06 December 2021

“Things are pretty good between him and Marianne at the moment. After the library closes in the evening he walks back to her apartment, maybe picking up some food or a four-euro bottle of wine on the way. When the weather is good, the sky feels miles away, and birds wheel through limitless air and light overhead. When it rains, the city closes in, gathers around with mists; cars move slower, their headlights glowing darkly, and the faces that pass are pink with cold. Marianne cooks dinner, spaghetti or risotto, and then he washes up and tidies the kitchen. He wipes crumbs out from under the toaster and she reads him jokes from Twitter. After that they go to bed. He likes to get very deep inside her, slowly, until her breathing is loud and hard and she clutches at the pillowcase with one hand. Her body feels so small then and so open. Like this? he says. And she’s nodding her head and maybe punching her hand on the pillow, making little gasps whenever he moves. The conversations that follow are gratifying for Connell, often taking unexpected turns and prompting him to express ideas he had never consciously formulated before. They talk about the novels he’s reading, the research she studies, the precise historical moment that they are currently living in, the difficulty of observing such a moment in process. At times he has the sensation that he and Marianne are like figure-skaters, improvising their discussions so adeptly and in such perfect synchronisation that it surprises them both. She tosses herself gracefully into the air, and each time, without knowing how he’s going to do it, he catches her. Knowing that they’ll probably have sex again before they sleep probably makes the talking more pleasurable, and he suspects that the intimacy of their discussions, often moving back and forth from the conceptual to the personal, also makes the sex feel better. Last Friday, when they were lying there afterwards, she said: That was intense, wasn’t it? He told her he always found it pretty intense. But I mean practically romantic, said Marianne. I think I was starting to have feelings for you there at one point. He smiled at the ceiling. You just have to repress all that stuff, Marianne, he said. That’s what I do.”

-- Normal People, Sally Rooney

05 December 2021

We're on our way home.

در انتهای روز بد، در تلاش برای زنده موندن، سرم رو گذاشتم رو سینه‌ش گفتم بیا ده چیزِ خوبِ امروز رو اسم ببریم یه ذره از این فاز دربیایم. صبحانه‌م خوشمزه بود. وقتی با اون حالم رسیدم برام املت درست کردی. رفتم خرید کردم بعد از کار، مثل آدم‌های واقعی. خنده. با هم گِت بَک دیدیم. مکث. دیگه چی؟ دیگه چه چیزِ خوبی اتفاق افتاد امروز؟ هرچی بیشتر فکر می‌کردم کم‌تر یادم می‌اومد. این که یخچال رو تمیز کردم ظرف میوه‌ها و سبزیجات رو خالی کردم همه رو شُستم خشک کردم خراب‌ها رو دور ریختم دوباره چیدم تو ظرف چیدم تو یخچال. مسخره ست، ولی این که وقتی منتظر نوبتم تو کلانتری بودم با مردم اسمال تاک کردم. چندتا شد؟

در انتهای روز بد، در تلاش برای زنده موندن، سرم رو گذاشتم رو سینه‌ش گفتم بیا موسیقی کنیم. من که تلفن و به تبع اون اسپاتیفای ندارم، هه‌هه. تلفن خودم رو از شارژ کشیدم دادم بهش. هرچی خودت دوست داری پخش کن برامون. صدای قلبش رو می‌شنیدم و گرمای دستش از کمرم راه می‌گرفت در تمام پوستم پخش می‌شد و نفس‌هاش رو می‌شمردم. فکر کردم چقدر تندتند نفس می‌کشی، کاش دوباره برگردی به مراقبه و تمرین‌های تنفس. فکر کردم چقدر دوستت دارم. پلی‌لیست خودم کجاست؟ حرفِ تی دیگه؛ اون پایین‌ها. نه، اون نه. اونی که پارسال برای تولدم ساختی. چی می‌خوای از اون تو؟ جیسون مولینا. وای نه توروخدا پاره می‌شیم از غصه، همینمون مونده امشب واقعن. به حد کافی روز سختی نبوده به نظرت؟ خنده. خب باشه چی بذارم پس؟ هرچی دوست داری. جز جیسون مولینا. خنده. فکر کردم انعکاس صدای خنده‌ت رو دارم این بار از درون بدنت می‌شنوم. فکر کردم کاش یه زیپ بلند سرتاسری داشتی، از فرق سر تا نوک پا، عین کیسه خواب. زیپ رو باز می‌کردم می‌رفتم اون تو می‌نشستم زیپ رو می‌بستم. آیا این‌جوری، این‌جوری که تمام جهان اطرافم رو پوشونده‌باشی و هیچ گریزی نباشه ازت، دلم راضی می‌شد؟ فکر کردم نه.

