح می‌دم به چیزهای باهوده فکر نکنم.

[قبل از گریه به چی فکر می‌کردی؟]

05 March 2020

و سایر شیاطین


داشتم به لی‌لی می‌گفتم این بدحالی مزمن‌م مال این ه که تازه داشتم امیدوار می‌شدم کم‌کم می‌تونم از پس‌ش بربیام و داشتم راه می‌افتادم. دیدی وقتی که برنامه ریختی بری یه سفری، یه مهمونی‌ای، یه تفریح کوچک بی‌اهمیت شخصی‌ای، ذوق داری براش و هیجان داری و خیال‌پردازی می‌کنی که قرار ه چه‌قد به‌ت خوش بگذره و قرار ه «بشوره ببره»، بعد ثانیه‌ی آخر به‌ت می‌گن ببخشید، نمی‌تونی بیای؟ ثانیه‌ی آخر پنجره رو باز می‌کنی پرده رو می‌زنی کنار می‌بینی بارون که نه، سیل داره می‌آد از آسمون؟ می‌خوای بالاخره شیرینی‌ت رو بذاری تو فر می‌بینی کار نمی‌کنه؟ دیدی چه‌جوری حال‌ت گرفته می‌شه می‌زنی زیر میز با یه حالِ نوموخوام‌مآبی با خودت می‌گی ول‌ش کن، اصلن به من نیومده تفریح؟ حالا تا دیروزش هم مشکلی نداشتی که در حال مهمونی رفتن و سفر رفتن و پای سیب و دارچین خوردن نیستی ها؛ ولی صابونِ خوشیِ احتمالی به دل‌ت برخورد کرده و کف کرده و همین که نگاه می‌کنی می‌بینی آب قطع شده نمی‌تونی کف‌ها رو آب بکشی، درست در همون ثانیه، ریده می‌شه به احساس پاکیزگی‌ت. دیگه نمی‌تونی از حمام بیای بیرون بگی خب حالا تا الان هم تمیز نبودم که؛ دو دقیقه دیگه هم روش، بذار صبر کنیم آب وصل شه. نه جونم. حمام مگه به این سادگی‌ها ست؟ کنار اومدن با این زندگی بی‌هوده‌ت و عوض کردن لایف‌استایل و تراپی و تلاش‌های شبانه‌روزی برای دوری از سگِ سیاه مگه به همین سادگی‌ها ست؟
داشتم به لی‌لی می‌گفتم این بدحالی مزمن‌م مال این ه که یادم افتاده تازه داشتم راه می‌افتادم که سگ سیاه‌م رو برای همیشه ببرم به سلاخ‌خونه و رهاش کنم. سگ سیاه متافوریک البته، طبعن هنوز (و هرگز) دلِ فکر کردن به کانسپت «سلاخ‌خونه» رو ندارم؛ چیزی که بعد از بازخوانیِ چندباره‌ی کتاب ونه‌گات بدتر هم شده. می‌شنوم/می‌خونم/فکر می‌کنم «سلاخ‌خونه» و توی ذهن‌م بیلی پیل‌گریم و ادگار دربیِ بی‌چاره و پل لازارو و برنارد وی. اوهار و چند ده نفر دیگه رو تصور می‌کنم که تو تاریکی چپیده‌ن بیخ گوش هم‌دیگه و نمی‌دونن اون بیرون چه خبر ه. من هم چپیده‌م تو تاریکی (باز هم متافوریک) توی یه چاردیواری کوچیک (لیترال، از صدقه‌سریِ مرگی که توی شهر موج می‌زنه) و نمی‌دونم چه خبر ه اون بیرون (هم متافوریک و هم لیترال). سگ سیاه‌م هم نشسته این بغل و پوزه‌ش رو می‌ماله به تن‌م که فقط من، فقط من، همیشه و تا ابد به من توجه کن. هُرم نفس چندش‌آورش می‌پیچه تو دماغ‌م. اندک‌اندک داشتم می‌بردم‌ش برای همیشه از دست‌ش خلاص شم که قصاب‌ها ناگهان یقه‌ی خودم رو گرفتن آوردن توی سلاخ‌خونه حبس‌مم کردن و هیچ نوری نمی‌بینم. فقط صدای بمب‌هایی رو می‌شنوم که روی درسدن می‌افتن و فکر می‌کنم یعنی چه‌قد فاجعه عظیم ه؟ فکر می‌کنم آیا هرگز ازش برمی‌گردم؟ آقای ونه‌گات می‌گه بله. آقای ونه‌گات نه فقط از درسدنِ لیترال برگشته، که احتمالن از درسدن‌های متعدد شخصی متافوریک هم، و در هشتادوچهار سالگی بعد از هفتاد سال سیگار کشیدن نه از سرطان ریه، که از ضربه مغزی مُرده. آقای ونه‌گات رو کاش ببوسم بذارم سرِ تاقچه‌ی «این نیز بگذرد»هام. یا اصلن چرا راهِ دور؟ این همون مردی ه که تکرار می‌کنه که بلی رسم روزگار چنین است. این اون پیغمبری ه که دنبال‌ش بوده‌م. همین رو می‌چسبم زین پس و گور پدر همه‌ی پیغمبرهای شخصیِ دیگه‌م هم کرده.