در انتهای روز بد، در تلاش برای زنده موندن، سرم رو گذاشتم رو سینه‌ش نت‌های اول پیانو کنسرتوی شماره‌ی دو رو گوش دادم. و نت‌های بعدی‌ش. و بعدی‌تر. و یک‌هو حس کردم برگشته‌م به سال‌ها پیش، که زیر برفِ عجیب‌غریب و سرمای پدردربیاری که هیچ برای مواجهه باهاش آماده نبودیم -جرونیمو- همین‌جور گرمای دستش تمام صورتم رو داغ کرده‌بود. عین همین الان. الانِِ انتهای روز بد. ببین یه خرده سوز نمیاد؟ تو سردت نشده؟ لحاف چهل تیکه رو کشید روم و کمرم رو نوازش کرد. بهتر شدی؟ سرم رو تکون دادم که بله. نجات‌یافته بودم هرچند از قبلش هم، با گرمای تن آدمیزاد. فکر کردم کاش آواز خوندن بلد بودم، کاش می‌تونستم احساساتم رو لالایی کنم شب‌های این جور روزهای سخت بخوندم برات. فکر کردم Two of us, riding nowhere. فکر کردم چقدر دوستت دارم.


It's been a hard day's night and I've been working like a dog.
It's been a hard day's night, I should be sleeping like a log.
But when I get home to you I find the things that you do will make me feel alright.

19 November 2021

هدف: تا قبل از این که سالِ بیست‌وپنجمم تموم بشه، مقاومت‌های درونیِ تخمی‌م در برابر بزرگ شدن و مثل بزرگسال‌ها رفتار کردن و مسئولیت‌های واقعی پذیرفتن رو به حداقل برسونم. تا قبل از این که سال بیست‌وپنجمم تموم بشه اولین جلسه‌ی کلاسم رو برای شصت‌وچهار بچه اجرا کرده‌م و وارد معامله‌ای شده‌م که تا ده ماه آینده نمی‌تونم خارج بشم ازش و بهتر ه که به زودی اکت لایک ایت، خانم جوان.

ناکام در نیل به هدف؟ فعلن بله، به زعم خودم.

ولی خواهیم‌دید.

13 November 2021

 بدین‌وسیله غمگین‌ترین نقطه‌ی اینترنت رو آرشیو وبلاگ‌های پاک‌شده‌ی آدم‌ها -روی فیدریدر- اعلام می‌کنم. اون نسخه‌ای‌شون که از دور تماشا می‌کردی تو دلت تحسین می‌کردی و جرئت نمی‌کردی به روشون بیاری که «سلام، تو خیلی قشنگی، با من دوست می‌شی؟». اون نسخه‌ای‌شون که تازه با هم گهگداری معاشرت محتاطانه می‌کردین و اگه اسمت/حرف اولش رو، اشاره‌ی دور به فرازی از مکالمه‌تون رو، نشونه‌ای که می‌تونستی به خودت ربطش بدی رو، وسط پستی می‌دیدی قلبت می‌ریخت. اون نسخه‌ای که گاهی در مواجهه با چیزها تجسمش می‌کردی که اگه بود چه‌جوری درموردش می‌نوشت؛ اون که وقتِ آپدیت شدن وبلاگش می‌دونستی یه اتفاق ویژه‌ای افتاده حتمن براش، یا چیز هیجان‌انگیزی خونده/دیده. اون که هنوز که هنوزه می‌تونی ردّ پای لحن و جمله‌هاش رو ببینی توی لحن و جمله‌های ناخودآگاهِ الانِ خودت.

اون نسخه‌ی جوانی که توی جوان رو می‌شناخت/نمی‌شناخت و الان دیگه -حداقل به طور رسمی و در جایی به جز زباله‌دان تاریخ اینترنت- وجود نداره، و اگه داشت هم در هزاران سال پیش یخ زده‌بود. به طرز غیرقابل‌بازگشتی.

قلبم حقیقتن شکسته و حتا بلد نیستم توضیح بدم که چرا و چطور.

12 November 2021



- مهدی سحابی، موزه‌ی هنرهای معاصر، پاییز ۱۴۰۰ -

'Tis Autumn

دیشب قبل از این که چراغ رو خاموش کنم دفتر برداشتم و خونه‌های ستون ۲۰ام رو توی Habit Tracker آبانم رنگ‌آمیزی کردم. فکر کردم می‌رم زیر پتو، کیسه‌ی آب گرم به بغل، یه خرده سیاه‌قلب می‌خونم و یه چیزی می‌نویسم و دیگه تا یازده خاموشی می‌زنم؛ خونه‌های خوندن و نوشتن و خوابیدنِ درست رو پیشاپیش صورتی و بنفش و آبی کردم. ولی خاموش که کردم تکست داد که چه خبر بود امروز و آیا می‌خوای ساکسشن ببینیم حرف بزنیم؟ وسوسه‌ی شنیدن صداش به خواب‌آلودگی‌م غلبه کرد. «بیا دیسکورد». جوانان امروزی برای ویدیوکال دیگه از اسکایپ کثافت استفاده نمی‌کنن و صدای کثافت زنگش رو نمی‌شنون. هدفون رو به لپ‌تاپ وصل کردم، چراغ خواب رو روشن. نور زرد همه‌ی اتاق رو پر کرد.

تنگِ هم نشسته‌بودیم رو زیرانداز چهارخونه‌ی پ، پاهامون زیر پتوی ث به هم چسبیده، صدای کلاغ‌های ته آسمون بلند. میم سرش رو بالا گرفته‌بود با نیش باز تماشاشون می‌کرد که پرواز می‌کنن و حتا از چیزی که بودن هم دورتر می‌شن. «آخه هیچکس کلاغ دوست نداره -- »، تلفنش رو درآورد که فیلم بگیره از ماجرایی که در «تکه آسمانِ صورتی» بالای سر من و نون و پ رخ می‌داد. « -- ولی من عاشق صداشون م». صدای مسخرگی‌های ما احتمالن ضبط شد در پس‌زمینه‌ی قارقاری. قبل‌ترش با انگشت‌های یخ‌زده‌م روی کارت‌پستال‌هایی که از موزه برای هم خریده‌بودیم یادداشت نوشته‌بودم از طرفِ همگی. با خودکار زرد، تنها خودکاری که توی هفت کیف و یک ماشین پیدا شده‌بود. از ر شنیده‌بودم «چه جور معلمی هستی که خودکار همراهت نداری؟» و هرهر خندیده‌بودم که «معلم هیولاهای کوچک م، معلم آدمیزادها که نیستم»، و وقتی نصف کارت‌پستال‌ها رو نوشته‌بودم تازه خودکار آبی کم‌جونی از اعماق کیفِ ث پیدا شد برای نوشتن باقی یادداشت‌ها. قبل‌ترتر کوکی شکلاتی دست‌پختِ ز خورده‌بودیم و حوصله‌مون به چایی گرفتن نرسیده‌بود و فالِ کتاب گرفته‌بودیم برای هم و عکس‌هایی که زیر درخت طلاییِ حیاط موزه از هم و از همه گرفته‌بودیم جاشون تو تلفن‌ها امن. برای یادآوری امروز لابد، برای شیش هفت سال آینده، درحالی‌که خوب می‌دونستیم این‌جور کار نمی‌کنه حافظه‌ی آدمیزاد.

پای دیسکورد برام تعریف کرد که چه خبر بود امروزش و براش تعریف کردم که چه خبر بود امروز و بله خیلی دلم می‌خواد که ساکسشن ببینیم لطفن. وسطِ اپیزود اما دیگه چشم‌هام باز نمی‌شد و اسکار نشسته‌بود روی کی‌بورد لپ‌تاپش و خیره شده‌بود به وب‌کم و قصد نداشت تکون بخوره. تا همین‌جا نگه داریم فردا بقیه‌ش رو ادامه بدیم؟ بدیم. بوس، خوب بخوابی. کیسه‌ی آب گرمم رو یادم رفته‌بود راه بندازم و ساعت از یک گذشته‌بود و نه سیاه‌قلب خونده‌بودم نه چیزی جایی نوشته‌بودم. در آخرین لحظات قبل از بیهوشی تلفنم رو چک کردم دیدم پ برام نوشته «من گاهی می‌کشم‌تون، نمی‌خواستم نشون‌تون بدم، ولی بیا». بلوزم توی نقاشی‌ش زرد ه. آخرین چیزی که از دیروز/دیشب یادم میاد.