پی‌نوشت. این پست به منزله‌ی بلندبلند فکر کردن است و هیچ ارزش دیگری ندارد. چه انتظاری دارید از فرزندِ ناشی از ساعت پنج صبح و بی‌خوابی و اضطراب و دل‌تنگی و بی‌قراری و افسردگی و سایر شیاطین؟

10 January 2020

بلی، رسم روزگار چنین است.


عمدن خودم رو می‌ندازم تو سوراخ خرگوش. صفحه‌های فیسبوک و اینستاگرام و وبلاگ‌ها رو ورق می‌زنم دنبال نشونی‌ای از آدم‌ها. دو سال پیش رنگ موهاشون فرق می‌کرده. چشم‌هاشون یه جور دیگه می‌درخشیده. موسیقی‌های کرم‌گوش‌شون و جاهایی که می‌رفتن و آدم‌هایی که دوست‌های خیلی خیلی نزدیک می‌پنداشتن‌شون و جوری که روسری رو گره می‌زده‌ن و آستین‌های پیرهن‌هاشون رو بالا می‌داده‌ن از بیخ یه چیز دیگه بوده. دو سال پیش رژ قرمزتر می‌زدن و الان محتاطانه‌تر، نودتر، «نچرال»تر. سه سال پیش سلیقه‌ی پوشیدنی‌هاشون فرق داشته. نثرشون یه چیز دیگه بوده. چهار سال پیش محل کار و محل تحصیل و محل زندگی‌شون جابه‌جایی بین‌قاره‌ای اگه نه، بین‌شهری رو که دیگه حتمن داشته. آدم‌ها رفته‌ن و اومده‌ن و کامنت‌های محبت‌آمیز گذاشته‌ن و جلوی همه شوخی‌های مسخره‌ی شخصی کرده‌ن و به هم هدیه داده‌ن و تولد گرفته‌ن برای هم و غصه خورده‌ن و همدیگه رو بغل کرده‌ن و بعضی اکانت‌ها غیرفعال شده از پنج شیش سال پیش و اگه ندونی، بی‌نهایت مضحک به نظر می‌رسه که یکی با خودش مدام حرف بزنه. شب خوابیده‌ن و صبح پا شده‌ن خواب‌شون رو برای کسی تعریف کرده‌ن و دیگه با طرف حرف نمی‌زنن الان لابد و تماشای همه‌ی این‌ها غمگین‌م می‌کنه، جوری که مرور گذشته‌ی خودم نه. جوری که سه روز دراز می‌کشم توی اتاق، زیر پتو، خیره می‌شم به سقف و فکر می‌کنم چطور ممکن ه آل دت جَز تموم شه و آب از آب تکون نخوره.