پی‌نوشت. «... همه ناگزیریم خُلی‌هایی را در درون خود بپروریم تا بشود واقعیت را تحمل کرد...»

-- در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا، صفحه‌ی ۲۱۹، م. پ.

04 November 2021

«... امّا خاطرات عشق از قانون‌های عام حافظه، که خود پیرو قانون‌های عام‌تر عادت‌اند، مستثنی نیستند. از آن‌جا که عادت همه‌چیز را سست می‌کند، آن‌چه ما را بهتر به یاد کسی می‌اندازد درست همانی است که از یاد برده‌بودیم (چون بی‌اهمیت بوده‌است و در نتیجه گذاشته‌ایم که همه‌ی نیرویش را حفظ کند). از همین روست که بهترین بخش یاد ما در بیرون از ماست، در نسیمی بارانی، در بوی نای اتاقی یا بوی آتشی تازه‌افروخته، در هر آن‌چه آن بخشی از خویشتن را در آن بازمی‌یابیم که هوش، چون به کاریش نمی‌آمد، نادیده گرفته‌بود؛ واپسین گنجینه‌ی گذشته، بهترین، همانی که وقتی چشمه‌ی همه‌ی اشک‌هایت خشکیده می‌نماید، باز می‌تواند تو را بگریاند. بیرون از ما؟ به بیان بهتر در درون ما، امّا از چشممان پنهان، در پرده‌ی فراموشی‌ای بیش و کم دیرپاییده. تنها به یاری همین فراموشی است که گهگاه می‌توانیم آنی را که زمانی بودیم بازیابیم، در برابر چیزها همانی بشویم که در گذشته بودیم و دوباره رنج بکشیم، چون دیگر نه خودمان که آن آدم گذشته‌هاییم، و او کسی را دوست می‌داشت که ما اکنون به او بی‌اعتناییم. در روشنای تند حافظه‌ی عادت‌آمیز، تصویرهای گذشته رفته‌رفته رنگ می‌بازد، محو می‌شود، و از آن‌ها چیزی به جا نمی‌ماند، دیگر نمی‌توان بازشان یافت

-- در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا، م. پ. 

03 November 2021

B is for beloved that I called to him before he left my side.

چهارده اکتبر ۲۰۲۱، پنج‌شنبه، برخلاف بقیه‌ی بیست‌وچند روز قبلش ساعت شیش و ربع از خواب بیدار نشدم و پاهای لختم رو نذاشتم رو کف‌پوش سرد و سلانه‌سلانه نرفتم تا آشپزخونه که کتری رو بذارم بجوشه برای قهوه‌ی سردستی بدمزه. پنج‌شنبه چهارده اکتبر تا ساعت یازده ظهر موندم زیر لحاف پشمالوم و خمیازه کشیدم و کش‌وقوس اومدم و با لحن غرولندکنانِ صبحگاهی‌م صدایی از گلوم درآوردم که معنی‌ش «آخیش، فردا هم تعطیل ه» بود و با چشم‌های نیمه‌باز تلفنم رو برداشتم پیغام‌هام رو چک کنم.

مامان در زد و بدون این که منتظر جوابم بشه لای در رو باز کرد نگاه انداخت به داخل اتاق. حاضرم قسم بخورم که با خودش فکر می‌کرد «عجب شنبه‌بازاری» و «چطور این‌جا زندگی می‌کنه؟». شال سرش بود هنوز و بلوز چروکی که هر وقت می‌خواد بره خرید تره‌بار می‌پوشدش. «بیداری؟ یه نامه برات اومده. نمی‌دونم از کی» و محتاطانه اومد سمتم، مراقب بود که پاش نره روی لپ‌تاپم و کوله‌م و لیوان قهوه‌ی دیروز صبح و لباس‌های مچاله‌ای که پریروز پوشیده‌بودم رفته‌بودم مدرسه، دستش رو دراز کرد پاکت نامه‌ی سفید رو بهم بده. تلاش نکردم دستم رو از زیر لحاف درآرم ازش بگیرمش. نامه رو انداخت رو تخت بغلِ بالشم. «کی برات نامه نوشته؟» و بدون این که منتظر جواب باشه چرخید رفت بیرون.

پاکت رو وارسی که کردم نیش خواب‌آلوده‌م باز شد. پشتش مهر پستی «خارجی» خورده‌بود؛ دایره‌ای وسط پنج خط منحنی موج‌وار. مهم‌ترین نماد «خارج» در تمام کارتون‌ها و کتاب‌های عالم دنیا وقتی که کودک بودم. زیر مهر آدرسِ خونه‌ای هزاران کیلومتر دورتر، نزدیک مدیترانه، اون سمت پاکت آدرس جایی که توی یکی از اتاق‌هاش لش کرده‌بودم. هر دو با دست‌خط خیلی آشنا. نیش خواب‌آلوده‌م همچنان تا بناگوش باز. پاکت رو بدون این که پاره بشه باز کردم و کاغذ نامه‌م رو درآوردم. از مدیترانه نامه داشتم. نامه‌ی واقعی. نامه‌ی کاغذی. نامه‌ای که دست یکی از پنج انسان عزیز زندگی‌م رو لمس کرده و سپس هزاران کیلومتر پرواز، فقط که ورود به تاریکی رو بهم تبریک بگه و بغلم کنه -- و از لاش قطعه کاغذ دیگه‌ای بلغزه بیفته روی تشک. تصویر دوشیزه لنگ‌تری، غمگین و پای پیانو و آوازخوان، بچه‌خوک و بچه‌گربه و بچه‌خرگوش در حال تماشاش. 

و حالا دیگه تقریبن کاملن «خانوم معلم» م.

22 September 2021

می‌تونم بگم بدترین بخش این شش روزِ کووید مثبت مامان پختن گوشت بوده. بسته‌ی صدگرمی گوشت چرخ‌کرده رو از فریزر درمیارم و تا پیازها رو خرد می‌کنم تفت می‌دم می‌ذارمش تو سینک که یه ذره یخش آب بشه. تمام سعیم رو می‌کنم که با حداقل تماس دست محتویاتِ هنوز منجمد رو از کیسه‌ی پلاستیکی دربیارم بندازم تو قابلمه و سریع درش رو می‌ذارم، با این حال صدای جلزولزی که گوشت در تماس با پیاز و تفلون داغ از خودش درمیاره دلم رو به هم می‌زنه. ته حلقم تیزیِ اسید معده‌م رو حس می‌کنم که کم‌کم نزدیک می‌شه. تو دلم می‌گم بالا نیار بالا نیار بالا نیار و بی‌اختیار چشم‌هام پر از اشک می‌شه و تهوعم رو به زحمت هُل می‌دم پایین.

در قابلمه رو برمی‌دارم و بخار می‌زنه بالا؛ از لابه‌لای بخار و اشک می‌بینم که تقریبن یخ گوشت‌ها باز شده. عینک نمی‌ذاره سریع با مچم اشک‌هام رو پاک کنم. با لبه‌ی کفگیر تکه‌های گوشت رو از هم جدا می‌کنم و صدای جلزولز بیشتر می‌شه. تو کشوی بغل اجاق گاز قوطی‌های متحدالشکل و برچسب‌خورده‌ی ادویه رو سریع برانداز می‌کنم و دستم می‌ره سمت چیزهایی که هرگز استفاده نکرده‌م. «ادویه‌ی خورشی». هیچ ایده‌ای ندارم توش چیه و از بو هم نمی‌تونم تشخیص بدم -شاید به خاطر این که بوی گندِ گوشت تمام سرم رو پر کرده- ولی دیده‌م که ازش استفاده می‌کرد مامان. دو قاشق از اون. یه مقدار زردچوبه. یه ذره دارچین. فلفل سیاه. نمک. چیزهایی که هرگز در غذاهای رندوم و یخچال‌خالی‌کنم استفاده نمی‌کنم. حالا به جز نمک و دارچین؛ هرچی. کی به گیاه زردچوبه می‌زنه آخه؟ محتویات قابلمه رو هم می‌زنم که ته نگیره و درش رو می‌بندم می‌ذارم حیوان با حرارت حبس‌شده‌ش کم‌کم بپزه. زانوهام شُل می‌شه می‌شینم کف زمین، روبه‌روی اجاق گاز، تکیه به جزیره‌ی وسط آشپزخونه. هود روی آخرین درجه‌ی قدرتش ه ولی انگار نه انگار.