ترالفامادوری بی‌خودی می‌شدم، قطعن.

پی‌نوشت. برای پونه و آرش و باقی صدوهفتادوچهار نفرِ اون هواپیما.

26 December 2019


آقای کافِ عزیز،
از کجا شروع کنم؟

نشستن‌م رو کاناپه رو با درآوردن کوله‌ی سنگین و ولوکردن‌ش روی زمینِ پیش پام شروع کردم. بعد دو دسته گل نرگس که برام خریده‌بودی رو گذاشتم رو نشیمن‌گاه صندلی و دقت کردم که گل‌ها له نشن. بعد سیم هدفون رو از لای شال و شال‌گردن و یقه‌ی پالتو و گردن‌بند بیرون کشیدم با تلفنِ وصل به‌ش گذاشتم رو گل‌ها. شال‌گردن آبی تیره رو از دور گردن باز کردم مچاله کردم گذاشتم دورتر از این‌ها. طی همه‌ی مراحل آیینیِ نشستن، دختره ایستاده‌بود نگاه‌م می‌کرد که چه‌طور با خودم کلنجار می‌رم و لایه‌لایه از خودم کم می‌کنم که حاضر شم. نماز رو با شل کردنِ حجاب زهرماری تموم کردم و دیدم دختره نشست رو صندلی تیره‌ای که هم‌آهنگ بود با باقی اتاق و درست معلوم نبود چه رنگی ه و بین آبی و توسی و سبز و بنفش می‌چرخید؛ شبیه اون آدم‌هایی که با هر لباس‌شون، رنگ چشم‌هاشون هم تغییر می‌کنه. روسری بزرگ مشکی سرش بود و بوت‌هایی که به‌ش می‌اومد. نگاه‌م کرد لبخند زد گفت سلام. فکر کردم اولین آدمِ جدیدی که بعد از ورود -ِ فعالانه‌ی- تو دارم ملاقات می‌کنم. لبخند زدم (زورکی؟) گفتم سلام. کف اتاق فرش ارزون‌قیمت نازک پهن بود و چهار گلدون روی زمین که یکی‌ش خشک، شیش هفت‌تا کوچیک‌تر و سرسبز روی طبقه‌های مختلف کتاب‌خونه، یه گیاه گندمی معمولی روی یه پایه‌ی تیره‌ی لاغر. برگ‌هاش بلند و باریک از لبه‌ی گلدون آویزون بودن و باعث می‌شدن یاد گندمیِ خودم بیفتم، توی گلدون سفید-قرمز راه‌راه، که سرما و کم‌نوری اتاق‌م باعث شد کچل بشه و اندک‌اندک رو به موت بره تا الان که روی میز ناهارخوری نشسته بین باقی گیاه‌ها، نورتراپی می‌شه و هنوز در وضعیت نباتیِ حیات. وضعیت نباتی‌ای که حتا برای یه نبات هم ناراحت‌کننده ست: خودت حساب کن که. دختره گفت بگو. اول مکث کردم. بعد باقی چهل‌وپنج دقیقه‌ی سکونت‌م در اتاق رو یک نفس حرف زدم، به خودم خندیدم، اشک ریختم و توی دستمال فین کردم، خیره شدم به رنگ دیوارها و فکر کردم «ضلع چهارم اتاق رو این‌رنگی می‌کنم، ولی تیره‌تر». از روی کاناپه که بلند شدم و همه‌ی مراسم چهل‌وپنج دقیقه قبل‌ترش رو با ترتیب معکوس انجام دادم -و دختره هنوز ایستاده تماشام می‌کرد حین اجرا- قلب‌م کم‌تر می‌تپید و توی سرم هیچ صدایی نمی‌اومد. در رو پشت سرم بست، نرگس‌هام رو بو کردم و از پله‌ها رفتم پایین خودم رو انداختم وسط خیابونِ کثافت.

بی‌ادامه. بی‌انتها.