به عمرم غذای حیوان‌دار نپخته‌بودم و آه خدایا واقعن چی بهتر از بوی گندِ گوشت سرخ‌شده برای تسکین اضطراب و اعصاب‌خردی و استیصال؟ والدینم شبیه کودکان پنج ساله رفتار می‌کنن. حتا بدتر از کودکان پنج ساله. شغلم سروکله‌زدن با کودکان پنج ساله‌ی واقعی ست و اون‌ها بالغانه‌تر از والدین لجباز و بی‌منطقم صحبت و استدلال می‌کنن؛ حداقل هر ثانیه تعامل باهاشون روان آدمیزاد رو شکنجه نمی‌ده. فرزندم این‌جا نرو. چرا؟ چون خطرناکه، مریض می‌شی. آها باشه نمی‌رم مرسی که گفتین خانوم. خواهش می‌کنم عزیزم. در مواجهه با والدین؟ بابا جان نرو سوپرمارکت. چرا نرم؟ چون خطرناکه، هم مریض می‌شی هم بقیه رو مریض می‌کنی. من که علامتی ندارم. به علامت نیست بابا، اگه به علامت بود که جهان در این وضع نبود. ممکنه علامت نداشته‌باشی ولی بتونی بقیه رو مریض کنی. می‌خوام برم، نمی‌شه خرید نکرد که. عزیزم خرید آنلاین هست، خرید تلفنی هست. نه چرت‌وپرت تاریخ‌گذشته می‌فرستن اونا. اگه تاریخش گذشته‌باشه می‌تونی پس بفرستی. یه دونه شیر لازم داریم، یه دونه شیر رو که نمی‌فرستن دم خونه. چرا می‌فرستن. نه نمی‌فرستن. چرا می‌فرستن، خریده‌م می‌دونم. نه نمی‌فرستن. کی گفته اصن فقط یه دونه شیر می‌خوایم که می‌گی نمی‌فرستنش؟ می‌گم فقط یه دونه شیر می‌خوایم اونا هم نمی‌فرستن. گوجه هم تموم کردیم بابا جان، پنیرم تموم کردیم. نه. فقط شیر. باشه اصن فقط شیر؛ حالا از کجا انقدر مطمئنی نمی‌فرستن؟ بذار زنگ بزنم ببینم می‌فرستن یا نه. واسه چی می‌خوای زنگ بزنی من که می‌دونم نمی‌فرستن. وای بذار زنگ بزنم شاید فرستادن اه چقدر بحث می‌کنی با من. می‌خوام برم سوپرمارکت لازم نکرده زنگ بزنی. فاک یو.

اشک‌هام رو پاک می‌کنم عینکم رو دوباره می‌زنم از روی زمین بلند می‌شم در قابلمه رو برمی‌دارم. بخار شیشه‌ی عینکم رو می‌پوشونه و بوی گوشت از منخرین بینی‌م می‌ره تو و تا عمق مغزم نفوذ می‌کنه. محتویات قابلمه رو هم می‌زنم و هویج رنده‌شده رو اضافه می‌کنم بهش -حیفِ هویج- و برنج کهنه‌ی دیروز رو می‌ریزم در ظرف جدید که با شعله‌ی کم و یه ذره آب از نو بپزه. زیرلبی تکرار می‌کنم بالا نیار بالا نیار بالا نیار. ماسک جلوی دهنم نمی‌ذاره کسی ذکرگفتنم رو ببینه. بخار شیشه‌ی عینکم رو به کلی پوشونده. هرگز هیچکس هیچی نخواهدفهمید.

17 September 2021

But when they surrendered to those feelings of unruffled beatitude, of eternity undisturbed by the slightest ripple, when everything was in balance, deliciously slow, the very intensity of their bliss underlined the ephemerality and fragility of such instants. It did not take much to make it all crumble: the slightest false note, a mere moment's hesitation, a sign that was perhaps too vulgar, and their happiness would be put out of joint; it went back to being what it always had been, a kind of deal, a thing they had bought, a pitiful and flimsy thing, just a second's respite which returned them all the more forcefully to the real dangers, the real uncertainties in their lives, in their history.

-- Things: A Story of the Sixties, Georges Perec